نويسنده: شهريار زرشناس

     
    فوكو با كتاب «كلمات و چيزها» كه در ۱۹۶۶ منتشر كرد به چهره اي نسبتاً معروف تبديل شد. محور بحث، اين عبارت فوكو است: انسان اختراع جديدي است، اختراعي كه كم كم به پايان خود مي رسد. جايگاه فوكو در اين بحث به عنوان متفكر ميان مدرنيته و پست مدرن است. براي كالبدشكافي جمله فوكو نياز به گريز به عقب و بازگشت به دوره مدرن داريم. فوكو با اين عبارت قلب مدرنيته را نشانه گرفته است. 
شاخص فلسفه مدرن سوبژكتيويته است. فوكو بر خلاف ديگر متفكران، آغاز مدرنيته را رنسانس نمي داند، بلكه معتقد است آغاز مدرنيته قرن ۱۸ ميلادي است. يكي از شاخص هاي تمدن مدرن اين است كه انسان را تبديل به سوژه و بقيه چيز ها را تبديل به ابژه مي كند. 
مفهوم فلسفي سوژه اين است هرفردي كه خود را سوژه فرض مي كند مركز كائنات و هستي است و بقيه اطراف خود را ابژه مي گيرد كه به عنوان فاعل بايد در آنها تصرف كند. هسته مركزي انسان مدرن سوبژكتيويسم است. فوكو با گفتن اين جمله كه انسان اختراع است اشاره به تيره، تار و تمام شدن تفكر انسان دارد. 
او روايتگر مرگ انسان مدرن است. عصر مدرن از قرن ۱۵ و ۱۶ ميلادي با تعريف جديدي از انسان شروع مي شود. 
     
ويل دورانت در تاريخ تمدن مي گويد نخستين انسان عصر جديد بوكاتيو است. زيرا او انسان را در قطع ارتباط با آسمان در ساحت ناسوت و زميني مي بيند كه اين تفكر در فكر فيلسوفان هم ظهور مي كند. انسان سرور عالم است. اين جمله مطابق سخن پروتا گوراس، شكاك بزرگ ۴۲۰ قبل از ميلاد است كه مي گفت انسان معيار همه چيز است. 
رنسانس تمام اركان قرون وسطي از جمله مطلق انديشي و ارزش هاي اخلاقي را از بين مي برد. نهيليسم مرحله اول دوره رنسانس است. دكارت، بيكن و لاك هستند كه ساختمان تفكر مدرن را مي سازند و دكارت است كه به بيان فلسفي و جامع مي رسد. سخن فوكو مستقيماً به دكارت بر مي گردد، دكارتي كه انسان را سوژه اعلام مي كند، سوژه اي كه محور همه چيز است. 
    دور ه هاي مختلفي بعد از رنسانس وجود دارد:
    ۱- دوره آغاز، تكوين و پيدايي انديشه ها
    ۲- عصر روشنگري
    ۳- دوران شكوفايي يا دوران پسامدرن
نيچه نخستين متفكر پست مدرن و روايتگر مرگ خدا در اقتراي جديد است. در واقع مرگ خدا نفي ساحت غيب و اندكي بعد، مرگ انسان مدرن است. فوكو مي گويد آنچه نيچه مطرح مي كند مرگ خدا نيست، حذف قاتل اوست. قاتل خدا همان انسان جديد است. در واقع مرگ خداي نيچه به معني مرگ انسان مدرن است. نيچه فهميده بود كه زمان مرگ انسان مدرن رسيده است. 
از ۱۹۲۰ به بعد بحران مدرنيته ملموس شد. اهميت نيچه به لحاظ آغازگر بودنش است. در قرن بيستم متفكراني ظهور كردند كه به صورت مشخصي تحت تأثير نيچه، ايده مرگ انسان مدرن را مطرح كردند. هايدگر يكي از اين اشخاص است. البته فوكو بسيار بيشتر از هايدگر، متأثر از نيچه بوده است. فوكو از مرگ سوژه در جهان تمدن مدرن سخن مي گويد. با اعلام مرگ انسان، مرگ سوبژكتيويسم و در نهايت مرگ مدرنيته را اعلام مي كند. 
پست مدرنيست ها بيش از آن كه ايجابي باشند سلبي انديش، فردانديش و ساختارشكن اند. پست مدرن آمده تا آنچه از دوره مدرن مانده را از بين ببرد. براي همين است كه مي گوييم پست مدرن سلبي است. 
    خلاصه اين كه:
    ۱-فوكو سوژه را نقد و نفي كرد. 
    ۲- فوكو ناقد گفتمان خرد و عقل مدرن است. 
    ۳- فوكو نظريه پيشرفت تاريخي دوره مدرن را انكار مي كند. او معتقد است به لحاظ زماني هرچه جلوتر مي رويم كامل تر و پيشرفته تر نمي شويم در واقع زمان ما را پيشرفته تر نمي كند. 
    در نتيجه فوكو مظهر نقادي عقيم و مأيوس كننده تفكر مدرن است. چون تفكر مدرن در واقع به پايان رسيده و براي همين راه به جايي نمي برد و هيچ ايجابي نشان نمي دهد؛ گرچه سريع مي نمايد اما ايستايي دارد. 
    [ مكتوب حاضر متن ويرايش و تلخيص شده سخنراني شهريار زرشناس است كه در همايش «آنان كه مي انديشند» ويژه بررسي آرا و انديشه هاي ميشل فوكو در تاريخ ۸۶‎/۷‎/۲۹ در دانشگاه تهران ايراد شد. ]
    
    بازگشت به نيچه
    
    ]دكتر محمدرضا ريخته گران]
     
