منبع اینترنتی این پست

1- مقدمه و طرح مسأله

شناخته ­ترین و رساترین کوششی که در زمینه تلفیق مسائل خرد و کلان انجام گرفته، نظریه ساختاربندی آنتونی گیدنز است. گیدنز این نظریه را نخستین بار در دهه 1970 مطرح کرده است، اما به نظر می­رسد که کاملترین صورت آن را در کتاب ساخت جامعه تحت عنوان فرعی رئوس نظریه ساختاربندی، به دست داده است. او در این اثر تا آنجا پیش می­رود که می­گوید، هر گونه بررسی تحقیقی در زمینه علوم اجتماعی یا تاریخ، به قضیه ارتباط تنگاتنگ کنش با ساختار مربوط است. به هیچ وجه نمی­توان گفت که ساختار، کنش را تعیین می­کند و یا برعکس. (ریتزر 1374 : 600)

گیدنز کارش را با تمییز قائل شدن میان نظریه های کلانی چون کارکرد گرایی ساختاری و ساختارگرایی و نظریه های خردی چون نظریه کنش متقابل نمادین و پدیده شناسی آغاز می کند، او از سلطه جویی هر دو نوع نظریه انتقاد کرده است، چرا که نظریه ­های کلان بر « شناخته ­های اجتماعی» تأکید می­کنند و نظریه ­های خرد بر « شناسا». گیدنز نظریه ساختاربندی را با هر دو نوع نظریه یاد شده مغایر می­داند: « پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی، بنا بر نظریه ساختاربندی، نه تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هر نوع جامعیت اجتماعی، بلکه آن عملکردهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می­گیرند».(همان : 601).

جان کلام نظریه ساختاری در مفاهیم ساختار، نظام، دوگانگی ساختار نهفته است . در این نظریه ، ساختار به عنوان « خواص ساختار دهنده ای‌‌‌ [ قواعد و منابع] تعریف شده است که اجازه می دهد شیرازه زمان و مکان در نظام های اجتماعی عمل کند، خواصی که این امکان را برای عملکردهای تقریباَ همانند اجتماعی فراهم می سازند تا در پهنه های متفاوت زمانی و مکانی وجود داشته باشد و نیز به این عملکردها صورت با نظامی می بخشد » . از این جهت می توان گفت که نظام های اجتماعی ساختار ندارند ، بلکه خواص ساختاری را به نمایش می گذارند . در واقع ، ساختار در نظام اجتماعی ( به « صورت عملکرد های باز ایجاد شده کنشگران در بستر زمان و مکان » ) و نیز در ( « خاطراتی که جهت رفتار آگاهانه انسانی را مشخص می سازند » ) ، متجلی می شود . گیدنز ساختار ( به معنای قواعد و منابع ) را هم به سطح کلان ( نظام های اجتماعی ) و هم به سطح خرد ( در اینجا ، خاطره ) پیوند می زند و این تلفیق را بسیار تعیین کننده می انگارد :

(( یکی از مهمترین قضایای نظریه ساختار بندی این است که قواعد و منابعی که در جریان تولید و باز تولید کنش اجتماعی ساخته و پرداخته می شوند ، در ضمن وسایل باز تولید نظام نیز به شمار می­روند. بنا بر نظریه گیدنز ساختار در بیرون از کنشگر جای ندارد، بلکه در خاطرات و نیز در اعمال اجتماعی وجود دارد. گیدنز با دوری گزیدن میان نوعی برداشت دورکیمی از ساختار به عنوان یک عامل الزام­آور، این نکته اساسی را مطرح می­کند که ساختار « همیشه هم وادارنده و هم توانا کننده است». به هر روی، کنشگران اگر از زمان و مکان دور افتند، نظارت خویش را بر « خواص ساختاری نظام­های اجتماعی» از دست می­دهند، که البته یک چنین سلب نظارتی گریزناپذیر نیست.( همان : 603)


2- تاریخچه ساخت یابی(ساختاربندی)

در اواخر دهه 1960 نیاز شدیدی به نظریه(تئوری) وجود داشت، نظریه ای که بتواند به تعریف و تبیین و فهم شرایط جاری کمک کند، و اوضاع و احوال موجود را قابل فهم کند.( پارکر، 1386: 17) دوره نظریه "ساختاربندی"، بعد از یک دهه آشفتگی نظری، در اوایل دهه 1970؛ آغاز شده بود. واژه ساختاربندی در نیمه دهه 1970 به فرهنگ نظریه اجتماعی راه یافت.( همان: 27) و گیدنز در دهه 1970 نظریه ساخت یابی(Structuration Theory) را ارائه کرد؛ گیدنز در آثارش به گونه‏ای تدریجی چشم انداز نظری ویژه‏ اش را بنا گذاشت که با عنوان نظریه ساختاربندی معروف شد. شکل کامل آن ابتدا در سال 1979 و نتیجه نهایی این کار به صورت کامل تر در 1984 با کتاب "ساخت جامعه : رئوس نظریه ساختار بندی" نمایان شد.

