ديالكتيك ( در نزد افلاطون )
در جستجوى چيستى معرفت سرانجام به ديالكتيك مى رسيم. يعنى همان چيزى كه
افلاطون به لحاظ محتوا آن را دانش مى خواند و به لحاظ اين كه نوعى سلوك
علمى و معرفتى است آن را روش مى داند. از اين رو ديالكتيك هم دانش حقيقى
است و هم روش دستيابى به آن و چون از دانش ديالكتيك به فلسفه نيز تعبير مى
كند مى توان ديالكتيك را روش افلاطون و فلسفه را دانش مورد علاقه او معرفى
نمود.
افلاطون آنگاه كه از ديالكتيك سخن مى گويد دلبستگى شديد خود را نسبت به آن نمى تواند پنهان دارد به باور او ديالكتيك هديه اى است الهى كه خدايان به آدميان عطا نموده اند. همه دانشها طعمه به چنگ مى آورند اما چون راه استفاده از آن را نمى دانند طعمه خود را در اختيار آگاهان به ديالكتيك مى گذارند. (فيلبس، 16، جمهورى، 504)
افلاطون آنگاه كه از ديالكتيك سخن مى گويد دلبستگى شديد خود را نسبت به آن نمى تواند پنهان دارد به باور او ديالكتيك هديه اى است الهى كه خدايان به آدميان عطا نموده اند. همه دانشها طعمه به چنگ مى آورند اما چون راه استفاده از آن را نمى دانند طعمه خود را در اختيار آگاهان به ديالكتيك مى گذارند. (فيلبس، 16، جمهورى، 504)
ديالكتيك چيست؟
افلاطون در بسيارى از رساله ها و محاورات خود به اين پرسش به اجمال يا تفصيل پاسخ داده است.
حاصل سخن او اين است كه ديالكتيك سير فكر و خرد آدمى در مفاهيم محض عقلى است براى رسيدن به هستيهاى راستين تا با گذر از آنها به چيزى كه برتر از هستى و مبدا همه خوبيها و زيبائيها و هستيها است دست يابد و با بازگشت از آن هستيهاى فروتر را در جايگاه منطقى آنها باز شناسد اين سير فكرى با نوعى گفتگو همراه است; يعنى فكر و خرد آدمى چيزى را از خود مى پرسد و خود به آن پاسخ مى دهد و اين پرسش و پاسخ تا رسيدن به نتيجه مطلوب ادامه مى يابد. گفتگوهائى كه افلاطون در محاوراتش ترتيب داده است چه واقعيت داشته باشند و چه ساخته و پرداخته ذهن او باشند در واقع بازتابى از همان نوع گفتگوئى است كه او آن را ديالكتيك مى خواند.
روح آدمى بر اساس ادراكات حسى به قضاوت و حكم مى پردازد و تا هنگامى كه حكم او در ارتباط با مفاهيمى باشد كه ناظر به موجودات جزئى و مادى است در مرتبه پندار قرار دارد. سير ديالكتيك از آنجا آغاز مى شود كه مفاهيم كلى بدون اين كه در جزئيات و متكثرات مادى لحاظ شوند مورد مطالعه قرار گيرند به خصوص مفاهيمى كه به مفهوم مقابل خود نظر دارند، مثل بزرگترى، كوچكترى، وحدت، كثرت و... تا با تحليل اين مفاهيم هر يك از آنها جداى از ديگرى و براى خود به ادراك درآيد و روح با سير در اين مفاهيم تا آن جا پيش رود كه به مشاهده ادراك وجود عينى و خارجى آنها دست يابد. اين ادراك تا آن هنگام كه روح در قالب تن زندانى است از طريق يادآورى صورت مى گيرد; يعنى بيادآوردن ايده ها و هستيهاى راستين كه پيش از اين روح در جهانى متعالى آنها را مشاهده نموده است اين سير فكرى تا شهود و ادراك برترين ايده يعنى ايده «خوب » ادامه مى يابد و با شهود آن خرد و فكر آدمى در سير نزولى آنچه را كه هستى خود را از ايده «خوب » دارد مشاهده مى كند و از مرتبه اى به مرتبه ديگر بدون اين كه مرتبه اى را در اين ميان از دست دهد نزول مى كند تا به جزئيات و كثرتهاى مادى بازگردد و اين بار كثرتهاى مادى از ديد او نه حقيقت بلكه سايه ها و اشباح حقايق راستين خواهند بود و چنين شخصى هيچ گاه پندار را با حقيقت و سايه را با اصل اشتباه نخواهد گرفت.
