آزاد جعـــفری
یادداشت های مطبوعاتی

اراده معطوف به قدرت

فرهیختگان - اندیشه - چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸

 

به مناسبت سالمرگ نیچه

 

آیا ایدئولوگ هیتلر، نیچه بود؟ 

 

«اراده معطوف به قدرت» بالاترین مفهوم در تنها کوششی است که نیچه برای گردآوردن نظریات خود حول محور یک «سیستم» یا نظام فلسفی منسجم صورت داده است. بخش اعظم چهار سال آخر فعالیت فلسفی نیچه در زندگی اش صرف پرداختن به این «اصل» شده که به نوعی می توان آن را چکیده اصلی ترین و تأثیرگذارترین باورهای اندیشگی نیچه دانست. مضمون این اصل، گسترش «خود» یا «مرکز قدرت» به فراسوی مرزهای وجودی خویش است و به این وسیله تفوق و برتری پیدا کردن نسبت به دیگران. جی . پی استرن در وصف آن می نویسد: «اراده معطوف به قدرت عاملی است غیر از «عنصر حیات» که انسان، یعنی «ضعیف ترین و باهوش ترین موجودات» (اراده، پاره 856)، بدان وسیله بر دنیا سیادت پیدا می کند»، «اراده معطوف به قدرت، نیروی محرک همه ارزش گذاریهای ماست؛ نیرویی است که تعبیرهای ما را از جهان به «چشم اندازهایمان» وابسته می کند و فرضیات و برساخته های بزرگ فلسفی را پدید می آورد»، «اراده معطوف به قدرت انگیزه کسب دانش و نظم دادن به معلومات و ایجاد معرفت و حتی انگیزه خود ایجاد و ابداع است». اما در جواب این سؤال که «اراده معطوف به قدرت چه نیست؟» می گوید: «هر نوع واکنش انفعالی در برابر سرشت سلطه جویانه اراده –یا به عبارت دیگر، هر نوع انحطاط و خستگی و نومیدی».

    تا اینجا شناختی کلی از مفهوم «اراده معطوف به قدرت» به دست آمد. حال اما اگر بخواهیم تعریف مشخص تری از «اراده معطوف به قدرت» ارائه بدهیم کار به «تفسیر» می کشد که محل بحث ما نیز در همینجاست. دو تفسیر اصلی متفاوت و حتی متناقض از این آموزه بنیادین نیچه شده است که ریشه آن به تعریف واژه «قدرت» بر می گردد. قدرت آیا چیرگی بر نفس خود است یا چیرگی بر نفوس دیگران؟ یا هر دو؟ و اینکه «چیرگی» اساساً به چه معناست؟ به معنای برتری و تفوق روحی؟ یا جسمی و بدنی؟ اگر قدرت به معنای نخست باشد تفسیر آن دسته از مفسران نیچه که «اراده معطوف به قدرت» را «اراده چیرگی بر نفس» دانسته اند و از این طریق برای این آموزه جایگاهی در سنت فلسفه اخلاق قائل شده اند درست خواهد بود. مستمسک اینان گفته ای است از نیچه (چاپ انتقادی آثار، پنج/1 ص 687) با این مضمون که برخلاف آنچه آلمانی ها فکر می کنند، نیرومندی لازم نیست به صورت خشونت و سنگدلی ظاهر شود و ممکن است در نرمی و سکون باشد. اما اگر قدرت را به معنای دوم یعنی قدرت بر دیگران آن هم تفوق جسمی و بدنی بدانیم آن وقت تجسم عینی اراده معطوف به قدرت در مصادیقی همچون نازیسم و فاشیسم و به طور مشخص «هیتلر» بیراه نخواهد بود. اما به نظر می رسد این دو برداشت، تفاسیر منحصر نباشند و به گونه دیگری نیز بتوان آموزه اراده معطوف به قدرت را تفسیر نمود.

   نیچه در نقد خود بر مسیحیت و به طور کلی در دایره فکری – فلسفی اش اصطلاحی دارد با نام «روح کین خواهی». او معتقد است «ترحم» در مسیحیت، انسان را «کینه توز» بار می آورد نه «سپاسگذار». در تمثیل زیبای دگردیسی سه گانه ای که نیچه برای سیر تحول بشر ذکر می کند نیز انسان ِ «نه گوی» و «شیر»وار مدرن، تجسم عینی روح کینه است. او در موضع مقابله با آری گویی های «شتر»وار گذشته سنتی خویش دست به طغیان و مبارزه می زند و به بهانه اصلاح، خویشتن را بیش از پیش به دست نابودی می سپارد. نیچه راه نجات را در خلاصی از این روح کینه و بازگشت به معصومیتی کودکانه می داند. آیا ما نمی توانیم آموزه «اراده معطوف به قدرت» نیچه را در راستای همین تأکید او بر لزوم مبارزه با روح کین خواهی تفسیر کنیم؟ «گرگوری بروس اسمیت» در کتاب «نیچه، هایدگر و گذار به پسامدرنیته» می نویسد: «ماندن در بند روح کین خواهی، روحی که گذشته و حال را آن گونه که هستند نمی پذیرد – به عبارتی زمان و «چنان – بود» آن را برنمی تابد- به ادامه همان تلاش خشمگینانه ای می انجامد که برای تغییر و تبدیل تاکنون در جریان بوده و هنوز نیز هست. این همان محور بحث پسامدرنیته نیچه است.» و در جایی دیگر درباره «معصومیت» و «اراده» بیان می دارد: «انسان می باید خواستن را نخواهد. این ابزاری مدرن برای رسیدن به فرجامی پسامدرن است. معصومیتی انباشته و مؤکد، یا همان پذیرش خودانگیختگی، که ساحت ظهور را همچون واقعیتی می پذیرد و سودای فراتر رفتن از آن را در سر نمی پرورد. این تصویری است که نیچه از آینده ترسیم می کند.»

   اگرچه برخی مثل استرن معتقدند نیچه هیچ ملاکی به دست نمی دهد که تعصب ملازم با سوء نیت و ایمان ساختگی از اعتقاد بی قید و شرط به ارزش تحقق نفس و «خود شدن» -یا به تعبیر دیگر، از ایمان او به «ابرمرد»- تفکیک شود و در نتیجه، همین موجبات این تصور ویرانگر را فراهم می آورد که ادامه منطقی گفته های او در باب «اراده معطوف به قدرت»، فاشیسم و نازیسم است و بهترین نمونه ابرمرد، هیتلر؛ با این حال بنا به سخنی که خود استرن در جایی دیگر درباره «آزمایشی بودن» اندیشه های نیچه در مقابل «دستوری بودن» آن ها دارد، به جرأت می توان ادعا نمود که نیچه کمترین سهمی در فجایعی که نازی های آلمانی بعدها با تأسی از جنس «ایمان به بعض و کفر به بعض» به اندیشه های او به بار آوردند، ندارد. اگر نیچه ایدئولوگ هیتلر است، ایدئولوگ مهر و عطوفت و تقدیس زندگی و «معصومیت کودکانه» نیز هست.

منبع اینترنتی این پست:http://azadj.blogfa.com/post-208.aspx