احساس گرایی ( ذهنیگرایی )
احساسگرایی كه گاهی ذهنیگرایی[1] نیز خوانده میشود از جمله نظریههایی است که برای ارزش و لزوم اخلاقی، منشأ عینی و واقعی قائل نبوده و در نتیجه، آن را نسبی میداند. نخستین کسانی که این دیدگاه را مطرح کردند افرادی مانند ای. آ. ربچاردز و برتراند راسل، ایر و استیونسن بودند. البته این نظریه با یک ایده ساده آغاز شد. به قول هیوم اینکه اخلاق موضوعی احساسی است تا این که امری خارجی باشد.[2]
احساسگرایی که برخی آن را پرنفوذترین نظریه اخلاقی در نیمه نخست قرن بیستم دانستهاند احکام اخلاقی را تابع احساسات و سلیقههای تک تک افراد جامعه میداند. از آن جا که احساس و سلیقه افراد متفاوت است، به نظر احساسگرایان معیار واحدی برای ارزیابی گزارههای اخلاقی وجود ندارد و از این روی، هیچ کاری واقعا خوب یا بد نیست و احکام اخلاقی تنها برای کسانی معتبرند که دارای آن احساس اخلاقی خاص باشد. بنابراین، تعریف خوب و بد چنین است: درست و خوب نامیدن چیزی، یعنی من نسبت به آن چیز احساس مثبت دارم و برعکس، بد و نادرست خواندن چیزی، یعنی من نسبت به آن، احساس منفی دارم.[3] «x اخلاقا قابل قبول است» و «x خوب است یا باید آن را انجام داد و یا درست است» همگی به این معناست که « من از x خوشم میآید.»
از نظر احساسگرایی نه فقط هنجارهای اخلاقی فرهنگهای بشری غیر قابل مقایسه و از این روی غیرقابل نقد و بررسیاند، بلکه هنجارهای اخلاقی هر فرد هم با فرد دیگر غیر قابل قیاس و از این رو غیر قابل نقد است. مطابق این نظریه، اگر کسی از اینکه لاابالی باشد، دزدی کند، پیمان های خود را نادیده بگیرد و دروغ بگوید، احساس خوبی داشته باشد و در نتیجه، این کارها را خوب بداند، دلیل و معیاری وجود ندارد که بگوییم در قضاوت خود اشتباه می کند. احساس گرایی موجب ولنگاری و بی قیدی اخلاقی می شود و با پذیرش آن، ضرورتی نسبت به ملتزم شده به هیچ قاعده اخلاقی وجود ندارد.
مبانی معرفتی احساسگرایی
این نظریه مبانی معرفتشناختی خاصی دارد و یکی از استدلالهای هواداران آن مبتنی بر پوزیتویسم منطقی است. پوزییتویست منطقی معتقد است هر گزاره معناداری در یکی از دو مقوله مندرج است:
الف) گزارههای تحلیلی که به نحوی ضروری صادقند؛ مانند قضایای منطقی و ریاضی.
ب) گزارهای ناظر به واقع تجربی که معنا و صدق آن را تحقیقپذیری تجربی آشکار میسازد.
از این رو واضح است که گزاره های اخلاقی نه از سنخ قضایای منطقی و ریاضیاند که تحلیلی باشند و نه خوبی یک عمل به معنای تجربی قابل دیدن و شنیدن است که از نوع قضایای تجربی به شمار آیند. بنابراین، پوزیتویستهای منطقی جملههای اخلاقی را بیمعنا و نوعی ابراز احساسات میدانند.[4] مطابق احساسگرایی جمله «دروغگویی بد است.» از واقعیتی خارجی خبر نمیدهد بلکه گزارهای انشایی است که تنفر گوینده را ابراز میکند.
احساسگرایی اصلاح شده
شکل اصلاح شده احساسگرایی توسط فیلسوف امریکایی به نام چارلز ال. استیونسن شرح و بسط یافته است. از نظر وی زبان به شیوههای مختلفی به کار گرفته میشود. یکی از کاربردهای اصلی زبان بیان واقع است. مثلا وقتی میگوییم: «فردوسی نویسنده شاهنامه است.» چیزی را میگوییم که یا صادق است و یا کاذب و هدف از ادای این جمله انتقال اطلاعات به شنونده است. اما در عین حال زبان کاربردهای دیگری هم دارد. مثلا وقتی میگوییم: «در را ببند.» این سخن نه صادق است و نه کاذب؛ زیرا جمله مذکور اساسا یک گزاره نیست بلکه یک دستور است که مقصود از آن هم انتقال اطلاعات نبوده و هدف آن وادار کردن شنونده به انجام کاری است. وقتی به کسی دستوری میدهیم نمیخواهیم تغییری در باور وی ایجاد کنیم بلکه تنها سعی داریم بر رفتار او تاثیرگذار باشیم. سخنان دیگری مانند: «زنده باد فلانی» یا «افسوس» و مانند آن نیز مانند جملات دستوری برای بیان امور واقع بکار نمیروند و تنها اظهار نگرشهای گویندهاند. خلاصه آنکه وی مدعی است که زبان اخلاق زبان بیان امور واقع نیست و نوعا به منظور دیگری غیر از انتقال اطلاعات بکار میرود. اولا این زبان وسیلهای برای وادار کردن افرادی به انجام کاری خاص است
منبع اینترنتی این پست:سایت پژوهشکده باقرالعلوم ( ع )