نسبيت گرايي اخلاقي

 مهم ترين پرسشي كه در اين رابطه وجود دارد اين است كه :‌ آيا ارزش هاي اخلاقي اموري ثابت و هميشگي اند يا اينكه برحسب عوامل اجتماعي، روانشناختي و غيره تغيير پذيرند؟  نسبيت اخلاقي به اين معنا است که هيچ يک از ارزش ها و اصول  و احکام اخلاقي ثابت نيستند و  همواره به اختلاف زمان و مکان و نسبت به افراد يا توافق جوامع تغيير پذيرند.[3] بنابراين نسبى گرايان اخلاقي  معتقدند كه هيچ حكم اخلاقي  ثابت و تغييرناپذيري وجود ندارد و از اين جهت وابسته به ميل و سليقه افراد يا قراردادهاى خود آنها است.

يكي از ادله نسبي گرايان اخلاقي تمسك به اختلاف ارزش هاي اخلاقي افراد و جوامع مختلف   نسبت گرايي داراي انواعي است که عبارتند از:‌ نسبيت توصيفي، هنجاري  و معرفت شناختي.[4]

نسبيت توصيفى، به اين معنا است كه آشنايى با اخلاقيات جوامع مختلف، نشان مى دهد كه همگان داراى ارزش هاى اخلاقى يكسانى نيستند، بلكه هر جامعه ارزش هاى اخلاقى خاصي دارند که ممکن است با هم در تضاد و تعارض هم باشند. 

 نسبيت گرايي هنجاري يك حكم هنجارى ارائه مى دهد و به افراد و جوامع مى گويد نبايد بر رعايت اصول ثابت اخلاقى پافشارى كرده و بايد ارزش هاى اخلاقى مورد پذيرش ديگران را بر اساس معيارهاى مقبول خودشان ارزش گذارى كرد.

 نسبيت معرفت شناختي بر اين تاکيد دارد که تنها يك نوع نظام اخلاقى معتبر وجود ندارد و مي توان از نظام هاي معتبر اخلاقي متعددي سخن گفت.

ادامه نوشته

جزيي گرايي اخلاقی  Particularism  

یکی از پرسش‌های جدی در فلسفه اخلاق ‌این است كه صواب - خطا، خیر- شر یا مطلوب - نامطلوب كدام است؟ با تأمل در گونه‌های متفاوت نظریات اخلاقی در پاسخ به این پرسش، دو رهیافت می‌توان یافت:

 رهیافتی معتقد است اساساً برای شناسایی صواب یا خطای هر فعلی می‌توان از قواعد عام و از پیش تعیین شده یاری گرفت. این رهیافت به قاعده‌گرایی شهرت یافته است. و معتقد است حداقل یک قاعده از پیش تعیین شده می‌توان یافت که معیار تشخیص ثواب یا خطای افعال باشد. نمونه بارز این رویكرد كانت است.

 اما رهیافت دیگر که به جزئی‌گرایی شهرت یافته، مخالف تمسک به قواعد در تشخیص احکام اخلاقی است.

جزئی‌گرایی رویكردی در اخلاق هنجاری است كه معتقد است به طور کلی ما هیچ قاعده‌ از پیش تعیین شده‌ای برای تشخیص درستی رفتار‌های اخلاقی نداریم. اصول اخلاقی اگر مانعی در تلاش برای یافتن عمل درست نباشند، باید گفت بی‌فایده‌اندجزیی‌گرایی اخلاقی  در افراطی‌ترین شكل هیچ اصل اخلاقی‌ای را نمی پذیرد و معتقد است كه نسبت به هر تصمیم اخلاقی خاص باید بر اساس دركی صحیح از همان مورد خاص با مجموعه ویژگی‌های آن، تصمیم‌گیری اخلاقی كرد.[3]

 یكی از گرایش‌های موجود در این باره، وضعیت‌گرایی اخلاقی است كه طرفداران آن اغلب پیش زمینه‌ای مسیحی دارند. وضعیت‌گرایان بر این باورند كه هر مسأله اخلاقی، یگانه و بی‌نظیر است و صرفا به دست كسی كه به گونه‌ای عینی و شخصی با آن روربه‌رو است قابل حل است. 

  یکی دیگر از مکاتب که‌ این نظریه را پذیرفته است اگزیستانسیالیسم است. به اعتقاد اگزیستانسیالیست‌ها باید اوضاع و شرائط در نظر گرفته شود و تصمیمی که در آن شرائط خاص لازم است گرفته شود. مهم این است كه این، تصمیمِ خود ما باشد. از این رو در این نظریه تصمیم جایگاهی ویژه دارد. شاید بتوان این دیدگاه را تصمیم‌گروی در میان نظریه‌های وظیفه‌گروانه عمل‌نگر نامید. این نظریه می‌گوید آن موقعیتی را كه در آن واقع شده‌اید راهنمای خود قرار دهید این بدان معناست كه باید به دقت نگاه كنید تا فقط ببنید كه اوضاع و احوال چیست یعنی باید مواظب باشید كه واقعیتها و اوضاع و احوالتان را به درستی دریابید. باید فقط انتخاب كنید و یا تصمیم‌ بگیرید. عملاً‌ این انتخاب شماست كه موجب درستی كارهاست. بر پایه همین جزئی‌نگری است که اگزیستانسیالیست‌ها منكر اخلاق ثابتند و مى‏كوشند به جاى آن، اثبات كنند كه هر انسانى مطابق با دیدگاهش اخلاقى را مى‏آفریند.

