انديشههاي فوكو
* واژگونی
میتوانی گفت "واژگونی" یکی از اصول روششناختی در کار فوکو به شمار میرود. به اعتباری، اصل واژگونی نه تنها بر سه اصل دیگر حاکمیت دارد، بلکه پیشفرض آنها محسوب میشود. هایدن وایت مدعی است که تحقیقات فوکو جملگی مصادیق همین اصل است. در رساله گفتمانی درباره زبان، "واژگونی" به عنوان ترفندی روششناسانه مورد بحث قرار گرفته است. به تعریف فوکو "واژگونی" عبارت است از آنچه انسان ممکن است در فرض مفهوم مخالف در ذهن خود احیا کند. یعنی وقتی پدیدهای از زاویهای خاصی مورد توجه قرار میگیرد، میتوان زاویه و افق دیگر آن را نیز مطرح کرد. در رساله گفتمانی درباره زبان آمده است که اصل "واژگونی" در پی آن است که سبک گفتماني حاکم بر نگاه تاریخی یا فلسفی را کالبدشکافی کند. (دیرینهشناسی دانش، ص229) گفتنی است که فوکو با به کارگیری اصل "واژگونی" درصدد برآمد تا در فرض معقولیت اندیشه آدمی تردید کند. بدین معنا که وقتی با گفتمان روبهروی میشویم، نخست گمان میکنیم که گزارههای مندرج در آن فاقد هرگونه تناقص است. بدیهی است که با چنین فرضی هرگونه انحراف از حدود قلمروی آن گفتمان دارای گوهر و منش سلبی محسوب میشود، چرا که برای خود گفتمان نوعی کارکرد اثباتی قائلیم.
* گسست
فوکو در رساله "نیچه، تبارشناسی و تاریخ" اعلام کرد که از منظر تبارشناسی، روش تاریخی چیزی نیست جز ثبت و ضبط منش ویژه و بیهمتای رویدادهای تاریخ. تبارشناسی در پی تداوم و پیوستگی میان رویدادها و وقایع نیست، بلکه میکوشد گسستها و ناپیوستگیهایی را که در روندهای تاریخی- اجتماعی مورد غفلت قرار گرفته کشف کند. به دیگر سخن، آنجا که پژوهندگان سنتگرا به دنبال پیشرفت و ترقی و جدیت در جستوجوی هستند، تبارشناسی چیزی جز بازیچه و تکرار نمیبیند. فوکو براساس اصل واژگونی، عدمتداوم و گسست را اصول موضوعه تحقیق خود قرار داده و به ویژه در كتاب "واژهها و چیزها" پیوسته کوشیده است این گسست را در تجربه تاریخی انسان غربی با اثبات برساند. در حقیقت، او موضوع "گسست و انقطاع" میان رویدادها را مجوز تحقیقات خویش در علوم طبیعی و علوم انسانی دانسته است. فوکو این مفهوم را از رویکردهای علمی گاستون باشلار برگرفت و در مطالعه "انگاره های دانایی" به کار برد. فوکو نیز چون باشلار، آلتوسر، تامس کوهن و پل فایربند بر این تأکید دارد که هر دورانی انگاره و سامان دانایی خاص خود را دارد و از عقلانیت خاصی پیروی میکند. بنابراین، هر انگاره دانایی در عصری خاص را باید بر حسب معیارهای منطقی خاص همان عصر تبیین کرد.
* اصل ویژگی یا دگرسانی
این ترفند متضمن واژگونی این فرض متداول است که گفتمان نمود و نماد واقعیتی فراگفتمانی است. در نظر فوکو، گفتمان چیزی نیست جز خشونتی که ما نسبت به پدیدهها روا میداریم. به عبارت دیگر، ما خواستهها و رویهی خویش را بر پدیدهها همواره میسازیم. جهان به باور فوکو، به هیچ روی گویایی و بیان خاص خود ندارد تا ما آن را به زبان خود برگردانیم. برای مثال، جنون چیزی چیست که جدا از گفتمانی خاص قابل شناخت باشد. جنون، برخلاف نظر متخصصان روانپزشکی، چیزی است که در هر سامان دچار تحول میشود. بنابراین، نمیتوان قاعدهای ثابت را در شکلبندی نظام گفتمانی در مورد جنون استخراج کرد. فوکو در کتاب "واژه ها چیزها"، به تفضیل به ویژگیها و دگرسانیهای گفتمانی در عصر نوزایی (رنسانس) و روزگار کلاسیک و دوران مدرن میپردازد و میگوید: سامان و انگاره دانایی و زبانی هر عصر ویژگیهای خاص خود را دارد.
