از اخلاق و آزادی زیاد شنیده‌ایم و خوانده‌ایم و در‌مورد آنها زیاد اندیشیده‌ایم، اما می‌بینیم که با گذشت قرن‌ها و پروسه رو‌به اوج علم و تکنولوژی، اخلاق و آزادی که زنجیروار به هم پیوسته‌اند (به جز استثنائات) هرگز در جایگاه حقیقی خود نبوده‌اند، که منظور همان اخلاق اصیل، کامل و حقیقی است، که با اشاره کتاب آسمانی با فطرت آدمی و دین راستین در یکدیگر تنیده شده‌اند.
از مشاهیری که خاستگاه اخلاق را ذات انسان می‌داند باید از کانت نام برد.
او می‌گوید فلسفه اخلاق عبارت است از تحقیق در هستی اصیل انسان (ذات یا فطرت) در عرصه رفتارهای انسانی.
در این صورت است که نظامِ اخلاقِ عقلانی به کمال می‌رسد.
عقل نظری از دیدگاه کانت عبارت است از شأن فاعلی انسان در تقویم طبیعت، و عقل عملی عبارت از شأن فاعلی او در تقدیم اخلاق، فرهنگ، حقوق و سیاست است.
به نظر کانت اتکای اخلاق بر اصول تجربی آن را به نسبیت می‌کشاند که به مفهوم انهدام آن است.
از نظر او تحقق آزادی و برابری در تاریخ برابر با مسلط شدن گام به گام اراده پرودگار است در عرصه تاریخ، اخلاق دنیوی از اجزای فلسفه بوده و اخلاق اخروی بخشی از علم کلام است.
ایمان برای کانت در عرصه عقل عملی مطرح است. می‌دانیم و گفته‌ایم که عقل نظری و عملکردهای آن به مفهوم عقل ابزاری و عملکرد در امور مربوط به آن بوده و در مسائل فراتر تنها در عرصه اطلاع مطرح است.
اما عقل عملی به مفهوم فرای اطلاع، در عرصه آگاهی (به مفهوم کاربردی کردن اطلاعات والا و فراارزشی) مطرح بوده که همان عقل غایت‌اندیش و مقدس انسان است، کانت از معدود فلاسفه و به نظر نگارنده بهترین فیلسوف و محققی است که به ریشه‌ها عمیقانه نگریسته و به آنها بسیار نزدیک شده است و راهکارهایی مؤثر در آثار بسیارش نیز ارائه داده است.
اما شاید آن راهکارها کاملاً کافی نبوده و نیز دشمنان او یا دشمنان عقل و ایمان سعی کرده‌اند مسیر افکارِ انسان‌ها را که متأسفانه به جز معدودی، درک و ثباتی در شأن انسانی ندارد به سمت و سویی که خودخواسته‌اند منحرف کنند...

اما در مورد اندیشه روسو متفکر سوئیسی که در سده هجدهم و اوج دوره روشنگری اروپا می‌زیست و اندیشه‌هایش در زمینه‌های سیاسی، ادبی و تربیتی تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت باید گفت، از دیدگاه روسو صرفنظر کردنِ انسان از آزادی به معنای گذشتن از خصلت انسانی و حق بشری است، آزادی قابل چشم‌پوشی نیست زیرا پیش‌شرطِ انسان بودن و آئینِ اخلاقیِ انسان به حساب می‌آید.او می‌گوید:
به‌نظر می‌رسد انسان در (وضعیت طبیعی) با وجود بهره‌مندی از آزادیِ نامحدودِ ظاهری، در حقیقت محروم از آزادی است.
او در این وضعیت موجودی است که امیال خودخواهانه و غرائز نهفته در وجودش راهبر انگیزه‌هاست.
انسان زمانی در حقیقت آزاد است که به ذاتی اخلاقی ارتقا یابد و به‌عنوان شهروند قادر شود از قرائنی که خود تدوین نموده پیروی کند.
