حکمت اسلامی و مساله معنای زندگی
در چند نوشته گذشته سیر بسیار اجمالی بر مسیر تفکر فلسفی غرب از دکارت تا فلسفه اگزیستانسیالیسم انجام شد و عنوان شد فلسفه جدید غرب با این جمله دکارت آغاز می شود که گفت : " من می اندیشم پس هستم" . دکارت تاکید اصلی اش را روی عبارت "من" در این جمله گذاشت، تاکیدی که در فلسفه غرب تا به امروز حفظ شده است و در فلسفه اگزیستانسیالیسم به شکل دیگری در مساله اصالت وجود انسان نمایان شد. بی جهت نیست که فیلسوفانی چون مرحوم فردید ، استاد مشهور فلسفه دانشگاه تهران ، تاریخ فلسفه جدید غرب را خود بنیاد می دانند، چیزی که او از آن به فرعونیت تعبیر می کند.
ممکن است با مرحوم دکتر فردید در نتایج فلسفی سخن اش مخالفت کنیم اما نمی توان تردید داشت که تکیه بر وجود خود در تمام فراز و فرودهای فلسفه جدید غرب همراه آن بوده است تا جایی که امروزه مهمترین شاخصه غرب را اصالت انسان و اومانیسم قلمداد می کنند. مساله معنای زندگی هم همانطور که اشاره شد مربوط به همین فضای فکری دوران مدرن و نشات گرفته از فلسفه اگزیستانسیالیسم است.
اما این خلاصه ای از آنچه بود که در غرب اتفاق افتاده حال باید دید در سنت حکمت اسلامی اوضاع به چگونه است؟ نکته جالب آنجاست که در فلسفه اسلامی هم اتفاقا با همین جمله " من می اندیشم پس هستم" مواجهیم و حتی بسیاری از مورخان فلسفه اعتقاد دارند که فلسفه دکارت بسیار تحت تاثیر فلسفه ابن سیناست چرا که همین جمله دکارت عینا در فلسفه ابن سینا هم وجود دارد. اما تفاوت ریشه ای از این نقطه شروع می شود که در فلسفه اسلامی به جای آنکه تاکید را بر عبارت " من " بگذارند روی عبارت " هستی " می گذارند.
در فلاسفه اسلامی می پرسند وقتی می گویی من هستم، آیا تو هستی که هستی هست یا هستی هست که تو هستی؟ یعنی آیا وجود انسان است که هستی بدان تکیه داده است و اگر انسان نباشد اصلا نشانی از هستی و وجود نخواهد بود یا انسان خود بخشی از هستی است؟ پاسخ فلاسفه اسلامی شق دوم است یعنی آنان می گویند که وجود انسان بخشی از دایره گسترده هستی است، لذا اولین قدم در فلسفه اسلامی تحلیل هستی یا وجود است و در نهایت اصالت دادن به هستی و وجود. بی جهت نیست که فصل ابتدایی در کتب فلسفه اسلامی بحث اصالت وجود است. در این فلسفه با تحلیل فلسفی وجود و شروع از نقطه اصالت وجود به مساله اساسی تشکیک و سلسله مراتب داشتن وجود و در نهایت این سلسله به وجود واجب می رسند. بنابراین در حکمت اسلامی وجود انسان در یک سلسله پیوسته که نهایتا به خداوند ختم می شود معنا می یابد. هدف از زندگی نیز در این دیدگاه صعود در مراتب وجود است به عبارتی زندگی در این دیدگاه سفری است به سمت تکامل و از آنجا که کامل مطلق خداوند است در یک دیدگاه وسیعتر زندگی سفری است به سوی خداوند. این همان فهم فلاسفه اسلام از آیه مشهور قرآن است که می فرماید: " انا لله و انا الیه راجعون" یعنی همه از خداییم و همه به سوی او بازمی گردیم. سفری که غایت و هدف دارد اما نهایت ندارد.
جالب اینجاست که در سنت عرفان اسلامی هم با همین مساله سفر زندگی مواجهیم. عرفان اسلامی سه مرحله را در این سیر تکاملی معرفی می کند شریعت، طریقت و حقیقت، نکته قابل توجه اینجاست که لغت های شریعت با ریشه شریعه به معنای جاده و طریقت از ریشه طریقه به معنای مسیر با همان دیدگاه سفر زندگی سازگارند. به عبارتی در عرفان اسلامی هم انسان با عبور از جاده های شریعت و طریقت به حقیقت می رسد یا به تعبیر دقیقتر در مسیر حقیقت گام می نهد چرا که در این مسیر نهایتی نیست همانطور که حافظ می فرماید:
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
نیروی محرکه انسان هم در این سفر نیروی عشق است همانطور که حافظ درانتهای همان غزل اشاره می کند:
عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت
به هر حال زندگی انسان در سنت حکمت اسلامی به تعبیر زیبای دکتر الهی قمشه ای رقصی است به سوی خداوند و لذا معنای زندگی هم در این دیدگاه متفاوت خواهد بود.
منبع اینترنتی این پست:http://persianphilosophy.blogfa.com/post-37.aspx