واژه ساخت یابی(Structuraction) در اصل فرانسوی است و در زبان انگلیسی معادل ندارد و گیدنز آن را از زبان فرانسوی به عاریت گرفته است. این نظریه توجه خود را به تنظیم ساختار کنشهای متقابل بین اعتقادات، ‌نیات، اهداف، گزینش ها و کنشهای فردی و جمعی انسانها از یک سو و شرایط ساختاری اندیشه و عمل معطوف می سازد. یکی از کوششهای شناخته شده و جامع برای تلفیق عاملیت و ساختار نظریه ساختاربندی گیدنز است.

گیدنز اعتقاد دارد که«هر بررسی تحقیقی در علوم اجتماعی یا تاریخ، باید کنش یا عاملیت را با ساختار مرتبط سازد. به همین جهت کار مهم گیدنز غلبه بر دوگانگی (Dualism) ساختار و عاملیت است. از نظر گیدنز جامعه هم ساختار است و هم کنش. در طی ربع آخر قرن بیستم، کاربرد واژه ساختاربندی و ساخت یابی در بین انگلیسی زبانان در علوم اجتماعی بسیار متداول شده بود.

اصطلاح ساخت یابی امروزه در کشورهای انگیسی زبان مورد توجه دانشجویان علوم اجتماعی و تاریخی و پژوهشگران علوم انسانی و به خصوص جامعه شناسی تاریخی قرار گرفته است. ارتباط  بین ساختار و عاملیت Agency and Structure باعث جهت گیری های مختلف در حوزه های گوناگون علوم اجتماعی شده است. ؛ (همان: 15)

 

3- مفاهیم و اصطلاحات نظریه ساخت یابی گیدنز

ساخت : مفهوم ساخت را می توان هم به معنای فنی و هم به معنای کلی تر به کار گرفت .ساخت، به مثابه قواعد و منابع ، به صورت بازگشتی در باز تولید نظامهای اجتماعی دخیل است و در نظریه ساخت یابی کاملا بنیادی است . به معنایی کلی تر می توان گفت که ساخت اشاره دارد به ویژگیهای نهادی شده خواص ساختاری جوامع. ساخت مقوله ای است که در هر یک از مفاهیم ساختاری زیر مستتر است .

1- اصول ساختاری : اصول سازمان یافتن کلیت های جامعه­ای؛

2- ساخت ها : مجموعه های قاعده - منبع که در مفصل­بندی نهادی نظامهای اجتماعی دخیلند.

3- خواص ساختاری : ویژگی­های نهادی شده نظام­های اجتماعی که در طول زمان و مکان امتداد یافته­اند . (کسل، 1383: 179)

ساخت یابی: اصطلاح ساخت یابی به دو شیوه مرتبط با هم به کار رفته است. در شیوه نخست، این اصطلاح جهت اطلاق به جریان تکوین یافتن ساختارها مورد استفاده قرار گرفته است. گیدنز می گوید ساخت یابی«به نحو انتزاعی به فرآیندهای پویایی اطلاق می شود که ساخت ها طی آن به وجود می آیند.»( پارکر، 1386: 19)