هدف ديالكتيك كشف وحدت در كثرت و كثرت در وحدت است. لذا در ديالكتيك دو سير صعودى و نزولى براى فكر و خرد آدمى تصور شده است كه در سير صعودى وحدت در كثرت و در سير نزولى كثرت در وحدت كشف مى شود.
در سير صعودى با مطالعه كثرتهاى مادى آنچه جهت اشتراك و وحدت آنها است كشف مى گردد و اين جهت وحدت جداى از كثرتها در نظر گرفته مى شود و روح آدمى پس از اين كه اين وحدت را جداى از كثرتها و مستقل از آنان موجود ديد، نسبت آن را با وحدتهاى ديگر «وحدتهايى كه به لحاظ مفهوم وحدت نوعى خوانده مى شود» مى سنجد و اگر وحدتى را در اين وحدتها كه اكنون به صورت كثرت در آمده اند ببيند تا كشف آن وحدت و مشاهده وجود آن جداى از كثرتها به سير خود ادامه مى دهد. اگر آن وحدت نيز با وحدتهاى ديگر جهت اشتراكى داشته باشند روح به كشف آن وحدت نيز مبادرت مى ورزد تا به مبدا هر آنچه وحدت يا كثرت است دست يابد و پس از مشاهده آن سير صعودى فكر و خرد به پايان مى رسد و سير نزولى آغاز مى گردد و با تقسيم واحد به انواعش و هر يك از انواع به انواع ديگر به گونه اى كه هم تقسيم مستوفا باشد و همه انواع را در برگيرد و هم عبور به مرتبه دوم پس از عبور از مرتبه نخست باشد; اين سير نزولى ادامه مى يابد تا به جزئيات برسيم كه خود قابل تقسيم نباشند. اين سير فكرى مانند سير از نوع حقيقى به جنس الا جناس و سير از جنس الا جناس به نوع حقيقى است با اين تفاوت كه در اين سير منطقى، ذهن در مفاهيمى سير مى كند كه خود وجودى جداى از وجود افراد جزئى و مادى ندارند و در ديالكتيك فكر و خرد در مفاهيمى سير مى كنند كه وجود عينى و خارجى دارند و جداى از وجود افراد مادى موجودند.
افلاطون در فايدروس در مورد دو اصل محورى ديالكتيك مى گويد.
اصل نخست اين است كه سخنور جزئيات كثير و پراكنده را يكجا و با هم ببيند و بدين سان به صورتى واحد برسد... اصل دوم اين است كه صورت واحد را به نحو درست به اجزاى طبيعى آن تقسيم كند و هنگام تقسيم چون قصابى نوآموخته قطعه ها را نشكند. (فايدروس، 265)
حاصل سخن او اين است كه ديالكتيك سير فكر و خرد آدمى در مفاهيم محض عقلى است براى رسيدن به هستيهاى راستين تا با گذر از آنها به چيزى كه برتر از هستى و مبدا همه خوبيها و زيبائيها و هستيها است دست يابد و با بازگشت از آن هستيهاى فروتر را در جايگاه منطقى آنها باز شناسد اين سير فكرى با نوعى گفتگو همراه است; يعنى فكر و خرد آدمى چيزى را از خود مى پرسد و خود به آن پاسخ مى دهد و اين پرسش و پاسخ تا رسيدن به نتيجه مطلوب ادامه مى يابد. گفتگوهائى كه افلاطون در محاوراتش ترتيب داده است چه واقعيت داشته باشند و چه ساخته و پرداخته ذهن او باشند در واقع بازتابى از همان نوع گفتگوئى است كه او آن را ديالكتيك مى خواند.
