چیزی که هابرماس
را برجسته میسازد آن است که وی در نقطه عطف نمودار مدرنیسم و پستمدرنیسم
قرار گرفته است و به قول جورج ریتزر، اگر پستمدرنها در نبرد با هابرماس و
طرفدارانش پیروز شوند، هابرماس را باید آخرین اندیشمند بزرگ مدرنیته به
شمار آورد؛ اما اگر هابرماس و پشتیبانانش پیروز شوند، باید او را
نجاتدهنده مدرنیسم و نظریه فراگیر در علوم اجتماعی دانست.
هابرماس در عین نگاه انتقادیاش به جامعه جدید، به آینده آن امید بسته است و
نظریهای تکاملی دارد. او بر این باور است که جامعه جدید با وجود اینکه
اسیر مصایبی خود ساخته گشته، اما در آن ظرفیتها و پتانسیلهای لازم برای
برون رفت از بحران نیز وجود دارد.
آنچه در روش شناسی هابرماس به وضوح خودنمایی میکند، نقد او
بر اثباتگرایی است. او اثباتگرایی را درست، اما ناقص میداند؛ درست است،
زیرا توانایی بیانگری بسیاری از مسائل را در علوم طبیعی داراست، و ناقص
است، زیرا اگر به ساحت انسان و روابط انسانی گام نهد به غایت ضعیف و کم اثر
میشود. او به نقد سخنان امثال کنت و دورکیم مینشیند.
هابرماس «نظریه دیالکتیکی» را راهی برای حل مشکل پوزیتویسم میداند و معتقد
است: در کنار اثباتگراییها باید از نظریه دیالکتیکی استفاده کرد، یکی در
حوزه علوم طبیعی و دیگری در حوزه علوم اجتماعی. «نظریه دیالکتیکی» بر
مفهوم کلیّت تأکید دارد و مراد از آن جهان زندگی از پیش شناخته شدهای است
که باید از طریق تبیین تأویلی معانی، مورد شناسایی قرار گیرد. علوم اجتماعی
ناگزیر با واقعیتی از پیش پرداخته روبرو هستند که همان متن زندگی جامعه است. متن
زندگی به عنوان کلیتی که پژوهشگر نیز جزئی از آن است بر نفس تحقیق اثر
میگذارد.
هابرماس سه نوع علاقه را در انسان شناسایی میکند و به تبع آنها، سه نوع
علم برآمده از آنها را معرفی میکند.
الف. علاقه فنی (ابزاری) / علوم تحلیلی ـ تجربی:
ب. علاقه عملی ـ علوم هرمنوتیکی:
ج. علاقه رهاییبخش ـ علوم انتقادی:
شیوه ارتباط با واقعیت در علوم تجربی، مشاهده مستقیم جهان است. در علوم
هرمنوتیکی، ارتباط با واقعیت از طریق رابطه بین الاذهانی و با واسطه گری
زبان صورت میگیرد، اما در علوم انتقادی، از طریق بررسی حوزه های «شناخت
ماقبل نظری» یا «پیش شناختهای شهودی» با واقعیت ارتباط مییابد.در بسط علاقه ابزاری، کار عامل واسط است و در بسط علاقه عملی، کنش متقابل
نقش عاملی واسط دارد. اما در بسط علاقه رهاییبخش «قدرت» عامل واسط میشود.
منظور از «قدرت» مبارزه و کشمکشی است که در تمامی نهادهای اجتماعی حضوری
دایمی دارد. این قدرت یا مبارزه زمانی پایان مییابد که امکان مشارکت برابر
و تمام عیار برای کلیه افراد ذیربط در روند تصمیمگیری فراهم شود.
جهان زندگی مربوط به زندگی روزمرّه و حوزه امور خصوصی است که انسانها در
آن، به شکل آزادتر و راحتتری با هم تماس برقرار میکنند و به تفاهم
میرسند، اما جهان حیاتی با نظام اجتماعی مربوط به آن، بخشی از زندگی است
که بر اساس عقلانیت ابزاری و در شکل و شمایل بوروکراسی و دموکراسی خود را
نشان داده است. هابرماس مسئله استعمار جهان حیاتی به وسیله جهان اجتماعی را
مطرح میکند که در واقع، بازگویی عقلانیت ابزاری و ذاتی وبر است؛ بدین
صورت که عقلانیت ابزاری بر عقلانیت ذاتی پیروز شده و در نتیجه بر عرصههایی
تسلّط یافته که پیش از این، عقلانیت ذاتی آنها را تعریف میکرد.
امروزه نظام اجتماعی، جهان حیاتی را استعمار کرده و در نتیجه، غنای زندگی
را از آن ستانده است. به دلیل عدم تناسب و رشد پایاپای این دو جهان، ما
طرحی ناتمام از نوگرایی در اختیار داریم؛ یعنی نه تنها به مابعد نوگرایی یا
میانههای آن نرسیدهایم، بلکه هنوز نوگرایی را به اتمام نرساندهایم.