ریچارد رورتی و مرز میان فلسفه تحلیلی و کانتیننتال

رورتی بحث خود را با اشاره به نوع فلسفه‌شناسی پوزیتیویستیک (نمونه موردی هانس رایشنباخ و کتاب «فلسفه علمی او») آغاز می‌کند. رایشنباخ با مفروض گرفتن تمایز اساسی فلسفه از تاریخ فلسفه، ‌به تحلیل تاریخ فلسفه بر‌اساس نوع مطلوب فلسفه‌ورزی‌ای که می‌اندیشد، می‌پردازد. فلسفه مطلوب از نظر رایشنباخ فلسفه‌ای است که دغدغه اصلی و مسائل محوری آن، حل مسائل ناشی از نتایج و عمل علوم طبیعی (Natural science) است.


وی با تقسیم تاریخ فلسفه به دو دوره پیش پوزیتیویستی و مابعد آن، عمده‌ترین وجه تمایز این دو دوره را به‌کارگیری ابزارهای دقیق منطقی (
Logical means) در دوره دوم و توسل به حدس و گمان و خرافه در دوره اول می‌داند. جان کلام رایشنباخ آن است که فلسفه از نظریه‌پردازی (Speculation) به علم (Science) منتقل شده و سیر تکاملی داشته است.

 رورتی در این‌باره می‌گوید: ا باید پذیرفت که گوهر تلقی فلسفه تحلیلی از فلسفه، همان است که فلسفه را حرکت از نظریه‌پردازی به علم می‌داند و کار فلسفه را پرداختن به مجموعه‌ای مشخص از مسائل مهم که با ابزارهای دقیق منطقی بدان می‌پردازد می‌شمرد.  بود.

رورتی در ادامه مقاله سنت ایده‌آلیسم آلمان، پدیدارشناسی هوسرل، فلسفه حیات برگسون و پراگماتیست‌هایی چون دیویی در کتاب «تجربه و طبیعت» و جیمز در کتاب «تجربه‌گرایی رادیکال» را در این نکته همداستان می‌بیند که همگی می‌کوشند تا پاسخ‌های غیر‌علمی به پرسش به لحاظ معرفت‌شناختی صورتبندی شده، رابطه ابژه و سوژه را با تمثیل‌ها و تصمیم‌های شتابزده ارائه دهند و در طلب معرفتی فوق علمی برآیند. (Super Scientific Konwledge)


فلسفه تحلیلی در اوایل دهه 50، فلسفه غالب دپارتمانهای امریکا می‌شود. حضور کارنپ، همپل، رایشنباخ و تارسکی تا اوایل دهه 60، به این وضع مدد می‌رساند. در این دوره سیطره با تعلیم منطق و زبان است. تصویر رایشنباخی از فلسفه، ‌بر اذهان حاکم است. دوره‌ای که دوره تحقیر تاریخ فلسفه است و متعاطیان فلسفه خود را بر قله و سرآغاز عصر بزرگ تحلیل می‌دانند.


از نظر رورتی اما، امروز داستان، داستان دیگری است. در حوزه‌های اصلی فلسفه تحلیل به معرفت‌شناسی، فلسفه زبان و متافیزیک، ما با تنوع مسائل سروکار داریم. مسائل جدی برای اساتید دپارتمان فلسفه تحلیل (
UCLA) با شیکاگو و کورنل و هاروارد متفاوت است. استعاره مناسب برای توصیف چنین وضعی، جنگلی از برنامه‌های پژوهشی رقابتی است.

رایشنباخ می‌گفت؛ آنچه فلسفه را فلسفه می‌کند، فهرستی از مسائل مشخص است که به طبیعت (
Nature) و امکان معرفت علمی و ربط آن به مابقی فرهنگ می‌پردازد. این یک باور اساسی فلاسفه تحلیلی است که برخی مسائل، به نحو متمایزی «مسائل فلسفی‌اند».

از نظر رورتی امروز فلاسفه تحلیلی از ارائه ملاکی برای تشخیص «مسائل فلسفی» عاجزند و آن تصویر واضح دیگر گم شده است.


رورتی در ادامه مقاله می‌گوید: امروز معنای «سیر فلسفه از نظریه‌پردازی به علم» عوض شده است حتی معنای علم عوض شده و علم خصلت استدلالی یافته است.

از نظر رورتی، نگاه حاکم در فلسفه تحلیلی به فلسفه- که آن را تافته جدابافته‌ای از کل مجموعه فرهنگ می‌داند و بدان منزلتی ویژه (تعبیر رورتی این است Higer Stand Point) می‌بخشد- میراث بر جای مانده پوزیتویسم در فلسفه تحلیلی است- در این نگاه، فلسفه، خود را برخوردار از مفاهیم، مهارت‌ها و مقولاتی می‌داندکه بدان این امکان و بلکه حق را می‌دهد که از موضعی «متعالی»، در باب دیگر ساحات فرهنگ به تحلیل و نقد بنشیند.

