فمینیسم پستمدرن
از دهة ۱۹۷۰ به بعد، گروهی با نام فمینیستهای جدید و متأثر از دیدگاه پستمدرنیستی ظهور کردند، که با تکیه بر روانشناسی رفتارگرایانه، بر حفظ ویژگیهای زنانه تأکید میورزیدند. آنان با تأکید بر اصل تفاوت انسانها، معتقدند که باورهای جهان شمول فمینیستهای رادیکال، نه تنها دستنیافتنی است، بلکه میتواند اشکال جدیدی از ستم را بیافریند؛ زیرا در این دیدگاهها از تفاوت اوضاع جوامع و اختلاف فرهنگها غفلت شده است. پستمدرنیسم با طرح پرسشهای اساسی در باب معنای هویت زنان، سبب آشفتگی در فمینیسم شده است (ویلفورد، ۱۳۷۸، ص ۶۸). بر همین اساس، فمینیستهایی مانند لیوتارد و کریستوا که به پست مدرنیسم تمایل دارند، برخلاف فمینیستها تلاش برای ایجاد یک مکتب فکری فمینیستی را رد میکنند؛ زیرا روش زنان برای شناخت خویش را متنوع و چندگانه میدانند. «زن» مقولهای ثابت یا مفروض نیست، بلکه موجودیتی سیال و وابسته به وضعیتها و عوامل متعدد است. هویت هر زن با پارهای عوامل (سن، قومیت، طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسیت، و تجربه شخصی) شناخته میشود که بر یکدیگر تأثیر میگذارند، و هیچ تلاشی برای کشاندن آنها به اردوگاه ایدئولوژیک واحد، ثمربخش نیست (بستان، ب ۱۳۸۲، ص ۶۸).
این دیدگاه، از دریچة معرفتشناختی به مسئلة زن و نابرابری جنسی پرداخته است. طرفداران این دیدگاه تحت تأثیر برخی فیلسوفان نسبیتگرا همچون فوکو، لاکان و دریدا، معتقدند که زبان، بیانگر واقعیت نیست، بلکه خود به واقعیت معنا میبخشد؛ از این رو مفاهیمی چون «زن»، «مرد» و «طبیعت زنانه» و نیز تقسیماتی رایج مثل مردانه – زنانه را زاییدة فرهنگ و نتیجة گفتمان به لحاظ تاریخی ویژه، میدانند که در جهت تولید و بازتولید روابط قدرت عمل می کنند (همان). آنها معتقدند زنان به خانواده، همسر و فرزند نیازمندند. از نظر آنها نفس ازدواج و نقش مادری، مایة فرودستی زنان نیست، بلکه دستهای خاص از روابط تحمیل شده بر زنان، موجب بردگی زنان در طول تاریخ شده است. علت زیر سلطه رفتن زنان، وجود رفتارهایی است که از بدو تولد میان دختر و پسر، تفاوت و تفارق ایجاد میکند. آنان نظریة «مردان و زنان با تعاریف جدید» را پیشنهاد میکنند و به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محیط اجتماعی اعتقاد دارند.
منبع :سایت مطالعات زنان