در خصوص کارمانهایم و جامعه شناسی معرفت
در آثار و اندیشه های كارل مانهايم -Karl Mannheim جامعه شناسی شناخت ، اتوپیا ، روشنفکران
وی سهم پراهمیت و ماندگاری در رشته جامعهشناسی دارد، شهرت عمده وی به سبب پدید آوردن یکی از زیرشاخه های اصلی جامعه شناسی، یعنی جامعه شناسی شناخت است.مانهایم بر این باور رسید که ایدهها صرفاً از درون فرد سرچشمه نمیگیرند؛ بلکه در واکنش به تعیین کنندههایی شکل میگیرند که از بیرون ساختارهای اجتماعی سرچشمه میگیرند.
جامعه شناسی شناخت در چارچوب تفکر مارکسیستی، در خصوص رابطه ایدهها با بافت تاریخیشان پایه گذاری شده است.
مانهایم استدلال کرد که ایدهها چندین منشأ دارند (ازجمله نسلها، گروههای منزلتی، مدارس) اما منشأ ایدههای فرهنگی طبقه اجتماعی افراد است.[11]
به نظر وی معرفت وسیله تطابق آدمی با محیط اوست .از نظر او افراد از دو راه متمایز به کسب شناخت نائل میشوند:
یکی از درون (معانی فردی) و دیگری از برون (بازتاب فرایندی اجتماعی که افراد جزئی از آنند).
به عقیده مانهایم شرایط اجتماعی در هر دورهای نوع دانش یا چگونگی اندیشه در آن دوره را تعیین میکنند. او این نظر خود را نسبتگرایی نامید.
جامعهشناسی شناخت با نظریه ایدئولوژی، رابطه نزدیک دارد، ولی تمایزشان از یکدیگر پیوسته بیشتر میشود. این وظیفه بر عهده نظریه ایدئولوژی گذاشته شده است که نقاب از چهره فریبکاریها و تلبیسهای کمابیش آگاهانه گروههای ذینفع جامعه بشری، بهویژه حزبهای سیاسی، بر دارد.مانهایم در ایدئولوژی و اتوپیا به این نکته اشاره میکند که افراد چطور میاندیشند.
مانهایم برای واژه ایدئولوژی دو معنی جداگانه و متمایز بهکار برد.ایدئولوژی خاص و عام.ایدئولوژی خاص ، نظامهای شناخت هستند که حقیقت راپنهان و تحریف میکنند ،آنها ممکن است آگاهانه دنبال گمراه کردن مردم باشند.مثل صنعت سیگارسازی که سعی میکنند بباورانند که سیگار مضر نیست.
مفهوم کلی ایدئولوژی یا ایدئولوژی های عام ، نظامهای شناخت هستند که به زمان و مکان اجتماعی و تاریخی مربوط اندکه افراد درآن زندگی می کنند مثل تفکر راست مذهبی یا چپ لیبرال . ایدئولوژی های عام ، همه اندیشه های طرف مقابل را تشکیل میدهد، به ایدئولوژی یک عصر یا یک گروه تاریخی- اجتماعی معین، مانند یک طبقه اطلاق میشود.[19]
مانهایم توضیح میدهد که روشنفکران یک طبقه اجتماعی نیستند به این معنی که منافعی مشترک ندارند و نمیتوانند گروهی مجزا را تشکیل دهند، آنان یک اجتماعی بیطبقه یا یک قشر بینابینی هستند و برتر از دیگران نیستند اما قادر به انجام کارهاییاند که بیشتر اعضای سایر قشرهای اجتماعی قادر به انجام دادن آنها نیستند.[21] وی این قشر اجتماعی را روشنفکران غیروابسته مینامد.
مفهوم اتوپیا بازتابی از تبعات مبارزه سیاسی است، بدین معنا که بعضی گروههای تحت ستم، چنان خود را از لحاظ فکری در انهدام و دگرگونی وضعیت مفروض جامعه ذینفع مییابند که بهطور ناخواسته فقط عناصری از آن وضعیت را که حکایت از نفی آن میکند مشاهده مینمایند.
