1 - مرگ و زندگي شديدintense
    با مروري در فلسفه سنتي سعي شده است تا تفاوت نگاه فلاسفه سنتي با اگزيستانسياليست ها روشن شود که در چهار بخش قابل بررسي است:
    الف) رواقيان: فلاسفه رواقي اساسا مرگ را موضوعي مي دانستند که ربطي به ما ندارد چرا که انسان يا زنده است و يا مرده. در صورت اول هنوز داراي حيات است و ترس از مرگ بي معناست و در صورت دوم نيز عملا نمي تواند بترسد زيرا ترس از ظهورات موجود آگاه (زنده) است.
    ب) افلاطون و سقراط: افلاطون عبارتي شبيه ياسپرس دارد که مي گويد فلسفه مهيا شدن براي مرگ است. سقراط نيز در صحنه مرگ خود رفتاري کاملا رواقي دارد. او مي گويد مرگ در هر حال برايم نعمتي است زيرا اگر زندگي پس از مرگ نباشد، از دردها خلاص مي شوم و اگر زندگي پس از مرگ باشد خواهم توانست بدون ترس از اعدام به شرح عقايدم بپردازم.
    ج) مسيحيت: در سنت مسيحي نيز ما رفتاري کاملا رواقي داريم که اولين شاهد آن کتاب تسلي فلسفه -Conso Lation of philosophy- اثر بوتيوس است که کتابي رواقي است و در عين حال از اسناد مسيحي شناخته شده و تاثيري قطعي در ادبيات تسلي مسيحيت داشته است و شاهد دوم اين رفتار در آگوستين قابل پبگيري است که با وجود تمسخر بي اعتنايي رواقيان به مرگ در جاي ديگر خود را به علت گريه اش در مرگ مادرش گناهکار مي داند.
    هر چند آرامش مسيحيت در قبال مرگ در اثر ايمان به رحمت خداست نه اعتماد به اراده انساني (که در رواقيان هست) اما اين تفاوت با توجه به گريه و انحراف مسيح برسر صليب اهميتش را از دست مي دهد.
    عبارت مسيح که مسيحيان آن را ناديده گرفته يا تاويل کرده اند چنين است.
    د)    Ordlinary man انسان هاي عادي: افراد عادي معتقدند که هر گاه فکر مرگ به ذهن انسان خطور کرد بايد فکرش را از آن منحرف کند و رفتاري غير از آن نشانه نوعي مرض است. اين اعتقاد در بين فلاسفه سنتي نيز وجود دارد با اين تفاوت که انسان هاي عادي اين منحرف کردن فکر را از طريق توجه به ارزش هاي دنيوي مثل ثروت و شهرت انجام مي دهد اما اين انحراف فکر در فلاسفه سنتي از طرق زير صورت مي گيرد:

    در فلاسفه مسيحي سنتي: توجه به ارزش هاي والاتر
    در اسپينوزا: توجه به وحدت خودمان با طبيعتNature
    در هگل: توجه به وحدت خودمان با روح کلي Alosolute spirit
    در افلاطون: توجه به ازليت مثل
    در ارسطو: توجه به ابديت انواع
    در اومانيست ها و مارکسيست ها: توجه به الزامي که افراد جزيي را به جنس يا نوع خود مقيد مي کند.
    پس از بررسي آراي فلاسفه سنتي به نظر اگزيستانسياليست ها مي پردازيم که قائلند به تنها نبايد انديشه مرگ را از خود دور کنيم بلکه بايد به شکلي آگاهانه، مرگ آگاهي را در خود تشديد و تقويت کنيم وتلاش انسان هاي عادي و فلاسفه سنتي براي انحراف ذهن از مرگ، تلاشي بيهوده و ناموفق است براي پنهان کردن دلهره اي که انديشه مرگ در وجودشان ايجاد مي کند.
    فايده اين توجه به مرگ در انديشه اگزيستانسياليست ها از سويي اظهار و اثبات زندگي و حيات است که جز با زندگي در سايه مرگ معنادار نيست و از سوي ديگر مرگ آگاهي مجموعه فعاليت هاي انساني را که نيروهاي او را به کار گرفته و به فعاليت وا مي دارند(خطرات، تنازعات و کشمکش ها، تصميمات اخلاقي، ايمان)، تشديد کرده و در نتيجه زندگي او را شديد مي سازند.Intensify
 
    2- نظرات هايدگر درباره مرگ:
    در موضوع مرگ، اگزيستانسياليست ها دو دسته اند که فيلسوف مهم هر دسته عبارتند از هايدگر و سارتر که در قسمت دوم موضوع مرگ به طيف هايدگري پرداخته شده است.
