منبع اینترنتی :http://aarmaan3.persianblog.ir/post/49

 

 آزادي منفي يعني دچار مانع و بازدارنده نبودن. آزادي منفي عرصه اي است كه در آن فرد از دخالت و ممانعت ديگران مصون و رها است. اين تعريف با برداشت شهودي و معمول ما از آزادي وفق دارد و باالبداهه؛ اين واژه به ذهن مي آيد. در مقابل آن، هميشه بوده اند كساني كه ترجيح مي داده اند به آزادي باري مثبت بدهند. يعني آن را به جاي آنكه نبود و نداشتن چيزي باشد به صورت وجود چيزي تعريف كنند چرا كه صرف نداشتن مزاحم و بازدارنده براي رسيدن به هر هدف و خيري كافي نيست و لزوماً به عملي درست يا مطابق منافع شخص ختم نمي شود.

 

آزادي مثبت به گونه هاي مختلفي تعريف شده و وجه مشترك آنها در اين است كه معمولاً مفهوم آزادي را با يكي از ارزش ها و خوبي هاي ديگر همراه يا حتي خلط مي كنند. ارزش هايي چون عدالت يا پيشرفت يا پيروي از عقل يا رعايت اخلاق و غيره همه خوبند اما با آزادي يكي نيستند و هر يك مي توانند هدفي مستقل باشند. به هر رو بسياري از فيلسوفان و انديشمندان، از افلاطون و رواقيان گرفته تا كانت و هگل و روسو و ماركس، و همچنين اديان مختلف، از آزادي برداشتي مثبت داشته اند و تعريف هاي گوناگوني در اين راستا ارائه داده اند. برلين كوشيده است آن را به گونه اي تعريف كند كه با هيچ خير يا هدف  ديگري جز خود آزادي خلط نشود.مفهوم مثبت آزادي از نظر برلين اساساً عبارت است از صاحب اختيار خود بودن، و اينكه عمل آدمي ناشي از تصميم و اراده خود او باشد نه غير او. مركز تصميم در خود شخص باشد نه بيرون او و شخص بتواند به دنبال تحقق هدف هاي خود برود. با اين تعريف ، آزادي مثبت و آزادي منفي همان طور كه خود برلين مي گويد: «دو روي يك سكه اند» و حتي شايد بتوان گفت اينها دو جور بيان متفاوت براي يك مفهوم واحدند. كسي كه عملش دستخوش ممانعت ديگران نباشد اختيار اعمال خود را دارد و برعكس. بنابراين برلين را نمي توان مخالف آزادي مثبت شمرد. با وجود اين مي دانيم او به آزادي مثبت نظر چندان مساعدي ندارد و مفهوم منفي آزادي را ترجيح مي دهد. علتش آن است كه به نظر برلين آزادي مثبت به سادگي، يا حتي به ناچار، به نفي آزادي و به ديگرسالاري مي انجامد.

 

و اما دليل اين انتقال از آزادي مثبت به ناآزادي و ديگرفرماني آن است كه معمولاً آزادي مثبت آزادي هر كار كه دلمان خواست بكنيم تلقي نمي شود، بلكه آزادي عمل مطابق خواست هاي عقلاني و واقعي و صحيح ما شمرده مي شود. اين خواست هاي «عاليه» از تمايلات و گرايش هاي ديگر ما، كه درست و عقلاني و مطابق منافع راستين ما نيستند _ و از اين رو خواست هاي «واقعي» ما نيستند _ تفكيك مي شوند. آزادي مثبت ما اين است كه وجه عقلاني و برتر وجود ما بر اين وجه غيرعقلاني چيرگي يابد. بنابراين گونه اي تفكيك پيش مي آيد. تفكيك دو گرايش در ما يا در وجه وجود ما، يا دو «من» متفاوت، كه يكي معقول و بر حق و درست و واقعي است و ديگري بالفعل و ظاهري و نادرست و ناعقلاني، و يكي بايد بر ديگري مستولي شود.اينجاست كه برلين مي گويد خطر آزادي مثبت در اين است كه آن وجه عقلاني و بر حق كه قرار است بر وجه ديگر حاكميت يابد مي تواند به قدرتي بيروني بدل شود، تبديل به ديگري شود، و ديگري، مثلاً يك قدرت سياسي، به عنوان نماينده و مجري آن وجه بر من حاكم شود. بدين ترتيب در آزادي مثبت، ديگر فرماني از خود فرد شروع مي شود. يعني خود «راستين» فرد تبديل به نيرويي خارجي نسبت به او و كسي يا قدرتي غير از خود او شده و با يك موجوديت فوق فردي يكي دانسته مي شود. به نظر برلين اين مسيري است كه آزادي مثبت مي پيمايد و گرچه ضرورت منطقي ندارد اما در عمل ناگزير پيش مي آيد و از حيث تاريخي هم هميشه چنين شده است. به همين دليل است كه او، و ليبراليسم در كل، با آزادي مثبت چندان ميانه اي ندارند و مفهوم منفي آزادي را ترجيح مي دهند.