بر این اساس پیروان اخلاق اگزیستانسیالیسم معتقدند:

1- ارزش‌های اخلاقی حاصل جعل و اختراع هستند نه محصول اکتشاف.2

2- مسئولیت اخلاقی بسیار گسترده‌تر از آن مقداری است که تاکنون تصور می‌شده است.

3- زندگی اخلاقی نباید به عنوان تبعیت از قواعد اخلاقی تفسیر شود.  

 از میان فیلسوفان معاصر غربی نیز مک داول دیدگاهی جزیی‌گرایانه دارد و به نظریه حساسیت اخلاقی معروف است. وی می‌گوید وقتی فاعل یا عاملی اخلاقی فضیلت‌مند با موقعیتی خاص و پیچیده مواجه می‌شود، نمود خاصی در او پدید می‌آید که آن شخص می‌تواند دریابد که آن موقعیت وی را به چه عمل خاصی (مثلاً مهربانانه عمل کردن) می‌خواند؛ یعنی‌ این موقعیت است که شخص را به عمل خاصی دعوت می کند.[6]  

ادامه نوشته

پديدارشناسي اخلاق (نيچه)

نيهيليسم نيچه، يك نيهيليسم دو مرتبه ­اي است.

الف) مرتبه اول نيهيليسم، معرفتي است.

ب) مرتبه دوم نيهيليسم، ارزشي است.

 در معرفت انسان به دنبال شناخت فكت­ها است. از نظر نيچه در دوران جديد – كه تمام تفكر متافيزيك است و اين متافيزيك به اپيستمولوژي تبديل شده است

نيچه معتقد است كه هيچ «هيچ فكتي وجود ندارد، ما فقط با تفسير مواجه هستيم؛» يعني در دوراني كه ما در آن زندگي مي­كنيم فكت وجود ندارد. همه چيز تفسير انسان است و اين اقتضاي روند متافيزيك است.

اين جمله حاكي از آن است كه ميان فكت و تفسير، تساوي برقرار مي­شود. بنابرين شناخت ما به چيزي تعلق مي­گيرد كه در واقع تفسير(Interpretation) خود من است و من آن تفسير را به عنوان خود فكت عرضه مي­كنم. اين همان نيست­انگاري معرفتي است.

نيهيليسم اخلاقي، فرع بر نيهيليسم معرفتي است. در نيهيليسم معرفتي، نفس الامر، تفسير ما است؛ بنابرين انسان به نيست­ انگاري مي­رسد. در سوبژكتيويسم كه آخرين منزل حركت متافيزيك غرب است، اسير تفسير مي­شويم و آنگاه تفسيرها را همچون فكت وضع مي­كنيم. وراي اين فكتها چيزي نيست. بنابرين نفس­الامر، تفسير سوژه است.

 نيچه با اسلاف خود كه در پي يك حقيقت مطلق­ بوده­اند مخالف است. وي واقعيت را محدود به همين جهان نمودها دانسته دستيابي به يك حقيقت نسبي را ممكن مي­داند و قائل به هيچ ذات في­نفسه و حقيقت ماوراي اين جهان، كه ذات اشيا مادي باشد، نيست.

چون همه چيزها صيرورت يافته­اند. هيچ واقعيت جاوداني وجود ندارد، همان­گونه كه هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد. شناخت بشر از حقيقت منوط به زبان است و تجربه­اش از جهان بواسطه زبان و مفاهيمي كه او براي غلبه بر حقيقت به كار مي­برد انجام مي­گيرد.

به نظر نيچه آنچه زمينه­ ساز اين برداشت از زبان و شناخت حقيقت است، و بازنگري ارزش­هاي قديم و خلق ارزش­هاي نوين است، پيدايش نيست­انگاري است.

تجربه بحران متافيزيكي – اخلاقي كه در آن سنت­هاي كهن ويران مي­شوند، ويژه دوران مدرن نيست بلكه ويژگي هر دوراني است كه در آن خودشناسي انسان دگرگون گردد. او علت اصلي و واقعي نيست­انگاري انسان غربي را در «تفسير مسيحي - اخلاقي» او از جهان و وجود انسان در مي­يابد .

نيچه مي­گويد دو دسته از مردم به انكار اخلاق سنتي مي­پردازند:

 دسته اول صاحبان اخلاق بردگي، كه هدفشان برانداختن ارزش­هاي كهن است و در تكاپوي تحميل ارزش­هاي اخلاق بندگي در كل جامعه هستند.

