من و آزادی در اندیشه فیشته

فیشته نمایندۀ ایده ­آلیسم «سوبژکتیو» یعنی تضاد همیشگی «خود»و «جز خود» است. نخستین وظیفه ­ای که فیشته در فلسفۀ خود - به ویژه در قبال کانت- بر عهده می­ گیرد، همانا آشتی دادن آزادی و ضرورت است؛ و یا به سخن دیگر اینکه ارادۀ آزاد ـ به مثابه یک امر اخلاقی ـ چگونه می­ تواند بخشی از نظام علّی جهان باشد و از اینرو فیشته آزادی و ضرورت را حول محوری ­ترین مفهوم نظام فلسفی­ اش یعنی «خود» سامان می­ دهد او که از پیروان فلسفۀ کانت است در راه رسیدن به وحدت میان نظریۀ بیانگرانگاری و آزادی ریشه­ ای، به رد «شیء فی­ نفسه» می‌پردازد.

فیشته برای نفس آزاد اخلاقی نظریه پردازی می کند. "عقل در ذات خود" و یا به تعبیر فیشته "من " اصل است و ما باید آگاهی را از درون " من " بیرون بکشیم .

اولین گزاره ی بنیا دی فلسفه این است " من وجود خویش را در اساس بی میانجی فرا می نهد "  یعنی من ناب از طریق شهود عقلی خویش وجود خود را تصدیق می کند یا به وجود خود پی میبرد.به خود تشخص و تعین می دهد و به تعبیر فیشته "من خود را بر می نهد" و این امکان ندارد مگر اینکه جز – من رویاروی من قرار گیرد یعنی" جز- من را برابر می نهد" و دومین گزاره ی بنیادی فلسفه به دست می آید " یک جز–من ، بی میانجی رویاروی من قراردارد."جز- من یعنی عینیت به طور نامحدود نه یک شیء خاص  و چون من و جز- من هر دو نامحدود هستند و می خواهند همدیگر را از میدان بیرون کنند لذا چاره ای نمی ماند مگر اینکه هر دو محدود شوند و به این ترتیب سومین گزاره ی بنیادی فلسفه به دست می آید."در من یک جز-من بخش پذیر رویاروی من ِ بخش پذیر قرار دارد" در من مطلق یک من محدود و یک جز- من محدود در برابر هم قرار می گیرند.

وقتی من مطلق از طرف جز-من محدود می شود و اثر می پذیرد استنتاج نظری از آگاهی حاصل می شود مثل احساس که عین در من اثر می گذارد. اما اگر جز-من از طرف من محدود شود استنتاج عملی از آگاهی بدست می آیدمثل میل و عمل آزادانه. در نزد فیشته استنتاج نظری پیرو استنتاج عملی است." زیرا که من مطلق کوششی است بیکران در جهت واقعیت بخشیدن به خویش از راه کرد وکار ِ آزادانه ی اخلاقی ؛ و جز –من یعنی جهان طبیعت ، وسیله یا ابزاری است برای دستیابی به این هدف."[4] حقیقت" من" وجود نیست- چون وجود متضمن سکون و بی حرکتی است و سکون مرگ است- بلکه فعالیت یا کردارو کوشش است" کردار که حقیقت " من" است چه معنی دارد؟ کوشش است برای اینکه حدی که "من" به خود داده و " جز من" را برابر نهاده است دور کندو بر پهنای حقیقت خود بیفزاید و آنچه را نیست متحقق سازد."[5] من بایست بودن است و گرایش به آنچه که نیست و باید باشد یعنی کمال .این کمال طلبی متضمن آزادی و اختیار است .

به همین خاطرعلم یعنی خلاقیت وعقل نظری خدمت گزار عقل عملی است که با کوشش می خواهد جز- من را تابع خود کند وبه آزادی برسد اگر چه که به آزادی مطلق دست نمی یابد اما تلاش می کند که به آن نزدیک شود و همین اصل اخلاق است.من که به دنبال آزادی است و می خواهد آزادی خود را حفظ کند باید آزادی دیگران را هم محترم شمارد آزادی من معنا ندارد مگر همراه باشد با آزادی من های دیگر.

ادامه نوشته

مالکیت، فضیلت، آزادی - فيشته

كتاب «فلسفه اجتماعي و سياسي فيشته» كه اخيرا توسط انتشارات دانشگاه كمبريج منتشر شده، در جهت پر كردن خلائي است كه در جهان انگليسي‌زبان در مورد انديشه سياسي و اجتماعي وجود دارد. نويسنده اثر، ديويد جيمز كه استاد دانشگاه اتاواست در مقدمه كتاب خاطرنشان مي‌كند كه آخرين كتاب در دنياي انگليسي‌زبان كه توسط يك مولف درباره انديشه سياسي فيشته نوشته شد، به دهه 30 بر مي‌گردد. جيمز تحقيق خود را بر دوره‌اي از كار فيشته متمركز كرده است كه از فعاليت حرفه‌اي او در دانشگاه نيا آغاز مي‌شود و به انتشار سخنراني‌هاي او خطاب به ملت آلمان ختم مي‌شود. يعني بازه زماني بين 1794 تا 1808. محقق علاوه بر اين تمركز تاريخي، بر سه مفهوم كليدي فيشته و نسبت آنها با يكديگر نيز متمركز مي‌شود: مالكيت، فضيلت و آزادي.جيمز نشان مي‌دهد كه فيشته چگونه مفهوم حق را از مفهوم شناخت استنتاج مي‌كند. حق به عنوان شرط خودآگاهي در فلسفه فيشته مبين مركزيت انسان در مقام موجودي صرفا عقلاني و خودآگاه در انديشه فيشته است.

ادامه نوشته