آزادی از دیدگاه سارتر
منبع اینترنتی:http://philo-mind.blogfa.com/post-17.aspx
افلاطون در کتاب «قوانین» میگوید انسان آزاد انسانی است که منش و رفتار یک فیلسوف را دارد. فیلسوف کسی است که از آزادی اراده و قدرت انتخاب از میان جایگزینهای متفاوت را دارد. او زندگی و قضاوتهای خود را در کنترل تمام دارد. میداند چگونه خودش را با شرایط تطبیق دهد و به این ترتیب انسانی خوشبخت است. (.(Gosling J.C.B, 1973
فلسفه تحلیلی و اگزیستانس هرکدام به شیوهای متفاوت به این مساله میپردازند. در فلسفه تحلیلی این مسئله فلسفی به طور خلاصه از این قرار است که وقتی شما در برابر چند گزینه مختلف قرار دارید بتوایند آگاهانه و به اراده خود یکی از آنها را انتخاب کنید و عمل کنید. فیلسوف تحلیلی به این مساله میپردازد که آیا این امکان وجود دارد که اعمال و تصمیمات ما غیر از آنی باشند که هستند؟ آیا در دنیایی که قوانین دترمینیستی طبیعت بر آن حاکم است (و یا موجود همه چیزدان و قادر مطلقی به نام خدا وجود دارد) چیزی به نام احتمال و امکان (possibility) جایی دارد؟ آیا امکان می تواند با فعلیت امور جمع شود؟ چگونه می شود که انسان صرفا تحت تاثیر تاثیرات خارجی نباشد بلکه خود تصمیمگیرندة اعمالش باشد؟ چگونه میتوان گفت تنها خودمانایم که مسئول اعمالمان هستیم؟ اردۀ آزاد و مسئولیت اخلاقی چه ارتباطی با هم دارند؟ آیا اراده آزاد وجود مسئولیت اخلاقی را توجیه می کند؟ پیامدهای فقدان اراده آزاد چه خواهد بود؟ همانطور که ملاحظه میشود مساله ارادة آزاد و مسئولیتپذیری در ارتباطی تنگاتنگ با هم قرار دارند.
فلسفه اگزیستانس با توجه به همین مسائل و البته با رویکردی متفاوت مسالة آزادی انسان را مدنظر قرار میدهد. اگزیستانسیالیسم انسان را دربرابر اعمال و اندیشه هایش مسئول میداند. این مسئولیتپذیری فرع بر آزادی انسان است. البته تفسیر مقدار و نوع این آزادی در فلسفه های اگزیستانسیالیستی الحادی و غیرالحادی متفاوت است ولی در اصل مساله وجود آزادی فرض گرفته میشود. «بشر پس از وجود یافتن و در جریان زندگی، با کارهای فرد، خود را میسازد بنابراین نمی توان او را از پیش تعریف کرد.» انسان آنگاه بوجود میآید و ظاهر میشود که خود را تعریف کند و شناخته شود. انسان جز آنچه که از خود ساخته است، چیز دیگری نیست . این را می توان به عنوان یکی از مهمترین اصول اگزیستانسیالیسم بر شمرد؛ انسان آزاد است. او حق انتخاب دارد و میتواند آنچه میخواهد انتخاب کند و در برابر آنچه که انتخاب کرده است نیز مسئول است. سارتر میگوید: اگزیستانسیالیسم معتقد است که بشر بدون هیچ دستاویزی، محکوم است که در هر لحظه بشریت را بسازد. با این رویکرد انسانها نه تنها آزادند بلکه محکوم به آزادی نیز هستند. انسان طبیعتاً آزاد خلق میشود و باید این آزادی را حفظ کند. اگر انسانی نتواند این آزادی را حفظ کند از محدودة انسان اصیل خارج شده است. فیلسوفان اگزیستانسالیست بر فردیت انسان و نحوۀ ارتباط او با جهان تاکید میکنند. آنها به تجربه های سوبژکتیو و اینترـسوبژکتیو (inter-subjective) موجودات انسانی توجه زیادی میکنند. انسانها آزادند تا انتخاب کنند و ماهیت خود را با همین انتخابها بسازند. البته آنها در یک دنیای متناهی محدود شده اند ولی میتوانند معنا و تفسیر خود از زندگی را داشته باشند. این عالم محدودیتهایی از قبیل قوانین اجتماعی، بیماری و مرگ دارد ولی هر انسانی با شناخت فردیت و تواناییهای خود میتواند به گونهای زندگی کند که تصمیماتش را بر مبنای خواستههای اصیل خود بگیرد. درواقع «آزادی» فرصتی برای تغییر خود است. انسانها با پذیرش محدودیتهای این عالم تلاش میکنند با درک فردیت و مسئولیتپذیری (responsibility) خود به زندگی اصیل برسند. برای این کار باید نخست به درکی از هستی خود و مسئولیتپذیری رسید. وقتی یک اگزیستانسیالیست میگوید انسان مسئول خودش است منظور او این نیست که او تنها مسئول فرد خودش است بلکه او مسئول همۀ انسانهاست (Sartre, 1947). درواقع آزادی اگزیستانسیالیستی ترکیبی است از «جهان انسانی» (human world)، «وجود» (existence)، «تفرّد» (individualisation) و «کلیت» (wholeness) که بر مدار فلسفۀ عملی ـ مسئولیتپذیری و تعهد (commitment)ـ میگردند (Cooper, 1990). در کیرکگارد، نیچه و دیگر اندیشمندان این مکتب این ویژگیها به چشم میخورد.
