معنای زندگی
شاره: آنچه كه در پی می آيد چكيده ايست از گفتوگوى مصطفي ملكيان با شماره سوم مجله نامه ميبد، كه در آن، معانى و برداشتهاى متعدد از بحث «معناى زندگى» را از يكديگر باز شناخته و پس از ارائه توضيحاتى در باره هر كدام، به مسائلى همچون مجهول بودن يا مكشوف بودن معناى زندگى، رابطه عشق با معناى زندگى و ساحتهاى گوناگونى كه در آنها مساله «معناى زندگى» قابل طرح است، پرداخته است.
در
مورد معناى زندگى اولا بايد دو امر را از يكديگر تفكيك كرد . گاه مراد از
معناى زندگى، هدف زندگى است و گاه مراد از آن، فايده زندگى است و اينها
خيلى با هم متفاوتند . نخست، درباره معناى زندگى، به معناى هدف زندگى سخن
مىگويم . گاه هدف به موجودى كه داراى علم و اراده است، نسبت داده مىشود و
گاه به موجودى كه داراى علم و اراده نيست . حال ما در ميان موجوداتى كه
داراى علم و اراده هستند، توجه خود را به انسان محصور مىكنيم . موجود صاحب
علم و اراده، در يكايك كارهاى آگاهانهاى كه انجام مىدهد، رسيدن به چيزى
را در نظر دارد كه به آن هدف مىگوييم .
به
اين نوع هدف كه درون شخص داراى علم و اراده است، به همان دليل كه درون آن
شخص است، هدف خودبنياد مىگوييم; يعنى هدفى كه بنيادش در خود موجود داراى
علم و اراده است . اما گاهى هدف به موجودى نسبت داده مىشود كه داراى علم
و اراده نيست . در اين گونه موارد، وقتى مىپرسيم كه هدف چيست، مراد اين
است كه سازنده اين موجود، چه هدفى از ساختن آن داشته است . به اين هدف،
هدف خارجى گفته مىشود; يعنى هدفى كه در باطن و درون خود اين شىء نيست;
بلكه در خارج اوست; يعنى در ذهن و ضمير سازنده اوست . حتى وقتى كه به
رفتار انسان هدفى نسبت مىدهيم، مرادمان همين معناى دوم است; چون رفتار
انسان داراى علم و اراده نيست . تا اينجا بين هدف خودبنياد و هدف خارجى
تفكيك قائل شديم .
آيا
مىشود به زندگى هدف خودبنياد نسبت داد؟ به نظر مىآيد اگر مراد از هدف،
هدف خودبنياد باشد، بايد بگوييم كه زندگى هيچ هدفى ندارد; چون داراى علم و
اراده نيست تا هدف داشته باشد . آيا مىتوان به زندگى كه خود داراى علم و
اراده نيست، هدفى خارجى نسبت داد؟ پرسش اصلى اين است كه آيا همان طور كه
براى مثال، ساعت، سازندهاى داراى علم و اراده داشته است، زندگى انسانها
هم سازندهاى داراى علم و اراده دارد يا خير؟
پاسخ اين سؤال بسته به اينكه شما مادى يا
به تعبير ديگر، حتى سكولار (به يكى از معانى آن) باشيد و يا الهى باشيد،
تفاوت پيدا مىكند . اگر شما ماترياليستيا به تعبيرى، سكولار باشيد، طبعا
قائل به اين نيستيد كه زندگى پديدآورندهاى دارد كه از علم و اراده
برخوردار است; در اين صورت نمىتوان گفت كه زندگى داراى هدف خارجى است . از
سوى ديگر، اگر شما الهى باشيد، مىتوانيد قائل به اين باشيد كه زندگى،
سازندهاى دارد و آن سازنده داراى علم و اراده است; بنابراين مىتوان گفت
كه آرى; اين زندگى داراى معناست; يعنى داراى هدف خارجى است .