فوگو براساس اصل دگرسانی و ویژگی یادآور میشود که رویههای گفتمانی وحدت و استمرار و استقلال خاص خویش را دارند و میکوشند مجموعهای گزارهها و احکام را که از دل مقولات خاص آن حوزه استخراج شدهاند تحلیل کند. به نظر فوکو، نظام گفتمانی مجموعه دلالتها و کردارهای است که موضوعات مورد نظر را شکل میدهد. فوکو معتقد است که دورانهای پیش از عصر مدرن به لحاظ ماهیت و کارکردهای گفتمانی تفاوتهای فاحشی با عصر جدید دارند. او از هرگونه تفسیر مبتنی بر اصالت ماهیت ثابت رویگردان است، از جمله گفتمانهای فراتاریخی را مردود میداند و با تکیه بر اصل گسست هر دوره از ادوار پیشین، مدعی است که هر عصر ویژگیهای خود را دارد. به همین جهت برای بیان دورههای تاریخی از نظر گفتمان و دانایی از واژهی اپیستمه یا انگاره و سامان دانایی سود میجوید. او در تعریف اپیستمه میگوید:
اپیستمه عبارت است از مجموعه روابطی که در یک عصر خاص وحدتبخش کنشهای گفتمانی است. این کردارها پدیدآورنده نظامهای معرفتی است.
فوکو در توضیح این امر اضافه میکند که اپیستمه منظومهای از مناسبات حاکم بر یک دوره است که دانشها از دل آن بيرون میآیند. فوکو در اینجا به سه نظام و انگارهی دورهای اشاره میکند: "این سه عصر (نوزایی، کلاسیک و مدرن) را نوعی دگرسانی از یکدیگر ممتاز میسازد." و نیز میگوید:
ویژگی حاکم بر عصر نوزایی شباهت و همسانی بود، ویژگی عصر کلاسیک در مفهوم بازنمایی متبلور شد و مدرنیته را میتوان "عصر انسان" نامید.
* اصل برونبودگی
چهارمین ترفند روششناختی مورد بحث فوکو "برونبودگی" نام دارد. بدیهی است که این اصل نیز چون دو اصل پیشین متضمن واژگونی اصول متعارف و میثاقهای علمی مسلط است. پژوهندگان غربی از دیرباز پیوسته به دنبال فهم معنا و ماهیت نهان امور به ژرفکاوی پرداخته و حقیقت را در درون پدیدهها جستوجو کردهاند و از رسیدن به معانی پیدا و سطحی رويگردان بودهاند. این ژرفکاوی از دوران افلاطون پیوسته فکر اندیشمندان را به خود مشغول داشته است. فوکو در کتاب "مراقبت و مجازات"، گفتمان حاکم بر هر نظام را به دقت موشکافی میکند و مدعی است که شکنجه، مجازات و مراقبت را باید قبل از هر چیز نوعی رویه و یا وجهی از فنآوری انضباطی دانست.
* مفاهيم فوكو
كلام فوكو كلامي سنگين و ديرفهم است، دشواري در فهم مفاهيم نظريات وي را ميتوان تا حدي ناشي از دشوارنويسي نسبتا عامدانه وي و تا حدي به دليل تازگي تعابير و اصطلاحات مورد كاربرد وي براي بيان انديشههاي فلسفي، اجتماعي و تاريخي خود است. جهت آشنايي بيشتر با انديشههاي فوكو به بررسي مفاهيم كليدي نظريات وي ميپردازيم.
* دیرینه شناسی:
محور اندیشههای فوکو در رویکرد دیرینهشناسی، توجه به مسأله دانش و عقلانیت در غرب است. نقد عقلانیت با تفکرات ماکس وبر، نیچه و اندیشمندان مکتب فرانکفورت آغاز میشود. میشل فوکو متأثر از نیچه بوده و معتقد است در تاریخ، عقلانیت مدرن، عقلانیت برتر نیست؛ تنها عقلانیت موجود در دنیا هم نیست بلکه تنها متعلق به یک دوره از تاریخ تفکر غرب است. در اصل فوکو معتقد است غرب برای انتقال نقطه نظراتش از زبان علم استفاده کرده است.