تفاوت رویکرد در این دو فلسفه به خوبی به چشم میخورد. در فیلسوفان تحلیلی بعد از تصور انسان تلاش میشود که آزادی را برای او ثابت کنند در حالی که در فلسفه اگزیستانس تا آزادی نباشد فرد شکل نمیگیرد. این فرد است که با انتخابهایش (که این انتخابها فرع بر آزادی اوست) خود را میسازد. در واقع در فلسفه تحلیلی حرکت از فرد به سوی آزادی است و در فلسفه اگزیستانس حرکت از آزادی شروع میشود و به فرد منجر میشود.
در فلسفه اگزیستانس محور اصلی فرد است و آزادی فرد در درون خودش به عنوان یک فرض اساسی پذیرفته میشود. در نسبت به جامعه است که آزادی فرد زیر سوال میرود. اگر فرد در انتخابهای اصیل خودش اصرار بورزد هرگز از اصالت خارج نمیشود.
کیرکگارد در برابر عینیت تاریخی هگل برمیآشوبد چراکه فردیت و آزادی انسانها را در خود میبلعد. تاریخیگرایی هگل به عینیت و جبر منتهی میشود و این مساله فردیت او را مضمحل میکند. در جماعت زیستن در واقع به دور از حقیقت زیستن است. ایستادگی او در برابر کلیسا (که به مسیحیت قراردادی تاکید میکند و انسانها را گروهی و فلّهای مدّنظر قرار میدهد) نیز جنبهای دیگر از فردگرایی اوست. انسان اصیل انسانی است که خود سرنوشتش را بدست گیرد. بنابراین در فلسفة قارهای وجود فرد محکمترین دلیل بر آزادی اوست درحالی که در فلسفه تحلیلی مساله دقیقاً از «فرد» آغاز میشود. اینکه شما تحت شرایطی خاص به انتخاب دست بزنید آزادی (آزادی مدّنظر فلسفه تحلیلی؛ ارادة آزاد) را زیر سوال نمیبرد. البته عواملی که فرد را مجبور به تصمیمی میکنند میتوانند در خارج از او باشند (همانند عواملی چون خدا، طبیعت و عوامل تربیتی و ...) و نیز میتوانند در درون او باشند (همانند وراثت و ...) ولی مساله اینجاست که آیا فرد میتواند بر این عوامل غلبه کند یا عواملی از این دست فعل را به مرحلة تعیین میرسانند.
فرد مطلق ـ آزادی مطلق:
مفاهیم اگزیستانسیالیستی چون «آزادی» (freedom) و «ارزش» (value) از دیدگاه خاص این مکتب دربارة «فرد» (individual) ناشی میشود. نگاه اگزیستانسیالیستی به انسان پاسخ مسالة «آزادی» را در بر دارد. ما مطلقاً تنهاییم و بصورت جزایری سوبژکتیو در جهانی ابژکتیو قرار گرفتهایم. ما به تنهایی دردها، لذتها، ترسها و آرزوهای خود را بلاواسطه احساس میکنیم. دیگران تنها ما را از بیرون و باواسطه ادراک میکنند و ما نیز دیگران را تنها باواسطه احساس و ادراک میکنیم. هیچ راه مستقیمی به دیگران نداریم. شما از نوعی دسترسی به تجربههای آگاهیتان برخوردارید که دیگران هرگز آن را ندارند. تجربههای شما شخصی هستند. آگاهی شما از این تجربهها مستقیم و قابل اعتماد است، در مقابل آگاهی من از همان تجربههای شما غیر مستقیم و استنتاجی است و به آسانی باطل میشود. زمانی که شماسردرد دارید در وضعیتی هستید که بلاواسطه ـبدون استفاده از دلیل یا مشاهدهـ درک میکنید که سردرد دارید. من تنها میتوانم با مشاهدة رفتار شما (که شامل رفتارهای زبانی شما هم می شود به عنوان مثال از طریق بازجویی) حالات ذهنی شما را استنتاج کنم. دسترسی من به ذهن شما همچنان غیرمستقیم است. این فرض از فرضهایی است که در فلسفه تحلیلی نیز مطرح است. دستکم در نظریات دوگانهانگارانه به این تمایز تاکید بسیار میشود. حریم خصوصی دارای چنان ویژگیهایی است که حتی میتواند دلیلی بر عدم همسانی کیفیات مورد تجربة هریک از ما باشد[1].
از همین دیدگاه اگزیستانسیالیستی میتوان ریشه و مبنای «آزادی» انسانها را فهمید. به خاطر دوگانگی درون (سوبژکتیو) و بیرون (ابژکتیو)، علیالاُصول جهان خارج نمیتواند هیچ تاثیری در آزادی ما داشته باشد. ما نسبت به جهان درون (internal world) خود از آزادی مطلق برخورداریم.آزادی درونی منبع و منشاء ارزشهای ما نیز است، بنابراین ارزشهای ما نیز تنها میتوانند منشائی درونی (internal) داشته باشند.
از رهگذر وجود خلاء یا نیستی و با جدایی شخص از عالم اشیاء پیرامونیاش، امکان تفکر یا عمل بر اساس انتخاب شخصی، سربر میآورد. خلائی که درون هر انسانی وجود دارد باید پر شود و هر انسانی با طرحی که برای خود میافکند آن را پر میکند. انسانها از متعلقات خود فاصله میگیرند و همین مسئله به آنها امکان این را میدهد که به آزادی در انتخابهای خود دست یابند.