در اینجا باید پرسید انسان در موقعیت شهروندی چگونه می‌تواند از همان آزادی که در شرایط طبیعی دارا بوده بهره‌مند شود، که از دیدگاه نگارنده آزادی در وضعیت طبیعی با توجه عمیق به اشاره کتاب آسمانی در‌مورد ضعف روحی و کم‌ظرفیتی انسان، اگر کنترل و مهار نشود مطمئناً انسان را از بلندای انسانیت به زیر کشیده یا ساقط می‌کند.
افراط و تفریط در اندیشه و عملکرد که باید نام سوء‌استفاده‌ِ در هر صورت نا‌آگاهانه را به آن دو داد دو دشمن بزرگند که مفهوم آزادی را دگرگون می‌سازند، و جهان واژگونی که اینک شاهد آن هستیم را به‌وجود می‌آورند.
در اینجا به لیبرالیسم نافرجام روسو که قصد طرح و اشاعه آزادیِ کنترل شده با هدف جلوگیری از لجام‌گسیختگی را داشت نیز باید اشاره کرد.....

آیا آزادی در بطن تکلیف نهفته است؟
می‌توان گفت چنین است، زیرا ما هم حق انتخاب داریم و هم مکلف هستیم که انتخاب درست و اصولی انجام دهیم.
یعنی آزادی به اضافه آگاهی، در غیر این صورت آزادی تغیر ماهیت داده و حتی تا مرز قانون جنگل نیز پیش‌رفته و به سقوط انسان می‌انجامد.
روسو نیز در مقابل این پرسش که در‌مورد چگونگی استفاده انسان از همان آزادی که در وضعیت طبیعی داراست و اینک جای خود را به موقعیت شهروندی داده، سعی می‌کند این پرسش را از طریق نوعی تعدیل در مفهوم آزادی مستدل کند.
او آزادی طبیعی و آزادی شهروندی و نیز آزادی اخلاقی را از یکدیگر تفکیک می‌کند، به نظر او نیز این آزادی اخلاقی است که انسان را به حاکم واقعی خویش مبدل می‌سازد.
انسان باید خود را از امیال نفع‌طلبانه و غیر‌انسانی رها کرده و موظف به اطاعت از قوانینی در اجتماع انسانی نماید، قانونی که خود مقرر کرده، و تنها چنین قانونی است که می‌تواند معنای آزادی داشته باشد.
به این ترتیب او تلاش می‌کند میان طبیعت و خرد و یا بین حق طبیعی نامحدود و حق خردمندانه محدود میانجیگری کند.
هدف او رسیدن به تعادلی مابین آزادی‌های طبیعی، شهروندی و اخلاقی است و تنها به این طریق آزادی از نظر روسو یک حق انسانی محسوب می‌شود....
حال باید دید چگونه می‌توان در این مسیر موفق شد و از خواست‌های غیر‌انسانی دست کشیده آزادی مشروط یا اخلاقی را به‌دست آورد.
اخلاقِ اصیلی که خاستگاه آن ذات انسان است، ذات اولیه انسان، که می‌تواند با بی‌توجهی‌ها و غفلت‌ها و جذبِ رذائل و دفع فضائل از روح و روان خویش، خیر درون را آهسته آهسته به شر مبدل سازد و از انسان گرگ ، دیو و سپس شیطان بسازد، همان‌گونه که بارها در مقالات مختلف اشاره کرده‌ایم آیا به جز توجه عمیق به خرد اصیل انسانی است که به‌تدریج از زمان عقل‌رسی (13-14 سالگی) آغاز شده و به مفهوم توجه به جهان برون و پدیده‌های شگفت‌انگیز آن و سپس جهان گسترده درون خواهد بود که این توجه نشأت گرفته از محیط و تربیت صحیح و اصولی است و پیامد این توجه عمیق به حقایق در کنار یک زندگی طبیعی، تلاش برای جست‌و‌جو و شناخت آفریدگار به ظاهر پنهان اما در دل و جان سخت آشکار و حاضر را محقق می‌سازد؟
دقیقاً چنین است...
و در نهایت انسان، اقلیم عقل را با گذشتن از منزلگاه‌هایی چند و سپس با گذر از مرز ایمان، یقین و عشق، به بهشت پرستش وصل خواهد نمود و به آنچه هدف از آفرینش او بوده دست خواهد یافت...