* تبارشناسانه:
مفهوم تبارشناسی در آثار متأخر فوکو به عنوان یکی از بنیانهای معرفتشناسانه تفکر وی، برگرفته از اندیشههای نیچه در کتاب «تبارشناسی اخلاق» است. تبارشناسی در تقابل با روششناسی سنتی تاریخ به کار میرود و هدف آن، ثبت و ضبط ویژگیهای یگانه و بیهمتای وقایع و رویدادها است. از دیدگاه تبارشناس، هیچگونه ماهیت ثابت یا قاعده بنیادین و یا غایت متافیزیکی وجود ندارد که موجب تداوم تاریخ شود، بلکه باید پیوسته شکافها، گسستها و جداییهایی که در حوزههای گوناگون معرفتی وجود دارد را جستوجو کرد. به نظر فوکو، یکی از ویژگیهای عمده تمدن مدرن، «تسلط نظریههای کلی معرفت و اندیشههایی است که به واسطه سلطه نظریههای عام، به سکوت کشانده شدهاند. اما تبارشناس در پی مرکززدایی از تولید نظری است تا امکان شورش معارف تحت انقیاد را فراهم آورد. همچنین در پی احیای تجربههایی است که در زیر پای نظریهپردازیهای عام درنوردیده شدهاند». بنابراین براساس روش تبارشناسانه، اندیشه سیاسی به جای این که در قالب الگوها و سنتهای فکری واحدی طبقهبندی شوند، به عنوان وقایع و رخدادهایی که در یک مقطع زمانی به صورتی خاص (تحتتأثیر گفتمان عصر خویش) سربرآوردهاند، مورد توجه قرار میگیرند. در این جا، مفهوم «گسست معرفتشناسانه» که برگرفته از اندیشههای گاستون باشلار است، در اندیشه فوکو مرکزیت مییابد که بر اساس آن، اندیشه، نوعی رخداد است که هیچگاه تکرار نمیشود؛ بلکه در شرایط و زمانهای که اتفاق میافتد، تبارهای مختلفی دارد. با توجه به درک این نکته است که میتوان معنای مفهوم «حال حاضر» را که فوکو در ارتباط با نحوه نگرش به تاریخ به کار میبرد، دریافت. «منظور از مفهوم حال حاضر در برابر مفهوم گذشته این است که تاریخ گذشته همانند عالمی ظلمانی است که مرکز ثقلی ندارد، قطبی ندارد و پراکنده است. تاریخ هم مثل عالم واقعیت بیکران، بی حدومرز و فاقد سلسله مراتب است و ما به آن، سلسله مراتب میدهیم. ما میگوییم بعضی چیزها مهمتر از بعضی دیگر است، مثلا شاهان در رأس هرم هستند. پس به نظر فوکو مسئله این است که مورخ وقتی که تاریخ مینویسد، تاریخ را از دیدگاه علایق فعلی مینویسد. پس تاریخ، تاریخ حال حاضر است.
* اپیستمه یا صورتبندی دانایی
فوکو ساختارهای نهایی را که در پس اندیشهها و کردارها نهفته است، «اپیستمه» یا «صورتبندی دانایی» مینامد. «اپیستمه، پیش زمینه فکری ناخودآگاه همه اندیشمندان یک عصر ویا همان ناخودآگاه معرفت در هر دوران است. به سخن دیگر، اپیستمه، صورتبندی کلی آن روابط ساختاری و ساختمندی است که شیوه ظهور گفتمانهای علمی در هر عصری را تعیین میکند؛ یعنی چیزی است که تعیین میکند که چه میتوان گفت و چه نمیتوان گفت. بدینسان، اپیستمه بر سوژه انسانی مقدم است و شکل خاص اندیشه و کردار وی را تعیین میکند». فوکو معتقد است که میان اپیستمه یا نظام دانایی و قدرت، نسبتی همیشگی وجود دارد و هر صورتبندی دانایی، روشها و عملکردهای خاصی برای کاربرد نظارت اجتماعی و کنترل دارد. به طورکلی، گفتمان در عین حال به مثابه یک قدرت است که همه چیز را به خود جذب میکند و با ایجاد رژیم حقیقت خاص خود، به هویت ما شکل میدهد و در پرتو تغییر گفتمانها، نحوه نگاه به انسان هم عوض میشود. در این معنا، «گفتمان همچون قدرت اجتماعی عمل میکند و انسان را به زیر سلطه در میآورد. گفتمان به عنوان قدرت، در هر زمینهای چیزهایی را حفظ و چیزهایی دیگر را حذف میکند». بر این اساس، موضوع اصلی گفتمان «حکم» است که همراه با قواعد و اعمال اجتماعی، اشکال هویت و روابط قدرت عمل میکند و در پیوند با راهبردهای حاکمشدن و مقاومت عمل میکند. به تعبیر بهتر، «گفتمان نوعی قدرت است که در میدان اجتماعی میچرخد و میتواند به راهبردهای حاکمشدن و همچنین مقاومت بچسبد.