    هايدگر درکتاب وجود و زمان )Being and time( دو تئوري مطرح کرده که جريان هايدگري در موضوع مرگ را به وجود آورده اند:
    الفIndividuality ) هايدگر در تئوري اول مي گويد از آنجا که مرگ تنها چيزي است که هيچ کس نمي تواند ازعوض من انجام دهد، انسان با توجه به مرگ و اينکه بايد به تنهايي با اين حقيقت مواجه شود خود را به عنوان موجودي جزيي )Individual( درمي يابد.
    وي معتقد است انسان غير اصيل )Inauthentic( براي کاستن از ترس از مرگ تکنيک خاصي دارد و آن اينکه مرگ را به صورت مقوله اي کلي و مطلق از پديده اي صرفا زيست شناختي و اجتماعي، تجسم و تصور مي کند. نقش مرگ آگاهي در تئوري اول هايدگر به طور غيرمستقيم در اهميت دادن او به تکنيک انسان هاي غيراصيل موثر بوده است که در آن به جاي گفتن اينکه من خواهم مرد )IshalLdie( مي گويد کسي خواهد مرد )One dies( وي براي توضيح اين تکنيک به داستان وکيلي به نام ايوان ايليچ از آثار تولستوي اشاره مي کند که با مراجعه به پزشک و سوال از وخامت بيماريش، با بي اعتنايي پزشک به اين سوال مواجه و در نتيجه عصباني مي شود. هايدگر مي گويد ايليچ قبل از بيماريش مثل تمام انسان هاي ديگر مقوله مرگ کمتر از مقولات ديگر برايش اهميت داشته(مثل مقولات شوهر بودن يا وکيل بودنش) و بيشتر مي گفت کسي خواهد مرد تا اينکه بگويد من خواهم مرد اما پس از بيماري اين وضعيت کاملا عکس شده است.
    بTotality) قبل از توضيح تئوري دوم هايدگر بايد گفت که تمام فلاسفه اگزيستانسياليست، ترس و رنج همراه مرگ آگاهي را بهايي مي دانند که بايد در قبال فوايد آن پرداخت. البته همگي سعي در تقليل اين بها نيز کرده اند که ايمان فلاسفه اگزيستانسياليست مسيحي در اين راستا قابل بررسي است. اما هايدگر در اين تئوري پيشنهاد مي کند که براي تقليل اين ترس و رنج به جاي اراده و آرزوي فناناپذيري، مرگ خود را پذيرفته و با تمام وجود آن را در آغوش بگيريم(فراتر از اعتراف صرف) زير اين ترس و رنج ناشي از تلقي ما از مرگ به عنوان امري که از خارج آمده و ما را زمين مي زند مي باشد که با تقبل مرگ و وجود براي مرگ خود )Being for Death( مي توانيم آن را کاهش دهيم. البته اين پيشنهاد که تنها جنبه اول تئوري دوم هايدگر است ملهم از نيچه است که در کتب چنين گفت زردشت و به آن اشاره اي دارد.
    اما جنبه دوم تئوري دوم هايدگر که بيشتر مورد مناقشه بوده و مخصوص خود هايدگر است آنکه اين تقبل و در آغوش گيري مرگ مي تواند به ما کمک کند که به وجود خود وزندگي خود به عنوان يک کل )Totality( نگاهي داشته باشيم.
    اين جنبه تئوري در تلاش است تا شکاف عميق حاصل از خود تعالي )transcendence-Self( را که به ضرورت آنتولوژيک در وجود ما هست پر کرده و ما را قادر سازد تا به رغم وجود چنين شکافي بتوانيم به هستي خود به عنوان يک کليت نظر بيفکنيم که از طريق پذيرش و در آغوش گيري مرگ و فراتر از آن از طريق جلو رفتن از خودمان به طرف مرگ )running ahead of overselves toward death( و حتي اراده مرگ، حاصل مي شود.