 دسته دوم صاحبان اخلاق سروري، كه هدفشان جايگزين كردن ارزش­هاي نو به جاي ارزش كهن است. دسته دوم به ويران­گري اخلاق سنتي پرداخته­اند. اما دسته اول عامل همان اخلاقي كهن است و فرد در آن، عامل غير مسئولي است كه مستغرق در وقاحت لذت حسي است.

وي طرفدار اخلاق سروري است به نظر او اخلاق مسيحي اخلاق انكار حيات است. و انكار حيات، زندگاني را از بن انكار مي­كند. اخلاق مسيحي با حيات در پيكار است و مبدع مردان انحطاط يافته­اي است كه از حيات بيزارند و آنرا انكار مي­كنند.اخلاق مسيحي ظهور ابر انسان را غير ممكن مي سازد. اخلاق مسيحي انسان ضعيف و رنجور را «مرد نيك» مي­خواند و او را به عنوان يك آرمان انحراف يافته به جاي انسان آرماني نيك كه قوي، مغرور و نسبت به حيات «آري گوي» است، معرفي مي­نمايد. اخلاق­گرايان انسان والا را «انسان بد» شناخته ­اند.

هايدگر به دستاورد نيچه عميقاً توجه دارد اما معتقد است كه نيهيليسم معرفتي و نيهيليسم ارزشي، فرع بر نيهيليسم وجودي هستند.


ادامه نوشته

شک‌گرايي اخلاقي

در حوزه اخلاق منکران شناخت اخلاقي يا معتقدند که مدعيات اخلاقي از اساس قضيه نيستند و به هيچ و جه قابليت صدق و کذب ندارند، و يا اينکه آنها را قضايايي ناموجه و هميشه کاذب مي­دانند.

ريشه اين نوع شک ­گرايي در برخي موارد، همان شکاکيت در عرصه معرفت­هاي بشري است. به عبارت ديگر بعضي از شک­ گرايان، از آن­رو در حيطه اخلاق شک­گرا هستند که از اساس به امکان حصول هرگونه شناخت، شکاک­اند. اما شک­گراي اخلاقي به معناي خاص خود، به کسي گفته مي­شود که تنها در حيطه مسايل اخلاقي منکر شناخت مي­باشد.[1] شک ­گرايي اخلاقي به معناي خاصش ناشي از انشايي دانستن گزاره­هاي اخلاقي و عدم قابليت آنها نسبت به پذيرش صدق و کذب است.

ادامه نوشته

واقع گرايي اخلاقي

مهم­ترين پرسش در اين باره اين است كه آيا احكام اخلاقي نشان از واقعيتي دارند يا خير؟  وقتي مي­گوييم: «از ترکيب دو اتم هيدروژن و يک اتم اکسيژن، مولکول آب به دست مي­آيد.»، مقصودمان اين است که در عالم واقع، رابطه­اي واقعي و عيني ميان ترکيب آن اتم­ها و تشکيل مولکول آب وجود دارد و جمله ما به اصطلاح «واقع نما» است.

زماني که مي­گوييم: « درست كاري خوب است.» مقصودمان چيست؟ آيا جمله­اي واقع نما گفته­ايم يا جمله ­اي غير واقع ­نما؟ مکاتب اخلاقي مختلف براساس اختلاف نظرشان در پاسخ به اين پرسش، به مکاتب اخلاقي «واقع گرا» و «غير واقع گرا» تقسيم مي­شوند. 

به طور كلي واقع گرايان اخلاقي چهار ادعا را در اين خصوص مطرح مي كنند:‌

 حقايق اخلاقي در عالم وجود دارند و به تبع آن­ها اوصافي نظير خوب، بد، درست، نادرست، فضيلت و رذيلت كه به حقايق غير اخلاقي نيز تحويل پذير نمي­باشد، محقق­اند.

 2- اين حقايق از آگاهي ما‌ (حالتي كه در آن حالت مي­انديشيم و صحبت مي­كنيم) و از اميال،‌ گرايش­ها و احساسات ما مستقل­ اند.

 3- گزاره­هاي اخلاقي قابليت صدق و كذب دارند و به بيان ديگر گزاره هاي اخباري­اند كه خبر از واقعيتي مي­دهند كه مي­تواند صادق يا كاذب باشند.