روح آدمى بر اساس ادراكات حسى به قضاوت و حكم مى پردازد و تا هنگامى كه حكم او در ارتباط با مفاهيمى باشد كه ناظر به موجودات جزئى و مادى است در مرتبه پندار قرار دارد. سير ديالكتيك از آنجا آغاز مى شود كه مفاهيم كلى بدون اين كه در جزئيات و متكثرات مادى لحاظ شوند مورد مطالعه قرار گيرند به خصوص مفاهيمى كه به مفهوم مقابل خود نظر دارند، مثل بزرگترى، كوچكترى، وحدت، كثرت و... تا با تحليل اين مفاهيم هر يك از آنها جداى از ديگرى و براى خود به ادراك درآيد و روح با سير در اين مفاهيم تا آن جا پيش رود كه به مشاهده ادراك وجود عينى و خارجى آنها دست يابد. اين ادراك تا آن هنگام كه روح در قالب تن زندانى است از طريق يادآورى صورت مى گيرد; يعنى بيادآوردن ايده ها و هستيهاى راستين كه پيش از اين روح در جهانى متعالى آنها را مشاهده نموده است اين سير فكرى تا شهود و ادراك برترين ايده يعنى ايده «خوب » ادامه مى يابد و با شهود آن خرد و فكر آدمى در سير نزولى آنچه را كه هستى خود را از ايده «خوب » دارد مشاهده مى كند و از مرتبه اى به مرتبه ديگر بدون اين كه مرتبه اى را در اين ميان از دست دهد نزول مى كند تا به جزئيات و كثرتهاى مادى بازگردد و اين بار كثرتهاى مادى از ديد او نه حقيقت بلكه سايه ها و اشباح حقايق راستين خواهند بود و چنين شخصى هيچ گاه پندار را با حقيقت و سايه را با اصل اشتباه نخواهد گرفت.
هدف ديالكتيك كشف وحدت در كثرت و كثرت در وحدت است. لذا در ديالكتيك دو سير صعودى و نزولى براى فكر و خرد آدمى تصور شده است كه در سير صعودى وحدت در كثرت و در سير نزولى كثرت در وحدت كشف مى شود.
در سير صعودى با مطالعه كثرتهاى مادى آنچه جهت اشتراك و وحدت آنها است كشف مى گردد و اين جهت وحدت جداى از كثرتها در نظر گرفته مى شود و روح آدمى پس از اين كه اين وحدت را جداى از كثرتها و مستقل از آنان موجود ديد، نسبت آن را با وحدتهاى ديگر «وحدتهايى كه به لحاظ مفهوم وحدت نوعى خوانده مى شود» مى سنجد و اگر وحدتى را در اين وحدتها كه اكنون به صورت كثرت در آمده اند ببيند تا كشف آن وحدت و مشاهده وجود آن جداى از كثرتها به سير خود ادامه مى دهد. اگر آن وحدت نيز با وحدتهاى ديگر جهت اشتراكى داشته باشند روح به كشف آن وحدت نيز مبادرت مى ورزد تا به مبدا هر آنچه وحدت يا كثرت است دست يابد و پس از مشاهده آن سير صعودى فكر و خرد به پايان مى رسد و سير نزولى آغاز مى گردد و با تقسيم واحد به انواعش و هر يك از انواع به انواع ديگر به گونه اى كه هم تقسيم مستوفا باشد و همه انواع را در برگيرد و هم عبور به مرتبه دوم پس از عبور از مرتبه نخست باشد; اين سير نزولى ادامه مى يابد تا به جزئيات برسيم كه خود قابل تقسيم نباشند. اين سير فكرى مانند سير از نوع حقيقى به جنس الا جناس و سير از جنس الا جناس به نوع حقيقى است با اين تفاوت كه در اين سير منطقى، ذهن در مفاهيمى سير مى كند كه خود وجودى جداى از وجود افراد جزئى و مادى ندارند و در ديالكتيك فكر و خرد در مفاهيمى سير مى كنند كه وجود عينى و خارجى دارند و جداى از وجود افراد مادى موجودند.