* حقيقت:
حقيقت، مفهومي اساسي در آثار فوكو است بهويژه در بافت رابطهاش با قدرت و دانش و موضوع ( فاعل شناسا). فوكو ميگويد حقيقت، رويدادي است كه در تاريخ رخ ميدهد؛ چيزي است كه اتفاق ميافتد و با تكنيكهاي مختلفي ساخته ميشود (تكنولوژي حقيقت) برخلاف چيزهايي كه در حال حاضر وجود دارند و زماني كشف خواهند شد. فوكو همانند ديگر نظريهپردازان پستمدرن بنا بر اذعان خود وي علاقهاي به گفتن حقيقت در آثار خود ندارد، بلكه افراد را به داشتن تجربههاي خاص براي خود دعوت ميكند.
* زن و فمينيسم:
فوكو را اغلب به خاطر عدمعلاقهاش به جايگاه زن مورد انتقاد قرار ميدهند، با اين حال او هرجا از نهضت فمينيسم ياد ميكند، حمايت خود را از آن ابراز ميدارد. فوكو همچنين نظام اخلاقي يونان باستان درباره زنان و نيز ديدگاه منحصرا مردمحورانه آنان را مورد انتقاد قرار داده و آن را اخلاق مرد براي مرد توصيف ميكند.
* اخلاق:
از نظر فوكو اخلاق با رابطهاي كه فرد با خود دارد سروكار دارد، شرط اساسي عمليشدن اخلاق آزادي است، يعني توانايي انتخاب يك رفتار. فوكو بين دستورات اخلاقي (كه شامل مجموعه قواعد و ادراكات است) و اخلاق تمايز قائل ميشود.
* فرهنگ:
فوكو فرهنگ را سازمان سلسله مراتبي ارزشها، قابل دستيابي براي همه افراد و در عين حال فرصتي مناسب براي مكانيسم انتخاب و انحصار ميداند.
* آزادي:
فوكو شديدا معتقد به آزادي انسان است؛ او ديدگاههاي رايج در قرن نوزدهم و ديدگاه اگزيستانسياليستها درباره يك آزادي انتزاعي و بدون مصداق را به چالش ميكشد و معتقد است آزادي بيشتر يك تمرين است تا هدفي كه قابل دستيابي باشد. آزادي شرط اعمال قدرت است.
* قدرت ـ دانش:
در نظريه فوكو، اين مكانيسمهاي قدرت است كه انواع مختلف دانش را پديد ميآورد، دانشي كه هستي و كنشوري افراد را با هم تلفيق ميكند، علمي كه بدين شيوه گردآوري ميشود اعمال قدرت را تقويت ميكند. فوكو ضمن رد اين ادعا كه دانش قدرت است، بيان ميكند كه او علاقهمند به مطالعه روابط پيچيده بين قدرت و دانش است، بدون اينكه به ماهيت يكسان اين دو مقوله معتقد باشد.
* اپيستمه:
اين اصطلاح كه فوكو در كتاب "نظم اشياء" آن را معرفي ميكند، اشاره به عنصر ناهشيار و زيربنايي سازنده دانش در زمان خاص و مكان خاص دارد، اين مفهوم تاحدي نزديك به مفهوم جهانبيني است، اين زمينه معرفتشناختي است كه شرايط ظهور و به وجود آمدن دانش در هر دوره و مكان خاص را فراهم ميكند و اين نظام گفتماني است كه پيوند دهنده دانش و قدرت بوده و وجه تمايز هر دوره تاريخي از دورههاي ديگر است.
* معرفت شناسی
در بحث معرفتشناسی، اندیشههای فوکو را میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
1. تمامیتگرایی: از نظر فوکو تاریخ سنتی تمامیتگراست یعنی تاریخ سنتی در گستره زمان و مکان همهی تحولات تاریخی را در یک چارچوب کلی و منسجم قرار میدهد. و از نظر زمانی نتیجهی تمامیتگرایی این است که تمام تحولات تاریخی در حولوحوش یک خط فرضی قرار میگیرد و به نظر فوکو تمامیتگرایی باعث میشود که نتوان حوادث تاریخی را به تنهایی و با ویژگیهای تاریخی خاص خود درک کرد و معنای دقیق تاریخ را میتوان در انقطاعات و از هم گسیختگیها پیدا کرد.