سوبژکتیویسم ـ آزادی
در فلسفه اگزیستانسیالیسم (دست کم با تفسیر سارتر) سوبژکتیویسم به معنای فردیت و سولیپسیسم نیست. معنای سوبژکتیویسم با شعار معروف این مکتب «تقدم وجود بر ماهیت» گره خورده است. سارتر تاکید میکند این اصطلاح به معنای برتری مقام انسان (سوژه) نسبت به دیگر موجودات (ابژه) است. علت این برتری را میتوان با مفهوم «فرافکنی» (Project) فهمید.
از میان همۀ موجودات عالم تنها انسان است که وجودش بر ماهیتش مقدم است چرا که هیچ خالقی نیست تا مفهوم انسان را از پیش در ذهن داشته باشد. سرنوشت مقدّری وجود ندارد. او تنها وجود دارد ولی میتواند در خود به آفرینش دست بزند. ریشۀ این آفرینش در درون انسان است و نه بیرون از او. این همان معنای سوبژکتیویسم است. انسان میتواند با خودسازی به سوی آینده جهش کند. چنین سوبژکتیویسمی ما را دچار سولیپسیسم نمیکند چراکه هرچند یک سر آن در عالم درون (سوژه) قرار دارد ولی سر دیگرش رو به سوی عالم بیرون دارد. انسانها تنها موجوداتی هستند که برای خود «طرح» میافکنند و فرافکنی میکنند. این طرحها هر قدر هم فردی و شخصی باشد باز هم ارزش کلی و عمومی دارند. این عمومیت به اندازهایست که حتی طرحیهایی که یک آفریقایی یا سرخپوست در نظر میگیرد برای یک اروپایی نیز قابل فهم و درک است.
«سوبژکتیویسم» ، «فرافکنی» و «تقدم وجود بر ماهیت» شکل دهندۀ آزادی انسان هستند. از آنجا که انسانها وجودشان بر ماهیتشان مقدم است دست به انتخاب زده و با این انتخابها به چیزی بیش از آنچه هستند دست مییابند. سوبژکتیویسم چیزی بیش از این نیست. اگزیستانسیالیسم بر این مبنا بنا شده است که انسان را مسئول آنچه هست قرار دهد و به او بقبولاند که هر انسانی مسئول همان چیزی است که هست. این مطلب بدان معناست که همانگونه که آزادی انسان را میتوان از شعار معروف اگزیستانسیالیسم «تقدم وجود بر ماهیت» استخراج کرد، همین شعار که مبنای این مکتب هست نیز بر آزادی انسانی متکی است. شاید بتوان گفت تمام این مفاهیم، مفاهیمی تحلیلی هستند که از مفهوم فرد بدست میآیند. درواقع تصوری که اگزیستانسیالیستها از فردیت دارند منشاء تمام این مفاهیم است.
دو معنا از سوبژکتیویسم:
سارتر تاکید میکند سوبژکتیویسم دو معنا دارد که منتقدان اگزیستانسیالیسم این دو معنا را با هم خلط میکنند:
1- هر انسانی انتخابهای شخصی خود را دارد و تنها مسئول انتخابهای خویش است.
2- بشر هیچ نیست مگر آنچه خود میسازد، بشریت عبارت است از رفتار و کردار مجموعۀ آدمیان، برای بشر ممکن نیست از این مجموعه فراتر رود. درواقع درونگرایی به این معناست که انسان نمیتواند از جهان انسانی خود فراتر برود.
اگزیستانسیالیسم با معنای دوم سوبژکتیویسم یکی است. اگزیستانسیالیسم نیز مبنای خود را بر کوجیتوی دکارتی بنا مینهد ولی با رویکردی متفاوت. به این معنا که با گسترش کوجیتوی دکارتی تلاش میکند از سولیپسیسم بگریزد. اگزیستانسیالیستها برخلاف دکارت و کانت از طریق کوجیتو خود را در تعامل با دیگری مییابند. ما هرگز نمیتوانیم وجود خود را بدون وجود دیگری درک کنیم. وجود دیگری به همان اندازه برای ما مسلم است که وجود خود ما. دیگران شرط وجود ما هستند. سارتر در این خصوص از اصطلاح «درونگرایی متقابل» (inter-subjectivity) استفاده میکند. ما در جهان مشترکی زندگی میکنیم که تصمیمات ما به هم وابسته است. در این جهان است که آدمی تصمیم میگیرد که خود چه باشد و دیگران چه باشند.
برخی متفکرین اگزیستانسیالیست وجود انسان را در ارتباط با سه جهان دانستهاند:
1- جهان طبیعی (Natural World): جهان محدودیتهای جسمانی و دنیوی انسانی که در آن شرایط زیستـفیزیکی حاکم است.
2- جهان اجتماعی (Social World): جهان قواعد و قوانین اجتماعی که انسانها در آن با هم زندگی کنند.
3- جهان شخصی (Personal World): جهانی که در آن انسان به دنبال شناخت خود است. (Binswanger)
آقای ون دروزن (Van Deurzen) ساحت چهارمی را به این سه ساحت اضافه میکند:
4- جهان روحی (Spiritual World): جهانی که مربوط میشود به دین و باورهای دینی افراد.