 

البته حقيقت اين است كه غلتيدن از آزادي به ديگرفرماني چيزي نيست كه در تعريف آزادي _ يعني اختيار خود را داشتن_ مستتر باشد. ديگرفرماني كاملاً خلاف تعريف آزادي مثبت و مساوي با نفي آن است. فقط هنگامي كه عنصري جديد به اين تعريف افزوده شود، و آزادي نه اختيار عمل خود را داشتن، بلكه اختيار انجام عمل «صحيح» را داشتن تلقي شود، امكان اينكه مركز تصميم گيري به خارج از شخص منتقل شود پيش مي آيد. اما عمل عقلي يا عمل صحيح تعريف آزادي نيست. عمل آزادانه به معني عملي درست و خردمندانه نيست. در حقيقت عمل آزادانه مي تواند اساساً خلاف عقل باشد، مي تواند حتي خلاف منافع خود شخص باشد، و مي تواند اصلاً صحيح نباشد. آزادي هنگامي است كه تشخيص صحيح بودن يا نبودن و حتي اختيار انتخاب بين عملي صحيح و غيرصحيح، با خود شخص باشد. اما اگر آزادي را مقيد به انتخاب عمل صحيح يا عقلاني يا اخلاقي و غير آن كنيم، و در واقع از قبل اختيار شخص را محدود به انتخاب هايي معين كنيم عجيب نيست اگر اختيار تشخيص اين امر به كسي غير از خود شخص واگذار شود. به اين ترتيب از همان آغاز، از مرحله تعريف، زمينه براي سلب آزادي مهيا شده است.اين هدف هاي ثانوي مقيدكننده آزادي البته ممكن است بسيار هدف هاي والا و موجه و مقبول و مقدسي باشند اما نبايد آنها را مساوي و مرادف آزادي گرفت و اگر به خاطر يكي از آنها صلاح دانستيم كه آزادي حذف شود بهتر است نام آن را آزادي نگذاريم.مشكل اينجاست كه برخي از طرفداران آزادي مثبت عمل آزادانه اي را كه عقلاني و موجه نباشد در واقع آزادانه نمي دانند و معتقدند در اين موارد شخص در واقع اسير تمايلات و ضعف هاي خويش است. حال آنكه در واقع در اينكه در هر انساني تمايلات و گرايش هاي دوگانه يا حتي چندگانه مي تواند وجود داشته باشد كه هر كدام او را به سويي مي كشند ترديدي نيست. اما شخص تا موقعي كه خود بين اين تمايلات يكي را انتخاب مي كند و اختيار تصميم و گزينش را به ديگري نسپرده همچنان آزاد است. همچنان كه كسي عملي اخلاقي را انتخاب مي كند نمي توان گفت «اسير» اصول اخلاق است كسي هم كه عملي غيراخلاقي را انتخاب مي كند اسير خواهش هاي خود نيست بلكه هر دوي اينان بين عملي اخلاقي و غيراخلاقي يكي را آزادانه انتخاب كرده اند. عوامل غيرمستقيم موثر در اين انتخاب ممكن است به آزادي به مفهوم فلسفي مربوط باشند اما به آزادي به مفهوم سياسي آن مربوط نيستند.به نظر مي رسد تقسيم بندي آزادي به دو گونه مثبت و منفي در نظريه برلين كافي نيست و بايد تقسيم بندي آزادي به دو نوع دروني و بيروني به آن افزوده شود. يعني نظريه برلين بايد با اين دو مفهوم تكميل شود. نظريه پردازاني نيز كه در نقد يا بسط نظريه برلين سخن گفته اند اغلب از اين دو مفهوم استعانت جسته اند. از جمله انتقادهايي كه از برلين و مفهوم آزادي منفي شد يكي انتقاد چارلز تيلور فيلسوف و متفكر معروف معاصر بود كه در مقاله اي با نام «ايراد آزادي منفي در چيست؟» بيان شد. نكته اصلي انتقاد تيلور اين بود كه طرفداران آزادي منفي فقط به موانع بيروني آزادي توجه دارند نه به موانع دروني آن. يعني آنچه فرد را در عملش محدود مي كند فقط مخالفت و ممانعت افراد و نيروهاي خارج از او نيست بلكه ضعف ها و ناتوانايي هاي خود او نيز ممكن است سدي در راه حصول هدف هايش باشند و اينها همه آزادي وي را محدود مي كنند. اشكال ديگري كه تيلور مي گيرد آن است كه ممكن است كسي در كار شخص دخالت و ممانعت نكند اما او به علت تاثيرپذيري از خارج در واقع اراده اش ناشي از تاثيرهاي خارجي باشد.به همين دليل تيلور مفهوم آزادي خود تعيين بخش را مطرح مي كند كه يعني نه تنها بايد شخص خود تصميم گيرنده باشد بلكه تصميم او هم بايد ناشي از تاثيرات بيروني نباشد و او اين مفهوم را فراتر از آزادي منفي مي شمارد چرا كه در آزادي منفي باز هم ممكن است تصميم به گونه اي نامستقيم ناشي از عوامل خارجي باشد.

