پدیدارشناسی اخلاق ماکس شلر

شلر برخلاف هوسرل كتاب‌هاي مستقلي دربارۀ اخلاق نوشته است. نخستين كتاب او به نام صورت‌گرايي در شكوفاترين دورۀ پديدارشناختي او نوشته شده و براي نخستين بار در كتاب هوسرل كتاب سال فلسفه و علوم پديدارشناختي به انتشار رسيد. او پس از ملاقات با هوسرل در سال 1901 و توسعۀ منظر پديدارشناختي خود در تعامل با ساير پديدارشناسان در مونيخ (از سال 1906) و گوتينگن (از سال 1911) به تأملات خود سر و صورت مشخص و پخته‌اي داد.

 

برخي كتاب صورت‌گرايي او را تلاشي براي كاربردي كردن پديدارشناسي محض هوسرل مي‌دانند، هرچند خالي از تلاش‌هاي نظري براي اصلاح روش پديدارشناختي هوسرل نيست (پيتر سپدير، 1373، ص 25-26)، اما به هر تقدير، اخلاق شلر به‌روشني بر مفاهيمي از پديدارشناسي هوسرل مبتني است مانند شهود مقولي،[1] شهود ذاتي و پيشيني مادي[2] (Blosser 2002, p. 396). اين كتاب اخلاقي شخص‌گرايانه را براساس شهود غايت‌انگارانه و تحقق ارزش‌هاي مادي (غيرصوري) مطرح مي‌كند. يكي از پايه‌هاي زيربنايي صورت‌گرايي اين است كه نظامي از حيث التفاتي شناختي عاطفي، مستقل از عقل وجود دارد كه از طريق آن، ارزش‌ها به‌طور پيشيني درك مي‌شوند و عشق سلسله‌جنبان كل شناخت و اراده است. شلر اين موضوع را در رسالۀ «اُردو آمُريس (به سوي عشق)» به‌تفصيل بيان كرده است. او در اين دوره مطالعات پديدارشناختي ديگري را دربارۀ همدلي، عشق و نفرت در كتاب همدلي منتشر كرد و در كتاب خشم[3] نقش ناتواني از انتقام را در اخلاق بورژوايي مدرن بيان كرده است كه برگشتي به اين مدعاي نيچه است كه اخلاق يهودي ـ مسيحي ريشه در خشم و رنج دارد. به همين خاطر است كه ارنست ترولچ شلر را «نيچۀ كاتوليك» مي‌نامد (كوستنباوم 1373، ص 11).

 

نقد صوري‌گرايي كانت

براي اينكه نظريۀ اخلاقي شلر را بهتر بفهميم، بايد آن را در مقايسه با اخلاق كانت طرح كنيم. شلر با نقدهاي كانت به طبيعت‌گرايي و سودگرايي موافق بود و اين مدعاي كانت را مي‌پذيرفت كه اخلاق بايد نامشروط و پيشيني باشد و امور اخلاقي نمي‌توانند بر امری پيش‌بيني‌ناپذير همچون تحقق خوب‌ها يا هدف‌هاي امكاني مبتني باشند، اما با اين نتيجه‌گيري كانت مخالف بود كه محتواهاي مادي تجربۀ اخلاقي نمي‌توانند در تعيين ارزش اخلاقي عمل نقشي داشته باشند. طبق ديدگاه كانتي، تنها اصل قانون‌مندي كه در اخلاق تصورپذير است، اصلي است كه سوژۀ عقلاني از طريق فرمان مطلق در آن مشاركت دارد، اما عناصر مادي تجربۀ اخلاقي هرگز به‌طور مستقل از سوژه نمي‌توانند قانون‌مند باشند. پس به نظر كانت، براي اينكه به اخلاقي بودن يك عمل حكم كنيم، پديده‌هايي همچون اراده و ميل بايد فقط به شكل صوري محض ـ يعني بدون ملاحظۀ محتواهاي مادي‌اي كه دارند (متعلقات ميل و اراده) ـ تصور شوند (Blosser 2002, pp. 397-398).

 

