در بین رویکردهای اصلی در فرااخلاق، نظراتی وجود دارد که طبیعت گروی، (naturalism) ، شناخت گروی، (cognitivism) ، شهودگروی، ، (intuitionism) و ذهن باوری، (subjectivism) نام دارند. و جان دیوئی، (John Dewey) به دو شکل گوناگون ارائه گردیده، بر این عقیده است که واژهای اخلاقی موضوعات پیچیده واقعی هستند و گزاره های اخلاقی را می توان باتحقیقات علمی یا مبتنی بر واقعیات به اثبات رسانید. نظریه های غیرطبیعت گرایانه; مانند نظریه جی. ای. مور، (G.E.Moore) این امر را انکار می کنند. نظریه شناخت گروی بر این عقیده است که گزاره های اخلاقی می توانند صادق یا کاذب باشند و می توانند نظرا موضوع معرفت یاشناخت قرارگیرند. نظریه های غیرشناخت گرایانه، (noncognitivist) این امر را انکار می کنند. بین این دو مقوله، تصادقی جزئی وجود دارد. یک نظریه شناخت گرا می تواند طبیعت گرا یا غیر طبیعت گرا باشد.

شهودگرایان، از قبیل اچ. ای. پریکارد، (H.A.Prichard) و دبلیو. دی.راس، (W.D.Ross) ادعا دارندکه معرفتی که ما درباب صواب و خطا داریم حضوری، (immediate) و بدیهی، (self-evident) است. لذا واکنش در برابرشهودگروی به ذهن باوری، عاطفه-گروی، (emotivism) و دستورگروی، (انجامید.ذهن باوران براین عقیده اندکه گزاره های اخلاقی تنهاحقایقی ذهنی رادرباره رهیافتها (5) بیان می دارند و هیچ نظری رادرباره اعیان، (the object) بیان نمی دارند. از اینرو، اگر کسی بگوید که چیزی خطاست تنها گفته است که او یا جامعه او از آن خشنود نمی گردد.

نظریه عاطفه گروی (ای. جی. آیر، (A.J.Ayer) و سی. ال. استیونسن، ((C.L.Stevenson) ادعا دارد که گزاره های اخلاقی هیچ چیزی را که قابل صدق و کذب باشد، حتی بنحو ذهنی، بیان نمی دارد، بلکه تنها ابرازعاطفه هاست.بر طبق این نظریه، واژه های اخلاقی نیز، مانند قسم وتعجب، (oaths) ، تنها معانی عاطفی دارند. دستورگروی (رودلف کارناپ) ادعا دارد که گزاره های اخلاقی ظاهری فریبنده دارند و درواقع، دستوری اند (بنحوی که «تو باید این کار را انجام دهی» صرفابدین معناست که «این کار را انجام بده.»)6 لذا غیر قابل صدق وکذب می باشند. دستورگروی وعاطفه گروی دوصورت ازغیرشناخت گروی می باشند. ولی ذهن باوری این گونه نیست، هرچندبدرستی نمی توان آن را تحت شناخت گروی نیز طبقه بندی نمود.

هر ملاحظه فلسفی در باب اخلاق ابتدا باید با شکاکیت اخلاقی به توافق برسد و این نظریه های فرااخلاقی پاسخهای گوناگونی به شکاکیت اخلاقی هستند. هر نظریه ای که عقیده دارد اصول اخلاقی رانمی توان اثبات نمود، هیچ حقیقت اخلاقی وجود ندارد، اخلاق هیچ اساس عقلانی ندارد یا عقیده دارد که تفاوت بین صواب و خطا صرفاامری مربوط به امیال، (taste) یا آداب و رسوم، (convention) می باشد، شکلی از یک شکاکیت اخلاقی است. بنابر این، ذهن باوری، دستورگروی و عاطفه گروی انواعی از شکاکیت می باشند. در مقابل، نظریه های شناخت گروی معمولا با آن در تضاد است.

یک نوع شایع و متداول از شکاکیت نسبیت گروی اخلاقی، (relativismmoral) است; نظری مبتنی بر اینکه هیچ اصل اخلاقی صحیحی برای همه زمانها و همه مردم وجود ندارد و هر گروهی نسبت به حوایج و ارزشهایش اخلاق خود را داراست و تمامی آراء اخلاقی ضرورتامنسوب، (relative) به فرهنگ خاصی هستند. بر طبق این نظر، آدمخواران، (cannibals) ، مطابق معیارهای فرهنگ خود، با خوردن گوشت آدمیزاد کاری موجه انجام می دهند، هرچند بر طبق معیارهای فرهنگ غرب این امر پذیرفته نیست و نمی توان هیچ اساسی برای این ادعایافت که معیارهای فرهنگ غرب بر معیارهای آنان تفوق دارد.

بنظر می رسد که نسبیت گروی توسط شتابزده ترین مشاهداتی که دراختلاف بین فرهنگها و تشکلات، (constitutes) صورت گرفته - که هم برای متافیزیک و هم برای اخلاق هنجاری مشکلی است - تاییدمی گردد; زیرا اگر هیچ صواب و خطایی نیست که بتوان آن را مجزای ازآداب و رسوم در فرهنگ خود شخص معین نمود این سؤال پیش می آید که وقتی فرهنگها با هم متعارض می شوند چه باید کرد؟ آیا من در بین آدمخواران باید آن گونه که آنان عمل می کنند عمل کنم یا مطابق فرهنگ خود عمل نمایم؟ حتی نسبیت گرایان و دیگر شکاکان اخلاقی برآنند تا با فرآیندی از استدلالات اخلاقی، که ممکن است در آن به یکی از معیارهای اخلاق هنجاری توسل یافت، جوابی را (برای این سؤال)بیابند. حتی اگر یک فرد، به عنوان نظریه پرداز، عاطفه گروی یا موضع دیگری را در شکاکیت بپذیرد، به عنوان یک انسان، با مشکلاتی دررفتار مواجه خواهد شد که باید بدانها جواب گوید.