روزمرگی در نگاه هایدگر

 
 20120426142725-5208-661.pdf (نوع: PDF  حجم: 115KB)

داسمن

این کیست که خود اصیل را از ما می گیرد ؟هایدگر می گوید "آنها"ی نامشخص و بی نام و نشان این کار را کرده اند.داسمن، آدم، فرد منتشر." این "که" نه این کس است نه آن کس . این "که" نه خود است ،نه بعضی کسان و نه مجموعه ی همه. این "که" آنی است که خنثاست؛ همگنان است."[12]  هر کس دیگری است و هیچ کس خودش نیست.

 داسمن كه من آن را «همگنان» ترجمه كرده ام، همان اخلوس و توده همگن است كه در «هستي و زمان» نااصيل گرفته مي شود.

دسمن (Das man) که نابینای امکانات است نتواند که امر بوده را اعاده کند، بلکه تنها نگه می‌دارد و می‌گیرد آن امر بالفعلی را که پس‌مانده است، نگه می‌دارد و می‌گیرد آن‌چه را تاریخ جهان بوده است، نگه می‌دارد و می‌گیرد رسوبات تاریخ و اخبار پیش دست‌مانده راجع‌به آن‌ها را. مارتین‌هایدگر (هستی و زمان) بند: 75 

هیدگر آدمی را موجود آزادی می داند . آزادی از ویژگی های اگزیستانسیال آدمی است که هیچ کس نمی تواند آن را از انسان سلب کند لذا انسان همواره در حال انتخاب است .  حتی آنگاه که انسان خود را به دست دیگران _ یا به تعبیر دقیق تر "آنها" و باز به تعبیر هیدگر "داسمن" – می سپارد تا برایش و به جایش انتخاب کنند باز هم همین انسان آزاد است .

ادامه نوشته

کی یر کگور و اراده گروی

وى با ارائه دلایل متعدد نشان مى‏دهد که اثبات عقلانى حقایق دینى، امکان‏ناپذیر است.(2) حقایق ایمانى حقایقى ازلى هستند، اما تمام آنچه در دسترس عقل است حقایق تاریخى و امکانى است. میان حقایق امکانى با حقایق ازلى ورطه‏اى عمیق وجود دارد که منطقا عبور از آن امکان‏پذیر نیست. پس باید از روى ورطه جهید، عقل این جهش را روا نمى‏دارد و در مقابل آن مى‏ایستد، اما ایمان مستلزم این است که على رغم تمامى مخالفتهاى عقل، جهش صورت گیرد و این جهش باز بسته «تصمیم» است و از این رو در فهم کى یرکگور از ایمان، اراده و تصمیم، نقشى کلیدى ایفا مى‏کند. بدین ترتیب، کى یرکگور در سنّت اراده گرایانه و در کنار کسانى مثل ویلیام جیمز و فیخته قرار مى‏گیرد.


اراده گرایان معتقدند که باورهاى انسان در اختیار و کنترل اوست، .

عقل در انسان، تنها عنصر تعیین گر نیست و پافشارى بر تقدم عقل بر انتخاب، بى‏مورد است و به قول دکارت «در انسان اراده بر اندیشه برترى دارد».( 7) امیال و خواستهاى انسان نقشى تعیین کننده‏تر دارند. انسان نسبت به چیزى میل دارد و نسبت به چیزى نفرت، این دلبستگیها و نفرتها نوع نگاه وى به مسائل را مشخص مى‏کنند. ابتدا خواست در انسان شکل مى‏گیرند و این خواستها هستند که نوع فهم وى، از جریانات را تعیین مى‏کنند.


عموم متفکران اگزیستانس نیز، به جاى تکیه به باورها و برجسته ساختن نقش آن در تصمیم، بر نقش تصمیم در عرصه فکر و عمل تکیه مى‏کنند. وانهادگى انسان که از اصول اگزیستانسیالیزم است، مستلزم آن است که فرد، خود شخصیت خویش را بیافریند. اما هیچ نیروى قابل اعتمادى، نه در بیرون و نه در درون، وجود ندارد که بتوان با اتکاء به آن تصمیم گرفت و تصمیمات متاثر از باورهاى قبلى نیست «آنچه واقعا اعتبارى دارد احساسات است».