با اينكه شلر فرمان مطلق را به‌عنوان واقعيت اساسي اخلاق پذيرفت، اين صوري‌گرايي كانتي را ناقص مي‌دانست. به نظر او، اين رهيافت مانع از اين شد كه كانت تبيين منسجم و روشني از تجربۀ اخلاقي يا حتي اين واقعيت آشكار ارائه كند كه رويكرد اوليۀ ما در برابر جهان، عاطفي و دربردارندۀ درك پيش‌نظري و پيش‌عقيدتي[4] از ارزش‌هاست. هر نحوه‌اي از استدلال، تصور يا حكم عقلي هميشه از قبل تجربۀ عاطفي متعلقات اين امور را پيش‌فرض مي‌گيرد، پس طرح كانت مبني بر تعيين اراده به شيوۀ صوري محض و مستقل از محتواهاي مادي اراده خودشكن است. افزون بر اين، به نظر شلر رهيافت صوري‌گرايانۀ كانت موجب شد كه چشم بر اين واقعيت ببندد كه «بايد اخلاقيِ» فرمان مطلق دقيقاً مستلزم همان چيزي است كه صوري‌گرايي كانتي قرار بود نفي كند؛ يعني نگرش مادي به ارزش‌هاي واقعيِ موجود در «بايد ايدئال» (يا همان قانون اخلاقي). به اين ترتيب، شلر بزرگ‌ترين خطاي اخلاق كانت را ناديده گرفتن عناصري از تجربه مي‌داند كه به‌طور پيشيني به‌عنوان داده‌هاي اساسي تجربۀ اخلاقي ـ يعني ارزش‌ها ـ داده شده‌اند.

 

شلر هم همچون هوسرل معتقد بود كه كانت نبايد قلمرو پيشيني را به امور صوري محض محدود مي‌كرد. پيشيني نزد كانت نشان‌دهندۀ فعاليتي تأليفي است فاهمه از طريق آن صورت‌هاي خود را تحميل مي‌كند و به مادۀ آشفتۀ داده‌هاي حسي، ساختار مي‌دهد. اعتراض شلر به «پيشيني صوري» كانت و دفاع او از «پيشيني مادي» از هوسرل هم شديدتر بود. نظريۀ شهود ذوات هوسرل به ما مي‌گويد كه از طرفي اين جهان ذات يك جهان پيشيني است كه از هر تجربۀ جزئي‌اي بيرون است، اما از سوي ديگر، همين ذات متعلق شهود است و در ضمن همين شهود، ماده‌اي براي شناسايي به وجود مي‌آورد. اين نوعي پيشيني مادي است كه مانند ديدگاه كانت صورت تهي فاهمه و كاركرد صرف نيست، بلكه محتوايي ذاتي است (دارتيگ 1384، ص. 158). شلر پيشيني را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «همۀ واحدهاي ايدئال معنا و گزاره‌هايي كه از طريق محتواي بي‌واسطۀ شهودي داده شده‌اند». به اين ترتيب، او همانند هوسرل پيشيني را با محتواي شهود ذاتي يكي مي‌گيرد و پيشيني به نظر او سوبژكتيو نيست، بلكه ابژكتيو است؛ صوري نيست، بلكه مادي است؛ از سوي عقل تحميل نشده است، بلكه در شهود داده شده است؛ مستقل از تجربه نيست، بلكه به صورت پديدارشناختي تجربه شده است. با توجه به اين معناي وسيع از پيشيني، مي‌توان گفت صدق‌هاي پيشيني و در عين حال غيرصوري‌ای وجود دارند كه مي‌توانيم از طريق شهود ذاتي به آنها پي ببريم و اين صدق‌ها احكام اخلاقي عيني‌اي دربارۀ محتواهاي مادي تجربۀ اخلاقي به ما مي‌دهند كه جهان‌شمول، ضروري و تأليفي‌اند؛ احكامي مانند «ارزش‌هاي معنوي در درجه‌بندي ارزش‌ها رتبه‌اي بالاتر از ارزش‌هاي محسوس دارند» (Blosser 2002, pp. 397-398).

 

نظريۀ شلر دربارۀ ارزش

شلر ارزش را از متعلقات ميل يا خير كه حامل ارزش‌اند، مستقل و متمايز مي‌داند و در نتيجه معتقد است كه ارزش‌ها در معرض امور امكاني همچون تجربه‌ها قرار ندارند، هرچند به وجود افلاطوني آنها هم قائل نيست. ارزش‌ها همانند رنگ‌ها صرفاً در ضمن حامل‌هاي واقعاً موجود خود مي‌توانند وجود داشته باشند، هرچند در تجربه‌هاي پديدارشناختي ما مي‌توانند به طور مستقل از حامل پديدار شوند.

 