«این تافته جدا بافته (فلسفه)»، خود جزو فرش معرفت بشری شده است. ما به یاری و مدد بصیرت‌های عمیق گادامر و بویژه ویتگنشتاین، به این دریافت رسیده‌ایم که زبان، ساخته می‌شود و نه اینکه کشف شود. زبان، دال بر چیزی چون کلی طبیعی و ذات تاریخی و... نیست بلکه ما گزارشگر کاربردهای زبانی هستیم.  این درس بزرگ ویتگنشتاین متأخر بود که کاربردها و استعمالات زبان، کاشف از حقایق نیستند.

رورتی، فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره‌ای را دو پاسخ به یک سؤال واحد می‌داند:

فلسفه در روزگار علم مدرن، چه می‌تواند باشد؟

این دو سنت عمده فلسفی غرب، دو پاسخ کاملاً متفاوت به این سؤال داده‌اند. پاسخ سنت تحلیلی که ریشه در آن میراث پوزیتویستی دارد، همان «تبیین علمی از علم» است، چیزی که رایشنباخ آن را «فلسفه علمی» می‌خواند و سنت قاره‌ای فلسفه که به دنبال «معرفتی فوق‌علمی» می‌گردد.

از نظر تحلیلی‌ها «حتی یک استدلال هم در یک کامیون هیدگر یا فوکو» یافتنی نیست! این بدان جهت است که فلاسفه تحلیلی، فلسفه را برخورداری از مهارت‌های استدلالی می‌دانند.

قاره‌ای‌ها هم فلاسفه تحلیلی را «فیلسوف» نمی‌دانند و آنان را مشغول مسائل سطحی می‌شمرند.


رورتی می‌گوید باید تمایز فلسفه تحلیلی و قاره‌ای را بیشتر یک تمایز ناشی از سیاست‌های دانشگاهی (
Academic Policy) دید و آن را نوعی تمایز تعلیمی (در مقام تعلیم) و... دانست نه تمایزی دال بر نوعی ذات تاریخی و یا «ماهیت» به معنای سنتی مابعدالطبیعی

2) فلسفه تحلیلی، به پرونده‌های موضوعی (
Case Book) تقلیل می‌یابد. شبیه کاری که در دپارتمان‌های حقوق می شود.نتیجه اینکه فلسفه، در برزخ میان علوم طبیعی (آرمان فلسفه علمی) و علوم اجتماعی (که مملو از نسبی‌گرایی) است معلق می‌ماند؛ «مذبذبین بین ذالک».

این تمایز و شکاف و تعمیق آن، برخاسته از سیاست‌های دانشگاهی «
Academic Politics» است و مسائل برخاسته از سیاست آکادمیک را نباید با تحلیل‌های ذات‌انگارانه و... خلط کرد.

ادامه نوشته

تحلیل فلسفی

اصطلاح تحلیل (Analisis) ریشه یونانی دارد که به معنای تلاش برای تجزیه و باز کردن چیزی است و تحلیل فلسفی نوعی روش پژوهش است که در آن نظام‌های پیچیده را با تحلیل به اجزا و عناصر بسیط‌تر به قصد مشخص کردن دقیق روابط بین اجزا مورد بررسی قرار می‌دهد. این روش پیشینه‌ای طولانی دارد اما رواج آن به آغاز قرن بیستم برمی‌گردد.

به‌طور کلی جریان‌های فلسفی معاصر را می‌توان به دو دسته عمده فلسفه تحلیلی و فلسفه اروپای متصل تقسیم‌بندی کرد. از فیلسوفان تحلیلی می‌توان به ویتگنشتاین، فرگه و راسل و از فیلسوفان اروپای متصل می‌توان به ‌هایدگر، فوکو و دریدا اشاره کرد.

نظام‌مند بودن، تاکید بر نقش مفهوم صدق، بهره‌گیری از دستاوردهای معرفتی در حوزه‌های مختلف، توجه به دلایل و بحث‌های استدلالی، عینیت و وضوح را از ویژگی‌های این فلسفه می‌شمارند.

تاکید این فیلسوفان بر آن است که آنچه از نتیجه کاوش‌های فلسفی پدید می‌آید باید در منظر عام قرار بگیرد و قابل نقادی باشد. وضوح هم ازجمله اموری است که فیلسوفان تحلیلی بر آن تاکید دارند. آنان اصرار دارند که شخص نباید خود و اندیشه‌هایش را پشت پیچیدگی‌های زبان پنهان کند.

فیلسوفان تحلیلی در جریان یک تطور تاریخی موضوعاتی را که هدف پژوهش‌های خود قرار می‌دهند متنوع‌تر کرده‌اند و ارتباط خود را با عالم تجربی و دیگر معرفت‌های مرتبه اول مستحکم‌تر کرده‌اند، اینان به مسائلی که در اروپای متصل وجود دارد توجه نشان می‌دهند و کوشش می‌کنند راه‌حل‌های مناسبی برای آنها بیابند

در موارد بسیاری فلسفه تحلیلی نه‌تنها به رفع ابهام‌های معرفتی و حل مشکلات نظری کمک کرده که در موارد متعددی به رشد فرقه‌های علمی نیز مدد رسانده است. یک نمونه درخشان این امر کمک فیلسوفان زبان به ازدیاد دقت کاوش‌های نظری در قلمروهای زبان‌شناسی است. نمونه دیگر مشارکت فیلسوفان علم در ابهام‌زدایی از دشواری‌های نظری فیزیک بنیادی و کیهان‌شناسی است.


ادامه نوشته