3 موج جریان ساز فمنیسم
اندرو وينسنت معتقد است 4
ديدگاه مهم در باب خاستگاه انديشه ي فمنيستي وجود دارد
1ـ تاريخ فمنيسم به
سپيده دم آگاهي بشر برمي گردد. سوزان گريفين در كتاب «زنان و طبيعت» و آندره ميشل
در كتاب «فمنيسم» به نوعي به اين ديدگاه گرايش دارند. آنان سعي مي كنند فمنيسم را
از زمان ماقبل تاريخ مورد مطالعه قرار دهند.
2ـ تاريخ فمنيسم به آغاز قرن
پانزدهم ميلادي برمي گردد. اين نوع نگاه متأثر از كتاب «شهر بانوان» (1405) نوشته
كريستينا دوپيزان است.
3ـ تاريخ فمنيسم به قرن هفدهم تعلق دارد.
آفرابن(1680ـ1640) تاثير به سزايي در شكل گيري اين نوع نگاه داشته است.
4ـ تاريخ
فمنيسم به اواخر قرن هيجدهم پس از انقلاب فرانسه برمي گردد. مشهورترين ديدگاه همين
ديدگاه چهارم است، ديدگاهي كه وينسنت معتقد است احتمالاً جزو صحيح ترين نظرها باشد.
خانم مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن»(1792) شاخص ترين فردي است كه
توانسته است در اين دوران فمنيسم را مطرح نمايد.
پس از انقلاب فرانسه فمنيسم
داراي سه موج مهم بوده است. امواجي كه با اعتدال و حالت ميانه آغاز، و پس از رسيدن
به اوج افراط، امروزه با رويكرد تعديلي به اهداف خويش ادامه مي دهد.
جنبش فمنیسم دارای 3 موج جریان ساز بوده است:
موج اول:
موج اول در سال 1830 شروع شد. مرى ولستون کرافت با نوشتن کتاب حقانیت حقوق زن (1792) تأثیر اصلى را بر این موج گذاشت. پس از وى، جان استوارت میل با همکارى همسر اولش، هرى تیلور، کتاب انقیاد زنان (1869) را نوشت که تأثیر مهم بعدى را بر این موج گذاشت. نگارش این کتاب در حالى صورت گرفت که زنان در دوره ویکتوریا، در اوج سرکوب به سر مىبردند.مىتوان گفت: اساسا اندیشه حقوق لیبرال سنتى، زمینه اصلى بروز این موج به شمار مىرود؛ دیدگاهى که برخاسته از اندیشه جان لاک بود. گسترش حقوق مدنى و سیاسى، به ویژه اعطاى حق رأى به زنان، خواسته و هدف اصلى این موج بود. البته در کنار هدف اصلى، اهداف فرعى نیز وجود داشتند. از جمله این اهداف مىتوان به دستیابى زنان به کار، آموزش، بهبود موقعیت زنان متأهّل در قوانین، حق برابر با مردان براى طلاق و متارکه قانونى و مسائل پیرامون ویژگىهاى جنسى اشاره کرد.
در دهه 1920 زنان به هدف اصلى خود ـ یعنى حق رأى ـ دست یافتند. با دستیابى به این هدف، دوران وقفه فعالیت فمنیستها آغاز شد و بجز فعالیت براى صلحخواهى، فعالیت دیگرى نداشتند.البته رسیدن به حق رأى، تنها دلیل توقف فعالیت فمنیستها نبود، بلکه اساسا شرایط حاکم بر آن دوران ایجاب مىنمود که فمنیستها فعالیت جدّى نداشته باشند. پیدایش جنبشهاى اقتدارگرا، از جمله «فاشیسم» و «نازیسم» و مهمتر از آن، وقوع دو جنگ خانمانسوز جهانى اول و دوم، مهمترین عواملى بودند که فمینستها را در آن دوران مهار کردند و آنان را از فعالیت جدّى بازداشتند.