ادامه نوشته

رنج، حقیقت عینی یا اعتبار ذهنی

منبع اینترنتی این پست:http://avakh.blogsky.com/1389/06/28/post-4/

رنجی که از بودن در هستی می‌بریم ساختی عینی و مستقل از ذهن ما دارد یا اعتباری و ذهن‌ساخته‌ی ماست؟ به زبان فیلسوفان غربی، آیا باید رنجیدن را پدیداری ابژکتیو خواند یا سوبژکتیو؟

پرسش بالا دیری است که ذهنم را به خود مشغول ساخته. برای یافتن پاسخی به آن، بارها و بارها به کتب فلسفی مختلف روجوع کردم و سخن هر فیلسوفی را جویا شدم. پاسخی که عموم فیلسوفان به این پرسش گفته‌اند اما برایم به هیچ رو پسندیدنی نبود. در آخر بر آن شدم تا با مایه‌ی فلسفی زندگانی خویش، پاسخی درخور بیابم. شاید خودستایانه به نظر آید اما باید بگویم که هیچ پاسخی مانند پاسخ خود، به دلم ننشست.
پاسخ عمومی فیلسوفان این است که: مقوله درد و رنج، مانند هر مقوله فلسفی دیگری یا اعتباری و ذهنی ست یا عینی و تجربی. همچنین برای روشن ساختن این که یک مفهوم در زندگی دارای کدام وجه هست، آزمون ساده‌ایوجود دارد. به این شکل که هر پدیدار و مقوله‌ای که بتوان برای آن وجودی در هستی، مستقل از ذهن هر فرد در نظر گرفت، آن مقوله عینی است و اگر کم و کیف پدیداری تابع ذهن فرد باشد آن را اعتباری و ذهنی می‌خوانند. بر این اساس، می‌توان پاسخ ساده‌ای برای این پرسش یافت: مقوله رنجیدن از آنجا که به پیش‌فرض‌های ذهنی فردی بازمی‌گردد، اعتباری است. چه بسا اتفاقی برای من رنج آور و برای دیگری عادی باشد و همین نشان‌گر ذهنی بودن آن است. البته باید در ادامه این را افزود که درد زیستانه‌ای(بیولوژیکی) و ناتوانی جسمانی، برون از این قاعده‌اند، چرا که در علوم تجربی برای این دست مفاهیم، تعاریفی جهان‌روا و ابژکتیو داده‌اند که دیگر تابع ذهنیات افراد نیست.
چنانکه پیشتر نیز گفتم پاسخ‌هایی مانند این، مرا به هیچ رو راضی نمی‌کرد. پاسخی که من به این پرسش می‌دهم اما چنین است:

در سنت فیلسوفان وجودی (به ویژه هایدگر) هستی را به گونه‌ای دیگر تعریف می‌کنند، بنابراین پاسخ فوق که پایه در تعریفی پوزتیویستیک از هستی دارد، از نظرگاه آنان نادرست قلم‌داد می‌شود. البته رهیافت شخص من به مراتب به هگل نزدیک‌تر است تا هایدگر، اما می‌توان روی هم رفته گفت که من نیز در رد رهیافت پوزتیویست‌ها با هایدگر هم داستانم. چنانکه می‌دانید، جهان از دید فیلسوفان پوزتیویست جهانی سرتاپا کمی، مکانیکی و مستقل از گوهر اندیشنده (سوژه دکارتی) است. یعنی من اندیشه‌گر می‌توانم به مطالعه کمی جهان «آن گونه که هست» بپردازم و این راه تنها راه کسب معرفت معطوف به حقیقت است. حال آنکه در دید فیلسوفانی چون هگل و هایدگر و هوسرل، هستی عبارت است از نسبت‌هایی که من با پدیدارها برقرار می‌سازم. این نسبت‌ها اما نسبت‌هایی کیفی‌اند. از نظر هگل و هوسرل، نسبت‌های کمی خود یکی از نسبت‌های کیفی ممکن است ولی بی شک تمامی این نسبت‌ها نیست. به دیگر سخن، معرفت کمی از هستی –مانند دانش فیزیک – خود یکی از معارف اما سطحی‌ترین معارف است. این که به طور مثال با دیدن یک گل، به بررسی مختصات فیزیکی و زیستی آن بپردازیم، یک نوع هستی و نسبت برقرار کردن با پدیده «گل» هست و این که آن را ببوییم نسبتی دیگر است و این که از دیدن صرف آن لذت ببریم و یا خاطره یا قطعه‌ای ادبی در باب گل را به یاد آوریم هم نسبتی دیگر است. در این سبک فلسفیدن، ما با یک هستی واحد و مستقل از سوژه رو به رو نیستیم و چونان که می‌بینید، ما هستی‌های گوناگونی داریم که البته هستی فیزیک‌دانان هم یکی از این هستی‌هاست.

