عنوان  :  ماترياليسم ديالكتيك

كلمات كليدي  :  ماترياليسم ديالكتيك، ماترياليسم تاريخي، سرمايه داري، فئوداليته

ماتریالیسم دیالکتیک
 
  كارل ماركس آلماني در جواني تحت تأثير فلسفۀ هگل قرار گرفت و به‌خصوص از منطق جدالي (ديالكتيك) هگل بهرۀ فراوان برگرفت و در بيان حوادث تاريخي و اجتماعي به تدوين نظريۀ ماترياليسم تاريخي پرداخت. وي برخلاف ديدگاه ايده‌آليسم هگل، مي‌گفت: واقعيّتِ مادّي است كه سرنوشت تاريخ را معين مي‌كند نه معنا وايده، هم‌چنين اعتقاد داشت كه زيربناي اقتصادي توليد و تقسيم كار و مالكيّت؛ اساس ايدئولوژي يعني ارزش‌هاي معنوي زندگي و اخلاقي و حقوقي هر جامعه را به‌وجود مي‌آورد.
  به موجب منطق جدالي ماركس هيئت فلسفي هگل براي فهم و دريافت واقعيّت اجتماعي، جامد و نارسا مي‌بود، زيرا؛ به‌نظر ماركس زندگي، همواره نتيجۀ برخورد نيروهاي متضاد و گوناگوني است كه به‌وجود آورندۀ اوضاع تازه‌اي هستند. از اين عقيدۀ فلسفي دربارۀ تحولات اجتماعي به نام مادّه انگاری تاريخي (ماترياليسم تاريخي) ياد گرديده است. يعني در حوزۀ فلسفه، «ديالكتيك» ناميده مي‌شود كه در حوزۀ اجتماعي ماركس آن را به ماترياليسم ديالكتيك يا ماترياليسم تاريخي تبديل كرد. به نظر ماركس از نيروهاي توليدي كه بر اثر قابليّت فنّي و علمي و تعداد افراد و موقعيّت طبيعي در هر دوره صورتي خاصّ دارند، روابط توليدي مخصوص پديد مي‌آيد؛ مثلاً نيروهاي توليدي دوران فئوداليته از روابط خاصّ مالك و رعيّت به‌وجود آمده و در سلسلۀ زنجيردار اين روابط است كه افراد موقعيّت خاصّ به‌دست مي‌آورند و در نتيجه، طبقات اجتماعي روی كار مي‌آيند.
  در هر يك از دوره‌هاي تاريخ، طبقه‌اي كه حكومت داشته، خواسته است حرفه‌ها و صنايع جديد توليدي را جانشين حرفه‌ها و صنايع قديم كند. بدين ترتيب هر طبقه متنفّذ، در آغاز كار عامل ترقّي و پيشرفت بوده است؛ امّا، اين طبقه با در دست داشتن تسلّط فنّي و اقتصادي روابطي به‌وجود مي‌آورد كه براي طبقۀ وي امتيازات خاصّ را در برداشته باشد. در نتيجۀ اين وضع، طبقات زيردست و مقهور نسب به وضع خويش آگاهي مي‌يابند. و در حالي كه سير جدالي علوم و فنون، روابط فنّي و توليدي سابق را كهنه و فرسوده جلوه‌گر مي‌سازد، اين طبقات محكوم و زيردست قهراً خواهان تغيير روابط كهنۀ فنّي و توليدي مي‌شوند و چون فنون و تكنولوژي نمي‌تواند بدون تغيير روابط اجتماعي دگرگون شود لاجرم نزاع طبقاتي درمي‌گيرد و در اين مبارزه، طبقات محكوم فائق مي‌آيند و به طبقات حاكم مبدّل مي‌شوند. به همین دلیل بود که به عقیده مارکس در اروپا طبقه بورژوازی یا طبقه فئودال نبرد کرد و از وضع طبقه محکوم به در آمد و به طبفه حاکم مبدل گردید.
  در قرن نوزدهم نيز طبقه كارگر (پرولتاريا) در حال عصيان عليه بورژوا بود. ماركس بنابر استدلال خود، معتقد بود كه سرانجام اين طبقه نيز جاي طبقه حاكم را خواهد گرفت. استفاده‌اي كه ماركس از منطق جدالي هگل (ديالكتيك)، نمود اين بود كه چنان‌كه در پيش يادآور شديم؛ هگل سير تطوّر تاريخ و به طور كلّي سير تطوّر موجودات را تابع مراحل سه‌گانه تز، آنتي‌تز و سنتز (وضع، وضع مقابل و وضع مجامع) قرار مي‌داد. ماركس امور اجتماعي را به نحو تازه‌اي تابع اين مراحل سه‌گانه قرار داد؛ و نمونه‌اي كه در اين زمينه مَثَل مي‌زد، رژيم صنعتي، اقتصاد، سرمايه‌اي بود كه آن­را به عنوان وضع معرفي مي‌كرد و «وضع مقابل» اين وضع را به­وجود آمدن طبقه‌اي قرار مي‌داد كه وابستگي مستقيم به صنعت دارد. او شخصاً هيچ‌گونه استدلال اقتصادي نداشت و اين كيفيّت را نتيجه و عكس‌العمل ماشين و سرمايه‌داري مي‌دانست؛ و بيان مي‌كرد كه چگونه افزايش كارگران صنعتي، طبقه كارگر را كه هيچ‌گونه استقلالي ندارد و در مقابل طبقۀ سرمايه‌دار وادار به ابزار مقاومت و عكس‌العمل مي‌كند و در اين عكس‌العمل يك انقلاب اجتماعي كه ماركس آن را به عنوان وضع مجامع تلقّي مي‌كرد، پديد مي‌آيد.
 
 
 
منابع:
 1- نراقي، احسان؛ علوم اجتماعي و سير تكويني آن، تهران، فرزان، 1385، چاپ سوّم، ص 61-59.
 2-  مطهري، مرتضي؛ مجموعه آثار، تهران، صدرا، 1373، چاپ دوّم، جلد 6، ص 785-781.
3- علي‌بابايي، غلامرضا؛ فرهنگ علوم سياسي، تهران، ويس، 1369، چاپ دوّم، ص 319-315.
4- آبركرامبي، هيل؛ (و هيل‌نيكلاس و اس‌ترنر)؛ فرهنگ جامع‌شناسي، حسن پويان، تهران، چاپخش، 1367، چاپ اوّل، ص 118و119.
5- آقابخشي، علي؛ افشاري راد، مينو؛ فرهنگ علوم سياسي، تهران، چاپار، 1379، ص 159.
6- فرهيخته، شمس‌الدّين؛ فرهنگ فرهيخته، تهران، زرّين، 1377، چاپ اوّل، ص 429-427. 

 

منبع اینترنتی این پست :http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=27060