جمله مشهور ويتگنشتاين در «كاوش هاي فلسفي» را به
خاطر آوريد كه «فلسفه نبردي است عليه جادو شدن فهم ما به وسيله زبان». اين
جمله را مي توان سرلوحه كار اين فيلسوفان دانست. با اين مقدمه بايد گفت كه
فيلسوفان تحليلي از اين منظر به بحث معناي زندگي توجه مي كنند كه مراد از
معناي زندگي را دقيقاً روشن كنند. آيا معناي زندگي ناظر به غايت و هدف
زندگي است يا ناظر به كاركرد زندگي؟ آيا معناي زندگي را كشف مي كنيم يا آن
را جعل مي كنيم؟ چه امري مي تواند كاركرد زندگي يا هدف زندگي يا ارزش آن
تلقي شود؟
در دل
جهان رازآلود گذشته نيز يا از معناي زندگي پرسيده نمي شد يا اگر كسي مي
پرسيد، پاسخ روشن بود؛ نظير پاسخ هايي كه اديان ابراهيمي به مساله مي دهند و
مثلاً هماهنگ شدن با اراده شارع را معنابخش زندگي مي دانند. در جهان كنوني
خصوصاً با مد نظر قرار دادن دوگانه جعل و كشف، مهابت و عظمت پرسش روشن تر
مي شود.
به تعبير استيس در كتاب «دين و نگرش نوين» يكي
از تحولاتي كه در جهان جديد رخ داد، اين بود كه با ظهور علم تجربي جهان بي
غايت انگاشته شد. ديگر اين گونه نبود كه ما غايتي داشته باشيم كه بايد به
آن برسيم. با اين وصف وحشي و خودرو بودن از مقومات علم است. با به كار بستن
روش هاي معين به نتايج نامعين مي رسيم و نمي توان از پيش تعيين كرد به كجا
بايد رسيد.
فيلسوفي مانند
ويتگنشتاين راجع به معناي زندگي جسته و گريخته نكاتي گفته ولي اين امر
بيشتر از تاملات او نشات گرفته تا اينكه متناسب با زبان فلسفه اش باشد. به
عنوان نمونه در كتاب «فرهنگ و ارزش» اشاراتي كه ناشي از بصيرت هاي او در
باب معناي زندگي است، نكاتي يافت مي شود. از اين فيلسوف كه بگذريم، من
چندان چيزي به خاطر ندارم كه فيلسوفان تحليلي ديگر از بحث معناي زندگي يك
بحث سيستماتيك و نظام مندي كرده باشند بلكه آنها بيشتر سعي كردند اين مقوله
را به كار و بار فلسفي شان گره بزنند.
در بحث از هدف زندگي اين
سوال مطرح مي شود كه آيا هدف زندگي را مي شود جعل كرد يا بايد آن را كشف
كرد. عموم متدينين در ذيل اديان ابراهيمي بر اين باورند كه مي توان هدف
زندگي را كشف كرد و خداوند آن را در اين عالم از طريق پيامبرانش به وديعت
نهاده و با تبعيت از اوامر آنها مآلاً مي توان از مراد خداوند تبعيت كرد
در باب معناي زندگي و دركي كه اديان از آن دارند بايد
ميان اديان ابراهيمي و غيرابراهيمي تفكيك قائل شويم. اديان ابراهيمي قائل
به غايتي براي اين عالم هستند كه عبارت است از احراز مراد خالق و وفق آن
عمل كردن.
اما در اديان غيرابراهيمي خداوند متصف به
اوصافي نيست و حكيم نبوده و نه تنها انسان وار نيست بلكه در پاره اي از
اديان متشخص هم نيست. در اديان غيرابراهيمي ماجرا سوبژكتيو و دروني است
بنابراين براي آنها مهم پالايش نفس است