این اصطلاح صرف نظر از نوع ساخت ها، یا نوع فرآیندهای ایجاد ساخت، قابلیت کاربرد دارد. اما این اصطلاح در هر حال به فرآیندهای ایجاد ساخت اطلاق می شود. این نحوه استعمال را میتوان بدون از دست رفتن هر معنایی، به منزله فرآیند ایجاد ساخت تعبیر کرد. ساخت یابی به منزله یک مفهوم فرآیندی را باید به رشته ای از رخدادهای دارای دوره زمانی اطلاق کرد که میانشان روابطی نظام مند، همراه با اثرات تجمعی، وجود دارد که وجود ساخت مورد بررسی را تبیین می­کند. هر چیزی را میتوان به منزله نوعی ساخت قلمداد کرد، مشروط بر این که آن را مرکب از روابط بین اجزا دانست. ساخت از طریق تحلیل ساختاری؛ یعنی با تجزیه یک چیز به بین اجزای آن، شناخته و قابل درک می شود.( همان: 20) نخستین نحوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی، به این موضوع توجه می شود که ساخت ها بی زمان نیستند، بلکه در زمان تاریخی به سر می برند و محصول فرآیندهای تاریخی یا زمانمند هستند. ساخت یابی به همین فرآیند اطلاق می­شود. دومین شیوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی، مختص به نوعی راه حل ویژه برای معضل ساخت یابی به صورتی است که در علوم اجتماعی مطرح است. همین نوع استعمال و کاربرد است که گیدنز آن را به عنوان پاره ای خاص از واژگان نظری خود، جهت تعبیر خاصش از نظریه ساخت یابی برمی گیرد. از یک سو، واقعیت اجتماعی از انواع متنوعی از ساختارها تشکیل شده است- یعنی کلهایی مرکب که از رابط های بین اجزا (اجزایی چون نهادها، نظام­های اعتقادی، و نظام های قشربندی) تشکیل شده اند.این ساختارها دارای تداوم زمانی و اوصافی هستند که به گمان پارکرتاریخی است. هر یک از این ساخت ها محصول فرآیندهای تاریخی ساخت یابی(به همان معنایی که مورد بحث قرار گرفت) هستند. از سوی دیگر، این ساخت ها با انسانهایی که زندگی خود را به واسطه آن ها سامان میدهند، پر می شوند. این انسان ها هستند که تصدی نقش ها را در نهادها بر عهده می گیرند، به باورهایی معتقد میشوند یا در مناسباتی نابرابرانه قرار می گیرند. از لحاظ واقعیت اجتماعی، تمایز بین اجزای ساخت اجتماعی و این مواد و مصالح انسانی تمایزی بنیادین است.(همان: 21)

مفهوم ساخت یابی بنا به فحوای خاصی که در نظریه «ساخت یابی» گیدنز دارد، فاعلیت و عینیت مندی را در ارتباط با به وجود آمدن ساخت ها، و به منزله اموری که به یکدیگر شکل می دهند و یکدیگر را می سازند، در نظر می گیرد. بنابراین فاعلیت و عینیت ­مندی منطقا مانعه الجمع نیستند. از نظر او رابطه ساخت و عاملیت مصداق«دو سویگی» است و نه«دوگانگی». دوگانه انگاری، مدعی ناهمسان بودن ساخت و عاملیت است، حال آنکه گیدنز در پی اثبات همسانی آن دو است. بنابراین می توان گفت ساخت یابی به معنای نخست آن به فرآیندهای ذخیل در ایجاد ساختارها اطلاق می شود. در علوم اجتماعی وابستگی متقابل ساخت و عاملیت برای توضیح و تبیین به وجود آمدن ساخت های اجتماعی عموما مورد قبول قرار گرفته است. ساخت یابی به معنای دوم آن به«دوسویگی» یا همسانی ساخت و عاملیت اطلاق می شود و این همان چیزی است که گیدنز مطرح می کند.(همان: 24)

نظریه ساخت­یابی : مجموعه­ای از مفاهیم بنیادین است که به ساخت و ترکیب زندگی اجتماعی نظر دارد. (استونز، 1387،423) نظریه ساخت ­یابی تصور و برداشتی از امکانات و استعدادهای بنیادی موجود در زندگی اجتماعی را به دست می­دهد.تحلیل­ها و بررسی­هایی که به وسیله نظریه ساخت­یابی هدایت می­شود همیشه به محیط­ها و زمینه­های تاریخی به طور مثال به دوره­های مشخصی از فرهنگ­های خاص، محدود می­گردد. (همان : 424).

عاملیت : اشاره دارد به خصوصیات و شخصیت و توانایی­های عاملان در درک و دریافت و دستیابی و تفسیر و تحلیل و ارزیابی و سنجش و اینکه به عنوان عامل بر روی جهانی که آن­ها را احاطه کرده است تأثیر می­گذارند.

داومهمترین مساله تحلیل جامعه شناختی راعاملیت می داندکه سراسرتاریخ تحلیل جامعه شناختی را می توان درپیرامون آن بازنوشت. در نظریه عاملیت برکارگزاری انسان به گروه­ها و طبقات اجتماعی و فلسفه آگاهی و سوژه­گی تأکید می­شود. آگاهی و عمل انسان در این دیدگاه، نقش تعیین کننده­ای در جامعه ایفا می­کند.

(http:// hosseinathari.persianblog.ir)

 

 

4- نظریه ساخت­یابی (ساختاربندی)

گیدنز طیف وسیعی از نظریه­ها را بررسی می­کند که یا با قضیه فرد و عامل آغاز می­شوند یا با قضیه ساختار و جامعه و گیدنز هر دو نظریه را رد می­کند.