هیچکدام از این جهانها مستقلاً و به تنهایی وجود ندارند، آنها با هم در ارتباطی چندسویهاند به گونهای که شرایط و محدودیتهایشان نیز با هم مرتبطاند. درواقع ما در هیچکدام از این جهانها به گونهای غرق نمیشویم که از عوالم دیگر جدا شویم. در این بیان نیز میتوان تفاوت میان سوبژکتیویسم ایدهآلیستی و اگزیستانسیالیستی را مشاهده کرد. سوال این است که ما چگونه ارزشهای خود و دیگران را با انتخابهایمان میسازیم. درواقع تعامل درون و بیرون چگونه صورت میپذیرد؟ ما از طرفی در این عالم پرتاب شدهایم و از طرف دیگر هر عملی را که در دنیای درونمان قابل تصور است را میتوانیم انجام دهیم. بنابرنظر سارتر انسان همان آزادی است، انسان از آزادی عمل برخوردار است، اعمال به طرز جدایی ناپذیری با «قصد» (intention) در همتنیده است. بنابراین، آزادی مطلق عبارت است از آزادیِ «انتخاب» (choice)، «مقاصد» (intention) و درنهایت گزینش یک رفتار. پیش از آنکه انسان به دنیا بیاید دنیا هیچ نیست، با به دنیا آمدن هر انسانی است که دنیای او را معنادار میکند. پیش از او هیچ ارزشی وجود ندارد ، او چه بخواهد و چه نخواهد باید برای خودش ارزشهایی را خلق کند. ارزشها و معنای زندگی همان است که او انتخاب میکند. بنابراین میتوان گفت برای اگزیستانسیالیست آزادی عبارتاست ازوجود(existence). (Spinelli, 1989, 116)
ماهیت انسان ـ آزادی:
شعار معروف اگزیستانسیالیسم «تقدم وجود بر ماهیت» به این معناست که:
1- ما هیچ ماهیت از پیش تعیین شدهای نداریم که بر انتخابها، ارزشها و بطور کلی بر نحوة وجود ما کنترل داشته باشد.
2- ما مستقل از عوامل تعیین کنندهای که خارج از جهان درونی ما وجود دارند، از آزادی عمل کامل برخورداریم.
3- ما از طریق انتخابهای آزادمان ماهیت انسانی خود را خلق میکنیم.
4- ارزشهای ما مخلوق انتخابهای آزاد ما هستند.
در مقابل این دیدگاه، دیدگاه سنتی است که قائل به «تقدم ماهیت بر وجود» است. در دیدگاه سنتی انسان دارای اهیتی از پیش تعیین شده است که اعمال و رفتار، انتخابها، اهداف و ارزشهای او را متعیّن میکند. در چنین دیدگاهی ما بیشتر شبیه آدمهای مصنوعی هستیم که با نیّتی خاص و با اهدافی مشخص ساخته شدهایم. درواقع میتوان گفت در دیدگاه سنتی «ماهیت» بر «وجود» مقدم است. همانطور که سارتر اشاره میکند در موجودات غیرانسانی (با استفاده از تمثیل سارتر: چاقو) ماهیت بر وجود مقدم است (شکل2)، چراکه یک خالق از پیش ماهیت آن را در ذهن میپروراند. در تقسیمبندی که سارتر ارائه میکند، اشیاء جزء موجودات فینفسه هستند. موجودات فینفسه هیچ خواست و آرمانی ندارند، تلاش نمیکنند، امید نمیورزند، غیر از آنچیزی که هستند چیزی بیشتر را طلب نمیکنند و به همین دلیل همان هستند که باید باشند.
«تقدّم ماهیت بر وجود»
|
|
در موجودات انسانی ماجرا به عکس است. انسان هیچ ماهیت از پیش معینی ندارد و تنها با رفتار و انتخابهایش است که خود را میسازد. به نظر سارتر هیچ واجبالوجودی هم وجود ندارد که ماهیت انسان را از پیش تصور و معین کرده باشد.
اگزیستانسیالیسم معتقد است که ما در جهان پرتاب شدهایم بدون اینکه از پیش ماهیتی داشته باشیم. و این همان شعاری است که اگزیستانسیالیسم را با آن میشناسیم. ماهیتِ ما محصول انتخابهای آزاد ماست. «آزادی» رابطهای مستقیم با شعار اگزیستانسیالیسم (تقدم وجود بر ماهیت) دارد. سارتر صریحاً به این مطلب اشاره کرده و میگوید: «اگر واقعاً وجود بر ماهیت تقدم دارد، پس هیچ تبیینی مبتنی بر ماهیت ثابت و مشخص انسانی وجود ندارد، به عبارت دیگر، دترمینیسم وجود ندارد، انسان آزاد است، انسان آزادی است.»
«تقدم وجود بر ماهیت»
چیزی بیرون از ما نمیتواند معین کند که ما چیستیم و چه اموری برای ما مفیدند. همۀ این امور باید از درون ما برخاسته باشد. درواقع اینها مسایلی کاملاً فردی هستند.