 

 

 

اما در مورد آزادي دروني نكته هايي چند وجود دارد. يكي آنكه بسياري از آزادي هاي دروني در واقع از مقوله  توانايي هستند و چندان موجه نيست كه بر آنها نام آزادي بگذاريم. كسي كه به علت بيسوادي از رسيدن به هدفي باز مي ماند دچار يك ضعف يا ناتواني است و آزادي او سلب نشده است. اينجا بايد براي رفع يك ناتواني فكري كرد نه براي آزادسازي.

دوم اينكه وقتي از آزادي در مفهوم سياسي آن سخن مي گوييم بيشتر همان قدرت هاي بيروني محدود كننده  آزادي مطرح هستند نه نيرو هاي دروني. از قضا خطري كه برلين در آزادي مثبت مي بيند به دليل اهميت دادن به موانع دروني آزادي است. چنان كه ديديم وقتي قايل به وجودنيروهايي در درون شخص شويم كه مانع آزادي او باشند. ممكن است قدرت هايي بيروني براي خود رسالت يا وظيفه يا حق برطرف كردن اين مزاحم هاي دروني را قايل شوند و دقيقاً براي حذف آنها آزادي شخص را خدشه دار كنند.سوم آن است كه تاثير گذاري عوامل بيروني بر تصميم شخص به معني سلب آزادي نيست. سلب آزادي وقتي است كه خود عوامل بيروني تصميم گيرنده باشند. همين كه تصميم گيرنده نهايي خود شخص باشد يعني آزادي. ريشه و منشاً اين تصميم البته مي تواند در بسياري عوامل خارجي باشد و هيچ تصميمي مطلقاً از درون شخص درنمي آيد. بلكه چون خود شخص پرورده محيط و شرايط است تصميم او هم ناشي از تاثير هاي بيروني است.

 