حال با این تعریف، که هستی را به مثابه مجموعه نسبت‌های کیفی سوژه (فرد) با پدیدارها می‌داند، می‌توان به بحث اعتباری یا ذهنی بودن مقوله رنج بازگشت. رنج، به یک معنا چیزی نیست جز نسبت دردآلود فرد با هستی پیرامونش. از باب نمونه، فردی که عاشق است، هر پدیداری در هستی را چونان فهم می‌کند که توگویی آن نمادی از معشوق اوست و در عین حال معشوق او نیست. در نتیجه، رنج و درد حاصل از فراغ و دوری از معشوق چنان هستی پیرامون عاشق را فرا می‌گیرد که بی‌راه نیست اگر بگوییم که جهان عاشق جز رنج دوری از معشوقش نیست. با این تعریف، درد و رنج خود نوعی نسبت با پدیدارها و در نتیجه خود یک هستی است. حال اگر به معیار اعتباری و حقیقی بودن مفاهیم بازگردیم و حقیقی را به معنای مطابق با هستی بدانیم، رنج و درد، خود نه تنها مقوله‌ای حقیقی که خود عین حقیقت و عینت خواهد بود.

این پاسخ من بود، اما پیشنهاد می‌کنم شما نیز به پاسخ این پرسش، بیاندیشید: «رنج، حقیقت عینی ست یا اعتبار ذهنی؟»

رنج، اما زیستن

چگونه می توانیم معنایی بیابیم؟فرانکل سه رهیافت اصلی را مورد بحث قرار می دهد؛ رهیافت نخست، یافتن معناست از طریق ارزش های تجربی (experiential values)، یعنی تجربه کردن چیزی یا کسی که به شخص ارزش می دهد. این رهیافت مشتمل بر حالات اوج گیری(peak-experiences) یا تجارب زیبایی شناختی است از قبیل مشاهده اثر هنری یا مشاهده شگفتی های طبیعت. مهمترین نمونه ارزش های تجربی، عشقی است که ما به انسان دیگری می ورزیم.

دومین شیوه یافتن معنا از طریق ارزش های خلاق (Creative Values) است. این عقیده سنتی اگزیستانسیالیستی است که بر طبق آن، شخص با درگیر شدن در برنامه ها و نقشه هایش، یا در برنامه و طرح زندگی خود، به معنا می رسد.

سومین شیوه یافتن معنا، ارزش های گرایشی (attitudinal Values) نام دارد که فقط عده اندکی از آن بهره دارند. ارزش های گرایشی مشتمل اند بر فضایلی (Virtues) چون: شفقت، شجاعت، شوخ طبعی و غیره. اما مشهورترین نمونه ای که فرانکل می آورد، عبارت است از یافتن معنا از طریق رنج بردن. با یافتن معنا می توان رنج را با وقار و متانت تحمل کرد. فرانکل خاطرنشان می کند که اشخاص به شدت بیمار، اغلب فرصتی برای تحمل شجاعانه رنج ندارند

با وجود این، ارزش های تجربی، خلاق و نگرشی صرفاً نمودهای روئین و ظاهری چیزی بسیار بنیادی ترند که فرانکل آن را فرامعنی یا تعالی می نامد. در اینجا، گرایش دینی فرانکل را مشاهده می کنیم: فرامعنی، در واقع، این عقیده است که معنای غایی (Ultiwate meaning) در زندگی هست. معنایی که نه به انسان های دیگر، نه به طرح و برنامه ما و نه حتی به وقار و متانت ما منوط است. این اشاره ای است به خدا یا معنای معنوی.
 