همانطور که گفتیم علت آزادی مطلق انسان جدایی دنیای درون او از دنیای بیرون است، به گونهای که شرایط خارجی به هیچ وجه نمیتوانند دنیای آزاد او را تحت تاثیر قرار دهند. به نظر میرسد با این تقریر تنها یک طرف مسئله حل شده است؛ عدم تاثیر عوامل خارجی بر انسان. جالب اینجاست که نقطۀ قوت همین دیدگاه میتواند ضعف بنیادین آن نیز محسوب شود. آنگونه که اگزیستانسیالیسم بر جدایی میان عالم درون و بیرون تکیه میکند، این مشکل پیش میآید که همانگونه که عالم بیرون نمیتواند بر ما تاثیر بگذارد ما نیز از تاثیرگذاری آزادانه بر عالم بیرون ناتوان خواهیم بود. بنابراین به نظر میرسد مسئله به همین راحتی نباشد.
ایمان بد (Bad Faith) و آزادی
همۀ ما گرایش داریم به گونه ای عمل کنیم که سارتر به آن میگفت «ایمان بد». ما تلاش میکنیم خودمان را فریب دهیم تا به گونهای عمل کنیم که گویی آزاد نیستیم. مثلاً چنان عمل میکنیم که گویی توسط طبیعت، بدنمان یا انتظارات دیگر انسانها محدود و متعین شدهایم. این نکته از اینجا ناشی میشود که احساس مسئولیت در برابر تمامی تصمیمات بسیار سخت و دشوار است. انسانها تلاش میکنند از زیر مسئولیت شانه خالی کنند و برای این کار باید آزادیهای خود را سلب کنند. سارتر میگوید همین مسئله باعث میشود انسانها به رفتار ریاکارانه روی بیاورند. یعنی به گونهای برخورد کنند که گویی از آزادی برخوردار نیستند.
برای برای روشن شدن مطلب به این مثال توجه کنید: همانطور که گفتیم افراد انسانی بصورت جزیرهای در اتاقهایی تاریک قرار گرفتهایم که دسترسیمان به عالم تنها از طریق صفحۀ نمایشگر درونیِ نفسمان است. انسانها از طبیعتی دوگانه برخوردارند. در این نمایشگر درونی در کنار اشیاء و انسانهای دیگر، خودمان را هم میبینیم. من بدن خودم را میبینم و آنچیزی که میبینم خودم هستم. برای اگزیستانسیالیست انسان بودن عبارت است از کشمکش میان تصویرهایی که ما از خودمان داریم و تصاویری که از جهان اطراف داریم. دقیقاً مثل این میماند که در یک مجتمع تجاری در حال قدم زدن هستیم و ناگهان تصویر خود را که ازطریق یک دوربین مخفی گرفته شده است در نمایشگری جداگانه میبینیم. یا مانند کشمکشی است که در هنگام دیدن خود در یک آینه میبینیم. ما با دیدن خود در آینه دچار تعجب و حیرت میشویم که آیا من همان تصویری هستم که خودم از خودم دارم یا تصویری هستم که در آینه از خودم میبینم. درواقع برای اگزیستانسیالیست این کشمکش میان تصویری است که از خودم دارم و تصویری که از خودم به عنوان بخشی از جهان دارم. تمایل ما به عمل بر مبنای «ایمان بد» به این جهت است که خودمان را مطابق تصویری بدانیم که از نمایشگر درونی خود میبینیم و نیز خودمان را توسط آنچه که بیرون از خود میبینیم (طبیعت، بدن و ...) مجبور بدانیم. ما همه با اینگونه اعتذار جویی آشناییم که معمولاً برای اعمالی که انجام میدهیم از این قبیل توجیهات میآوریم. به عنوان مثال در موارد بسیاری میگوییم که تحت شرایط خاصی این کار را انجام دادهایم و یا به عللی که از تحت اختیار ما خارج است (مثلاً اینکه زن یا مرد به دنیا آمدهایم و یا از نظ ذهنی توانایی بالایی نداریم) چارهای جز این نداریم. در چنین مواردی تصویری که ما از خودمان داریم همان تصویری است که از نمایشگر درونی خود بدست آوردهایم. در مثالهایی که ذکر کردیم ما خودمان را یک مغز (که توانایی بالایی ندارد) یا یک هورمون (که البته ناتوان است؛ زنانه یا مردانه، بسته به موارد فرق میکند) میدانیم. این دقیقاً همان چیزی است که سارتر میگوید «ایمان بد». ما دوست داریم که خودمان را گول بزنیم که ما صرفاً همین امور هستیم و نه بیش از این، ولی واقعیت این است که ما چیزی بیش از این امور هستیم. ما هیچگاه نمیتوانیم در اثر این امور مجبور شویم چرا که ما آزادیم. از طرف دیگر نقشهایی که هریک از ما در جامعه داریم نیز میتوانند ما را دچار خودـفریبی (Self-deception) کنند. ما نقشهایی از قبیل یک کارمند، دانشجو و یا ... به عهده داریم که تمایل داریم به خاطر آنها خودِ واقعیمان را کتمان کنیم. همۀ این امور میتوانند ما را از آنچه که باید باشیم جدا کنند. همۀ ما تمایل داریم تصویری که از خود داریم را با تصویری که دیگران از ما دارند همساز کنیم. برای خیلی از ما خوشایندتراست که دیگران به ما بگویند چگونه باشیم، ارزشهای مان را از دیگران اخذ کنیم و ... . تمام اینها به معنای فریفتن خویش است چرا که ما حتی اگر بخواهیم هم نمیتوانیم آزادیهای خود را تفویض کنیم. ما از این آزادی برخوردار نیستیم که از آزادی خود فرار کنیم. درواقع این همان معنای حرف سارتر است که میگفت ما «محکوم به آزادی» هستیم.