بايد دانست كه همه مانع هاي دروني آزادي ريشه و خاستگاهشان بيروني است. هيچ يك از اصل و از ابتدا دروني نبوده اند. از بيرون گرفته شده و دروني سازي شده اند، از محيط و از جامعه و از گذشته فردي يا گذشته تاريخي و از آموزش و القا يا غير آن. اما اينك ديگر منشا و خاستگا هشان مطرح نيست و بيروني به شمار نمي آيند. حرف اصلي برلين همين بود كه بر طرف كردن اين موانع دروني بر عهده قدرت هاي بيروني و از طريق تحديد آزادي فرد نيست.به هر صورت خواه در آزادي مثبت و خواه در آزادي منفي، موانع روبه روي ما و عوامل سد كننده آزادي عمل يا انديشه مي توانند دروني يا بيروني باشند. از آزادي عمل، نكته مهم آزاد بودن از قدرت بيروني است. اما در مورد انديشه، آنچه مهم تر است آزادي دروني است. عمل انسان را عمدتاً عوامل بيروني مي تواند محدود كند و اگر آن را عاملي دروني محدود كند در واقع ديگر عدم آزادي نيست بلكه بيشتر از مقوله  ناتواني است يا از هر نوع محدوديت هاي خود خواسته اي كه آزادانه و به اختيار «انتخاب» شده اند. اما در مورد انديشه،  گويي به عكس است. در مورد انديشه بايد بگويم انديشه را فقط عامل بيروني مي تواند محدود كند نه عامل دروني. اينكه معمولاً مي شنويم فلان قدرت يا فلان حكومت يا فلان دستگاه آزادي انديشه را محدود كرده است بيان دقيقي نيست و اين قدرت هاي بيروني در واقع فقط جلوي بيان انديشه را مي توانند بگيرند، نه جلوي خود انديشه را. خود انديشه در عالمي مصون از تعرض رخ مي دهد كه قدرت ها دسترسي مستقيمي به آن ندارند و حتي نمي توانند از آن باخبر باشند.

براي تغيير آن نمي توانند به زور متوسل شوند و تنها راه چاره شان توسل به كارهايي چون تبليغ و القا و «پرورش افكار» است. حتي خود شخص نمي تواند جلوي انديشه هايش را بگيرد چه رسد به ديگران. البته اين را هم مي دانيم كه انديشه در زبان رخ مي دهد و آن هم در جامعه معنا دارد اما زبان از همان مقوله عوامل بيروني دروني شده است و جزيي از مجموعه تاثير هايي است كه ذهن فرد را شكل داده اند و ساخته اند.آنچه جلوي انديشه آزاد را مي گيرد عواملي است دروني.

 

 

 

حصارهايي است كه درون ذهن انديشه را محصور كرده اند:

 

 كسي ذهن را مجبور نمي كند به گونه اي خاص بينديشد بلكه خود ذهن است كه در چنبر محدوديت ها و دگم ها و پيش داوري ها و باورهاي سنگ گون شده اسير است و امكان حركت و عملكرد آزاد از آن گرفته شده و چه بسا كه حتي خود به اين محدوديت هاي خود آگاه نباشد.موانعي دروني كه جلوي عملكرد آزادانه انديشه را مي گيرند فراوان و گونه گونند. شايد مهم ترين آنها دگم ها (جزم ها) باشند. باورهايي كه در آن جاي هيچ چند و چون و اما و اگري نمي بينيم. آنها را نيازمند توجيه و توجيه دوباره و آزمون مجدد نمي دانيم و اگر با واقعيت ها ناسازگار باشند درصدد بازنگري در آنها برنمي آييم. حتي نظريه علمي، اگر به اين صورت با آن به عنوان دگم برخورد شود سلب آزادي انديشه است. ديگر نظر نيست، دستور است.

 

