او معتقد بود كه هرچند عقل گرايي در جوامع مدرن وجود دارد، اما ناكامل و بي بُته است، بحران مدرنيت اساساً بحران خِردمندانگي است. از اين رو آنچه قبل از هر چيز ديگري مورد نياز است، شناخت جدي خِرد مدرن است؛ در نقد اين صورتبندي خرد، آدورنو همزمان دنيايي را به نقد مي كشد كه شرايط و بستر استحالۀ بنيادين اين جهان را توليد كرده است.آدورنو خِرد را محور و مدار بحران مدرنيت مي داند.

لبه تيز انتقاد آدورنو متوجه فلسفه مدرن است. اين فلسفه از تمايز ميان سوژه و ابژه آغاز كرد، اما نتوانست به توضيح قانع كننده اي از رابطه آنها برسد. «سوژه» هم مي تواند به يك فاعل، براي نمونه به يك آدم برگردد و هم مي تواند به فاعلي اجتماعي." ابژه "  مي تواند به دنياي طبيعي يا به جهان اجتماعي يا به جنبه هايي از آنان برگردد.نفس، مي تواند «خودآگاه» شود، يعني خود را بشناسد اما براي اين كار بايد خودش را يعني سوژه داناي شناساي كنش گر را تبديل به ابژه يعني يكي از موارد شناسايي كند. به زعم وي اين ابژه شدن سوژه، از دشواري هاي فلسفه مدرن است.