شلر معتقد بود كه ارزش‌ها مي‌توانند خود را به‌طور پيشيني در نظام عيني روابطي كه براي نظام اخلاقي لازم‌اند، نشان دهند. او با اينكه ويژگي‌ها و روابط صوري ميان ارزش‌ها را در نظر مي‌گرفت (مثل آنچه برنتانو بيان مي‌كرد؛ مانند «وجود ارزش ايجابي، خود، ارزشي ايجابي است»)، تحليل او از ارزش‌هاي مادي (غيرصوري) و روابط پيشيني آنها با يكديگر از اصالت و اهميت بيشتري برخوردار است. شلر ارزش‌هاي مادي را به چهار جهت (متناظر با انواع حيث التفاتي عاطفي كه اين ارزش‌ها از طريق آنها درك مي‌شوند) تقسيم كرد. ترتيب آنها از بالاترين به پايين‌ترين عبارت است از: (1) ارزش‌هاي ديني مانند «مقدس» و «نامقدس»، (2) ارزش‌هاي فرهنگي مانند «راستگو»، «درست» و «زيبا»، (3) ارزش‌هاي حياتي مانند «نجيب» و «عامي» و (4) ارزش‌هاي حسي مانند «لذت‌بخش» و «دردناك». شلر استدلال مي‌كند كه هيچ چيز دلبخواهي يا سوبژكتيوي در اين سلسله‌مراتب وجود ندارد و اين مراتب را صرفاً واقعيت‌هاي پديدارشناختي و قابل دسترسي مستقيم مي‌داند. به‌علاوه، به باور او، اين مراتب «منطق ترجيح» پيشيني را نشان مي‌دهند؛ يعني يك تمايل پيش‌عقلاني براي ترجيح ارزش‌هاي مرتبه‌بالاتر  بر ارزش‌هاي مرتبه‌پايين‌تر و ترجيح ارزش‌هاي مثبت بر ارزش‌هاي منفي در درون هر يك از اين مراتب (Blosser 2002, p. 400؛ همچنين نك: كوستنباوم 1373، ص 14).

 

ارزش‌ها و وظيفۀ اخلاقي

اخلاق شلر بر تمايز انتقادي ميان ارزش‌هاي اخلاقي و نااخلاقي مبتني است. ارزش‌هاي اخلاقي (خوب و بد) براساس ارزش نااخلاقي تعريف مي‌شوند مانند نظريات غايت‌انگارانه. بر اين اساس، پديدارشناسي ارزش‌هاي نااخلاقيِ سلسله‌مراتبي، مبناي روشني براي ارزش‌هاي اخلاقي خواهد بود؛ يعني ارزش‌هاي اخلاقي از طريق اعمال اراده و درك ارزش‌هاي نااخلاقي پديد مي‌آيند. خير اخلاقي از طريق ارادۀ ارزش‌هاي نااخلاقي برتر در مقابل ارادۀ ارزش‌هاي نااخلاقي پايين‌تر و ارادۀ ارزش‌هاي نااخلاقي مثبت در در مقابل ارادۀ ارزش‌هاي نااخلاقي منفي پديدار مي‌شود. به اين ترتيب، نظريۀ شلر دربارۀ وظيفۀ اخلاقي آشكارا در نظريۀ او دربارۀ ارزش‌ها ريشه دارد. به نظر او، اخلاق بينش شديداً در تقابل با اخلاق وظيفه است؛ مانند اخلاق كانت كه به‌نادرستي قوانين اخلاقي، فرمان‌ها و وظايف را واقعيت‌هاي بنيادي آگاهي يا شهود اخلاقي مي‌داند. به اعتقاد شلر، اخلاق وظيفه‌گرايانۀ كانت «كور» است، زيرا اولويت پديده‌هاي ارزش را ناديده مي‌گيرد و نمي‌تواند ببيند كه فرمان‌ها و احكام اخلاقي از قبل درك ارزش‌ها را پيش‌فرض مي‌گيرند. به همين دليل، اخلاق وظيفه «ضرورت» و «اجبار[5]» كور را در برابر تمايل عَلَم مي‌كند و به اين گرايش دارد كه بينش اخلاقي را منقطع كند و ذاتاً سلبي و محدودكننده باشد و مفروض بگيرد كه سوژه در مقابل فرمان‌ها تمايل دروني دارد.

 

به اين ترتيب، شلر نه تنها اصرار داشت كه وظيفه بايد بر ارزش و بينش مبتني باشد، بلكه معتقد بود كه در «بايد» ريشه دارد. او ميان «بايد ايدئال» و «بايد اخلاقي» تفكيك كرد. به ادعاي او، بينش در مورد اولي (مانند «ظلم نبايد وجود داشته باشد») مبناي اراده و درك چيزي است كه به دومي مربوط است (مانند «نبايد ظلم كني»).

 

شلر در نظريۀ ارزش، عينيت‌گرا و مطلق‌گرا[6] است و حتي براي احساسات التفاتي‌اي كه ارزش‌ها با آن درك مي‌شوند، اعتبار عيني پيشيني را ادعا مي‌كند، اما درجه‌اي از نسبيت را در احكام اخلاقي بالفعل و ادراكات حسي ارزش در ميان افراد و جوامع مختلف را انكار نمي‌كند. با وجود اين، شلر معتقد است كه پذيرش اين انواع نسبيت بر عينيت خود ارزش‌ها تأثيري نمي‌گذارد (Blosser 2002, p. 401).

منبع اینترنتی این پست: http://moralpheno.blogfa.com/post-12.aspx

 

--------------------------------------------

 

[1] categorical intuition

 

[2] material apriori

 

[3] Ressentiment

 

[4] pre-doxastic

 

[5] compulsion

 

[6] absolutist