فلسفه تحلیلی و اگزیستانس هرکدام به شیوهای
متفاوت به این مساله میپردازند. در فلسفه تحلیلی این مسئله فلسفی به طور
خلاصه از این قرار است که وقتی شما در برابر چند گزینه مختلف قرار دارید
بتوایند آگاهانه و به اراده خود یکی از آنها را انتخاب کنید و عمل کنید.
فیلسوف تحلیلی به این مساله میپردازد که آیا این امکان وجود دارد که اعمال
و تصمیمات ما غیر از آنی باشند که هستند؟
فلسفه اگزیستانس با توجه به همین مسائل و
البته با رویکردی متفاوت مسالة آزادی انسان را مدنظر قرار میدهد.
اگزیستانسیالیسم انسان را دربرابر اعمال و اندیشه هایش مسئول میداند. این
مسئولیتپذیری فرع بر آزادی انسان است. البته تفسیر مقدار و نوع این آزادی
در فلسفه های اگزیستانسیالیستی الحادی و غیرالحادی متفاوت است ولی در اصل
مساله وجود آزادی فرض گرفته میشود. «بشر پس از وجود یافتن و در جریان
زندگی، با کارهای فرد، خود را میسازد بنابراین نمی توان او را از پیش
تعریف کرد.»
آزادی اگزیستانسیالیستی ترکیبی است از «جهان انسانی» (human
world)، «وجود» (existence)، «تفرّد» (individualisation) و «کلیت»
(wholeness) که بر مدار فلسفۀ عملی ـ مسئولیتپذیری و تعهد
(commitment)ـ میگردند (Cooper, 1990). در کیرکگارد، نیچه و دیگر اندیشمندان این مکتب این ویژگیها به چشم میخورد.
تفاوت رویکرد در این دو فلسفه به خوبی به چشم
میخورد. در فیلسوفان تحلیلی بعد از تصور انسان تلاش میشود که آزادی را
برای او ثابت کنند در حالی که در فلسفه اگزیستانس تا آزادی نباشد فرد شکل
نمیگیرد. این فرد است که با انتخابهایش (که این انتخابها فرع بر آزادی
اوست) خود را میسازد. در واقع در فلسفه تحلیلی حرکت از فرد به سوی آزادی
است و در فلسفه اگزیستانس حرکت از آزادی شروع میشود و به فرد منجر میشود.
در فلسفه اگزیستانس محور اصلی فرد است و
آزادی فرد در درون خودش به عنوان یک فرض اساسی پذیرفته میشود. در نسبت به
جامعه است که آزادی فرد زیر سوال میرود. اگر فرد در انتخابهای اصیل خودش
اصرار بورزد هرگز از اصالت خارج نمیشود.
نگاه اگزیستانسیالیستی به انسان پاسخ مسالة
«آزادی» را در بر دارد. ما مطلقاً تنهاییم و بصورت جزایری سوبژکتیو در
جهانی ابژکتیو قرار گرفتهایم. ما به تنهایی دردها، لذتها، ترسها و
آرزوهای خود را بلاواسطه احساس میکنیم.
از همین دیدگاه اگزیستانسیالیستی میتوان
ریشه و مبنای «آزادی» انسانها را فهمید. به خاطر دوگانگی درون (سوبژکتیو)
و بیرون (ابژکتیو)، علیالاُصول جهان خارج نمیتواند هیچ تاثیری در آزادی
ما داشته باشد. ما نسبت به جهان درون (internal world) خود از آزادی مطلق
برخورداریم.آزادی درونی منبع و منشاء ارزشهای ما نیز است، بنابراین
ارزشهای ما نیز تنها میتوانند منشائی درونی (internal) داشته باشند.
معنای سوبژکتیویسم با
شعار معروف این مکتب «تقدم وجود بر ماهیت» گره خورده است. سارتر
تاکید میکند این اصطلاح به معنای برتری مقام انسان (سوژه) نسبت به دیگر
موجودات (ابژه) است. علت این برتری را میتوان با مفهوم «فرافکنی»
(Project) فهمید.
