انسان مدرن در جستجوي معناي زندگي

اين نگرش مانع هرگونه احساس پوچي و خلأ و ياس از شكستها و ناملايمات زندگي است.اما زندگي مدرن و الزامات آن باعث شده كه بيماري جديدي كه ناشي از احساس عدم معناداري زندگي است پديدار شود.
اين
بيماري، يك بيماري فيزيكي نيست. حتي مشكل ميتوان آن را بيماري روحي دانست
چرا كه مشكل فرد بيمار يك امر سلبي است (عدم معنا) و نه امر ايجابي. شايد
بتوان آن را «درد بي دردي» ناميد.
راه حل علمي مواجهه با چنين
بيمارياي چيست؟ آيا روانشناسي قادر به معنابخشي به زندگي است؟ به نظر
ميرسد آنچه روانشناسي ميتواند در اين حوزه انجام دهد، ارائه اين بصيرت
به انسان است كه خود در پي حصول معنا براي زندگي خود باشد. آنچه مسلم است
تشخيص درد است.
بشر مدرن ميبايد خود به جد و جهد و نه با تقليد و منفعلانه اين درد را درمان كند و معناي حيات خود را باز يابد. تعابير «جهد و اجتهاد» با نگرش ديني ما نيز قرابت بسياري دارد، اجتهاد در دين، كه ميتوان آن را بهترين مصداق معنابخشي ديني به زندگي دانست، از والاترين ارزشها در دين مبين اسلام برخوردار است و بر هر فردي واجب است كه معاني و مباني اصلي دين را خود با اجتهاد خود و نه با تقليد، حاصل كند.
يكي از جديدترين رويكردهاي درماني مطرح شده در روانشناسي نوين نيز ناظر به همين خصيصه عدم تقليد در معنا بخش است. معنادرماني (logotherapy) توسط روانپزشك اروپايي، ويكتور فرانكل مطرح شده است.
فرانكل نيستانگاري را يكي از نشانههاي دوران مدرن ميداند كه در آن، امور فاقد ارزش واقعي تلقي ميشوند. فقدان معنا و ناديدن ارزشهاي مثبت زندگي، انسان عصر مدرن را به پوچي و خودكشي سوق ميدهد. در چنين شرايطي، معنادرماني بر آن است كه افراد معناي از دست داده زندگي را دوباره بازيابند و از خلأ وجودي دچار شده رها شوند.
مكتب فرانكل كه به مكتب سوم ويني معروف است، پس از مكتب فرويد و مكتب آدلر، نقش مهمي در رويكردهاي درماني ايفا كرده است. هسته اصلي اين مكتب را روانپويايي، هستيگرايي و رفتارگرايي شكل ميدهد؛ هرچند در اين ميان نبايد صبغه فلسفي اين رويكرد ناديده گرفته شود.ويكتور فرانكل
ويكتور فرانكل (1997ـ 1905) به عنوان بنيانگذار معنادرماني در تاريخ روانشناسي نوين شناخته ميشود. شكلگيري رويكرد معنادرماني در انديشه فرانكل، متاثر از فضايي بود كه وي در اردوگاههاي كار اجباري نازيها تجربه كرده بود. فرانكل در اين اردوگاهها، بستگان نزديك خويش را در جريان يهوديكشي نازيها از دست داده و خود نيز تا چندقدمي مرگ پيش رفته بود.
فضاي دشوار و غيرقابل تحمل اردوگاهها در كنار شكنجه و تخريب روحيه زندانيان موجب شده بود كه بسياري از زندانيان اين اردوگاهها اميد به زندگي را از دست دهند و زندگي را بيمعني و فاقد هدف تصور كنند. بعدها فرانكل به اين نكته پي برد كه رهايافتگان از اردوگاههاي نازي كساني بودند كه در آن شرايط سخت و تحملناپذير همچنان اميد خود را از دست نداده و زندگي را داراي معنا و هدف ميپنداشتند.
درواقع پذيرش معنا براي زندگي حتي در بدترين شرايط، تداعيكننده اين جمله براي فرانكل بود: «كسي كه دليلي براي زندگي كردن دارد، تقريبا هر شرايطي را ميتواند تحمل كند.» (پروچاسكا، 1387، ص 171.) فرانكل كه پدر، مادر، برادر و همسر خود را در اردوگاه از دست داده بود، براي گريز از نيستانگاري و يافتن معناي زندگي به ياري زندانيان اردوگاه پرداخت.