 4- دست كم برخي از گزاره­ها و ادعاهاي اخلاقي صادق­ اند.[3]

  واقع­گرايان در ادعاي اول كه مورد تاكيد آنان است درصدند تا وجود حقايق اخلاقي را نشان دهند و در ادعاي دوم كه مرحله بعدي است استقلال آن ها را از باورها، اميال، و سليقه ­ها و احساسات ما عنوان مي­كنند. ادعاهاي سوم و چهارم نيز از لوازم واقع گرايي اخلاقي ­ا ند؛ 

مفاهیمی که در موضوع در جملات اخلاقی به کار می­روند و معمولا فعلی از افعال اختیاری انسان یا وصفی از افعال اختیاری اویند از نوع معقولات ثانیه فلسفی دانسته شده ­اند؛

مفاهیم کلی که به یک معنا بر اشیا و امور خارجی حمل می­گردند ولی درخارج از ذهن وجود ندارند، با نام معقول ثانی فلسفی شناخته می شوند. مفاهیمی مانند خوبی و بدی نیز مانند مفهوم علت به واسطه چیزی که از آن گرفته شده است در عالم عینی محقق می­شوند. این مفاهیم با فعالیت ذهن و مقایسه رابطه میان فعل و یا صفتی اختیاری با هدف اخلاق انتزاع می­شوند. اگر هدف اخلاق را مثلا قرب الهی بدانیم چنانچه رفتاری یا صفت نفسانی­ای با این هدف رابطه مثبتی داشته باشد می­گوییم این کار یا صفت خوب است  و اگر رابطه میان آن ها منفی باشد می­گوییم این کار از نظر اخلاقی بد است و در صورتی که هیچ رابطه­ای میان آن عمل یا صفت و هدف اخلاق برقرار نباشد می­گوییم این کار از نظر اخلاقی نه خوب است و نه بد. احکام و گزاره های اخلاقی نیز همان نقش بیانگری رابطه میان فعل و یا صفت اخلاقی با هدف اخلاق را دارد و واقع گرایی در گزاره­ها تابعی از واقع گرایی در مفاهیم است. از این جهت کار خوب اخلاقی، کاری است که در رسیدن به هدف اخلاق موثر است و کار بد اخلاقی عملی است که در نیل به مقصود اخلاق، مانع ایجاد کند. 

ادامه نوشته

ناشناخت گرايي

  در ميان نظريه­ هاي  مختلف در باب معنا و توجبه مفاهيم و گزاره­هاي اخلاقي دو نظريه طبیعت­گرايي و شهودگرايي از جمله نظریه­های شناخت­گرا به شمار می­آیند؛ زيرا طبيعت­گرايان گزاره­هاي اخلاقي را بيان­گر نوعي شناخت می­دانند كه اين شناخت از نظر علمي نيز قابل اثبات يا ابطال است؛ از نظر آنان می­توان مفاهیم اخلاقی را با ارجاع به مفاهیم طبیعی و تجربی تعریف کرد. در این صورت می­توان احکام اخلاقی را نیز مورد آزمون قرار داده و موجه یا ناموجه بودن آنان را نشان داد. شهودگرايان نيز مدعي­ اند كه از طريق فرايند شهود مي­توان به صدق و كذب گزاره­هاي اخلاقي پي برد؛ شهودگرایی مدعی است پاره­ای از اوصاف اخلاقی بدیهی، شهودی، تعریف­ ناشدنی و بسیط هستند و تنها از راه شهود می­توان احکام و مفاهیم اخلاقی را شناخت. از اين جهت دو نظريه طبیعت­گرایی و شهودگرایی که  وجود عینی ارزش­ها پذیرفته و معتقدند که گزاره­های اخلاقی خبری بوده و در نتیجه صدق و کذب بردارند، شناخت­گرا مي­باشند.

  ناشناخت­گرايي بر خلاف هر دو نظريه فوق مدعي است كه گزاره­هاي اخلاقي غير شناختي اند و بيانگر هيچ گونه شناختي كه بتوان آن را تصديق يا تكذيب كرد نيستند؛‌ وقتي مي­گوئيم « فلاني دروغ گوست» چيزي را اظهار كرده­ايم كه يا صادق است و يا كاذب ولي وقتي مي­گوئيم « دروغ گويي عملي نادرست است» اصلا بيانگر چيزي نيست و كاملا بي معناست حتي بيانگر اين نيست كه گوينده دروغ گويي را بد مي­داند. مطابق اين ديدگاه در واقع مفاهيم اخلاقي بي معنا و غير قابل تعريفند. احساس­گرايي و‌ توصيه­ گرايي از جمله نظريه ­هاي غير شناختي­ اند كه مفاهيم اخلاقي را مفاهيمي احساسي، عاطفي و توصيه­ اي مي­پندارند و نه مفاهيمي توصيفي و قابل شناخت و ناظر به واقع.[1]

ادامه نوشته

احساس ­گرایی ( ذهنی­گرایی )

احساس­گرایی كه گاهی ذهنی­گرایی[1] نیز خوانده می­شود از جمله نظریه­هایی است که برای ارزش و لزوم اخلاقی، منشأ عینی و واقعی قائل نبوده و در نتیجه، آن را نسبی می­داند. نخستین کسانی که این دیدگاه را مطرح کردند افرادی مانند ای. آ. ربچاردز و برتراند راسل، ایر  و استیونسن بودند. البته این نظریه با یک ایده ساده آغاز شد. به قول هیوم اینکه اخلاق موضوعی احساسی است تا این که امری خارجی باشد.[2

  احساس­گرایی که برخی آن را پرنفوذترین نظریه اخلاقی در نیمه نخست قرن بیستم دانسته­اند احکام اخلاقی را تابع احساسات و سلیقه­های تک تک افراد جامعه می­داند. از آن جا که احساس و سلیقه افراد متفاوت است، به نظر احساس­گرایان معیار واحدی برای ارزیابی گزاره­های اخلاقی وجود ندارد و از این روی، هیچ کاری واقعا خوب یا بد نیست و احکام اخلاقی تنها برای کسانی معتبرند که دارای آن احساس اخلاقی خاص باشد.