    3: نظرات سارتر درباره مرگ
    سارتر در کتاب وجود و عدمش )Beingand nothingness( اشاره کرده که به هر دو تئوري هايدگر و مخصوصا تئوري دوم علاقه مند بوده است البته از آن جهت که تامين کننده آزادي مطلق )total freedom( است. زيرا مرگ پديده اي است که آزادي ما را محدود مي کند اما با پذيرش و در آغوش گيري آن کمرنگ شده و با دروني کردن )interiorizing( و انساني کردن )humanizing( آن اين محدوديت آزادي توسط اراده آزادمرگ جبران و بازيافت مي شود .)is recovered(
    اما سارتر ايراداتي نيز بر تئوري هاي هايدگر وارد کرده که خود معتقد است عقيده مالراکس و ريلکه )Rilke( نيز چنين بوده است. ايرادات وي بر تئوري اول دو گونه است:
    الف: از آنجا که تئوري اول مبتني بر اين عبارت است که کسي نمي تواند از عوض من بميرد، سارتر مي گويد مرگ را مي توان به جهت کارکردها، آثار و نتايجش در نظر گرفت که در اين صورت هرکسي مي تواند از عوض ما بميرد و از عوض ما تمام کارهاي ما را انجام بدهد. مثلا اگر عشق را دادن پول و امکانات زندگي به همسر، باردار کردن او و... بدانيم يا مرگ را کم شدن يک نفر از جمعيت کشور و امثال آن هر کسي خواهد توانست به جاي ما عشق بورزد يا بميرد. اما مرگ را يک امکان ذهني غايي )anultimate subjective possibility( بدانيم که تنها مربوط به itself-for ماست، نه تنها هيچ کس نمي تواند به جاي ما و از عوض ما بميرد، بلکه کسي نخواهد توانست هيچ کاري را به جاي ما انجام دهد زيرا کسي نمي تواند قولهايي را که مال من هستند، بدهد و عشق هاي متعلق به مرا بورزد و... لذا نه تنها با پذيرش مرگ بلکه با پذيرش تمام اينها مي توانيم فرديت )individuality( خود را ادراک کنيم.
    ب: ايراد دوم سارتر آن است که هايدگر قبلا مصرانه گفته است که دليل جزيي )individual( بودن مرگ، جزيي بودن وجودهاي ما به ضرورات آنتولوژيک مي باشد پس مرگ من جزييت خود را از جزييت وجودم گرفته است. حال چگونه ممکن است که دوباره مرگ من سبب جزييت بخشي به وجودم شود. اينکه دور است.
    البته مولف خود پاسخ اين ايراد را داده اند. به اين بيان که نه اين مرگ آن مرگ است و نه اين جزييت، آن جزييت است. زيرا اينجا مرگ آگاهي سبب جزييت مي شود نه مرگ بما هو مرگ و جزييت در اينجا امري آبجکتيو و عيني نيست بلکه ادراک جزييت خود است که منجر به رهايي از اعمال پيش پا افتاده و به قول هايدگر مبتذل روزمره مي گردد.
    درباره تئوري دوم هايدگر نيز سارتر معتقد است که مرگ حتي امکاني شخصي )personal possibility( نيست که بتوان آن را آزادانه پذيرفت و اراده کرد تا به زندگي کليت بخشيد، چه رسد به امکاني که با اراده آن اعمال ما که زندگي مان را تشکيل مي دهند معنادار شوند. سارتر مرگ را معدوم شدن امکانات ما که همواره محتمل است و خود خارج از حيطه امکاناتمان است مي داند.
    Deathis an dlwyas possible nihilation of my possibles which is out of my possibiltites و براي توضيح اينکه چنين امري نمي تواند مورد اراده ما و پذيرش و در آغوش گيري ما قرار بگيرد و به فرض امکان چنين اراده اي نيز نمي تواند کليتي معنادار به زندگي ببخشد، سه نوع مرگ را مشخص مي کند:
    الف) خودکشي يا شهادت: در اين مرگ آنچه که ما اصالتا اراده کرده و خود را به سويش مي اندازيم علتي است که به خاطر آن خودکشي کرده يا شهيد مي شويم نه خود مرگ. اين علت مي تواند پيروزي مسيحيت يا کمونيسم و يا رهايي از رنج هاي ناشي از شکست در عشق باشد. پس عملا مرگ اراده نمي شود (بما هو مرگ)
    ب) مرگي که در زماني مشخص اتفاق مي افتد مثل کسي که محکوم به اعدام است يا دچار بيماري بسيار مهلکي مي باشد. اينجا نيز به سبب آنکه قطعي و مقدر و ضروري شدن مرگ توسط اسباب و علل خارجي صورت مي گيرد نه ما، لذا ما نمي توانيم مرگ را اراده کنيم و چون مرگ از طريق اراده و آزادي مان مقدر نمي شود قدرت معنابخشي به زندگي به عنوان يک کليت را نداشته بلکه معناي زندگي را تماما از بين مي برد زيرا وسعت آينده را از ما مي گيرد (آينده تبديل به چند روز يا ساعت مي شود) و ديگر نمي توان در اين آينده طرح هايي را )projects( طرح ريزي کرد در حالي که معناي زندگي وابسته به اين طرح ها و اعمال جزيي ماست.