2. غایتگرایی : از نظر فوکو تاریخ سنتی غایتگراست . یعنی تمام تحولات تاریخ به سمتوسوی مشخصی که همان غایت است در حرکت است که این موضوع ( غایتانگاری) باعث میشود، مورخان نتوانند مسیرهای تازهی تاریخی را آنگونه که هست به عنوان حادثهای جدید که تاریخ جدیدی را آغاز میکند، درک کنند.
3. انسانشناسی و انسانگرایی: از نظر فوکو تاریخ سنتی ، آگاهی و عمل انسانی را محور تاریخ قرار میدهد و همهی حوادث نهایتا به آگاهی انسان مربوط میشود. بنابراین حادثهای بدون آگاهی و عمل فردی بوجود نمیآید. بدین ترتیب حوادث تاریخی به صورت نمایشی در میآید و مورخان را میسازند.
* دشواري انديشههاي فوكو
در تعابير گوناگون، فوکو را فرزند ناخلف ساختگرايي، ديرينهشناسي فرهنگ غرب، پوچ انگار و ويرانگر علوم اجتماعي رايج خواندهاند و بسياري از شارحان آثار فوکو برآنند که نميتوان انديشه او را در درون شاخههاي علوم اجتماعي متداول طبقهبندي کرد. حتي به صرف استناد به نوشتههاي موجود درباره فوکو نيز ميتوان در يافت که با تعبيري وام گرفته از خود او، فوکو موضوعي دشوار و مهارنشدني ميباشد با اين همه بيشک اثر انديشه او بر بسياري از حوزههاي علوم اجتماعي و فلسفه پايدار خواهد بود. نگرش و موضوعات مورد بحث او در جامعهشناسي سياسي، فلسفه، تاريخ و علوم سياسي واجد اهميت بسياري هستند. بخش اعظم نوشتهها در مورد فوکو، يا متوجه رفع ابهام انديشههاي وي، يا متوجه رد و نقد بدفهميهاي ناقدين و مفسرين او، يا توضيح و حل تناقضهاي موجود در کار و زندگياش و توجيه تغييرات و تحولاتي کاملا آشکار و مشکل آفرين ديدگاههاي غيرمتعارف وي بوده است. مشکلات در اين خصوص تا بدان پايه است که حتي مورخي که ميخواهد طرحي ساده از زندگينامه وي ارائه دهد و لحظات حيات وي و رخدادهاي آنها بازگو کند، مجبور است پيش از هر کاري معقوليت کار خود را با توجه به تعارضي که با انديشههاي فوکو پيدا ميکند، توجيه نمايد و از درون کارها، آرا و زندگي وي، دلايلي براي سازگاي کار خود، يعني زندگي نامهنويسي فوکو با انديشه فوکو ارائه دهد. مشکلاتي اين چنين از وجهي براي متفکري نوآور و غيرمعمول چون فوکو امري طبيعي است چرا که: اولا او به زمينههاي متنوع و گستردهاي پرداخته است در عين اينکه او به هيچ حوزهاي بطور خاصي پايبند نيست، ثانيا سبک نويسندگي خاصي خود را دارد.
* معرفی آثار فوکو:
آثار فوكو از حيث محتوا به سه بخش عمده تقسيم مىشود :
بخشى كه تحتتأثير هرمنوتيك هايدگرى است، كه اوج اين گرايش در كتاب "تاريخ جنون" آشكار شده است. بخش ديگر را مىتوان باستانشناسى يا ديرينهشناسى معرفت ناميد، كه تحليلى شبه ساختارى يا نيمه ساختارى دارد كه مهمترين آثار او در اين نگرش در "پيدايش درمانگاه" (1963)، "واژگان و اشياء" يا "نظم اشيا" (1966) و "باستانشناسى معرفت" (1969) متجلّى است.
بخش سوم آثار فوكو آثار تبارشناسانه اوست كه به بررسى رابطه گفتمان و معرفت از يك طرف و قدرت از طرف ديگر، مىپردازد. "نظم اشيا" (1970) "مراقبت و مجازات " و جلد اول "تاريخ جنسيت" و "نيچه، تبارشناسى و تاريخ" (1971) از نوشتههاى مربوط به اين نگرش است.
پی نوشت:
1- ضميران، محمد (1381)، دانش و قدرت، نشر هرمس
2- استونز، راب (1380)، متفكران بزرگ جامعهشناسي، ترجمه مهرداد ميردامادي
3- زيمل، جورج (1384)، نظريههاي جامعهشناسي در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثي، نشر علم
4- دريفوس، هيوبرت و رابينو، پل (1379)، ميشل فوكو فراسوي ساختارگرايي و هرمنيوتيك، نشرني
منبع اينترنتي:http://youthsocial.blogfa.com/post-1.aspx