بنابراین حالت ذهن یا چگونگی اندیشه هنگامی اوتوپیایی است که با حالت واقعیتی که این حالت ذهنی در آن به ظهور میرسد ناسازگار باشد. به نظر مانهایم آن جهتگیریهای فراتر از واقعیت را باید اوتوپیایی بیانگاریم که، هرگاه به عرصه عمل در میآیند، میل دارند، نظم اشیاء و امور حاکم در زمان را، بهطور جزئی یا کلی، در هم بپاشند.[25]
زمانی که مانهایم پس از به قدرت رسیدن نازیها در آلمان وادار شد به انگلستان برود جهتگیری فکریاش دچار دستخوش شد.به نظر مانهایم تنها یک نظام اجتماعی از بیخ و بن بازسازی شده که بر یک برنامه ریزی خودآگاهانه مبتنی باشد میتواند تمدن غرب را نجات دهد.
دانشمندان جامعه شناسی *** درباره تورستين وبلن
ورستین بوند وبلن(Thorstein Bunde Veblen)؛ جامعه شناس، اقتصاددان و منتقد اجتماعی آمریکایی.
وبلن همچون بسیاری از متفکران اجتماعی از آرای مجموعه وسیعی از متفکران اجتماعی تأثیر پذیرفت که از جمله آنها عبارت بودند از: کارل مارکس، هربرت اسپنسر، چارلز داروین، ادوارد بلامی، کانت و پراگماتیستها.
یکی از بررسیهای اصلی وبلن، تحلیل چگونگی تأثیر تکنولوژی و ساختار طبقاتی الگوهای تفکر و اندیشه بود. وبلن تلاش میکرد که نشان دهد چگونه فرهنگ و روابط اجتماعی توسط تکنولوژی شکل میگیرد.
به نظر وی تحول جامعه عبارت است از فرایند پذیرش ذهنی و اندیشهای که تحت فشار اوضاع و احوال اجتماعی و تمدنی به بار میآید.
وبلن در سراسر آثارش، میخواهد نشان دهد که چگونه عادات فکری بر اثر عادتهای زندگی پدید میآیند و پیوسته بر دلبستگی سبکهای فکری با ساختارها و سازمانهای اجتماعی تأکید داشت.
در نظر وبلن هر چند واقعیت اجتماعی، تا حد زیادی بر معرفت تأثیر میگذارد، اما باید دانست که بیش از طبقات اجتماعی، این نهادهای اجتماعیاند که نقش عامل مسلط را در معرفت ایفا میکنند؛ چرا که نهادها خوشه هایی از عادات و رسوماند که اجتماع تصویب کرده است.
به نظر او تکامل جوامع بشری را باید به عنوان فرایند گزینش طبیعی نهادها در نظر گرفت.
او نظریه طبقه تنآسا (The Theory of the Leisure Class) را مطرح ساخت.وبلن اصطلاح طبقه مرفه را در وصف افرادی به کار میبرد که به لحاظ اقتصادی عملکری غیرمولد دارند.وبلن گناه طبقه مرفه را مصرف توام با اسراف میدانست. اعضای این طبقه برای جلب توجه دیگران به مصرف متظاهرانه (خرید کالاهایی که برای ادامه حیات ضروری نیستند) و فراغت متظاهرانه (استفاده غیرمولد از وقت)، میپردازند.
طرح
تکامل اجتماعی انسان از نظر وبلن، در اصل، الگویی از دگرگونی اجتماعی است
که ریشه در تحول فنون صنعتی دارد. او چهار مرحله را در تکامل انسان بر
میشمرد:
1- عصر بدویت؛ که مشخصه آن صلح و همیاری بود، در این زمانه توجه بشر به رفاه جامعه خود معطوف بود.
2- عصر بربریت؛
که ویژگی بارز آن رقابت و جنگطلبی بود. در این دوره، توجه بشر به منافع
شخصی و بهره گیری از فنون صنعتی برای دستیابی به تفوق اقتصادی بر دیگران
جلب شد.
3- عصر صنایع دستی و ماشین؛ در این عصر صنایع دستی و ماشین جانشین عصر بربریت شده که در آن، منافع مادی بر رفتار بشر احاطه دارد.
4- جامعه صنعتی مدرن؛ این جوامع باید از وسعت کافی برخوردار باشند؛ چرا که صنایع عظیم و گسترده فقط در جوامعی میتوانند شکل بگیرند که وسعت کافی برای تأمین مشاغل تخصصی متعدد داشته باشند. جامعه مدرن بیش از سایر جوامع، قادر به انطباق با تغییرات محیط است. افراد در تمدن مدرن بیش از دیگران قادر به اتخاذ بینشی غیرشخصی و بیطرفانه در برابر واقعیتهای مادی اند.