گیدنز اعتقاد دارد که : «پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی برابر با نظریه ساختاربندی، نه تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هرگونه کلیت اجتماعی، بلکه این پهنه همان عملکردهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می گیرند». بر این مبنا گیدنز سه مفهوم خودآگاهی استدلالی، خودآگاهی کاربردی و ناخودآگاهی را از هم تفکیک می کند.از نظر گیدنز: «ساختارهای اجتماعی عبارتند از مجموعه کلی و دفعتا ظاهر شونده ای از قواعد، نقشها و روابط و معانی که افراد در درون آنها به دنبال آینده به کمک اندیشه و عمل انسانها سازماندهی، باز تولید و متحول می شوند». این انسانها هستندکه در طی زمان ساختارها را خلق می کنند و مبتکر تحول در آنها می گردند نه خود جامعه؛ ولی فعالیتها و ابتکارات خلاقانه آنها تابع محدودیت های اجتماعی است. در بعد هستی شناسی، ساخت یابی مشروعیت قطب بندی کنش و جامعه را قبول ندارد و بر آن است که کنش و جامعه را به عنوان شئون متداخل و تأثیرگذار بر هم مفهوم پردازی کند.(کسل،178:1383)

گیدنز می گوید: «یکی از بلندپروازیهای من در صورت بندی نظریه ساخت یابی این است که به این دو امپراتوری پایان دهم. در نظریه ساخت یابی حیطه اصلی مطالعه علوم اجتماعی نه مطالعه فرد کنشگر و نه وجود هیچ شکلی از کلیت اجتماعی است، بلکه اعمال اجتماعی که در طول زمان و مکان نظم یافته اند. قلمرو مطالعاتی علوم اجتماعی است.» مفهوم اگاهی عملی در نظریه ساخت یابی بسیار بنیادی است. این همان خصوصیت عامل یا فاعل انسانی است که ساخت گرایی نسبت به آن غافل بوده است. بر اساس اندیشه گیدنز فعالیت­ها را نه آگاهی ایجاد می کند و نه ساخت اجتماعی واقعیت و نه ساختار اجتماعی، بلکه انسانها ضمن ابراز وجود به عنوان کنشگر درگیر فعالیت می شوند و از طریق همین فعالیت است که هم آگاهی و هم ساختار ایجاد می شود. گیدنز مورد جالب توجهی از آمیزش اراده باوری و جبرباوری است. او در آثاری چون«ساختمان جامعه» می کوشد ذهنیت فردی را به ایفای نقش واقعی و صورت بخش در جهان اجتماعی بازآورد.(کسل،135:1383)

مسئله اصلی نظریه ساخت ­یابی گیدنز بیان چگونگی جامعه­سازی در قالب ساخت جامعه می­باشد. شرایط سازمان دادن مستمر یا تغییر شکل ساخت­ها که به باز تولید اجتماعی می­انجامد. گیدنز جهت و اساس نظریه­اش را با حرکت از معرفت شناسی به وجودشناسی معین کرد.

گیدنز نظریه ساخت یابی خود را از بین دو موضع که سایر نظریه پردازان آنان رانقطه مقابل یکدیگر تلقی می کنند به وجود می آورد. یعنی از بین نظریه های مربوط به جمع از یک طرف و  نظریه های مربوط به فرد از طرف دیگر. او در بین این دو نظریه زمینه مشترکی را می یابد تا براساس یک تصور ساده نظریه ساخت یابی خود را تدوین کند. هرچیزی در زندگی اجتماعی، از آنچه سیستم های جهانی در بر می  گیرند تا آنچه وضعیت فکری یک فرد محسوب می شود در یک کردار اجتماعی به وجودمی آید کردار به معنی اجرای ماهرانه رفتار و تعامل رفتاراست. در نظریه ساخت یابی فرد و ساخت نظام اجتماعی در زمان و مکان به همدیگر ارتباط پیدا می کند و قلمرو مطالعات علوم اجتماعی بررسی اعمال اجتماعی است که در پهنه زمان و مکان نظم  پیداکرده اند. (استونز ، 1379: 4-243).

