يکي از جدال­هاي مهم فلسفي که در دوران جديد به صورت برجسته و در قالب منطقي مطرح شده است، مساله جدايي بايد و هست و عدم امکان انتزاع يکي از ديگري است.

اين مساله در اصطلاح، مشهور به مغالطه طبيعت­گرايانه مي­باشد. مراد از اين مغالطه اين است که کسي منطقا نمي­تواند با ادعاي اينکه معتقد به وجود اموري در عالم هست نتيجه بگيرد که بايد فلان رفتار خوب را انجام داد و فلان رفتار بد را ترک نمود. نوک پيکان اين حمله به طرف ديدگاه اخلاقي دينداران مي­باشد؛ زيرا ايشان معتقدند چون خدا و جود دارد و زندگي پس از مرگ نيز يک و اقعيت هستي­شناختي است و از طرفي تمام رفتارهاي انسان در رسيدن به سعادت حقيقي اوکه مصداق اصلي­اش حيات آن جهاني است تاثير مي­گذارند، پس بايد رفتارهاي خاصي را انجام داد و از ارتکاب رفتارهاي خاص ديگري اجتناب نمود.   

متدينين مدعي­اند گزاره­هاي اخلاقي براي توجيه­پذيري نيازمند باورهاي ديني هستند، اما مطرح­کنندگان مغالطه طبيعت­گرايانه منکر آن مي­باشند.

دليلي که معمولاً براي نفي اين نيازمندي ذکر مي­شود همان نظريه منتهي به ديويد هيوم است که معتقد به عدم امکان استنتاج قياسي گزاره­هاي اخلاقي از گزاره­هاي غيراخلاقي به نحوي معتبر مي­باشد.

هيوم مهم­ترين نکته خود در باب رابطه ارزش و دانش را اين­گونه توصيف مي­کند:

از افزودن نکته­يي به اين استدلالات نمي­توانم خودداري و رزم که محتملاً خالي از اهميت نيست. در همه نظام­هاي اخلاقي که من تاکنون ديده­ام، هميشه ملاحظه کرده­ام که بنيانگزار مکتب، براي مدتي به روش معمول استدلال مي­کند و وجود خدايي را اثبات مي­کند و يا درباره امور انسان­ها سخناني مي­گويد. ناگهان با کمال تعجب مي­بينيم که به جاي روش معمولِ افزودن قضايايي که مشتمل بر"هست" و "نيست"اند، ناگهان همه قضايا داراي "بايد" و "نبايد" مي­شوند. اين تغيير مورد توجّه و اقع نمي­شود ... امّا از آنجا که مولفان معمولاً اين نکته را رعايت نمي­کنند، من توجّه به آنرا به خواننده توصيه مي­کنم و بسيار خوشبينم که همين توجّه کوچک، بسياري از نظام­هاي عاميانه اخلاقي را و اژگون خواهد کرد و به ما فرصت خواهد داد تا به خوبي ببينيم که خير و شر و فضيلت و رذيلت، اساساً بر مبناي روابط بين اشياء بنا  نشده­اند و مشمول ادراک عقل نيستند».