چنين حركتي موجب شد كه فرانكل و زندانيان ديگر، سلامت رواني خود را دوباره به دست آورند و جستجو براي معنا را به عنوان پادزهري براي انديشه خودكشي در نظر بگيرند. فرانكل با نگارش كتاب «انسان در جستجوي معنا» شرايط وحشتناك اردوگاههاي نازيها در جنگ جهاني دوم را به تصوير كشيده است.معنادرماني
ويكتور فرانكل در مقام پدر معنادرماني، معنادرماني را وسيلهاي براي رفع خلأ معنا در زندگي و بازيابي ارزشهاي مثبت در فرد روانرنجور ميداند. بسياري از افراد در زندگي روزمره با حوادث و رويدادهايي مواجه ميشوند كه موجب ميشود فرد دچار نيستانگاري و خلأ معنا شود؛ وضعيتي كه فرانكل از آن به عنوان خلأ وجودي تعبير ميكند. در چنين وضعيتي، معنادرماني به عنوان كليد حل مشكل مطرح ميشود.
معنادرماني فرد را ترغيب ميكند با ديدي متفاوت به زندگي نگاه و تلاش كند ارزشهاي مثبت زندگي را بازيابد. از نگاه فرانكل، ارزشها كاملا جنبه عيني و واقعي دارند و امور توهمي و خيالي نيستند؛ چنان كه فرانك برونو در توصيف معنادرماني فرانكل مينويسد: «فرانكل معتقد است ارزشها واقعياند و واقعا وجود دارند. ما در خلأ وجودي فرو ميرويم، نه به اين دليل كه ارزشها ديگر وجود عيني ندارند؛ بلكه به اين دليل كه حضور پايدار آنها را ديگر نميتوانيم ببينيم. معنادرماني ارزشهاي خيالي نميآفريند؛ چراكه توانايي چنين كاري را ندارد؛ ولي همانطور كه گفتيم به شخص رنجور كمك ميكند تا ارزشهاي ازدسترفتهاش را بازيابد،» (برونو، 1384، ص 251.)
در نگاه فرانكل، معناي زندگي امري انتزاعي و ذهني نيست. درواقع افراد هستند كه به زندگي خويشتن معنا ميبخشند و به همين دليل به جاي طرح اين سوال كه زندگي چه معنايي دارد؟ بايد افراد از خود بپرسند كه چه معنايي ميتوانيم به زندگي خود بدهيم؟ بدون شك، معنا بخشيدن به زندگي مستلزم پذيرش مسووليت از سوي خود فرد است.
معنادرماني و تحليل وجوديبدونشك معنادرماني ازمشهورترين درمانهاي وجودگرا بهشمار ميآيد. با وجود اين، ميان معنادرماني و تحليل وجودي، تفاوتهايي وجود دارد كه از آن جمله ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1ـ معنادرماني هرچند به لحاظ نظري و اهداف، همسو با مباحث تحليل وجودي است؛ ولي الزاما به لحاظ روشها و رويكردهاي درماني، مطابق با فنون تحليل وجودي نيست.
2ـ در معنادرماني بر اهميت معناي زندگي بيشتر از هر چيز ديگر تاكيد ميشود؛ در حالي كه در تحليل وجودي شيوهها شباهت زيادي به روانكاوي دارند.فنون معنادرماني
فرانكل براي درمان اختلالات رواني مراجعان خود 2 فن ويژه را ابداع كرد.
قصد متناقض (paradoxical intention):
در اين فن از مراجع درخواست ميشود كه تعمدا به انجام رفتاري بپردازد كه
موجب اضطراب و ترس وي شده است. در اين فن، مراجعهكننده به رويدادي
ميپردازد كه از آن اجتناب ميكند. براي مثال فردي كه از صحبت كردن در جمع
به دليل احساس اضطراب اجتناب ميكند، ترغيب ميشود كه خود را در موقعيتي
قرار دهد كه چنين احساسي به وي دست دهد. از طريق ايجاد چنين فضايي، فرد
ميتواند اضطراب خود را از بين ببرد.
تمركززدايي (de-reflection):
در اين روش به مراجع آموزش داده ميشود كه رفتار يا نشانه مشكلساز را از
ميدان توجه خود خارج كند و به آن توجه نكند. در عوض فعاليتها و افكار
سازنده را جايگزين فعاليتها و افكار آزاردهنده و روان رنجور كند.
تمركززدايي مستلزم هدايت كردن مسير آگاهي به سوي جنبههاي مثبت زندگي است.
نتيجهگيري
معنادرماني رويكردي است كه در بستر موج سوم روانشناسي و از بطن ديدگاه وجودگرايي پديد آمده است. چنين رويكردي بيش از آن كه به صورت فن درماني مستقل در نظر گرفته شود، در قالب روشي مكمل ساير رويكردهاي درماني مورد توجه قرار ميگيرد.
نكته قابل توجه در بررسي اين رويكرد، توجه به جنبههاي فلسفي آن است. فرانكل معتقد است رويكردهاي درماني سنتي فاقد عنصر فلسفي هستند و اين خلأ در معنادرماني رفع شده است. مقصود از جنبه فلسفي معنادرماني، يافتن دليلي براي زندگي و ادامه حيات است.
منبع اینترنتی:http://psychologymirloo.blogfa.com/post-48.aspx