 

1-4- دوسویگی ساخت : فکر محوری نظریه گیدنز، مفهوم ساختار بندی است که به گفته گیدنز غالباً با دوگانگی ساختار پیوند دارد. به نظر او جامعه شناسی، معمولاً ساختار را نوعی ویژگی مقید کننده یا تعیین کننده حیات اجتماعی می داند اما در واقع ساختار چاره ساز نیز هست.( کرایب،1385: 143) منظور از دوسویگی ساخت این است که خواص ساختاری نظام­های اجتماعی هم وسیله و هم نتیجه اعمالی است که نظام­های مذکور را تشکیل می­دهند. براساس مفهوم دوسویگی ساخت، کنشگران در تولید کنش متقابل به قواعد و منابع متوسل می­شوند. اما بدین ترتیب همان قواعد و منابع از رهگذر همین کنش متقابل مجدداً پی­ریزی و بنا می­شود. بنابراین، ساخت حالتی است که در آن رابطه میان جز و کل در باز تولید اجتماعی متجلی می­شود. (کسل، 1383: 175) به گفته گیدنز این دوگانگی در واقع دو وجهی بودن است.یک چیز یا یک موضوع مورد مطالعه دو وجه دارد.

 بر اساس نظریه ساختار بندی، قلمرو پژوهشی اساس علوم اجتماعی نه تجربه کنش فردی و نه وجود نوعی کلیت اجتماعی بلکه کردار های اجتماعی سامان یافته در زمان و مکان است (کرایب،145:1385)کنشهای انسانی ولذا کردارهای اجتماعی،خصوصیات معینی دارد که نهادها بر اساس آنها بنا شده اند.مسئله عمده این است که چگونه می توانیم ازدوسویگی درکنش متقابل چهره به  چهره به دوسویگی درراستای زمان ومکان حرکت کنیم. یعنی ازکنش به نظام­ها وچگونه می­توان ازدو سویگی درکنش متقابل چهره به چهره به دوسویگی درراستای زمان ومکان رسید(همان، 148:1385)گیدنز با استفاده از اصطلاح زمان -  مکان مدل­هایی از حرکات روزمره مردم در چهارچوب زمان و مکان درست می کند و آنها را در راستای ملاحظات جامعه شناختی تعدیل می­کند. بنابراین مفهوم دیگری که در نظریه ساخت ­یابی گیدنز قابل توضیح است مفهوم زمان و مکان است.

 

2-4- زمان و مکان

زمان و مکان در نظریه گیدنز متغیرهای تعیین کننده­ای­اند. در جوامع ما قبل مدرن، زمان و مکان به نحو غیرقابل تفکیکی برهم منطبق بودند. محاسبه زمان همانند اختراع خط، مربوط به جوامع کشاورزی است. محاسبه زمان با شاخص­های اجتماعی – مکانی و رخدادهای منظم طبیعی امکان­پذیر بود. همچنین محاسبه زمان با مکان در ارتباط بود و همین ارتباط، عدم یکنواختی و آشفتگی زمانی را نه تنها در میان ممالک گوناگون سبب می­شد که که در نقاط مختلف یک سرزمین نیز اختلاف زمانی وجود داشت. اختراع ساعت مکانیکی که سابقه آن به اواخر قرن هیجدهم برمی­گردد به تفکیک زمان از مکان کمک کرد. این تفکیک که هنوز در سطح سازمان­های اجتماعی صورت نگرفته بود مصاف شد با گسترش مدرنیته. تقویم­ها در سطح جهان یکدست و استاندارد شد و امروز شاهد به کارگیری سیستم زمانی واحد هستیم. اگر چه بسیاری از کشورها سال نوهای مختلف دارند اما همگی از چارچوب زمان­یابی واحد پیروی می­کنند.

گیدنز برای تشریح این ایده خود به توضیح بیشتر مکان می­پردازد و می­گوید که مکان را در بهترین حالت می­توان به کمک مفهوم محل یا منطقه، مفهوم­پردازی نمود. این مفهوم به مجموعه­ها، اوضاع، شرایط و محیط­های مادی فعالیت اجتماعی مستقر در مناطق جغرافیایی اشاره دارد.

زمان : عامل گریزناپذیر در کنش­ها و نهادهایی است که امر اجتماعی را تشکیل می­دهد.

روال­هایی که اعمال اجتماعی را تشکیل می­دهند فقط تا هنگامی حفظ می­شوند که در طول زمان تداوم می­یابند. گیدنز معتقد است حذف زمان و مکان­ ازتحلیل اجتماعی،فهم ماازراه ورسم شکل گیری واقعیت اجتماعی رابه شدت تحریف می کند.حال سوالی که پیش می آیداین است که مکان هاچگونه منابعی برای اعمال صور گوناگون سلطه فراهم می­آورند؟ از طریق سلطه بر اشخاص و برطبیعت. برخی مکان­ها مثل شهرها و ملت – دولت­ها مکان­هایی هستند که در آن­ها قدرت، خلق و متمرکز می­شود. ظرف­های قدرت، به یک سازمان (مثل دستگاه حکومتی دولت) اجازه کنترل تابعان خود را که از نظر زمانی و مکانی در دور دست­ها پراکنده­اند می­دهد.

