شوپنهاور: اصل وجود و حقيقت انسان اراده است
منبع اینترنتی این پست:http://tebyan-zn.ir/papers/subpapers.aspx?id=243&category=ENT
شوپنهاور ، دانشمند شهير آلماني است كه در ميان فلاسفه غرب سردسته بدبينان جهان به شمار ميآيد. او كه فلسفه را همان جهانشناسي ميداند ، تحت تأثير بودا معتقد است كه «جهان در رنج است.»
به اين معنا
كه ما تا در اين چرخه جهان هستيم، چيزي جز رنج در مقابل خود نخواهيم ديد.
اينك به اختصار به برخي ديدگاههاي وي در اين زمينه ميپردازيم.
خواست و اراده، منشأ بدبيني شوپنهاور
طبق نظر شوپنهاور، اصل وجود و حقيقت انسان اراده است و حتي تن او نيز همان اراده اوست كه عينيت يافته است و هر عنصري از تن مناسبت و مساعدتي با امري از امور اراده كه تمايلات و نفسانيات اوست دارد و عقل، استدلال، هوش و حافظه، خادم و تابع و آلت دست ميل است.
پيش از هر چيز بايد مشخص شود كه مراد شوپنهاور از بدبيني نسبت به جهان چيست؟ وي ميگويد: مراد من از خوشبيني اين است كه جهان براي انسان ساخته شده است و بنابراين نسبت به آدمي مساعد است و طبعاً بدبيني يعني اينكه جهان براي انسان ساخته نشده و ميتواند ضرري به انسان برساند و هم ميتواند به او نفعي برساند و جهان نسبت به آدمي، بيتفاوت است.» (1)
به نظر شوپنهاور، منشأ و منبع بدبيني و مزاحمت، همانا اراده است، از آنجا كه اراده خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بيش از وسع و اندازه اوست بنابراين در مقابل هر آرزويي كه برآورده شود، 10 آرزوي نابرآورده وجود دارد. ميل و طلب را نهايت نيست، ولي كاميابي محدود است. بنابراين جهان همه درد و رنج و شر است.هر جا خواست و اراده چيزي مطرح است مزاحمت معنا دارد و وقتي ميگوييد در اين دنيا، درد و رنج هست، به دليل اين است كه در جهان خواستار و مريد چيزهايي هستيد و به اين صورت قطعاً درد و رنج پديدار ميشود. ولي اگر انسان هيچ چيزي را طلب نكند، درد و رنجي هم عارضش نميشود. هر زمان كه از چيزي انتزاع درد و رنج ميكنيم، براي اين است كه قبل از آن «خواستي» داشتهايم و چيزي مزاحم آن خواست ما شده است. (2)
از نظر شوپنهاور اراده كه اصل و حقيقت جهان را تشكيل ميدهد و واحد و مايه شر و فساد است همين كه به عالم كثرت آمد يگانه چيزي را كه ميخواهد ادامه هستي است. پس ناچار به صورت خودخواهي و خودپرستي در افراد ظاهر ميشود و اين خودخواهيها با يكديگر معارضه پيدا ميكنند و نزاع و كشمكش هم نتيجهاي جز رنج و الم نخواهد داشت. (3)
طبق نظر وي، هر چه موجود جاندار و با اراده در مرتبه حيات برتر باشد، رنجش بيشتر است، چون بيشتر حس ميكند و آزار گذشته را بيشتر به ياد ميآورد و رنج آينده را بهتر پيشبيني مينمايد و از همه بدتر، همانا كشمكش و جنگ و جدالي است كه لازمه زندگاني است، جانوران يكديگر را ميخورند و مردمان همديگر را ميدرند. (4)
