عنوان  :  شک‌گرايي اخلاقي

كلمات كليدي  :  شک‌گرايي اخلاقي، شکاکيت، رنسانس، اخلاق سکولار

                              

    در حوزه اخلاق منکران شناخت اخلاقي يا معتقدند که مدعيات اخلاقي از اساس قضيه نيستند و به هيچ و جه قابليت صدق و کذب ندارند، و يا اينکه آنها را قضايايي ناموجه و هميشه کاذب مي­دانند.

ريشه اين نوع شک­گرايي در برخي موارد، همان شکاکيت در عرصه معرفت­هاي بشري است. به عبارت ديگر بعضي از شک­گرايان، از آن­رو در حيطه اخلاق شک­گرا هستند که از اساس به امکان حصول هرگونه شناخت، شکاک­اند. اما شک­گراي اخلاقي به معناي خاص خود، به کسي گفته مي­شود که تنها در حيطه مسايل اخلاقي منکر شناخت مي­باشد.[1] شک­گرايي اخلاقي به معناي خاصش ناشي از انشايي دانستن گزاره­هاي اخلاقي و عدم قابليت آنها نسبت به پذيرش صدق و کذب است.

شک­گرايي در معرفت به صورت کلي داراي دوره­هاي مختلفي بوده است. از ميان دوره­هاي مختلف شک­گرايي، ظهور پديده اخلاق سکولار را مي­توان هم­زمان با شک­گرايي دوره دوم يعني شک­گرايي دوران رنسانس دانست. بديهي است کساني که در يونان باستان (دوره اول) شک­گرا بوده­اند اصولاً نمي­توانسته­اند در مسائل اخلاقي تابع اخلاق ديني باشند، اما به صورت رسمي و به عنوان يک مکتب اخلاقي، ظهور اخلاق سکولار را به دوران بعد از رنسانس مربوط دانسته­اند و بر همين اساس مي­توان گفت شک­گراييِ اين دوره به عنوان يکي از مباني اخلاق سکولار عمل کرده است.

نکته قابل توجه اين است که هيچ مکتب اخلاقي، حقوقي، سياسي و ديني را نمي­توان بر شک­گرايي استوار نمود، اما از آنجا که انکار دين و اخلاق ديني لاجرم به سکولاريسم اخلاقي مي­انجامد، شک­گرايي به عنوان يکي از ادله و مباني اخلاق سکولار عمل کرده است.

سخنان کانت در نفي توانايي عقل نظري بر اثبات امور متافيزيکي نيز يکي از عوامل پيدايش شک­گرايي، به خصوص در دوره سوم بوده و به اين ترتيب پايه­هاي اخلاق را سست نموده و موجب پيدايش شک­گرايي در اخلاق شده است.

اولين اشکالي که به شک­گرايان و ارد است اين است که اين ادعا که «هيچ معرفتي نسبت به عالم و اقع امکان ندارد» خود را نقض مي­کند، چرا که همين که ادعا شود «هيچ معرفت يقيني ممکن نيست»، چون خود اين قضيه هم يک معرفت است از يقيني بودن ساقط شده و بلافاصله امکان معرفت يقيني بالملازمه اثبات مي­شود.

از طرفي امکان شناخت و تحقق آن، بديهي و بي­نياز از اثبات است و کساني که در صدد ردّ آن برآمده­اند يا در سايه گرفتاري در شبهات زياد اعتماد خود را به معرفت­هاي يقيني از دست داده­اند و يا دچار بيماري روحي و رواني هستند. نکته سومي که در اشکال سخن شک­گرايان مي­توان گفت اين است که همين که کسي ادعاي عدم امکان شناخت بنمايد، خود اين ادعا متضمن علم به آن و علم به نقيض آن مي­باشد. و بالاخره اين­که فراتر از طور عقل بودن گزاره­هاي ديني، سخن بي­دليل و باطلي است؛ زيرا اولاً خود اين ادعا يک گزاره متافيزيکي است و با اين حساب خودش را نيز شامل مي­شود و در نتيجه خود را نقض مي­کند. ثانياً مسائل مربوط به متافيزيک به دودسته تقسيم مي­شوند: يک دسته اموري هستند که به اصطلاح منطق بديهي شمرده شده و نيازي به اثبات ندارند و دسته دوم قضاياي نظري­اند که نيازمند اثباتند و براي يقين يافتن به آنها بايد استدلال نمود. اين گونه از قضايا را مي­توان با استفاده از گزاره­هاي بديهي يا گزاره­هايي که به بديهي ختم مي­شوند اثبات نمود. لازم به ذکر است صورت قياس خصوصاً شکل اول آن بديهي است، بنابراين قياسي که از حيث ماده و صورت بديهي باشد و يا به بديهي ختم شود، لاجرم نتيجه يقيني خواهد داد. اين چنين است که مي­توان گفت نه تنها امکان معرفت امري قابل حصول است؛ بلکه معرفت در امور ديني نيز ممکن و حاصل مي­باشد و از اين رو اخلاق ديني به پشتوانه اثبات باورهاي ديني ممکن است.[2]

 

منبع اینترنتی این پست:سایت پژوهشکده باقرالعلوم ( ع )

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

[1]. ر.ک: فلسفه اخلاق، برنارد و يليامز، ترجمه و تعليقات زهرا جلالي، (قم: معارف، 1383)، ص 150.

[2]. ر.ک: آموزش فلسفه، محمدتقي مصباح يزدي، (تهران: اميرکبير، 1382)، ج1، بخش شناخت­شناسي.