حال گسترده­ شدن روابط اجتماعی در طول زمان و مکان یا فاصله­گیری زمانی – مکانی را می­توان با توجه به تمایز گیدنز بین یکپارچگی اجتماعی نظام فهمید.

یکپارچگی اجتماعی : روابط دو جانبه بین اشخاص که در حضور یکدیگر و مشخصه جوامع کشاورزی کوچک سنتی و قبیله­ای است.

یکپارچگی نظام : روابط بین اشخاص و جمع­هایی که در حضور یکدیگر نیستند.

یکپارچگی نظام از دو منبع

به دست می­آید

1-    منابع اقتداری : توان مردم در کنترل خود جامعه

2-  منابع تخصیصی : توانایی­های مربوط به کنترل نه تنها اشیاء بلکه جهان   اشیاء (کسل، 1383، 187)

هر دو این متغیرها بستگی به حضور آدمهای دیگر در زمان ومکان دارند. شرط اساسی کنش متقابل رو در رو این است که به گونه ای دیگران در همان زمان و مکانی که کنشگر وجود دارد حضور داشته باشند. به هر روی نظامهای اجتماعی در زمان و مکان گسترش می یابند و در نتیجه دیگران ممکن است دیگر حضور نداشته باشند. یک چنین فاصله گیری زمانی و مکانی در جهان امروزی بر اثر صورتهای نوین ارتباطات وحمل ونقل بیش از پیش افزایش یافته است. بر اساس نظر گیدنز کردارهای اجتماعی سازمان یافته در زمان و مکان  قلمروی نظامهای اجتماعی را تعیین می­کنند که اتفاقا در آثار خود به کرات از مفاهیم زمان و مکان استفاده می­کند و معتقد است که جامعه شناسی هیچ گاه نتوانسته اهمیت آنها را درک کند. او این مفاهیم  را برای توصیف و طبقه بندی نظامهای اجتماعی به کار می برد.(ریتزر، 706:1374)

آنچه نقش نهادی دارد فرد نیست بلکه واحد زمان ـ فضا ، یا موقعیت هم حضوری است. آنچه مردم می دانند این نیست که چگونه نقش بازی کنند، بلکه این است که چگونه واکنش نشان دهند و عمل کردن در یک موقعیت را یاد بگیرند. از دیدگاه گیدنز واحدهای پایه ای ساختار اجتماعی بر خلاف آنچه ما آموخته ایم نقش ومنزلت یک فرد نیست بلکه موقعیتهایی باکردار تعریف شده است که مابه درون و بیرون آن حرکت می کنیم ورفتار کنونی ماراشکل می دهد. موقعیتهای نهادی همراه باترکیبات اخلاقی وعملیشان، تعهدات،قدرت وفعالیتهای فرد را ایجاد می کند ولذا این موقعیتها هستندکه اهمیت علمی دارند نه نقشها.

(http://mirzamohammadi.blogfa.com)

ازنظرگیدنزبرابرگرفتن زمان با تغییر اجتماعی اشتباهی اساسی است. اکثر نظریه های اجتماعی نه تنها زمانمندی کردار اجتماعی بلکه خواص مکانی آنرا نیز نتوانسته اندبه صورت جدی در نظر بگیرند. درنگاه اول، هیچ چیز پیش پا افتاده و بیهوده تر از این ادعا به نظرنمی رسد که بگوییم فعالیت اجتماعی در زمان و مکان اتفاق می افتد، اما نه زمان و نه مکان وارد کانون نظریه اجتماعی نشده اند؛ بلکه این دو مقوله بیشتر به عنوان محیط هایی که کردار اجتماعی در آنها انجام می گیرد به شمار آمده­اند. در مورد زمان، دلیل این وضع عمدتاً تأثیر و نفوذ تمایزهای همزمانی، در زمانی است. یکسان ساختن زمان با تغییر اجتماعی این پیامدرابه دنبال داشته است که زمان نوعی حد و مرز برای نظم های اجتماعی پایدار قلمداد شده است. یا به هر حال به عنوان پدیده ای با اهمیت ثانوی.(پارکر،127:1383)

