عقل در گریز از عشق ناگزیر است. عشق از کوچه باغهای مرگ می گذرد . عشق تمایل به عدم دارد .عشق صورتی ندارد تا صورتی برگزیند .عشق بدون هویت اما هویت بخش است.عشق است که بین سپاه  صد نفری و سپاه چند هزاری ، آن صدی را بر می گزیند. چه خوش گفت مولوی در وصف عاشقان کربلایی:

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده​تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی​نوایی
درین بحرید کین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم
زکف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد زن نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر زمانی
برآی ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل هر ضیایی