زوزو عارف مسیحی آلمانی است.او مستقیما از اکهارت تاثیر پذیرفت.در نظر زوزو، الاهيات اكهارت آميزه اى است از سنّت راهبانه و خلسه اى كه از ذهنى فوق العاده رمانتيك، پرشور و فوق العاده نجيب مى گذرد.

بعد از وفات اكهارت، براى زوزو مكاشفه اى رخ داد كه در آن، آن «استاد سعيد» ــ كه مقدّر بود جسورانه ترين نظراتش از سوى كليسا سانسور شود ــ بر او ظاهر شد و نشان داد كه در شكوه و جلال به سر مى برد و روحش «در خدا حلول كرده و خدايى گشته است».
بر اين اساس، خدمتكار عاجزانه از او خواست كه دو امر را به او بازگويد: اول، روشى كه با آن انسان ها در خداوند سكنا مى گزينند; يعنى كسانى كه با انفصال خالصانه و واقعى درپى آن اند كه فقط در حقيقت اعلا بيارامند. در پاسخ، اكهارت بيان داشت كه هيچ واژه اى قادر نيست بيانگر طريقى باشد كه با آن، اين انسان ها به ژرفاى بى نشان ذات الاهى فرو مى روند. پرسش دوم اين بود كه مناسب ترين رياضت براى كسى كه شديداً اشتياق رسيدن به اين حالت را دارد، كدام است؟ استاد پاسخ گفت كه او بايد با انزواى كامل، خود را بميراند و همه چيز را از خدا بداند، نه از مخلوقات، و با همه مردم ــ گرچه درنده خو باشند ــ با صبر و متانت رفتار كند.

انجمن دوستان خدا نظريه تأديب جسمانى به معناى كاملا قرون وسطايى آن را پذيرفت و طبع پرشور زوزو اين فرصت تحمل رنج و درد به خاطر عشق را مغتنم شمرد و براى مدت بيش از بيست سال، به اين شكنجه هاى آزاردهنده تن سپرد.

آن گاه ندايى درونى به او رسيد كه زمان شكنجه هاى جسمانى و خودخواسته به سر آمده است. «همه اين اعمال چيزى بيش از آغازى خوش، و رخنه اى به درون انسان راسخ باطنى اش نبود». در همان اوان، او به «مدرسه عالى تسليم كامل» كه در آن، امر دشوار انفصال كامل معنوى تعليم داده مى شد، دعوت شد; آموزه مهمى در ميان گروه دوستان خدا، كه حيات عرفانى آرمانى آنها زاهدانه و دليرانه بود. بى ميلى زوزو ــ كه در آن هنگام، به واسطه تحمل سختى ها و رسيدن به ميانسالى، از نظر جسمى فرسوده شده بود ــ نسبت به اين دعوت جديد به تحمل سختى ها، و ترجيح آشكار يك «زندگى بى دغدغه» و مراحلى كه از طريق آنها او به اوج خودگذشتگى رسيد، همگى به صراحت و سادگى در زندگى نامه اش مطرح شده است; صراحت و سادگى اى كه دست نوشت او دارد، آن را به يكى از گران بهاترين و جذاب ترين نوشته ها در سراسر عرفان قرون وسطا تبديل كرده است. به نظر مى رسيد كه ابتلائات بيرونى و درونى، اين «خادم بداقبالِ حكمت جاودانه» را احاطه كرده بود; به خاطر چند سالى كه دچار وسوسه هاى ترديد و نااميدى شده بود، به راحتى، به نفاق و بدعت و فساد اخلاق متهم شد و همين موضوع، به رغم خيرخواهانه ترين اعمال نيكوكارانه اى كه انجام داده بود، براى او وصومعه اش رسوايى به بار آورد.
در اين مدت، او در انزواى شديد به سر برد; اما بعد از سپرى شدن هشت سال، به نداى درونى دريافت كه زمان تعلّم و شاگردى به سر آمده است و اكنون «بايد به همسايه خود بپردازد» . اگرچه طبع احساساتى و باذوق زوزو با شهرت همخوانى نداشت و هيچ گاه در مقام يك واعظ، با شهرتِ تاولر برابرى نمى كرد، ولى شور و حرارت و عمق معنويت او شناخته شده بود و در خلال آخرين دوره حياتش، بسيارى از مشتاقان معنويت به دور او حلقه زدند.