ادامه نوشته

شهود گرايي

مطابق اين ديدگاه اصول اساسي و احكام ارزشي ما شهودي و بديهي­اند؛ شهود يعني فهميدن و درك كردن چيزي بدون استفاده از تصور با تصديق ديگر مثلا وقتي مي گوئيم كل از جزء‌ خود بزرگتر است اين گزاره را بدون نياز به استدلال و به طور بديهي درك مي كنيم. از اين رو آن چه كه شهودي است نيازي نيست تا با استدلالي منطقي يا روانشناختي توجيه شوند و در واقع آن ها خود توجيهند.  باتلر،‌سيجويك،‌مور و راس و برخي ديگر از متفكرين غربي اين نظريه را برگزيده­اند.

 از نظر شهود گرايان تعدادي از اوصاف از ويژگي يگانه و غير قابل تعريفي برخوردار اند.

به عبارت ديگر از نظر شهود گرايان مفاهيم اخلاقي به دو دسته مفاهيم اصلي و پايه و مفاهيم فرعي تقسيم مي­شوند؛ مفاهيم اصلي شهودي، بسيط و تعريف ناشدني­اند و نيازي به استدلال و توجيه ندارند و مفاهيم فرعي كه غير شهودي­اند نيز با ارجاع به مفاهيم اصلي تعريف مي شوند.[3]  سيجويك وصف «بايد» را، مور وصف «خوب» را  و راس هر دو وصف را شهودي مي­داند. 

جورج ادوارد مور[4] که از شهود گرایان بنام است بر این باور است که ما قبل از آنکه بدانیم چه چیزهایی و چه نوع رفتاری خوب یا بد است باید بدانیم « خوب» چیست؟ یعنی علم به تعریف و معنا و مفهوم خوب مقدم بر « چه چیزی خوب است» می باشد. دو ویژگی ای را که وی برای وصف خوبی ذکر می کند، یکی بسیط و تعریف ناپذیر بودن آن است و دیگری مفهومی غیر طبیعی بودن آن. 

ادامه نوشته

طبيعت گرايي اخلاقي

  یکی از پرسش­های مهم در مباحث فرااخلاق این است که آیا می­توانیم مفاهیم اخلاقی را مفاهیم اخلاقی را مفاهیمی تعریف­پذیر بدانیم یا خیر. یک دسته از نظریه­های اخلاقی بر این باورند که مفاهیم اخلاقی قابل تعریف و تحلیلند. از نظر آنان هرمفهوم اخلاقی را می­توان بدون ارجاع به مفاهیم اخلاقی دیگر و تنها بر اساس مفاهیمی غیر اخلاقی تعریف کرد. این دسته از نظریات نیز در یک تقسیم کلی دیگر به دو دسته طبیعت گرایی اخلاقی و نظریه­های متافیریکی و مابعدالطبیعی اخلاقی تقسیم می­شوند.

نظریه­های متافیریکی می­کوشند تا در تحلیل و تعریف مفاهیم اخلاقی از مفاهیم فلسفی یا کلامی و الهیاتی بهره گیرند در حالی که طبیعت­گرایی اخلاقی دیدگاه دیگری را مطرح می­کند.

  طبیعت‌گرایی اخلاقی دیدگاهی است که معتقد است صدق و کذب مدعیات اخلاقی، بر مبنای تطابق آنها با واقعیت‌های طبیعی یعنی واقعیتهایی که توسط علوم طبیعی و اجتماعی مطالع می‌شود تعیین می‌گردد. بر اساس این نظر واقعیتها و صفات اخلاقی، انواعی از صفات و واقعیت‌های طبیعی هستند. طبیعت­گرایی اخلاقی در صدد است تا مفاهیم و واژه­های اخلاقی مانند خوب و بد و غیره را با استفاده از الفاظ و مفاهیمی طبیعی و تجربی تعریف كند[1] و بر این اعتقاد است احكام اخلاقی بیانهای تغییر شكل یافته از واقعیت­های تجربی­اند.

 دو گزاره هیتلر خودكشی كرد و هیتلر مرد شروری است را در نظر بگیرید. گزاره اول ناظر به واقع است كه می­توان صدق و كذب آن را اثبات كرد. طبیعت­گرایی معتقد است كه گزاره دوم نیز مانند گزاره اول اثبات­پذیر است. اگر شاهدی بر ظالم و شیاد بودن او یا ظالمانه بودن اعمال او بیاوریم گزاره دوم را نیز اثبات كرده­ایم.