تجارب فرانکل در اردوگاه های مرگ بود که او را به این نتایج رساند: «به رغم همه بدویت های جسمی و روانی که در اردوگاه ها به اجرا درمی آورد، این امکان وجود داشت که حیات معنوی (Spiritual life) پر رنگ تر شود... زندانی ها می توانستند برای نیل به یک زندگی با غنای روحی و آزادی معنوی، خود را از محیط پیرامون وحشتناک شان دور نگه دارند. بی گمان این سخن در تقابل با دیدگاه زیگموند فروید (The of on Tllusion) در کتاب آینده یک پندار است که:« دین روا ن نژندی بی اختیار کلی نوع بشر است.»


ویکتور فرانکل هم به خاطر برخی جزئیات درمانی رویکردش و هم به خاطر رویکرد جامع اش معروف است. نخستین جز درمانی رویکردش، فنی است که به قصد ناهمسو(Paradoxical intention) معروف است و در از میان بردن تسلسل روان نژندی که حاصل دلشوره و قصد گزاف است، به کار می رود. در قصد ناهمسو، شخص قصد خود چیزی را می کند که از آن ترس دارد. برای مثال، فرانکل می گوید که اگر شما از مشکل بی خوابی رنج می برید، کوششی برای به خواب رفتن نکنید و این روبه آن رونشوید، بلکه برخیزید و تا آنجا که می توانید سعی کنید بیدار بمانید! پس از مدتی می بینید که به تخت خواب خود می خزید.
فن دوم نا- بازتاب (dere flection) نام دارد. فرانکل براین باور است که بسیاری از مشکلات ریشه در تأکیدی بیش از حد برخود دارد. با تغییر توجه و [معطوف کردن آن] از خود به دیگران، مشکلات از میان می روند.

شاید مهم ترین وظیفه درمانگر یاری رساندن به مراجعه کننده باشد در کشف دوباره دینداری نهانی که، بنابه اعتقاد فرانکل، در همه ما وجود دارد. با وجود این، کشف دوباره دینداری نهان، به اجبار و زور ممکن نیست: «دینداری نهان به موقع خود بروز و ظهور پیدا می کند و هرگز نمی توان کسی را وادار به بروز ظهور آن کرد.» 

ادامه نوشته

اگزيستانسياليسم و رنج بشر


ادامه نوشته

فلسفه اخلاق در مکتب اگزیستانسیالیسم

 

نظریه های اخلاق شناسی فیلسوفان اگزیستانس با بسیاری از مکتب های بدیل متفاوتند. یکی از دلایل این امر آن است که این فیلسوفان کمتر در باب باید و نبایدهایی توجه می کنند که مخاطبان بدان نیاز دارند. آنها تحلیلی وجودی و پدیدارشناسانه از موقعیت آدمی در هستی و جهان ارائه می کنند.

 اگزیستانسیالیسم در میان همه نحله ها و مکاتب فلسفی، از جهت مو لفه های ممتاز و ممیزش، وضعیتی منحصر بفرد و غریب دارد. ما با مکتبی مواجه هستیم که هم شاعرانی را بدان گره زده اند و هم رمان نویسان و فیلمسازانی داعیه اگزیستانسیالیست بودن داشته و دارند. در این میان واضح است فیلسوفانی نیز خود را اگزیستانسیالیست نامیده اند .

می توان گفت که تاکید فراوان فیلسوفان اگزیستانس بر فردیت و تفرد و انزجار شدید آنها از جزمیت های گوناگون، بر مواضع اخلاقی آنها هم اثر می گذارد. آنها نظام هایی که عقل از برای سامان زندگی اخلاقی می چیند و می سازد به سخره می گیرند و بیش از هر چیز بر "اخلاق موقعیت" دست می گذارند.

فیلسوفان اگزیستانس هر عملی را امری ویژه و منحصر بفرد در نظر می گیرند که فاعل فعل، خویشتن را در آن موقعیت می یابد و او می بایست فراتر از قوانین و قواعد جزمی و قشری اخلاقی که از منابع گوناگون معرفتی و از جمله آنها عقل تصمیم بگیرد، انتخاب و گزینش کند و عاقبت تبعات و مسوولیت های عمل خویش را آزادانه و متعهدانه بپذیرد. از این رو در مکتب اگزیستانسیالیسم آدمی نمی تواند انتظار داشته باشد که باید و نبایدی بشنود و وظیفه و تکلیفی مشخص شود. تنها بایدی که می توان در اینجا سراغ گرفت این است که"  :  خودت را بشناس "

در یک دید کلان همه سخن هایی را که در طول تاریخ بشری در باب اخلاق گفته شده اند می توان به دو شق اخلاق معرفت و اخلاق وضعیت تقسیم کرد

 در این میان البته اخلاق اگزیستانس به شق دوم یعنی اخلاق وضعیت توجه دارد و کمتر دغدغه قانون و قاعده اخلاقی را در سر می پروراند.