او همچنين بسيارى از راهبه هاى راحت طلب را به مراقبه شديدتر بازگرداند و راهنماى موفق و محبوب نفوس گرديد. روشن است كه در سال هاى بعد، بيشترين علاقه و توجه او به يكى از دختران معنوى اش، راهبه اى سوئيسى به نام اليزابت استاگلين بود; و مكاتبات زوزو با او، كه نيمه آخر كتاب حيات او را دربرمى گيرد، نشان مى دهد كه آن حلقه ارتباطى كه اعضاى پراكنده گروه دوستان خدا را گرد هم مى آورد، چقدر زيبا بوده است. اليزابت دخترى باهوش، تحصيل كرده و «برخوردار از خلق وخوى ملكوتى بود» كه آثار اكهارت را مطالعه كرده و در آنها «ديدگاه هاى خردمندانه بسيار عميقى دريافته بود; ديدگاه هايى كه براى انديشيدن و تفكر بسيار خوشايند بودند». با وجود اين، اليزابت آگاه بود كه اين آثار از عمق انديشه او فراتر است. از اين رو، به قصد استمداد، با زوزو مكاتبه نمود و با جسارتى دلپذير ناشى از غرور جوانى، از او درخواست كرد كه «از تعاليم عمومى و عادى فراتر رود و به موضوعات مهم بپردازد». پاسخ زوزو، پاسخ انسانى عابد و مجرّب است كه به واقعيات حيات معنوى نايل شده است:

آنچه بايد بگويم، عبارات زيادى را نمى طلبد، بلكه در قالب چند كلمه بيان مى شود. سعادت حقيقى در عبارت هاى زيبا نيست، بلكه در اعمال نيك است ]...[ عجالتاً اين سؤالات عميق را رها ساز و در پى سؤالاتى باش كه برايت مناسب است. تو در نظر من، همچون خواهرى خام و جوان هستى; بنابراين براى تو مناسب تر آن است كه به مراحل ابتدايى حيات معنوى گوش فرا دهى.