البته طبیعت­گرایان در این كه مفاهیم اخلاقی را باید با كدام سنخ از مفاهیم طبیعی تعریف كرد اتفاق نظر ندارند؛‌ برخی این مفاهیم را با مفاهیم زیستی  و برخی با مفاهیم اجتماعی و عده­ای نیز با مفاهیم روان شناختی تعریف می­كنند.[4]مثلا برخی واژه « صواب» را به «فعلی که ثبات جامعه بشری را فراهم می­کند» یا واژه « خوب » را به «چیزی که برای انسان لذت بخش است» تعریف می­کنند.

  بر طبیعت گرایی اشكالاتی وارد شده است که  معروف­ترین آن­ها اشکالی است که از ناحیه جی ای مور مطرح شده است و به مغاطه طبیعت­گرایانه[7] شناخته می­شود. از نظر مور هرگونه تلاش برای تعریف زبان اخلاق با واژه­های طبیعت­گرایانه مثل تعریف خوب به لذت یا سعادت، فضیلت، معرفت و غیره نادرست است و منجر به مغالطه طبیعت گرایانه[8] می­گردد. هرچند ادعای مور و ادله­ای که برای اثبات مدعای خود آورده است از سوی دیگر اندیشمندان مورد نقد قرار گرفته است و در حقیقت «مغالطه طبیعت گرایانه» خود مغالطه است.

ادامه نوشته

اخلاق تحليلي يا فرا اخلاق


مهمترين مباحث نظري و فلسفي در اخلاق و درباره اخلاق به چهار گروه عمده تقسيم پذيرند :
    1- اخلاق تحليلي (analytical ethics) يا فرا اخلاق (meta- ethics) يعني مجموعه اي از مباحث درباره اخلاق كه جنبه مفهومي دارند. به بيان ديگر، مطالعات و بررسي هاي تحليلي و فلسفي درباره گزاره هاي اخلاقي را در اصطلاح «فر اخلاق» گويند. اين بخش از مطالعات اخلاقي كه به اخلاق نظري، اخلاق فلسفي، منطق اخلاق، اخلاق تحليلي، اخلاق انتقادي و معرفت شناسي اخلاق نيز نام بردار است، به هيچ وجه مشتمل بر تحقيقات و نظريات تجربي يا تاريخي در باب اخلاق نيست .
 
    در فرا اخلاق گزاره هاي اخلاقي دست كم از سه حيث مورد بحث و بررسي قرار مي گيرند:
    
    الف: معنا شناختي (semantical question):
    در بخش معناشناسي الفاظ و مفاهيم اخلاقي، مفاهيم و مفردات گزاره هاي اخلاقي مورد بحثند كه مهمترين آنها بدين قرارند: «خوب و بد»، «مطلوب و نامطلوب»، «ارزشمند (الفاظ و مفاهيم ارزشي)»، «صواب و خطا (درست يا نادرست)»، «بايد و نبايد»، «وظيفه»، «تكليف» و «مسئوليت(الفاظ و مفاهيم التزامي)». واژه هاي مذكور كه در ناحيه محمول يا مسند جملات اخلاقي به كار مي روند، اگر چه كاربردشان منحصر به قلمرو اخلاق نيست، لكن در اين قلمرو نيز به كار مي روند و در اين مبحث، مسئله اين است كه معناي هر يك از اين واژه ها، وقتي در اخلاق استعمال مي شود، دقيقاً چيست؟ معناي اخلاقي هر يك از اين واژه ها چه ربط و نسبتي با معنا يا معاني غير اخلاقي آن واژه دارد؟ معناي اخلاقي هر يك از اين واژه ها چه ربط و نسبتي با معاني اخلاقي ساير واژه ها دارد؟ و ملاك يا ملاكهاي اطلاق و كاربرد اين واژه ها چيست؟
 
    ب: تحليل گزاره هاي اخلاقي، يعني گزاره هاي حاوي الفاظ و مفاهيم اخلاقي:
     آيا گزاره هاي اخلاقي همه تقديري يا توصيه اي (prescriptive) هستند يا همه تقريري يا توصيفي (descriptive) اند؛ يا بعضي توصيه اي و بعضي ديگر توصيفي اند؛ يا شقّ چهارمي در كار است؟ و آيا گزاره هاي اخلاقي، در تحليل نهايي، بيانگر امور واقع(facts) هستند، يا بيانگر ارزشها (values) يا بيانگر تكاليف (obligations)، يا اينكه همه از يك سنخ نيستند؟ به طور كلي چه ارتباطي ميان حقايق و ارزشها وجود دارد؟
    
    ج: معرفت شناختي (epistemological question):
     آيا حقيقت اخلاقي عيني يا آفاقي اي وجود دارد يا نه؟ آيا گزاره هاي اخلاقي را مي توان به صدق و كذب يا لااقل به عيني و غير عيني متصف كرد؟ آيا گزاره هاي اخلاقي را مي توان موجه يا مستدل كرد؟ اگر مي توان، روش توجيه يا استدلال در اخلاق چگونه است؟ در توجيه يا استدلال اخلاقي عقل چه نقشي ايفا ء مي كند، و هر يك از شهود (intuition)، درون نگري (introspection)، احساس (feeling) و عاطفه (emotion)، و وجدان (conscience) چه نقشي؟