از میان همۀ موجودات عالم تنها انسان است که
وجودش بر ماهیتش مقدم است چرا که هیچ خالقی نیست تا مفهوم انسان را از پیش
در ذهن داشته باشد. سرنوشت مقدّری وجود ندارد. او تنها وجود دارد ولی
میتواند در خود به آفرینش دست بزند. ریشۀ این آفرینش در درون انسان است و
نه بیرون از او. این همان معنای سوبژکتیویسم است.
انسانها تنها موجوداتی هستند که برای خود
«طرح» میافکنند و فرافکنی میکنند. این طرحها هر قدر هم فردی و شخصی باشد
باز هم ارزش کلی و عمومی دارند.
«سوبژکتیویسم» ، «فرافکنی» و «تقدم وجود بر
ماهیت» شکل دهندۀ آزادی انسان هستند.
اگزیستانسیالیسم بر این مبنا بنا شده است که انسان را مسئول آنچه هست قرار
دهد و به او بقبولاند که هر انسانی مسئول همان چیزی است که هست.
سارتر تاکید میکند سوبژکتیویسم دو معنا دارد که منتقدان اگزیستانسیالیسم این دو معنا را با هم خلط میکنند:
1- هر انسانی انتخابهای شخصی خود را دارد و تنها مسئول انتخابهای خویش است.
2- بشر هیچ نیست مگر آنچه خود میسازد
اگزیستانسیالیسم با معنای دوم سوبژکتیویسم
یکی است.
بنابرنظر سارتر انسان همان آزادی
است، انسان از آزادی عمل برخوردار است، اعمال به طرز جدایی ناپذیری با
«قصد» (intention) در همتنیده است. بنابراین، آزادی مطلق عبارت است از
آزادیِ «انتخاب» (choice)، «مقاصد» (intention) و درنهایت گزینش یک رفتار.
پیش از آنکه انسان به دنیا بیاید دنیا هیچ نیست، با به دنیا آمدن هر انسانی
است که دنیای او را معنادار میکند.
سارتر اشاره میکند در
موجودات غیرانسانی (با استفاده از تمثیل سارتر: چاقو) ماهیت بر وجود مقدم
است انسان
هیچ ماهیت از پیش معینی ندارد و تنها با رفتار و انتخابهایش است که خود را
میسازد. به نظر سارتر هیچ واجبالوجودی هم وجود ندارد که ماهیت انسان را
از پیش تصور و معین کرده باشد.
اگزیستانسیالیسم معتقد است که ما در جهان
پرتاب شدهایم بدون اینکه از پیش ماهیتی داشته باشیم. و این همان شعاری است
که اگزیستانسیالیسم را با آن میشناسیم. ماهیتِ ما محصول انتخابهای آزاد
ماست.
همۀ ما گرایش داریم به گونه ای عمل کنیم که
سارتر به آن میگفت «ایمان بد». ما تلاش میکنیم خودمان را فریب دهیم تا
به گونهای عمل کنیم که گویی آزاد نیستیم. نقشهایی که هریک از ما در جامعه داریم نیز
میتوانند ما را دچار خودـفریبی (Self-deception) کنند. ما نقشهایی از
قبیل یک کارمند، دانشجو و یا ... به عهده داریم که تمایل داریم به خاطر
آنها خودِ واقعیمان را کتمان کنیم. همۀ این امور میتوانند ما را از آنچه
که باید باشیم جدا کنند. سارتر با تفکیک میان انسانها و
دیگر موجودات عالم، نشان میدهد برای پژوهش دربارۀ هردسته از این موجودات
باید از الگوهای متفاوتی پیروی کرد. موجودات به طور کلی تقسیم میشوند به:
1- موجودات فی نفسه Being-in-themselves) )
2- موجودات لنفسه (Being-for-themselves)
لاانسانها موجودات لنفسه و انسانها موجودات
فینفسه هستند. موجودات فی نفسه همان هستند که باید باشند. قوانین حاکم بر
رفتار آنها ـاز آنجا که رفتاری ثابت دارندـ قابل تعیین و بر مبنای
الگوهای تعیین شده هستند. اما موجودات لنفسه از هیچ ماهیت ثابتی برخوردار
نیستند.