دفع یک اشکال:
درونی بودن ارزشها منشاء برخی اشکالات میشود، سارتر به این اشکال از دو جنبه توجه میکند. مارکسیستها از جنبۀ اجتماعی و دینداران از جنبۀ اخلاقی به درونی بودن ارزشها ایراد گرفتهاند. هرچند منشاء هر دو اشکال سوبژکتیو بودن ارزشهاست. مارکسیستها معتقدند تاکید بر دورنگرایی همبستگی انسانها را مخدوش میکند. ما نمیتوانیم در عالم دکارتی به وجود دیگران دست یابیم.
اما دینداران بر جنبۀ اخلاقی مساله توجه دارند؛ اگر ارزشها و ماهیت ما امری درونی است، آیا ما میتوانیم در برابر دیگران دلبخواهی عمل کنیم؟ مثلا آیا میتوانیم به این دلیل که طبق خواست خودمان عمل کردیم دیگری را به قتل برسانیم؟ او این اشکال را که جنبۀ اخلاقی دارد تحت عنوان «ایراد کاتولیکها» مطرح میکند: مسیحیان به ما ایراد میکنند که واقعیت و جدی بودن اقدامات بشری را انکار میکنیم؛ زیرا هنگامی که ما منکر اوامر الهی و ارزشهای ازلی شدیم هیچ چیز جز عبث بودن محض باقی نمیماند». وقتی ملاک و معیاری برای ما باقی نماند دچار آنارشیسم میشویم.
ما در بخش پیشین به دو معنای از سوبژکتیویسم اشاره کردیم. سارتر منشاء این اشکال را خلط میان این دو معنا میداند. به نظر سارتر اگزیستانسیالیسم تنها فلسفهایست که از طریق سوبژکتیویسم به بشر اصالت و برتری میبخشد. فلسفههای دیگر در نهایت تمام افراد بشر از جمله خود ر چون اشیاء مطرح میکنند. سارتر در پاسخ این اشکال میگوید منتقدین معنای سوبژکتیویسم را به درستی درک نکردهاند چراکه به نظر ما آدمی بر اساس «میاندیشم پس هستم» نه تنها وجود خود بلکه وجود دیگران را نیز در مییابد. درکل میتوان سه پاسخ را از کلمات سارتر استخراج کرد:
1- وقتی میگوییم ما مسئول وجود خویش ـو در نتیجه انتخابهای خودـ هستیم به این معنا نیست که هر انسانی مسئول وجود خویش است بلکه هر فردی مسئول تمام افراد بشر است. در انتخاب ماهیت خودمان ما ماهیت کل انسانها را انتخاب میکنیم. بنابراین باید عملی را انتخاب کنیم که دوست داریم همه انسانها آنگونه عمل کنند. عملی که انتخاب میکنم تنها تحت شرایط، تمایلات و اهداف خاص من نیست. اینگونه عمل کردن درواقع عمل کردن از روی «ایمان بد» است، یعنی عمل کردن تنها بر اساس تصویری که از نمایشگر درونی خودمان داریم. یکی از عوامل موثر در عملی که انتخاب میکنم این است که با دیگر فاعلهای آزاد در آن عمل شریکم. درواقع هریک از ما آدمیان با آفریدن ماهیت خود آنگونه که میخواهیم باشیم، تصویری از بشر میسازیم که به طور کلی باید جنان باشد. هر عملی که انجام میدهیم درواقع تایید ارزش آن نیز هست زیرا ما هرگز بدی را نمیتوانیم انتخاب کنیم. هیچ چیزی برای ما خوب نمیتواند باشد مگراینکه برای همگان خوب باشد. به همین دلیل هم اگزیستانسیالیتها میگویند مسئولیت ما بسیار عضیمتر از آن است که میپنداریم. ما مسئول همۀ بشریت هستیم. مفهومی چون دلهره/اضطراب نیز از چنین مسئولیت عظیمی ناشی میشود. ما همچون قانونگذارانی هستیم که با انتخاب شخص خود جامعه بشری را انتخاب میکنیم.کار جهان چنان است که گویی تمام آدمیان چشم بر رفتار هر یک از ما دوختهاند. بنابراین من باید همانگونه انتخاب کنم که دیگران انتخاب میکنند. با این حساب، برای آزاد بودن لازم است «قاعدۀ زرین» را مدّنظر داشته باشم، یعنی به گونهای عمل کنم که انتظار دارم دیگران عمل کنند.
2- سارتر میگوید برای آزاد بودن، ما باید آزادی همۀ انسانها را مدّنظر داشته باشیم. این یک فرض خودـمتناقض (self-defeating) است که ما برای حفظ آزادی خود دیگران را به بند بکشیم. اگر من دیگران را به بند بکشم درواقع خودم را به بند کشیدهام. در بخش پیشین به «سوبژکتیویسم متقابل» اشاره کردیم. در چنین سوبژکتیویستی ابتدا من به وجود خود پی نمیبرم و بعد به وجود دیگران بلکه من وجود خود را به همراه وجوددیگران مییابم. از طرف دیگر اشاره کردیم که انسان همان آزادی است. با این حساب نمیتوان گفت ما ما آزادیم و دیگران مجبور. همانگونه که ما وجود خود را در پرتو وجود دیگران مییابیم آزادیمان را نیز در ذیل آزادی دیگران درمییابیم. وجودِ دیگری همچون یک «اختیار» روبروی من قرار دارد. اندیشهها و تمایلات او در مقابل من مختارانه وجود دارند. تمایلات و اندیشههای او لزوما موافق و یا مخالف من نیستند. در قبال این موافقت یا مخالفت یکی از دو راه درمقابل ما قرار میگیرد. یعنی ما در کنار آزادی دیگران است که احساس آزادی خود را مییابیم. البته به نظر منتقدین سارتر هرگز توضیح کافی در اختیار نمیگذارد که چگونه اختیار ما یا اختیار و آزادی دیگران دچار تنازع نمیشود.