 2- اخلاق دستوري يا هنجاري (normative ethics)، يعني مجموعه اي از مباحث در اخلاق كه جنبه مصداقي دارند.
  3- اخلاق توصيفي (descriptive ethics) مجموعه گزاره هايي است كه به توصيف و تبيين نظامهاي اخلاقي موجود و پذيرفته از سوي فرد يا جمعي از افراد مي پردازد.
 هدف آن صرفاً آشنايي با نوع رفتار و اخلاق فرد يا جامعه خاصي است.
    4- علم النفس اخلاقي يعني مجموعه اي از مباحث فلسفي و احياناً تجربي، ناظر به آن امور نفساني و رواني كه آدمي، در مقام فاعل و عامل اخلاقي يا در مقام ناظر و داور اخلاقي، با آنها سر و كار مي يابد، عمده ترين اين مباحث عبارتند از: مسئله جبر و اختيار، حب ذات و خوددوستي انسان، خودگروي روانشناختي، لذت گروي روانشناختي....

ادامه نوشته

رویکردهای اصلی در فرااخلاق

در بین رویکردهای اصلی در فرااخلاق، نظراتی وجود دارد که طبیعت گروی، (naturalism) ، شناخت گروی، (cognitivism) ، شهودگروی، ، (intuitionism) و ذهن باوری، (subjectivism) نام دارند.

و جان دیوئی، (John Dewey) به دو شکل گوناگون ارائه گردیده، بر این عقیده است که واژهای اخلاقی موضوعات پیچیده واقعی هستند و گزاره های اخلاقی را می توان باتحقیقات علمی یا مبتنی بر واقعیات به اثبات رسانید. {طبیعت گروی}نظریه های غیرطبیعت گرایانه; مانند نظریه جی. ای. مور، (G.E.Moore) این امر را انکار می کنند.

نظریه شناخت گروی بر این عقیده است که گزاره های اخلاقی می توانند صادق یا کاذب باشند و می توانند نظرا ت موضوع معرفت یاشناخت قرارگیرند. نظریه های غیرشناخت گرایانه، (noncognitivist) این امر را انکار می کنند. بین این دو مقوله، تصادقی جزئی وجود دارد. یک نظریه شناخت گرا می تواند طبیعت گرا یا غیر طبیعت گرا باشد.

شهودگرایان، از قبیل اچ. ای. پریکارد، (H.A.Prichard) و دبلیو. دی.راس، (W.D.Ross) ادعا دارندکه معرفتی که ما درباب صواب و خطا داریم حضوری، (immediate) و بدیهی، (self-evident) است. لذا واکنش در برابرشهودگروی به ذهن باوری، عاطفه-گروی، (emotivism) و دستورگروی، انجامید.

ذهن باوران براین عقیده اندکه گزاره های اخلاقی تنهاحقایقی ذهنی رادرباره رهیافتها (5) بیان می دارند و هیچ نظری رادرباره اعیان، (the object) بیان نمی دارند. از اینرو، اگر کسی بگوید که چیزی خطاست تنها گفته است که او یا جامعه او از آن خشنود نمی گردد.

نظریه عاطفه گروی (ای. جی. آیر، (A.J.Ayer) و سی. ال. استیونسن، ((C.L.Stevenson) ادعا دارد که گزاره های اخلاقی هیچ چیزی را که قابل صدق و کذب باشد، حتی بنحو ذهنی، بیان نمی دارد، بلکه تنها ابرازعاطفه هاست.بر طبق این نظریه، واژه های اخلاقی نیز، مانند قسم وتعجب، (oaths) ، تنها معانی عاطفی دارند.

دستورگروی (رودلف کارناپ) ادعا دارد که گزاره های اخلاقی ظاهری فریبنده دارند و درواقع، دستوری اند (بنحوی که «تو باید این کار را انجام دهی» صرفابدین معناست که «این کار را انجام بده.»)6 لذا غیر قابل صدق وکذب می باشند. دستورگروی وعاطفه گروی دوصورت ازغیرشناخت گروی می باشند. ولی ذهن باوری این گونه نیست، هرچندبدرستی نمی توان آن را تحت شناخت گروی نیز طبقه بندی نمود.

ادامه نوشته

ماهیت Ethics یا فلسفه اخلاق

ماهیت Ethics  یا فلسفه اخلاق :  Ethics ، فلسفه اخلاق یا تفکر فلسفی درباره اخلاق، مسائل اخلاقی، و احکام اخلاقی است.
سه تفکری که به نوعی با اخلاق رابطه دارند:
 1. نوعی تحقیق تجربی، توصیفی، تاریخی یا علمی، وجود دارد؛ مانند کاری که انسان­شناسان، تاریخ­دانان، روان­شناسان و جامعه­شناسان می­کنند. در این جا هدف این است که پدیده اخلاقی توصیف یا تبیین شود ... .