اليزابت شخصيت خود را با پذيرش متواضعانه اين تحقير نشان داد. او جواب داد: «من در اشتياق حياتى قدسى هستم نه واژه هاى حكيمانه ]... [با ابتدايى ترين امور شروع كن و مرا به آنها هدايت كن; درست همچون كودكى دبستانى كه در ابتدا آنچه براى دوره نوجوانى اش مناسب است، به او آموخته مى شود».
گرچه زوزو او را از تقليد روش هاى خاص خود در تحمل رياضت جسمانى منع كرد، ولى به تدريج «راهى را كه خود از طريق آن، از مخلوقات گذر كرده و به خدا رسيده بود»، براى او بيان كرد و گفت: «در پى تقليد رياضت هاى سخت پدر معنوى خود نباش ]...[ خدا صليب هاى مختلف بسيارى براى تنبيه دوستان خود دارد. از خدا مى طلبم صليب ديگرى را بر دوش تو قرار دهد». اليزابت در پرتو اين نصايح ناب و خردمندانه، در حيات عرفانى پيش رفت و توانست از راهنماى خود، كه آشكارا از اشتياق الاهياتى اليزابت به وجد آمده بود، تعليمات عالى بسيارى را كه مبتنى بر تعاليم اكهارت، آن «استاد قدسى»، و تعاليم نورانى قدّيس دنيس و «توماس آكوئيناس عزيز بود»، دريافت كند. اما سختى تعاليم مدرسى اين مراجع مورد علاقه زوزو با ذهن شاعرانه و عاشقانه او تلطيف شده و رنگ ديگرى گرفته بود. بنابراين وقتى اين دختر سؤال مى كند كه «خدا چيست؟»، زوزو ابتدا با دقتى فوق العاده پاسخ مى گويد كه او «وجود اصيل» است. اما شاگردش از او مى خواهد كه در اين باره بيشتر به او بگويد. زوزو اين بار در پاسخ، قطعه اى زيبا درباره خدا، آن گونه كه در آفريده هايش متجلّى مى شود، برايش فرستاد كه در آن قطعه، دست كم براى اندك زمانى، روحيه هنرمندانه و عاشق همه زيبايى ها بر روحيه محققانه و زاهدانه او چيره مى گردد. وى مى نويسد:
به بالا و اطراف خود در چهار گوشه عالم بنگر و ببين كه آسمان زيبا در حركت سريع خود چقدر وسيع و مرتفع است و پروردگار آن چه باشكوه، آن را با هفت سياره آراسته است; سياراتى كه بدون در نظر گرفتن ماه، هر كدام بسيار بزرگ تر از همه زمين است، و ببين چگونه او عالم را با ستارگان نورانىِ بى شمار پوشانده است. وه! هنگامى كه در تابستان، خورشيد زيبا در هواى غير ابرى و روشن طلوع مى كند، مدام چه ثمرات و بركاتى بر زمين ارزانى مى دارد! بنگر چگونه برگ ها و چمن ها سر برمى آورند و گل هاى زيبا لبخند مى زنند; چگونه جنگل، علفزار و چمنزار غرق در آواز خوش بلبلان و ديگر پرندگان كوچك مى شوند; چگونه آن همه موجودات كوچك كه در زمستان، سخت در خواب اند، با شادمانى دوباره پديدار گشته و جفت مى گردند; و نيز چگونه مردم، اعم از پير و جوان، با شادكامى به وجد مى آيند و شادى كنان به تفريح مى پردازند. آه، خداى مهربان! تو كه در ميان مخلوقات خود تا اين حد محبوب هستى، در وجود خود چه زيبايى بى حد و شعف انگيزى دارى! از تو مى خواهم دوباره بنگر و چهار عنصر خاك، آب، هوا و آتش را با اشياى شگرفى كه اشكال گوناگونى به خود مى گيرند ــ همچون آدميان، حيوانات، پرندگان، ماهيان و جانوران دريايى ــ نظاره كن و دقت كن كه چگونه آنها همگى با صداى بلند ندا درمى دهند: «ستايش و تكريم برعظمت بى كرانى باد كه در توست!». خداوندا، كيست كه اين امور را حفظ مى كند؟ كيست كه به آنها روزى مى رساند؟ اين تويى كه همه آنها را، از بزرگ و كوچك و غنى و فقير، در طريق خودشان روزى مى رسانى. اى خدا، تو هستى كه اين كارها را انجام مى دهى. خداوندا، تو به حق خدايى!
اى دختر، بيا كه اكنون خداى خود را كه مدتى طولانى قلبت در پى يافتن او بود، يافته اى. پس به بالا نگاه كن و با چشمانى پرتلألو و صورتى نورانى و قلبى پرتپش، او را مشاهده كن و او را با بازوان كشيده روح و عاطفه ات در آغوش گير و از او سپاس گذارى كن و او را كه سلطان باعظمت همه مخلوقات است، ستايش كن. با خيره شدن به اين آينه، بنگر كه در نفسى كه مهياى تأثيراتى است، چگونه يك «ابتهاج» عميق درونى با سرعت فوران مى كند. منظور از «ابتهاج»، آن نشاطى است كه هيچ زبانى را ياراى بيان آن نيست، مگر آنكه (آن زبان) خود را به درون قلب و روح جارى مى كند.

اليزابت استاگلين پنج سال قبل از پدر روحانى خود از دنيا رفت. كتاب حيات زوزو با بيان مكاشفه روح آزادشده اليزابت پايان مى پذيرد كه «]روحش[ با نورانيتى خيره كننده مى درخشيد و آكنده از سرور ملكوتى بود».

منبع اینترنتی