3- تصمیمات ما مطلقاً دلبخواهی نیستند. هر عملی که ما انجام میدهیم در زنجیرهای از اعمال قرار دارند که این مجموعه باید از انسجام نیز برخوردار باشد. برای حفظ انسجام مجموعۀ اعمالمان باید ملاحظاتی را مدّنظر داشته باشیم و به این ترتیب اعمال و انتخابهای ما از حالت دلبخواهی خارج میشوند.
آزادی و مفاهیم کلیدی اگزیستانسیالیسم:
یک انسان از نظر اگزیستانسیالیست مواجه با این موقعیتهاست:
1- واقع بودگی (Facticity): ما خود را در جهان مییابیم بدون اینکه خودمان منبع و منشاء وجودمان باشیم. به عبارت دیگر ما به این جهان پرتاب شدهایم و نسبت به این امر اختیاری از خودمان نداشتهایم. ما انتخاب نکردیم که وجود داشته باشیم.
2- اضطراب (Anxeity): ما در جهان خارج هیچ منبع و منشائی برای ارزشهایمان نمییابیم. ما آزادیم که هر منبعی را که میخواهیم برگزینیم. سارتر میگوید اختیار طاقت فرساست. دانستن اینکه ما از آزای کامل برخورداریم به این معناست که هرگز نمیتوانیم از زیر مسئولیت کاری که انجام میدهیم شانه خالی کنیم. اضطراب ناشی از این احساس خشن است که همه چیز بر عهدۀ ماست. از طرف دیگر زمانی این اضطراب و دلهره تشدید میشود که بفهمیم ما با هر انتخاب و عملی که انجام میدهیم به آن مشروعیت عام هم میدهیم (توضیح این مطلب گذشت). سارتر این اضطراب را همانی میدانست که کیرکگارد با نام «اضطراب ابراهیم» مینامید. البته بیشتر ما انسانها این اضطراب را تاب نمیآوریم و سعی میکنیم آن را کتمان کنیم. این مسئله ناشی از سهمگینی این احساس است. به نظر سارتر مرسومترین کاری که انسانها برای کتمان این احساس انجام میدهند غلطیدن به دامان «روی و ریا» است. البته همین نکته هم دلالت بر آزادی انسان میکند چراکه اگر انسانها آزاد نبودند هرگز نمیتوانستند عذر و بهانه بیاورند که آزاد نبودهاند.
3- یاس(Despair): ما مییابیم در جهانی پرتاب شدهایم که نسبت به آن هیچ کنترلی نداریم و از طرف دیگر نسبت به خلق خودمان از آزادی کامل برخورداریم، بنابراین از هرگونه ارزش و عوامل تعیینکنندهای که بیرون از ما و در جهان خارج باشد ناامید میشویم. ما میفهمیم که تنها باید به خودمان و آنچه که تحت اختیار خودمان است امید داشته باشیم. همین عامل باعث میشود انسان از عوامل بیرونی قطع امید کرده و ارزشهایش را از درون خود خلق کند و به این ترتیب به شادمانی (happiness) دست یابد. در واقع زمانی که ما دچار این یاس میشویم در پییافتن هر راه حلی اقدام میکنیم و در مییابیم تنها باید با انتخابهای خود برای خود طرح و برنامه بیافکنیم.
جمعبندی:
دو مضمون اساسی در اندیشۀ سارتر «سوبژکتیویسم» و «اختیار» است. ما در این نوشته تلاش کردیم ضمن تبیین این دو مفهوم نشان دهیم که چه ارتباط وثیقی میان این دو مفهوم وجود دارد. مبنای سوبژکتیویسم سارتر، کوجیتوی دکارت (cogito ergo sum) است. آگاهی امری شخصی است. ما از خودمان و از عالم آگاهی مییابیم و این دو با هم میشود عالم ما. ما در کوجیتوی دکارتی خلاء و نیستی خویش را درک میکنیم. درواقع میفهمیم هیچ چیزی نیستیم جز آنچه که خود انتخاب میکنیم. این آگاهی برای ما آزادی میآورد. بلکه این آگاهی همان آزادی است. سارتر با تفکیک میان انسانها و دیگر موجودات عالم، نشان میدهد برای پژوهش دربارۀ هردسته از این موجودات باید از الگوهای متفاوتی پیروی کرد. موجودات به طور کلی تقسیم میشوند به:
1- موجودات فی نفسه Being-in-themselves) )
2- موجودات لنفسه (Being-for-themselves)
لاانسانها موجودات لنفسه و انسانها موجودات فینفسه هستند. موجودات فی نفسه همان هستند که باید باشند. قوانین حاکم بر رفتار آنها ـاز آنجا که رفتاری ثابت دارندـ قابل تعیین و بر مبنای الگوهای تعیین شده هستند. اما موجودات لنفسه از هیچ ماهیت ثابتی برخوردار نیستند. اینجاست که شعار معروف اگزیستانسیالیسم (تقدم وجود بر ماهیت) خود را نشان میدهد. ماهیت ثابتی وجود ندارد و این یعنی آزادیِ موجودات لنفسه.
