ازخودبیگانگی از نظر «زیمل» و «فروم»
زیمل از دوگانگی اجتنابناپذیر در رابطه میان افراد و ارزشهای عینی فرهنگی سخن می راند اما همین ارزشها فرد را به اسارت می کشاند. ذهن بشر انواع فرآوردههایی را می آفریند که وجودی مستقل از خالقشان دارند و نیز مستقل از کسانی که این مخلوقات را می پذیرند و یا رد می کنند. به اعتقاد وی فرد با جهانی از عینیتهای فرهنگی از دین و اخلاق گرفته تا رسوم و علم روبرو است که اگرچه برای وی درونی می شوند اما به عنوان قدرتهای بیگانه از او همچنان بر جای می مانند و پیوسته شخصیت فردی وی را تحدید می کنند.
فروم نیز در تعبیری مشابه می گوید که انسان در نظام جدید خود را در خدمت سرمایهداری قرار داده است و در ماشین اقتصاد مهرهای بیش نیست. او در کتاب گریز از آزادی می نویسد: آنچه انسان بخاطرش تلاش می کند نفس اجتماعی اوست، انسان دنیایی برای خود بوجود آورده است که بحرانهای اقتصادی، بیکاری و جنگ بر آن حاکم است و خود از آنچه بوجود آورده دور مانده است و نسبت به آن بیگانه است، دیگر بر جهانی که خود بنا نهاده حاکم نیست.
فروم نیز مانند سلفش درد آدمی را ماشین زدگی می دانست و این که بصورت مهرهای از یک ماشین بزرگ درآمده و زندگیاش از معنی تهی گشته است با این تفاوت که مارکس خودآگاهی بشر و شورش آنها علیه نظام ظالمانه سرمایهداری و گسستن زنجیرهای اسارت و بردگی جدید را قطعی می دانست اما با اینکه فروم پیروزی دموکراسی را نوید می دهد