پارادايم ها هم نقشي همچون دگم ها بازي مي كنند. پارادايم ها قالب هايي هستند، كه انديشه ما را در چارچوب خود محصور مي كنند و گاه بدون آنكه به وجود آنها آگاه باشيم آنها را مفروض و مستقر و مسجل مي انگاريم. اگر براي جابه جا شدن پارادايم ها سخن از «انقلاب علمي» مي رود به همين علت است كه پارادايم دوران، جلوي تحول انديشه و انديشه آزاد و دگرانديشي را مي گيرد. ايدئولوژي نيز به هر صورت مقيد كننده  انديشه است.بر همه اينها مي توان نام پيش داوري گذاشت كه واژه اي بسيار رساست، و از آن برمي آيد درباره آنچه بايد بر مبناي شواهد و دلايل موجه داوري كنيم از پيش، و بدون توجه به اينها، داوري كرده ايم، همچون قاضي اي كه پيش از دادگاه حكم خويش را صادر كرده باشد.گاهي هم نه با پيش داوري، بلكه فقط با عادت هاي فكري مواجه ايم. همان گونه كه عادت هاي عملي وجود دارند، عادت هاي فكري هم وجود دارند. خو گرفتن به شيوه معيني در انديشه و روش معين و ثابتي در برخورد با پديده ها و امور، شيوه هاي ثابتي در استنتاج و استنباط و استدلال و مشاهده و تحليل و جست وجو، ناتواني در تغيير متناسب روش و شيوه هاي فكري و با همه پديده ها به همان سياق معهود عادت شده برخورد كردن و عمل به عادت را، از آنجا كه ترك آن برايمان دشوار است معمولاً عمل آزادانه نمي شمارند.داوري هاي ارزشي نيز مي توانند سدي در راه حركت آزاد انديشه باشند. داوري ارزشي به خودي خود عيبي ندارد و خود بخشي از انديشه انساني است چرا كه شناخت و تشخيص ارزش هم گونه اي شناخت است. اما قضاوت هاي ارزشي ممكن است سمت و سوي معيني را بر قضاوت هاي معرفتي تحميل كنند و در اين مفهوم از سد هاي انديشه آزادند.اينها عواملي هستند ناشي از موقعيت تاريخي و اجتماعي شخص كه در انديشه و ذهنيت او جاي گير شده اند. اين امكان نيز هست كه اين شكل دادن و ساختن ذهنيت ها به صورت عامدانه به وسيله قدرت هاي خارجي انجام گيرد. نيروهاي خارجي نمي توانند كسي را به زور وادار به گونه خاصي از انديشيدن كنند اما مي توانند با القا و تكرار و تبليغ و به اصطلاح مغزشويي به طور واقعي بر بينش و ديد و داوري او تاثير بگذارند. بدين ترتيب تبليغ و القا نيز به صورت عاملي در بازداري انديشه آزاد درمي آيد.

 

و سرانجام با عواملي مواجهيم كه از تمايلات مهار ناپذير شخص يا از منافع شخصي مادي و معنوي او ريشه مي گيرند.بحث درباره موانع دروني انديشه يادآور آن بت هاي چهارگانه اي است كه فرانسيس بيكن سد راه دانش انساني مي شمرد. البته او اين موانع را در زمينه معرفت شناسي و روش شناسي مطرح مي كرد. نه فلسفه سياسي، اما سخن او را به اين عرصه نيز مي توان تعميم داد. او بود كه گفت چهارگونه بت هستند كه سد راه معرفت و شناخت مي شوند و در واقع آزادي انديشه را نفي مي كنند. اين بت ها را او بت هاي قبيله و بت هاي غار و بت هاي بازار و بت هاي تئاتر ناميد.

 

 دسته اول گرايش هاي ذهني جا افتاده و تثبيت شده آدميان و خطا هاي ذاتي سرشت انسان و محدوديت هاي حس و فهم انساني بودند.

 

 دسته دوم پيش داوري هايي كه آدمي در طول عمر خويش و در اثر آموزش و محيط كسب مي كند.

 

دسته سوم بت هاي ناشي از استفاده مشترك از زبان و خطاهاي ريشه گرفته از آن .

 

 دسته  چهارم تاثير نظريه هايي كه از قبل دريافت و پذيرفته شده اند.

 

 سپس شايد بتوان گفت نخستين كسي كه متذكر اين گونه موانع دروني معرفت شد فرانسيس بيكن بود با خطاب كردن آنها به نام «بت» در واقع يادآور شد كه براي رسيدن به انديشه و معرفت صحيح هميشه به گونه اي بت شكني نياز هست.ممكن است گفته شود آدمي نمي تواند از اين گونه محدوديت ها رها باشد. حرفي نيست. موقعيت و چشم انداز آدم ها را نمي توان نديده گرفت و نظريه هاي امروزي هم همه همين را مي گويند. اما عقيده به عجز مطلق در برابر اين موانع درست نيست. چنان كه مي بينيم انديشه آدمي با موانع و بازدارنده هاي دروني بسيار متنوع و متعددي روبه روست و بايد به آنها آگاهي داشت به تاثير آنها بر انديشه و معرفت خويش هشيار بود و براي گذر از آنها كوشيد.

 

(برگرفته از روزنامه شرق)