سارتر تحت تاثیر هوسرل، تکیه بر سوبژکتیویسم میکند. سوبژکتیویسم نیز در تمامی نظریات او ـاز جمله نظریه او درباره آزادیـ نقشی اساسی دارد. البته نباید میان سوبژکتیویسم به معنای ایدهآلیستی آن و سوبژکتیویسم به معنایی که سارتر از آن مراد میکند خلط کرد. سارتر مدّعی است سوبژکتیویسمِ او ما را به سولیپسیسم نمیرساند. درک خود در کنار درک دیگران برای ما حاصل میشود. این راه حل سارتر بیگمان ما را به یاد جهان زیستۀ هوسرل میاندازد. سعی کردیم در این نوشتۀ کوتاه در حد توان خود نشان دهیم که آزادی مبتنی بر مفهوم فرد و به تبع آن مفهوم سوبژکتیویسم است. تلاش بر این بوده که با ارائۀ تصویری منسجم میان برخی مفاهیم کلیدی ـسوبژکتیویسم، فرد، طرح و آزادیـ ارتباط آنها را نشان دهیم. با روشن شدن این مفاهیم مفاهیم دیگری چون وانهادگی، اضطراب و یاس نیز بهتر فهمیده میشود. در این میان اشکالاتی نیز به نظریۀ سارتر وارد است که به برخی از آنها اشاره کرده و پاسخهایی که سارتر داده را نیز ذکر کردهایم.
References
Gosling, J.C.B., 1973, Plato, London: Routledge [ch. XI: definition]
(EHE) Sartre, Jean-Paul. Existentialism and Human Emotions (Trans. by Bernard Frechtman). New York: Philosophical Library.
David E. Cooper, 1990, Existentialism: A Reconstruction (Introducing Philosophy)
SPINELLI E. 1989, The Interpreted World, London: Sage
مری وارنوک، اگزیستانسیالیسم و اخلاق، ترجمۀ مسعود علیا ، انتشارات ققنوس، 1379
ژان پل سارتر، هستی و نیستی، ترجمه عنایت الله شکیباپور، انتشارات شهریار زبان1330
ژان پل سارتر، تهوع، ترجمه امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ هفتم، 1383
[1] . در فلسفه تحلیلی، پیگیری این دوگانگی به شکاکیتی معرفتشناختی منجر میشود. شک در وجود اذهان دیگر و بسیاری مشکلات فلسفی دیگر از همین فرض دوگانهانگارانه آغاز میگردد: «... چه چیزی این حق را به شما میدهد که مسلم بدانید حالات ذهنی من شبیه حالات ذهنی شماست؟ درست ، من همانطور تجربهام را توصیف میکنم که شما میکنیم. ما موافقیم دراینکه تجربهمان از رنگ گوجه فرنگی پخته را توصیف میکنیم ولی ممکن است که ما تنها اینگونه یادگرفتهایم که تجربیات خاص خودمان را توصیف کنیم. شما آموختهاید که این تجربه را به عنوان تجربة مشاهدة یک گوجه فرنگی پخته توصیف کنید. اما چه چیزی ما را محق میکند که بگوییم، دو تجربهای که چنین توصیف شدهاند ، دقیقاً مشابه هستند؟ شاید تجربهای که شما دارید شبیه تجربهایست که من در صورت مشاهدة یک لیمو در نور خورشید دارم. توصیفهای ما کاملاً سازوارند ولی حالت ذهنی که من توصیف میکنم ممکن است کاملاً از لحاظ کیفی متفاوت با تجربة شما باشد. درواقع به محض اینکه این مسیر را برگزینید میتوانید ببینید که مشکل عمیقتر از آنست که انتظار داشتهاید. چگونه میتوانید بدانید که اصلاً دیگران دارای دارای ذهناند؟ که دیگران تجربههای آگاهانه دارند؟ این قبول که دیگران همانگونه که شما رفتار میکنید، رفتار میکنند: آنها تاکید میکنند که درد دارند ، تخیل میکنند، احساس میکنند و می اندیشند. اما چه دلیلی به شما این امکان را میدهد که بیانگارید آنها همانگونهاند؟ شما نمیتوانید حالات ذهن دیگران را ببینید. همچنین دلایل استقرائی کافی ندارید تا از آنچه که دربارة آنها مشاهده میکنید نتیجه بگیرید که آنها از یک زندگی ذهنی برخوردارند. درواقع این همان " شکاف تبیینی " پرنشدنی میان کیفیات مادی و کیفیات تجربههای آگاهانه است. نکتة قابل پرسش در اینباره این است که آیا اگزیستانسیالیست، عالم درون (جهان سوبژکتیو) ماهیتاً متفاوت از عالم بیرون (جهان ابژکتیو) میداند؟ با قبول این نکته که عالم بیرون از جنس اشیاء مادی است، آیا باید قبول کنیم که عالم درون، که فارغ از تاثیر و تاثرات عالم مادی بیرونی است، امری غیرمادی است. با قبول این مساله آیا ما با رویکردی متفاوت همان راه دشوار و مسالهساز دوگانهانگاری فلسفه تحلیلی را در پیش رو نخواهیم داشت؟!