این واقعیت که مفهوم متداول ساخت اجتماعی درعلوم اجتماعی که چیزی شبیه آناتومی بدن یا اسکلت فلزی ساختمان است آکنده از تصاویر مکانی است، شاید دلیل دیگری باشد بر این که چرا اهمیت خود مکان به ندرت در نظریه اجتماعی به حد کافی مورد تأکید بوده است. (کسل، 255 : 1383) مناطق معمولاً برحسب روابط زمان- مکان تعریف می شوند.جدایی مکانی بین( محل زندگی)و(محل خواب)درخانه ها درعین حال تمایزی بین زمانهای استفاده از آنها نیز هست. ساخت یابی همه نظامهای اجتماعی چه کوچک وچه بزرگ درزمان ومکان رخ می دهد. با این حال روابط زمانی و مکانی طی این ساخت یابی به حال تعلیق نیز درمی آید.این درهم آمیختن حضور و غیاب در بطن ماهیت بناسازی نظامهای اجتماعی نهفته است. هر جامعه ای به شکلی دست اندر کار از میان برداشتن محدودیتهای زمان ومکان در نظریه ساخت یابی زندگی اجتماعی متشکل از عمال اجتماعی نظم یافته دانسته می شود. زندگی نه به منزله ساختها بلکه همچون تداوم وجود روزمره متن یا زمینه قراردادهایی تجربه می شود که پیش از همه در سطح آگاهی عملی نظم یافته اند.استمرار زندگی روزانه پدیده ای مستقیماً  برانگیخته شده نیست. بلکه در روالمند شدن اعمال تحکیم می یابد. (همان:286)

 

3-4- رابطه ی بین عاملیت و ساختار :

 بحث دیگری که در نظریه ساخت ­یابی گیدنز مطرح شده رابطه بین عاملیت و ساختار است. رابطه بین عاملیت و ساختار در حوزه جامعه شناسی از زمانهای بسیار دور یکی ازمسائل اساسی حاکم برنظریات روش شناسی واپیستمولوژی وانتولوژی بوده است .علاقه به پیوند ساختار و عاملیت در کارهای شماری از نظر پردازان وابسته به سنت اروپایی به چشم می خورد.ساخت یابی گیدنز،  پیوندمیان عاملیت وفرهنگ درکارهای آرچر، نظریه  ساختمان ذهنی  و زمینه بوردیو ، تلاش فراوان هابرماس برای تلفیق جهان حیاتی - زیست جهان و نظام، ساختار بندی لوکز  وسرانجام رهیافت تولید نفس جامعه تورن از جمله این تلاشها هستند.

http:// hosseinathari.persianblog.ir

از نظر گیدنز « کنش» یا « عاملیت» مجموعه کردارهای مجزایی نیست که با هم ترکیب شده باشد، بلکه «جریان مداوم کردار»است.کنش ازنظرگیدنزعبارت است از:«جریان مداخلات علی وواقعی وفکورانه موجودات جسم منددرسیرموجودرخدادهادرجهان». (جلایی­پور، 1387، 383)

ما در مقام عاملان اجتماعی، دست کم تا حدودی، ­توان تأمل و بازاندیشی داریم. یعنی برکنش­های­مان کنترل و نظارت داریم و آن­ها را نسبت به رفتارهای دیگران تنظیم می­کنیم. گیدنز معتقد است واحدهای مناسب تحلیل در جامعه­شناسی « کردارهای اجتماعی» هستند. یعنی جریان­های موجود کنش نه کنش­های مجزا. ممکن است بتوانیم در برخی موارد، انگیزه­های نسبتاً آگاهانه­ای دربارۀ کردارهایمان داشته باشیم، اما اغلب اوقات درگیر کردارهای روزمره هستیم و انگیزه­ای آگاهانه و عقلانی هدایتمان نمی­کند. از نظر گیدنز آنچه ما را در این موارد هدایت می­کند، «آگاهی عملی» است. به این معنا که نظارت باز اندیشانه برکنش مبتنی بر زمینه­ای قبلی است که ما بر حسب عادت بر آن تکیه می­کنیم و فقط هنگام انجام کاری غیرمعمول به سراغ یافتن انگیزه­ای خاص می­رویم. به اعتقاد گیدنز، در هر دو مورد ما قادر نیستیم بدون تکیه بر طرح­های تفسیری جمعی، کنش معنادار داشته باشیم. این نکته، مقدمه ورود به مفهوم ساختار است.