اما
گاهى مراد از معناى زندگى، هدف زندگى نيست; بلكه فايده زندگى است . وقتى
مىتوانيم براى چيزى فايدهاى در نظر بگيريم كه آن چيز را در يك بافت يا سياق و در يك محيط بزرگ در نظر بگيريم و بعد سؤال ما اين باشد كه كاركرد اين چيز در اين بافتيا سياق چيست؟
در
مورد انسان هم بايد يك محيط يا يك بافت را در نظر بگيريم و بعد بگوييم كه
در اين بافتبزرگ، اين بخش كوچك در حال ايفاى چه نقشى است؟ اينجا ديگر
بحث هدف نيست; بلكه بحث كاركرد و نقشى است كه يك شىء در اين مجموعه
بزرگتر ايفا مىكند . مثلا مىتوان زندگى انسانها را در بافتبزرگتر
زندگى كره زمين و زندگى كره زمين را در بافتبزرگتر زندگى منظومه شمسى و
زندگى منظومه شمسى را در بافتبزرگتر كهكشان راه شيرى و كهكشان راه شيرى
را در بافت عظيمتر عالم طبيعت و حتى عالم طبيعت را در بافت عظيمتر جهان
هستى قرار داد . آيا در اينجا نيز ميان ماترياليستها و سكولارها و
الهيون و معنويون تفاوت هست؟ در نظر اول شكى نيست كه هم ماديون مىتوانند
زندگى انسان را در يك بافت عظيمتر در نظر بگيرند و آن را جزيى از يك كل
بزرگتر بدانند و هم الهيون . بنابراين به نظر مىآيد هر دو مىتوانند به
اين سؤال جواب مثبت دهند; يعنى قائل باشند كه زندگى داراى كاركردى در يك
بافتبزرگتر است . اما اگر دقت كنيد مىبينيد كه هيچ كدام نمىتوانند چنين
پاسخى بدهند .
فرض
مىكنيم كسى زندگى انسانى را در بافتبزرگترى مثل زندگى كره زمين قرار
داد و با اين كار، زندگى در يك كل بزرگتر داراى فايده گرديد; اما اگر خود
اين كل بزرگتر فايدهاى نداشته باشد، باز در نهايت زندگى انسان فايدهاى
پيدا نكرده است . دليل اين مطلب آن است كه اگر شما زندگى انسان را در
بافتبزرگترى قرار داديد، ظاهرا اين زندگى معنادار شده است; به شرطى كه آن
زندگى بزرگتر فايدهاى داشته باشد . حال براى اينكه آن زندگى بزرگتر
فايده داشته باشد، باز بايد دو چيز اثبات بشود: يكى اينكه كل بزرگترى
وجود دارد كه اين بزرگتر، جزئى از آن است; دوم اينكه خود اين جزء كوچكتر
در آن جزء بزرگتر نقشى ايفا مىكند . اما باز خود آن كل بزرگتر هم بايد
فايدهاى داشته باشد و آن هم اگر بخواهد فايدهاى داشته باشد، باز دو شرط
دارد: يكى اينكه جزئى از يك كل بزرگتر باشد; ديگر اينكه اين جزء، در
آن كل، ايفاى نقش كند . همين طور جلو مىرويم و در نهايتشما چه سكولار
باشيد و چه الهى، به كلى مىرسيد كه آن كل، خودش جزء يك كل بزرگتر نيست و
چون جزء يك كل بزرگتر نيست، به طريق اولى نقشى هم در كل بزرگتر ايفا
نمىكند و چون نقشى ايفا نمىكند و جزئى از يك كل بزرگتر نيست، خودش
داراى فايده نيست و هنگامى كه خودش داراى فايده نباشد، جزء اين كل هم ديگر
داراى فايده نمىباشد . پس وقتى اين جزء داراى فايده نشد، جزء كوچكتر
اين جزء هم داراى فايده نخواهد بود و در نهايت، زندگى هم بىفايده مىشود .
تنها
فرق يك شخص الهى با يك شخص مادى، در اين است كه آخرين كل براى يك مادى،
طبيعت است . اما شخص الهى طبيعت را هم جزئى از يك كل بزرگتر به نام
فراطبيعتيا عالم مجردات مىداند كه قاهر بر آن است . تمام سخن من تا
اينجا فقط درباره حيات انسانى بود . اما ممكن است كسى به جاى اينكه حيات
انسانى يا حيات انسان به صورت كلى را طرح كند، معناى زندگى خود را جويا
شود . وقتى كسى از معناى چيزى سخن مىگويد، بايد به دقت تعيين كند كه اولا
مرادش از معنا، هدف استيا فايده و ثانيا مرادش از هدف، هدف خودبنياد
استيا هدف خارجى و ثالثا آيا سؤال، راجع به هدف يك پديده استيا هدف يكى
از مصاديق آن پديده .
هر
كسى مىتواند از خود بپرسد كه معناى زندگى من چيست . به نظر من درباره
معناى زندگى يك انسان خاص نيز بايد ببينيم آيا مراد «هدف» استيا «فايده»
. در صورت اول، بايد ببينيم چه كسى اين زندگى من را پديد آورده است . آن
وقت از او بپرسيم كه تو از اين زندگى كه به من دادهاى، چه هدفى داشتهاى؟
به همين ترتيب، اگر سؤال از معناى زندگى من، نه به «هدف زندگى من» ،
بلكه به فايده زندگى من مربوط باشد، بايد ببينيم اين زندگى من، جزئى از چه
كل بزرگترى است و ببينيم اين زندگى من، در آن جزء بزرگتر و در آن context بزرگتر چه نقشى ايفا مىكند .
