سوژه و ابژه در فلسفه آدورنو
فلسفۀ تئودور آدورنو، انعكاس ادراك او از دنياي اجتماعي اي است كه در آن مي زيست. آدورنو در اين مسئله كه جوامع پيشرفتۀ غربي، آن گونه كه ماركس تحليل كرده بود، بر مبناي روابط توليد سرمايه دارانه شكل گرفته است، هرگز ترديد روا نداشت. خاصه اينكه وي ديدگاه ماركس درمورد كالاو غلبه ارزش هاي مصرف گرايانه به واسطۀ اهميت مبادله و تجارت را قبول كرده بود. او همچنين اين نظريه را پذيرفته بود كه همان سازوكار هايي كه در ساختار اقتصادي سرمايه داري موثر افتاده اند، در تعامل هاي فرهنگي نيز حضور موثر دارند. در حالي كه سلطه و فقر (بي عدالتي) پيامد هاي اصلي عقلاني سازي اقتصاد توسط سرمايه هستند، بيگانگي و بي معنايي (نهيليسم)پيامد هاي محوري عقلاني سازي فرهنگ است.
او معتقد بود كه هرچند عقل گرايي در جوامع مدرن وجود دارد، اما ناكامل و بي بُته است و از همين روست كه او به نظريۀ تاريخ ماركس عطف توجه كرده كه مطابق آن اميدي براي پيشرفت ذاتي رو به جلو به عنوان پيامد تشكل هاي اجتماعي، موجود است. اگر فرض را بر آن بگيريم كه بنياد اين ساختارها بر عقلانيت و منطق نهاده شده است و ريشۀ بحران هاي اساسي مدرنيته نيز همان هاست؛ پس بنابراين، بحران مدرنيت اساساً بحران خِردمندانگي است. از اين رو آنچه قبل از هر چيز ديگري مورد نياز است، شناخت جدي خِرد مدرن است؛ در نقد اين صورتبندي خرد، آدورنو همزمان دنيايي را به نقد مي كشد كه شرايط و بستر استحالۀ بنيادين اين جهان را توليد كرده است.
آدورنو خِرد را محور و مدار بحران مدرنيت مي داند. «ديالكتيك روشنگري» قصد دارد، تبارشناسي عقلانيت روشنگري را به دست دهد. خِرد روشنگري، با فرافكني سحر گون و افسانه اي دنياي طبيعت به ساحتِ جادويي بيم ها و اميدها، يا اسطوره به مقابله پرداخت. برتري فرضي خرد بر اسطوره، از رهايي آن تصوراتِ انسان انگارانه ناشي مي شود؛ عقل به جاي تصورات ذهني، جهان را به صورت عيني تعريف مي كند. هوركهايمر و آدورنو بر اين اعتقادند كه اين تصوير متملقانه از خرد، هم در ظاهر و هم در ذات سفسطه آميز است. اسطوره و خرد هر دو در كشمكش براي رهايي از بند نيروهاي رازآلود، پديدار مي شوند و كنترل طبيعت را به دست مي گيرند تا نيازها و خواست هاي بشر را برآورند.
لبه تيز انتقاد آدورنو متوجه فلسفه مدرن است. اين فلسفه از تمايز ميان سوژه و ابژه آغاز كرد، اما نتوانست به توضيح قانع كننده اي از رابطه آنها برسد. «سوژه» هم مي تواند به يك فاعل، براي نمونه به يك آدم برگردد و هم مي تواند به فاعلي اجتماعي كه مستقل از هر فرد باشد، همچون «آگاهي در كل» كه كانت در «درآمدي به متافيزيك آينده» طرح كرد، مربوط شود.
ابژه مي تواند به دنياي طبيعي يا به جهان اجتماعي يا به جنبه هايي از آنان برگردد. ذهني هست كه مي تواند از راه هاي گوناگون از جمله تجربه هاي حسي، چيزهايي بيرون خود يا خودش را همچون چيزي بشناسد.
در اين تلقي شناخت شناسانه، از راه انديشيدن و در نتيجه شناختن است كه نفس درمي يابد كه وجود دارد. در ادراك سوژه از خود، خودي كه همچون ابژه اي مطرح مي شود، شناخت به گفته آدورنو به خاطره مي پيوندد. نفس، مي تواند «خودآگاه» شود، يعني خود را بشناسد اما براي اين كار بايد خودش را يعني سوژه داناي شناساي كنش گر را تبديل به ابژه يعني يكي از موارد شناسايي كند. به زعم وي اين ابژه شدن سوژه، از دشواري هاي فلسفه مدرن است. آدورنو نسبت ابژه و سوژه را دروني مي داند. ساختارهايي هستند مستقل و در عين حال اين استقلال را به ياري آن نسبت مي پوشانند. آدورنو در مقاله «سوژه و ابژه» بيان مي دارد كه جدايي سوژه و ابژه هم واقعي است وهم دروغين و اين تضاد در شناخت شناسي نيز بازتاب يافته است. «هدف انديشه انتقادي اين نيست كه ابژه را در جايگاه رفيعي بنشاند كه زماني از آن سوژه بود. آنجا ابژه چيزي جز يك بت نخواهد بود. هدف انديشه انتقادي اين است كه پايگاه را از ميان بردارد.»
فلسفه آدورنو، فلسفه ناهمساني است. در فلسفه مدرن، مفهوم همساني براساس الگوي بت وارگي كالاها و مناسبات اجتماعي پديد آمده است. در جهان راستين كه سرشار است از موارد ناهمانند و متضاد، امر خاص به مفهوم تبديل شدني نيست، مگر بنابه طرح و نقشه سوژه.
در واقع آفريدن كليت، هدف فلسفه اي مي شود كه ناهمساني را رد مي كند. هگل مي گفت: «حقيقت، كليت است». برخلاف او آدورنو مي گويد: «كليت دروغ است». آدورنو در واپسين سال هاي زندگي اش از راهي ديگر به اين بحث برگشت و اعلام كرد كه تجربه ما همواره امري است، مشخص و خاص كه چيزهايي بدان افزوده مي شود تا بتواند تبديل به يكي از موارد آشنا شود.
نويسنده: مسعود فولادفر