    به علاوه چون معناي اعمال و پروژه ها و طرح هاي )projects( گذشته ما نيز در گرو طرح هاي آينده ماست (زيرا ما قبل از مواجهه مستقيم با مرگ نمي توانيم که مثلا فلان کار جزيي که در جواني داشتيم ناشي از هوس بوده يا تنها پيش آمادگي زيست شناختي و هورموني براي آينده مان بوده يعني قبل از اين مواجهه هيچ کدام از اعمال گذشته برايمان معنادار نيستند) ، لذا با از بين رفتن وسعت آينده گذشته نيز بي معنا خواهد شد. در نتيجه چنين مرگي نيز نمي تواند به زندگي معنايي کليت دار بدهد.
    ج) مرگ هاي ناگهاني (عمومي ترين نوع مرگ:) در اين باره سارتر سه ايراد وارد کرده که به نظر مي رسد قابل تعميم به هر سه نوع مرگ مي باشند:
    ج-1: اگر بتوانيم با نگاه به زندگي خود از نقطه مرگ معناي تمام طرح ها و اعمالمان را بدانيم (و بدانيم که مثلا آن فعل خاص- اجزيي جواني هوس بوده يا...) که هايدگر در اثر پذيرش مرگ سعي در چنين نگاهي دارد؛ آنگاه حساب ها بسته مي شوند. )theaccount would be closed( يعني ديگر معلوم مي شود ما چه وجودي داريم که اين بسته شدن حساب همان داوري نهايي )last judgment( است که در نتيجه آن ديگر هيچ تلاشي و فعاليتي از ما سر نخواهد زد. زيرا باز بودن حسابهاست که ما را وادار به جبران کاستي ها و بهبود خودمان مي کند. )recovering the strokes(
    ج-2 :چون بين مدت زمان حال تا لحظه مرگ مي توانيم معدود طرح هايي داشته باشيم که فعلا قابل پيش بيني نيستند (زيرا همواره آزاد هستيم) پس نمي توانيم از نقطه مرگ نگاهي به زندگي به عنوان يک کليت داشته باشيم که وضوح و دقت کافي را دارد. چون اين طرح هاي غيرقابل پيش بيني هنوز به حساب نيامده و حساب کاملا بسته نشده است.
    ج-3: لايب نيتس گفته است که اعمال جزيي ما آزادانه انجام مي شوند چون ناشي از ذات ما هستند اما سارتر مي گويد اين ذات را که ما انتخاب نکرده ايم، پس با چنين تحليلي آزادي اثبات نمي شود.
    سارتر با اشاره به اين مطلب بحث تئوري هايدگر را نيز تشبيه به حرف لايب نيتس کرده که اگر معناي اعمال جزيي ما در گرو بسته شدن حسابها باشد (توسط نگاه به زندگي از نقطه مرگ) پس اين اعمال جزيي مهم نبوده است که آزادانه از ما سر بزنند يا بالاجبار. لذا با تئوري هايدگر آزادي کاملا از بين مي رود مگر اينکه خود ما لحظه مرگ را تعيين کنيم. وي براي توضيح اين استثنا به داستاني از Diderot متوسل شده است که البته در سنت کلامي ما نيز سابقه دار است: دو برادر در قيامت بودند. يکي مي پرسد: خدايا چرا مرا در جواني ميراندي؟ و پاسخ مي شنوند که تا مثل برادرت مرتکب گناه نشوي. آنگاه برادر ديگر مي پرسد: چرا مرا در جواني نميراندي تا مرتکب گناه نشوم؟
    لذا اگر انتخاب لحظه مرگ با اراده ما بود، خودمان تعيين کرده بوديم که آيا مرتکب گناه هاي بعد از فلان لحظه بشويم يا نه قبل از آن لحظه بميريم.
    
    
    
    
    
   نویسنده : مهدوي دوستان
    
 روزنامه رسالت، شماره 6159 به تاريخ 8/3/86، صفحه 18 (انديشه)
منبع اینترنتی این پست