افلاطون در فايدروس در مورد دو اصل محورى ديالكتيك مى گويد.
اصل نخست اين است كه سخنور جزئيات كثير و پراكنده را يكجا و با هم ببيند و بدين سان به صورتى واحد برسد... اصل دوم اين است كه صورت واحد را به نحو درست به اجزاى طبيعى آن تقسيم كند و هنگام تقسيم چون قصابى نوآموخته قطعه ها را نشكند. (فايدروس، 265)
در رساله تئتتوس مى گويد:
جدا
كردن مفهومها بر حسب انواع به نحوى كه نه مفهومى به جاى مفهوم ديگر گرفته
شود و نه مفهوم ديگر به جاى مفهوم مورد نظر، جزئى از دانش ديالكتيك است و
كسى كه از عهده اين كار بر آيد خواهد توانست تشخيص دهد كه در كجا ايده اى
واحد در چيزهاى كثيرى كه جدا از يكديگرند گسترده شده است و در كجا چيزهائى
كثير از بيرون تحت احاطه چيزى واحد قرار گرفته اند و در كجا ايده اى فقط با
يكى از چيزهاى كثير ارتباط يافته است و در كدام مورد انبوهى از چيزهاى
كثير بكلى جدا از يكديگرند، چنان كسى بدين سان خواهد توانست چيزها را بر
حسب نوع از يكديگر جدا كند و بداند كه چيزهاى گوناگون از چه حيث با يكديگر
مشتركند و از كدام حيث مشترك نيستند. (ته ئه تتوس، 253)
در رساله فيلبس پس از اين كه ديالكتيك را هديه خدايان معرفى مى كند مى گويد:
هر
چه مى گوئيم هست، از يك سو از واحد و كثير تشكيل يافته است و از سوى ديگر
محدوديت و بى نهايتى را در خود دارد و همه اين خصوصيات با طبيعت و ماهيت آن
بهم آميخته اند، چون وضع همه چيز چنين است تكليف ما اين است كه درباره هر
چيز به وجود يك ايده قائل شويم و به جستجوى آن بپردازيم، چون ايده در آن
چيز هست بى گمان آن را خواهيم يافت. پس از آن كه يك را يافتيم بايد به
جستجوى دو و اگر دو پيدا نشد به جستجوى سه يا هر عدد ديگرى كه نزديكتر است
بپردازيم و باز در مورد هر كدام از آن يك ها به همين روش پيش برويم تا
بجائى برسيم كه دانش ما درباره آن يك نخستين منحصر بدين نباشد كه آن را
واحد كثير و نامتناهى بدانيم; بلكه بدانيم كه آن واحد نخستين خود چند واحد
را شامل است. در مورد كثير نيز حق نداريم ايده نامتناهى را صادق بدانيم مگر
آن كه نخست مجموع تعداد كثير را كه ميان نامتناهى و واحد وجود دارد شناخته
باشيم، پس از آن كه اين مرحله را به پايان رسانديم مى توانيم نامتناهى را
به حال خود بگذاريم و دست از آن برداريم. خدايان به ما دستور داده اند كه
در تحقيق و آموختن و ياددادن از اين روش پيروى كنيم ولى فضلاى امروزى از هر
طريق كه پيش آيد واحدى مى سازند و آنگاه خيلى سريع تر يا آهسته تر از آنچه
بايد، از واحد به كثير نامتناهى مى رسند; در حالى كه آنچه ميان آن دو قرار
دارد از نظرشان پنهان مى ماند، فرق روش ديالكتيك و مغالطه همين است.
(فيلبس، 16-17)
نويسنده: سيد محمد انتظام
منبع: كتاب معرفت شناسى افلاطون
منبع اینترنتی :http://noorportal.net/PrintArticle.aspx?id=19744
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:34 توسط ابوصدرا
|