فیلسوفان اگزیستانس به فصل مشترک همه موقعیت هایی می اندیشند که انسان ها در همه زمان ها و همه مکان ها با آنها مواجه هستند. در این راستا آنها بر مفاهیمی چون: اضطراب و دلهره، تصمیم و انتخاب، دلشوره، امید و بیم به عنوان ویژگی های مشترک همه که در مواجهه با موقعیت های گوناگون با آن روبرو هستند و از آن گزیر و گریزی ندارند اشارت می کنند. بدین جهت است که ما اخلاق اگزیستانس را"پدیدارشناسی وجود انسان در مواجهه با وضعیت های گوناگون اخلاق" نام می نهیم.

 به قولی شعار فلسفه اگزیستانس این است که انسانی که نان و تاریخ و فرهنگ و عدالت و استقلال و... ندارد انسان ناقص است اما انسانی که آزادی ندارد اصلا انسان نیست.

ادامه نوشته

اخلاق اگزيستانسياليستي

می‌توان گفت اخلاق اگزیستانسیالیستی از شمار نظریه‌ های وظیفه گرا در اخلاق است كه معتقد است آنچه را شما انتخاب می‌كنید درست‌ترین انتخاب برای شماست و اراده آزاد انسان منشأ درستی یک عمل خواهد بود. 

 دیدگاه اگزیستانسیالیست‌هایی نظیر كیركگارد، هایدگر و سارتر در باب اخلاق یكی از سرچشمه‌های گرایشی موسوم به اخلاق وضعیتی[2] است كه امروزه پاره‌ای متفكران دینی در غرب مروج آن هستند.[3]

 اگزیستانسیالیسم را یك مكتب انسان‌گرا دانست. 

  یكی دیگر از مبانی مورد اتفاق اگزیستانسیالیسم که فهم آن تأثیر جدی در فهم اخلاق اگزیستانسیالیستی دارد تأكید بر پدیدارشناسی است. پدیدارشناسی معتقد است كه حالات نفسانی ما به نمود واقعیت‌ها تعلق می‌گیرد نه به خود واقعیت‌ها. نمود واقعیت‌ها یعنی آنچه به نظر می‌رسد نه آنچه هست.

اگر كانت معتقد بود شناخت‌های ما به ظواهر تعلق دارد. اگزیستانسیالیست­ها پا را فراتر نهاده و معتقدند نه تنها شناخت‌ها بلكه اراده انسان نیز به ظواهر تعلق می‌یابد نه به خود واقعیت‌ها. شادی‌ها، غم‌ها، امیدها و ناامیدی‌های ما همه و همه به چیزهایی تعلق می‌گیرد كه به نظرمان می‌رسد خواه در واقع همان چیزی باشند كه به نظر می‌رسند خواه غیر آن باشند. پس انسان همیشه در درون خود ماندگار است و راهی به واقعیت‌ها ندارد.

معرفت اخلاقی انفسی است. از منظر اگزیستانسیالیسم آگاهی و معرفت و از جمله معرفت اخلاقی امری انفسی است نه آفاقی است. به تعبیر دیگر شناخت اخلاقی امری شخصی است. 

 اتكا بر قواعد و اصول اخلاقی عام نوعی انكار اختیار تلقی می‌شود و یگانه قاعده عام اخلاق باید پرهیز از قواعد عام باشد. 

 سارتر معتقد است آزادی و اختیار پایه همه ارزشهای انسانی است. ما با تصمیم گرفتن برای خویش ارزش‌ها را آشكار می‌كنیم زیرا بنابه تعریف آن چیزی را برمی‌گزینیم كه ارزش انتخاب را دارد. وی دركتاب «اصالت وجود نوعی اصالت انسانیت» می‌نویسد غایت و نهایت اعمال افرادی كه دارای حسن نیت هستند جستجوی آزادی است

 سارتر در پایان كتاب هستی و نیستی می‌گوید: همین كه عامل اخلاقی تشخیص داد كه خود او است كه سرچشمه همه ارزشهاست آزادی‌اش از خود آگاه می‌‌شود و به عنوان یگانه منبع ارزش و خلائی كه به مدد آن جهان موجود می‌شود خود را در اضطراب نشان خواهد داد.[17] اضطراب و دلهره‌ای از این دست باعث می‌شود ما اختیار خود را برای گریز از آن كتمان كنیم. 