بسیاری از جامعه شناسان مایل­اند هنگام استفاده از واژه ساختار، دو معنا را با هم تلفیق کنند. گیدنز برای تفکیک این دو معنا، بین «ساختار» و «نظام» تمایز قائل می­شود. منظور او از نظام، الگوهای ثابت قابل مشاهده در کنش­های متقابل است. به این معنا که نظام­ها در « زمان – مکان» وجود دارند و ما واقعاً می­توانیم آن­ها را در زمان­ها و مکان­های خاص مشاهده کنیم، اما « ساختار» را « قواعد و منابعی» می­داند که به منزله طرح­های تفسیری جمعی در یک نظام اجتماعی خاص عمل می­کنند. گیدنز استدلال می­کند رابطه ساختارها با کردارها مانندرابطه زبان با گفتار است. در واقع، زبان مصداق چیزی است که گیدنز ساختار می­نامد. ساختارها کردارها را سازمان می­دهند، اما در عین حال خود نیز از طریق کردارها تثبیت و باز تولید می­شوند. گرچه ما ساختارها را به مثابه نیروهایی که بیرون از ما وجود دارند تجربه می­کنیم، اما آن­ها صرفاً وجودی مجازی دارند، یعنی نمی­توان آن­ها را جز از طریق تأثیراتشان برکردارها، به طور مستقیم مشاهده کرد. زبان مجموعه­ای از قواعدزایاست که کلام یا گفتار را سامان می­بخشد و ما بدون وجود این قواعد قادر به تولید سخن قابل فهم نیستیم. زیرا دیگران نمی­توانند صداهایی را که تولید می­کنیم، رمزگشایی کنند. اما در عین حال زبان هم به این دلیل وجود دارد که در سخن ما استفاده و باز تولید می­شود. (همان :373)

 

5- تفاوت نظریه ساخت یابی با ساختارگرایی

تفاوت نظریه ساخت یابی با ساختارگرایی، در این است که در ساختارگرایی کنشگر فردی یا عوامل انسانی درون ساختار در شکل‌گیری، تعدیل یا تکمیل ساختار چندان نقشی ندارند و غالبا تحت تأثیر ناخودآگاه، ساختارها به الزام­ها و تکالیف ساختاریشان عمل می‌کنند، حال آن که در نظریه ساختاربندی گیدنز، عوامل انسانی هر چند در چارچوب ساختارها و تا اندازه‌ای تحت الزام قواعد ساختاری عمل می‌کنند، اما در تغییر، تکمیل و حتی ساخت ساختارهای نو می‌توانند نقش داشته باشند. در واقع، بر اساس این نظریه میان ساختارها و عوامل انسانی رابطه متقابل و دیالکتیکی برقرار است. به اعتقاد گیدنز ساختار و عاملیت در عملکرد جاری اجتماعی هیچگونه جدایی از هم ندارند و این دو در واقع دو بعد تفکیک ناپذیر واقعیت اجتماعی را تشکیل می‌دهند و دو روی سکه این واقعیت به شمار می‌آیند. در نظریه ساخت­یابی، فرد و ساخت نظام اجتماعی در زمان و مکانی به همدیگر ارتباط پیدا می­کنند و قلمرو مطالعات علوم اجتماعی بررسی اعمال اجتماعی است که در پهنه زمان و مکان، نظم پیدا کرده­اند. (استونز، 1379 : 429)

 


 

نتیجه گیری

تعدادی از آثار جامعه شناختی هستند که به نوعی با قضیه ی پیوند سطح خرد و کلان ارتباط دارند،هر چند این قضیه از آغاز با رونق شدن علم جامعه شناسی مطرح بوده است اما این مسأله را کوچک جلوه داده اند. گیدنز به تلفیق سطح خرد و کلان در جهان اجتماعی علاقه مند است و نتیجه این کوشش خود را در نظریه ساختاربندی آورده است.

 او در این نظریه با جدا کردن عاملیت ازنیت های کنشگران می خواهد نشان دهد که بدون دخالت عوامل انسانی هیچ رویدادی در سطح جامعه نمی تواند پدید آید و نشان می دهد که کنش های کنشگران همان چیزی است که کنشگرنیتش را کرده است. به نظر او ساختارها و عوامل انسانی پدیده های جدا از هم نیستند و در دو قطب متفاوت قرارندارند. او هم به جنبه خارجی ساختار و هم به نقش فعالانه و خلاقانه کنشگران در شکل گیری ساختارها توجه می کند.


 

منابع :

1) ریتزر، جورج؛ نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی، انتشارات علمی، 1374

2) پارکر، جان ؛ ساخت یابی، حسین قاضیان، نشر نی، 1386

3) کسل، فیلیپ؛ چکیده آثار آنتونی گیدنز، حسن چاوشیان،انتشارات ققنوس؛ 1383

4) استونز، راب؛ مبتکران بزرگ جامعه شناسی، مهردادمیردامادی، نشر مرکز؛ 1379

5) کرایب، یان ؛ نظریه اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس، عباس مخبر، نشر آگاه، 1385

6) جلائی پور، حمیدرضا و محمدی، جمال، نظریه­های متأخر جامعه­شناسی، نشرنی، 1387

سایت­ها:

1) http:// hosseinathari.persianblog.ir

2) http://mirzamohammadi.blogfa.com