     
    دهه ۱۹۷۰ در تفكر فوكو دهه مهمي است چون در اين برهه اصطلاح «تبارشناسي» از سوي او مطرح شد. 
    با اين اصطلاح فوكو خود را از تفكر غالب زمان هم چون پديدار شناسي و هرمنوتيك جدا مي كند و در واقع نظر خود را معطوف به رابطه دانش و قدرت مي كند. 
    تبارشناسي روابط را در جامعه تبيين مي كند و مي گويد كه هر رابطه اي در جامعه، استراتژيك و معطوف به قدرت است. از اين نظر تبارشناسي آشكار كردن شأن تاريخي تفكر، مناسبت تفكر با مكان و زمان و در واقع نفي هر گونه الزام فرا تاريخي است. در تبارشناسي فوكو ما به تفسيري جديد از دانش، قدرت وحقيقت دست مي يابيم. 
فوكو درباره تأثير پذيري از انديشه فيلسوفاني چون هايدگر و بويژه نيچه مي گويد: سيروسلوك فلسفي من از هايدگر متأثر شده اما نيچه تأثير عميق تري داشت و اگر با هايدگر آشنا نشده بودم موفق به شناخت انديشه نيچه نمي شدم
البته اين سوق به انديشه نيچه را مي توان در رساله «قدرت و دانش» كه پس از مرگش منتشر شد ملاحظه كرد. فوكو در آنجا مي گويد: حقيقت نه پاداش جان هاي آزاده است و نه امتيازي براي كساني كه موفق به رهايي خود شده اند، بلكه حقيقت به اين جهان تعلق دارد و فقط در شكل هاي مختلف الزام و اجبار توليد مي شود. 
هر جامعه اي رژيم ويژه خود را از حقيقت دارد؛ يعني نوعي گفتمان [Discourse] كه از حقيقت پذيرفته مي شود و مانند ثروت توليد مي شود. اشاره به حقيقتي كه توليد مي شود به نحوي بيانگر جدايي تفكر فوكو از تفكر هايدگر است؛ زيرا هايدگر با اشاره به رهيافت يونانيان به حقيقت به مثابه ناپوشيدگي اشاره دارد. يونانيان نبود حجاب [lete] يعني نامسطوري [Alete ] را حقيقت مي دانستند. 
    هايدگر در كتاب «سرآغاز هستي» از پوشيدگي مضاعفي سخن مي گويد كه حقيقت بر آمدن از آن است. به عقيده هايدگر نفس ظهور است كه موجب خفا مي شود چنان كه از نظر او هستي با ظهورش در خفا مي رود. هايدگر مي گويد: آدمي در اين ظهور به نداي هستي گوش فرا مي دهد. از ساحت Da بر Sein كه هستي است تعبير به آدمي يعني Dasein مي شود. پس آدمي به عنوان فاعل مختار و سوژه معنايي ندارد. 
نسبت ميان آدمي و هستي نسبت قابلي است نه نسبت فاعلي، يعني قوام حقيقت وجود به آدمي نيست، به خود هستي است. به عبارتي آدمي همه هستي است كه در خاموشي و عدميت مطلق در ظهور است. اين تلقي از حقيقت اكنون تبديل به توليد حقيقت مي شود. يعني «من» به عنوان سوژه و فاعل، حقيقت را توليد مي كنم و اين جا آستانه اي است كه وارد تفكر نيچه و پس از آن تفكر فوكو مي شويم. 
نيچه در پاسخ به اين كه در نهايت اين جهان از چه نشأت مي گيرد، اراده معطوف به قدرتي با شأن متافيزيكي و هستي شناسانه [Ontologic]، را مطرح مي كند و همه پديدار ها را متوجه قدرت مي داند. از نظر او حقيقت و علم نيز در جهت قدرت توليد مي شود و اين ها تفسير هايي مطابق با قدرت و درخواست قدرت است. بشر كامل [Super man] نيچه عهده دار درك هستي به عنوان اراده معطوف به قدرت است. 
    يكي از كساني كه هستي را به عنوان اراده معطوف به قدرت دريافته و مناسبات قدرت را در همه شئون تاريخ و علم و هنر بررسي كرده، فوكو است. او يكي از مصاديق بشر كامل نيچه است. حقيقت از نظر نيچه گونه اي از خطاست كه بدون آن نوع خاصي از موجود زنده -انسان- توان ادامه زيست نخواهد داشت. 
    فوكو به تبعيت از نيچه، حقيقت را صرفاً گفتمان هايي مي داند كه تجسد پيدا كرده، هم چنين به مانند نيچه عينيت [Objectivite] حقيقت را رد مي كند و كليت عقل را زير سؤال مي برد. به عقيده فوكو ما با توليد حقيقت بر خود و ديگران حكومت مي كنيم. با تفكر فوكو تلقي جديدي از عقلي و غير عقلي به دست مي آيد كه با آن به مفهوم جديدي از جنون مي رسيم. 
    فوكو با تمركز بر علوم انساني دست به تحليل رابطه ميان قدرت و حقيقت زد و به اين نتيجه رسيد كه نظام قدرت هم شرط توليد حقيقت براي انسان است و هم پيامد آن. بدين ترتيب تلقي جديدي از حقيقت ظهور كرد كه با تلقي ما از حقيقت سازگار نبود، بلكه مطابق با بشر كامل نيچه بود. خلاصه اين كه انساني جديد ظهور كرده است كه همان Super man به تعبير نيچه است. 
    
    [ مكتوب حاضر متن تلخيص و ويرايش شده سخنراني دكتر محمدرضا ريخته گران است كه در همايش «آنان كه مي انديشند» ويژه بررسي آرا و انديشه هاي ميشل فوكو در تاريخ ۸۶‎/۷‎/۲۹ در دانشگاه تهران ايراد شد. ]
    منبع اینترنتی:http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1511954