اساساً زندگي شر است براي آنكه به محض اينكه شخصي از درد و طلب رهايي يافت، ملول و كسل ميشود و در جستجوي سرگرمي برمي آيد، يعني رنج بيشتري. بنابراين زندگي مانند آونگي ميان رنج و كسالت در حركت است. زندگي شر است براي آنكه هرچه موجود زنده كاملتر و هوش و دانشش افزونتر شود، رنج بيشتر ميشود و در انسان به بالاترين درجه خود ميرسد. پيشرفت دانش راهحل اين مساله نيست. و بالاخره بالاتر از همه، زندگي شر است براي آنكه زندگي مبارزه و جنگ است. هر جاي طبيعت كه بنگريم، مبارزه و رقابت و پيكار ميبينيم و همه جا تناوب مرگبار پيروزي و شكست به چشم ميخورد. هريك از انواع براي به دست آوردن مايه و زمان و مكان انواع ديگر ميجنگد. (5)
شوپنهاور تا اندازهاي به جهان بدبين است كه ميگويد: آن كس كه ميگويد هر چه در جهان است نيكوست و اين جهان بهترين جهان است او را به بيمارستان ببريد تا رنجوري بيماران را ببيند، در زندانها بگردانيد تا آزار و شكنجه زندانيان را بنگرد و ميدانهاي جنگ را به او نشان دهيد تا دريابد كه اشرف مخلوقات چگونه تحصيل آبرو ميكند. (6)
عشق؛ سردفتر غمها
از نگاه شوپنهاور عشق دو جنس مخالف مرد و زن با يكديگر مايه بدبختي است و حقيقتش اراده زندگي است كه ميخواهد نسل را امتداد دهد، منتها براي آنكه افراد مصايب و ناملايمات آن را متحمل شوند، طبيعت افراد را فريب ميدهد و دلشان را به لذت فريبنده خوش ميكنند. (7) شوپنهاور در مقاله ديگري با عنوان متافيزيك عشق جنسيتها (8) كه به مساله عشق زن و مرد به هم ميپردازد، نگاه وي در اينجا به زن و مرد واحد است؛ يعني هيچكدام بر ديگري ترجيح ندارند؛ زيرا هر دو اسير اراده زندگياي هستند كه در قالب غريزه جنسي تجلي و تعين پيدا كرده است. به بيان ديگر، هرچند مرد در انتخاب همسر احساس ميكند كه آزادانه و بر اساس ذوق و سليقه خويش عمل ميكند، ولي در حقيقت گرايش وي به زن زيبا و داراي كمالات عالي نه در جهت خشنودي و سعادت خويش، بلكه براي كمك به نوع و حفظ اصالت هر چه بيشتر آن است. اينجا آشكار ميشود كه رويكرد شوپنهاور به زنان، جنبه متافيزيكي و انتزاعي دارد و بدون لحاظ كردن پيوند آن با كل نظام فلسفي وي درك كامل نظر وي در اين باره ناممكن است. شايد همين بيتوجهي سبب شده است كه برخي مفسران و خوانندگان آثار شوپنهاور زبان به ملامت وي گشودهاند. (9)
بنابراين از ديد وي، عشق هرچند بر حسب ظاهر براي تمتع افراد است؛ اما در واقع سبب فدا شدن آنهاست. بنابراين عشق را كه مايه هستي است، منكر است.
پانوشتها:
1- Routledge and Kegan paul, London, 1980, p:347, Hamlyn, D.W.Schopenhauer
2- ملكيان، مصطفي، تاريخ فلسفه غرب، ج3، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1379، ص 244.
3- دژاكام، علي، تفكر فلسفي غرب از منظر استاد شهيد مطهري، ج2، چ1، مؤسسه فرهنگي انديشه، 1375، ص3
4- تقيزاده، محمود، سيري در انديشههاي اخلاقي، تهران، انتشارات سرمدي، 1380، ص 359.
5- تافه، تامس، فلسفه آرتور شوپنهاور، ترجمه عبدالعلي دستغيب، نشر پرسش،1379.
6 - 117:Schopenhauer, p
7- دايانه كالينسون، پنجاه فيلسوف بزرگ از تالس تا سارتر، تهران، مؤسسه انتشارات عطايي، 1380، ص237.
8- The metaphysics of the love the sexes
9- ولي، ياري، جهان و تأملات فيلسوف: گزيدههايي از نوشتههاي آرتور شوپنهاور؛ نشر مركز، 1386، ص88 .
جام جم آنلاين