موج دوم:
موج دوم فمنیسم از دهه 1960 آغاز مىشود. سیمون دوبووار با نوشتن کتاب جنس دوم (1949) و بتى فریدن با نگارش کتاب زن فریب خورده، (1963) تأثیر اصلى را در برانگیختن این موج داشتند. از دیگر متفکران مهم در این موج، مىتوان به کیت میلت، نویسنده سیاست جنسى (1970) و جرماین گرییر، نویسنده خواجه زن (1970) اشاره کرد. موج اول تا حدّى توانست وضعیت زنان را در رابطه با برخى از مسائل بهبود بخشد. گسترش آموزش و پرورش، شایستگى زنان براى ورود به مشاغل متعدد، قانونى شدن سقط جنین، پرداخت دستمزد برابر به زنان، برخوردارى از حقوق مدنى برابر و گسترش امکانات تجدید موالید از جمله نتایج مهم تلاشها در موج اول بودند. موفقیت در این زمینهها موجب شد برخى از فمنیستها به دنبال برداشتن گامهاى بعدى باشند.
هدف اصلى فمنیستها در موج دوم «نجات زن» بود. آنان معتقد بودند: دستیابى به حقوق سیاسى و قانونى برابر با مردان مسأله زنان را کاملاً حل نکرده است. بنابراین، صرف رهایى زنان از نابرابرىها کافى نبوده است، بلکه باید زنان را از دست مردان نجات داد. اما نجات زنان هم تنها از راه اصلاحات تدریجى امکانپذیر نیست، بلکه به یک فرایند ریشهاى و انقلابى نیاز است؛ چرا که اساسا از نظر فمنیستها نظریههاى موجود عمیقا جنسگرا و غیر قابل اصلاح هستند.
نقد دانش مردانه، نقد ساختارهاى اعتقادى ریشهدار مانند «مردسالارى» و «قرارداد اجتماعى»، ردّ کلیت ازدواج، تأکید بر تجرّد و حرفه اقتصادى از جمله دیدگاههاى مهم فمنیستها در این موج به شمار مىروند. فمنیستها در این دوران، آنقدر به سمت افراط رفتند که حتى بر ظاهرى مردانه در پوشش و آرایش نیز تأکید داشتند. موهاى کوتاه، کفش بدون پاشنه، کت و شلوار زمخت و چهره بدون آرایش، قیافه ظاهرى یک فمنیست زن در دهه 1970 بود.
موج سوم:
موج سوم فمنیسم از اوایل دهه 1990 آغاز مىشود. فمنیسم، که در دهههاى 1960 و 1970 در اوج خود به سر مىبرد، در اواخر قرن بیستم با مشکلات زیادى مواجه شد و در نتیجه، در سرازیرى انحطاط افتاد. شکافها و دستهبندىهاى آشکارى در درون جنبش زنان به وجود آمدند. دولتهاى تاچر و ریگان در دهه 1980، آشکارا با این نهضت ستیز کرده، خواستار اعاده از دست رفته «ارزشهاى خانوادگى» شدند. فمنیستها، که به بسیارى از اهداف اصلىشان دست یافته بودند، آنقدر به سمت افراط پیش رفتند که حتى نهضت مردان در حال شکلگیرى بود. این مسائل باعث شدند فمنیسم در اوایل دهه 1990 یک فرایند اعتدال را تجربه کند. جناح مبارز و انقلابى آن کنار گذاشته شد و به ستایش و اهمیت به دنیا آوردن فرزند و نقش مادرى پرداختهاند.
اندیشههاى برخى از پسانوگراها همچون میشل فوکو و ژاک دریدا در برانگیختن این موج، تأثیر بسزایى داشتند. علاوه بر این، خانم جین بتکه الشتین با نوشتن کتاب مرد عمومى، زن خصوصى (1981)، تلاش کرد دیدگاههاى افراطى در موج دوم را تعدیل کند. بر خلاف موج دوم، فمنیستها در این موج، بر ظاهر زنانه و رفتار ظریف تأکید مىورزیدند. آنان معتقد به احیاى مادرى بودند و از خانواده فرزند محور و همچنین زندگى خصوصى دفاع مىکردند.
منبع این پست :وبلاگ همه زنان سرزمینم و وبلاگ نگاهی دیگر