 وی معتقد است ما چون تمایل داریم اختیار خود را كتمان كنیم تا با اضطراب و دلهره مواجه نشویم به سمت اصول و قواعد مطلق اخلاقی می‌رویم. چون نمی‌توانیم خودمان باشیم و خودمان تصمیم بگیریم قاعده اخلاقی می‌سازیم.[19] این رویكرد در اخلاق به وضعیت گرایی شهرت یا فته‌است. وضعیت‌گرایی به طور کلی؛ تمسک به قواعد در تشخیص درست و غلط رفتاری، مخالف است و می‌گوید در تمام موارد این اوضاع و شرایط پیرامونی هستند که معین می‌کنند چه رفتاری درست است.  

ادامه نوشته

اگزيستانسياليسم

این عنوان برای اشاره به شماری از فیلسوفان قرن نوزدهم و بیستم میلادی نظیر کی یر کگور، نیچه، هایدگر، یاسپرس، مارتین بوبر، گابریل مارسل، ژان پل سارتر، سیمون دوبوار، آلبر کامو و... به کار میرود. طرز تلقی هر کدام از این متفکرین اگر چه تفاوت­های بسیاری با یکدیگر دارد (به گونه­ای که می­توان از فلسفه های اگزیستانسیالیستی نام برد) اما با این همه مشترکاتی در افکارشان وجود دارد که توجه به آنها می­تواند روح کلی فلسفه ی اگزیستانسیالیسم را آشکار سازد. برخی از این مشترکات عبارتند از:

الف) تقدم وجود بر ماهیت

در اشیاء، ماهیت مقدم بر وجود است. اما این مساله در مورد انسان صادق نیست. هر انسانی در شرایط وجودی متفاوتی با دیگر انسانها قرار دارد. این انسانِ جزئی خاص، در مواجهه ی با شرایط وجودی منحصر به فرد خود، و از رهگذر اعمال، تصمیمات و انتخابهای شخصی اش رفته رفته ماهیت خاص خود را می یابد. این ماهیت به دست آمده از آنجا که در دل شرایط وجودی خاصِ به او شکل گرفته یکتا و منحصر به فرد است. بنابراین انسان­ها در ماهیت با یکدیگر متفاوتند و نمیتوان آنها را مانند اشیاء، تحت نوع واحدی به نام انسانیت طبقه بندی کرد. به گفته ی سارتر بر خلاف اشیاء طبیعی، انسان ابتدا وجود می­یابد، متوجه وجود خود می­شود، در جهان سر بر می­کشد و سپس خود را می شناساند و تعریفی از خود به دست می­دهد.

ب) فرد گرایی و طرد سیستم سازی

فلسفه ی وجودی تاکید دارد که فلسفه با فرد عینی و ملموسی آغاز میشود که کاملا درگیر با جهان است و با اشخاص دیگر ارتباط دارد. ما به عنوان موجوداتی جسمانی فلسفه ورزی را شروع می­کنیم نه به عنوان عقولی انتزاعی و انتزاعگر.[9] از این حیث اگزیستانسیالیسم را می­توان واکنشی به عقلگرایی ایده آلیسم آلمانی و در راس همه هگل دانست. 

ج) آزادی

سارتر می­گفت: بشر محکوم به آزادیست.[12] اصولا در میان آثار فلاسفه اگزیستانسیالیست توجه بسیاری به مساله­ی آزادی انسان شده است. برتری اساسی بشر از منظر اغلب فیلسوفان این مکتب آزادیِ انتخاب است.

د) دلهره و اضطراب

کی یر کگور در "یادداشت­های روزانه" می­نویسد: هولناک­ترین چیزی که به انسان عطا شده حق انتخاب و آزادی است. وقتی معتقد باشیم که ما خود، خود را می­سازیم، وقتی معتقد باشیم که بشر در آزادی کامل به سر می­برد و مسئول همه انتخابهایی است که انجام میدهد، خواه ناخواه به دلهره خواهیم افتاد.