در
اينجا مىتوانيم معناى ديگرى را مد نظر قرار دهيم و آن اينكه ما اساسا
كارى به سازنده زندگى خود و اينكه اين زندگى ما جزئى از يك كل بزرگتر
هستيا نه، نداريم، بلكه راجع به معناى زندگى خود مىپرسيم; اما مرادمان
اين است كه بدانيم در زندگى خود به دنبال چه چيزى هستم . اين، يك هدف خود
بنياد است . هدف خود بنياد من به عنوان زيستكننده; نه هدف خودبنياد كسى كه
اين زيست را در اختيار من نهاده و به من عطا كرده است .
اين
سؤال شايد از همه سؤالات قبلى، اگزيستانسيالتر يا وجودىتر باشد و به
مبانى و مبادى ما بعدالطبيعى يا فلسفى كمترى هم تكيه مىزند; زيرا خيلى
كارى به اين ندارد كه آيا زندگى، سازندهاى داشته يا نه، براى چه هدفى
ساخته شده و آيا اساسا هدفى داشته استيا نه; كارى هم به اين ندارد كه
زندگى جزئى از يك كل بزرگتر هستيا نه و آن در آن كل بزرگتر چه نقشى ايفا
مىكند .
اگر
اين سؤال درباره معناى زندگى طرح شود، به دو طريق مىتوان به آن پاسخ
داد: يك طريق، زندگى را داراى يك نظام طولى تصوير مىكند كه در آن هر
كارى، وسيلهاى براى كار يا هدف بعدى مىشود . هر كارى مقدمهاى مىشود
براى رسيدن به ذىالمقدمه ديگرى كه خود آن ذىالمقدمه نيز باز
ذىالمقدمهاى استبراى مقدمه ديگرى و قس على هذا . آيا اين راه موفقى
ستيا نه؟
به
گمان من اين راه به دو جهت موفق نيست: يكى اينكه اگر شما اين نظام طولى
را درست كرديد، بالاخره يك جا به نهايت مىرسيد . وقتى به نهايت رسيديد و
كسى از شما پرسيد كه اين را ديگر براى چه مىخواهيد، شما خواهيد گفت كه
اين را ديگر براى چيزى نمىخواهم . اين ديگر مطلوب لذاته است; نه مطلوب
لغيره . اشكال ديگرى هم براى اين ديدگاه وجود دارد و آن اينكه اين نظام
طولى را به صورت نظرى مىتوان تصوير كرد; ولى هيچ وقتبه طور عملى
نمىتوان آن را نشان داد . يعنى نمىتوانيم بگوييم كل زندگى من يك سمت و
سويى براى آن دارد .
بنابراين
خوب است راه دومى طى شود و آن راه، اين است كه بگوييم زندگى من از اين
راه معنادار است كه يك مجموعه موزاييكى است . اين موزاييكها را
موزاييكهاى زمان نگيريد; بلكه موزاييكهاى افعال ارادى و اختيارى بگيريد;
زيرا بحث معنا، به معناى هدف، فقط در افعال ارادى اختيارى قابل طرح است .
بعد بگويم زندگى من وقتى معنادار است كه سراغ هر يك از اين موزاييكها كه
مىروم، يا خود آن، مطلوب لذاته باشد يا با يكى دو واسطه به يك مطلوب
لذاته برسد; ولى ديگر نظام طولى بين آنها برقرار نباشد . هر يك از اين
موزاييكها سرنوشتخاص خود را دارند . اگر زندگى من از اين گونه
موزاييكها پر شود، معنادار است; خواه جهانى وراى اين جهان در كار باشد يا
نباشد; خواه زندگى من جزئى از يك كل بزرگتر باشد يا نباشد . زندگى من
وقتى معنا دارد كه من هر كارى بكنم، مطلوب لذاته باشد يا با يك يا چند
واسطه به يك مطلوب لذاته برسد .
كشف يا جعل معناى زندگى
سؤالى
در مورد معناى زندگى وجود داشته است و آن اينكه آيا معناى زندگى كشف
شدنى استيا جعلكردنى؟ اگر بگوييد معناى زندگى چيزى است كه بايد كشف كرد،
مقصود اين است كه زندگى داراى معنايى در نفس الامر است; حال چه به معناى
هدف باشد يا فايده و چه خودبنياد باشد يا خارجى . ممكن است كسانى بگويند
كه براى زندگى معنايى وجود ندارد; بلكه هر كس خود بايد معنايى به زندگى
خود ببخشد . اگزيستانسياليستهاى الحادى، مثل «سارتر» و علىالخصوص «كامو»
معتقدند كه زندگى معنا ندارد و ما خود بايد به زندگى معنا بدهيم . حال
چگونه مىشود به زندگى معنا بخشيد؟ ممكن است كسى براى كل زندگىاش هدفى
قائل شود; يعنى با خود قرار بگذارد كه من از اين به بعد چنان زندگى مىكنم
كه هدفى يگانه يا چند هدف به دست من محقق شوند . اينجا هم در واقع به
زندگى معنا داده شده است; البته معناى مجعول و نه مكشوف .