2. نحوه­ای تفکر هنجاری وجود دارد، از آن نوع که سقراط در کرایتون انجام داد، یا هر کسی که می­پرسد چه چیزی درست، خوب، یا وظیفه است، انجام می­دهد. مانند: « من نباید تلاش کنم تا از زندان بگریزم » « معرفت خوب است » و دلائلی بر این حکم اقامه شود، یا آمادگی ارائه دلیل وجود داشته باشد ... .
3. همچنین نوعی تفکر «تحلیل»، «انتقادی»، یا «فرا اخلاقی» وجود دارد. اخلاق تحلیلی مشتمل بر تحقیقات و نظریات تجربی یا تاریخی نیست؛ همچنین پرداختن یا دفاع از هیچ حکم هنجاری یا ارزشی نیست. این اخلاق در پی این نیست که به سؤالات خاص و عام درباره آنچه خوب، درست، یا الزامی است پاسخ دهد؛ بلکه سؤالات منطقی، معرفت­شناختی یا معناشناختی را مطرح می­کند ... مانند معنا یا کاربرد تعبیرات « درست » یا « خوب » (اخلاقاً ) چیست؟.
بسیاری از فیلسوفان اخلاق متأخر،  Ethics یا فلسفه اخلاق را به تفکر نوع سوم محدود کرده­اند. تعابیر "اخلاقی" و " Ethicsal" غالباً معادل با “درست” یا “خوب” و مقابل “ضد اخلاق” وun-ethicsal  به کار می­رود. در اینجا Ethicsal یا “اخلاقی” به معنای “اخلاقاً درست” یا “اخلاقاً خوب” نیست؛ بلکه به معنای “متعلق به اخلاق” و مقابل “غیر اخلاقی” یا non- Ethicsal است، نه مقابل “ضد اخلاق” یا  un-ethicsal .
منبع اینترنتی این پست:http://appliedethics.blogfa.com/post-1.aspx

فرا اخلاق Meta Ethics

این نوع پژوهش به بررسی عقلی مبادی تصوری و تصدیقی علم اخلاق می­پردازد.[1] این شاخه مطالعات فلسفى در باب اخلاق را اخلاق تحلیلى[2] و اخلاق انتقادى[3] نیز مى‏نامند. این نوع از اخلاق به هیچ وجه «مشتمل بر تحقیقات و نظریات تحربی یا تاریخی در باب اخلاق نیست» و همچنین وظیفه « نقد یا دفاع از هیچ حکم هنجاری یا ارزشی خاصی » را به عهده ندارد.

می‌توان گفت فرااخلاق نوعی بررسی فلسفی در باب ماهیت، معقولیت و منزلت نظام‌ها، معیارها و اصول اخلاقی است بدون توجه به محتوای آنها. بنابراین این بخش تنها به تحلیل و پژوهش فلسفى از ماهیت مفاهیم، گزاره‏ها و احكام اخلاقى مى‏پردازد و به درستى و نادرستى این‏ گزاره‏ها كارى ندارد.

در واقع در این جا پرسش­هایی مطرح می­شود که ویژگی آنها تحلیل گزاره­های پیشین و مفاهیم به کار رفته در آنهاست؛[4] برای مثال، ممکن است پرسیده شود:

·   خوب چه معنایی دارد؟
·   اساساً آیا در عالم هستی، خوب و بدی وجود دارد؟
·   به فرض اینکه خوب و بدی در عالم باشد، چگونه می توان آنها را شناخت؟
·   خوبی و بدی چگونه با انگیزش آدمی ربط و نسبت می یابد؟

حیطه فعالت فرا اخلاق را به چهار حوزه تفکیک نمود:[7]
 
1.    مسائل معنا شناختی
2.    مسائل وجود شناختی
3.    مسائل معرفت شناختی
4.    مسائل روان‌شناختی
بحث معناشناختی به دنبال تبیین معنای مفاهیم اخلاقی است که در گزاره های اخلاقی به کار می­روند. هم مفاهیمی که موضوع جملات اخلاقی ­اند مثل مفاهیم راست­گویی، دروغ­گویی، ظلم، احسان، شجاعت و غیره...
در معرفت­ شناسی بحث بر سر امکان حصول شناخت اخلاقی یا عدم آن است. همچنین در این بخش موضوعاتی مانند اخباری یا انشایی بودن گزاره های اخلاقی، مطلق یا نسبی بود احکام اخلاقی  مورد بررسی عقلی قرار می­گیرند.
 همچنین این مبحث که آیا مفاهیم اخلاقی مابازاء خارجی و عینی دارند یا  فقط بیانگر امور ذهنی و فرضی­اند؟ از مباحث هستی­ شناختی فرا اخلاق محسوب می­شوند.
و بالاخره ربط و نسبت احکام اخلاقی با انگیزش آدمی نیز از مباحث روانشناختی مطرح در فرا اخلاق است.


ادامه نوشته