ادامه نوشته

اگزیستانسیالیسم با تاکیدی بر سارتر

اگزیستانسیالیسم (Existentialism) جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسوولیت و نیز عینیت گرایی است. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانه‌است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است. اصول فلسفه اگزیستانسیالیزم (اگزیستانسیالیسم) مبنی بر اصالت وجود و تقدم آن بر ماهیت انسان است.

اساس نگاه فلسفی سارتر به انسان این است که انسان را مختار می‌داند و بر این اساس به انکار خداوند می‌رسد(البته خود سارتر بر این اعتقاد دارد که وجود یا عدم وجود خدا تاثیری بر اصالت بشر ندارد)؛ زیرا که او معتقد است انسان نمی‌تواند مختار باشد، در حالی که خالقی مطلق و یگانه داشته‌باشد .

سارتر به وضوح به نفي خدا نمي پردازد بلكه معتقد است خداي انسان را به حال خود رها كرده است. انسان وقتی مختار باشد، باید مسئولیت هر انتخاب‌اش را بپذیرد و از همین بینش است که سارتر خود را مسئول جنگ جهانی می‌داند...

اگزیستانسیالیسم بر پیش بودن وجود بر ماهیت تکیه می‌کند. با چنین تعریفی بر آزادی انسان و به دنبال آن مسوولیت او پافشاری می‌شود که البته این اندکی با دیدگاه اصالت وجود ملاصدرا نا همسان است و همان نیست. اصالت وجود به معنای این است که انسان (و تنها انسان) است که نخست موجود می‌شود و سپس خودش ماهیت خودش را می‌سازد. از سوی دیگر در اندیشه صدرایی و یا مشایی (مانند میرداماد) اصالت در برابر اعتبار به کار می‌رود (وجود اصیل و ماهیت امری اعتباری است)اما در اگزیستانسیالیسم اصالت وجود به معنای این نیست که ماهیت اعتباری است که به این معناست که ماهیت ساختنی است و درآغاز هیچ است.


ادامه نوشته

مرگ اگزيستانسياليستي

  اگزيستانسياليست ها  قائلند که تنها نبايد انديشه مرگ را از خود دور کنيم بلکه بايد به شکلي آگاهانه، مرگ آگاهي را در خود تشديد و تقويت کنيم وتلاش انسان هاي عادي و فلاسفه سنتي براي انحراف ذهن از مرگ، تلاشي بيهوده و ناموفق است براي پنهان کردن دلهره اي که انديشه مرگ در وجودشان ايجاد مي کند.فايده اين توجه به مرگ در انديشه اگزيستانسياليست ها از سويي اظهار و اثبات زندگي و حيات است که جز با زندگي در سايه مرگ معنادار نيست و از سوي ديگر مرگ آگاهي مجموعه فعاليت هاي انساني را که نيروهاي او را به کار گرفته و به فعاليت وا مي دارند(خطرات، تنازعات و کشمکش ها، تصميمات اخلاقي، ايمان)، تشديد کرده و در نتيجه زندگي او را شديد مي سازند.

ادامه نوشته

اگزيستانس به روایت فردید

اين كلمه چند معني دارد. يكي از معاني‌اش خروج و خارج شدن و بروز كردن است.

بنابراين معني اگزيستانس را اگر به ريشه‌ي كلمه توجه كنيد چنانكه من سال‌هاست ترجمه كردم تقرر ظهوري و قيام ظهوري و تقرر صدوري و قيام صدوري است.

اين لفظ در مورد خدا به معني دوره جديد بعد از دكارت استعمال شد. كلمه‌اي كه استعمال شده «هستي خدا» ست. هستي خدا در يوناني و لاتيني استعمال ديگري دارد. «وجود خدا» هم كلمه‌ي ديگري دارد ولي اگزيستانس به معني «تجلي و ظهور حق» استعمال شده است و بعد از دكارت است كه مترادف هستي و وجود به كار برده شده است.

كلمه‌ي اگزيستانس در يوناني كلمه و معني ديگر دارد كه اكنون مد شده و اگر يادم بيايد مي‌گويم. بله اپوخورزيس، باز غلط استعمال كردم اجازه بدهيد يادم بيايد. حالا من معاني ديگرش را بگويم، بعد برمي‌گردم به يوناني.

گفتم كه يكي ديگر از ريشه‌هاي اگزيستانس خروج است. 

ادامه نوشته