اين
معنا همانطور كه ويكتور فرانكل، بنيانگذار مكتب لوگوتراپى يا معنا
درمانى، قائل بود، مىتواند سه سنخ باشد . كسانى هستند كه زندگى خود را
چنين معنا مىبخشند كه مىگويند من بايد فلان اثر را پديد بياورم يا بايد
فلان كار را بكنم . اينها در واقع از اين راه به زندگى خود معنا بخشيدهاند
كه زندگى خود را يك پروژه كردهاند . نوع ديگرى از معنا دادن به زندگى كه
به گفته دكتر فرانكل امكانپذير است، آن است كه من زندگىام را يك پروژه
ندانم; بلكه به زندگى با يافتن تجارب خاصى معنا بدهم . اولى جنبه فعالانه
دارد و دومى جنبه منفعلانه . نوع سوم، معنايى است كه بيشتر مورد نظر خود
ويكتور فرانكل مىباشد و آن اين است كه كسانى از راه درگير شدن با درد و
رنجهاى اجتنابناپذير زندگى، به زندگى خود معنا مىدهند . به نظر من هر سه
امكانپذير است و حتى ممكن است قسم چهارم يا پنجمى را هم تصور كرد .
حوزههاى بحث از معناى زندگى
مساله
معناى زندگى در سه زمينه قابل طرح است: يكى در فلسفه دين; در اين حوزه،
اين سؤال قابل طرح است كه دين به طور كلى يا هر يك از اديان و مذاهب خاص،
چه معنايى براى زندگى انسانى قائل هستند . حوزه دوم، فلسفه اخلاق است و
اعتقاد من بر اين است كه پرداختن به مساله معناى زندگى در فلسفه اخلاق، حتى
مناسبتر از فلسفه دين است; چون اساسا اخلاق، علم معناى زندگى است . اگر
زندگى معنايى نداشته باشد، چه معناى مجعول و چه مكشوف، آنگاه ديگر اساسا
اينكه چه بايد كرد و چه نبايد كرد، قابل طرح نيست .
حوزه
ديگرى كه معناى زندگى مىتواند در آن طرح شود، روانشناسى است . به نظر
مىرسد كه بسيارى از اختلالات و نابسامانىهاى روانى، وقتى به وجود مىآيد
كه شخص احساس كند زندگىاش بىمعنا شده است .
رابطه عشق و معناى زندگى
عشق،
معانى بسيار متفاوتى دارد . اگر مراد از عشق، عشق به همنوع باشد،
انحصارطلبى نيست; بلكه عشقى است كه من مىتوانم به همه انسانها در آن واحد
داشته باشم . شكى نيست كه اين نوع عشق مىتواند به زندگى معنا ببخشد .
اما عشق، اقسام عديده ديگرى هم دارد كه يك قسم آن عشق Exclusive
] » است . در اين عشق، عاشق طالب اين است كه معشوق، فقط معشوق او باشد و
علاوه بر اين، قدرت اين را هم ندارد كه خود معشوق ديگرى داشته باشد .
به عقيده من از لحاظ نظرى مشكل نيست كه بگويم عشق Exclusive ] » هم مىتواند به زندگى معنا ببخشد .
نسبيت اخلاقى و نسبيت در معناى زندگى
شكى
نيست كه نسبيت در معناى زندگى، اخلاق را هم نسبى مىكند; ولى لزوما از
نسبيت اخلاق، نسبيت در معناى زندگى قابل استنتاج نيست . معناى زندگى است كه
در چه كنم و چه نكنم من تاثير دارد; نه بايدها و نبايدهاى من در معناى
زندگى .
هدف
است كه وسيله را تعيين مىكند; وسيله، خود حرف نمىزند . اگر مراد از
معنا «هدف» باشد و مراد از «هدف زندگى» هم آن هدفى باشد كه هر شخصى براى
زندگى خود قائل است، شكى نيست كه معناى زندگى، امرى نسبى است .
همه
زندگى شما در خدمت هدفى طى مىشود و همه زندگى من در خدمت هدف ديگرى طى
مىشود . در اين صورت معناى زندگى من با معناى زندگى شما فرق مىكند و ديگر
نمىتوان گفت معناى زندگى چيست; بلكه بايد گفت معناى زندگى آقاى «الف»
چيست; معناى زندگى آقاى «ب» چيست و ... .
منبع اینترنتی این پست:http://www.malekian.info/2005/09/blog-post.html
منبع اینترنتی این پست:http://www.malekian.info/2005/09/blog-post.html
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 16:35 توسط ابوصدرا
|