مقدمه:

پرسش از كيستي فرد يا به تعبير ديگر هويت اجتماعي و نيز مكانيزم هاي برسازنده آن يكي از سوالات اصلي جامعه شناسي بشمار مي رود. اين مفهوم اشاره به تعريفي دارد كه فرد از خويشتن بر مبناي عضويت در گروه هاي اجتماعي به دست مي آورد. هويت ها عموماً از طريق تقابل ها و تمايزات شكل مي گيرند و همچنين دال بر مجموعه بهم پيوسته اي از نگرشها، ارزشها و اعتقادات درون گروهي اي است كه هدايت گر و راهنماي كنش اعضاء محسوب مي شوند.

در جوامع سنتي و پيشامدرن به دليل خصلت ايستا و عدم پويايي آن، هويت عموماً مبتني بر پايگاه هاي انتسابي بوده است و به علت نبود منابع متعدد و متكثر هويت ساز يكساني و تشابه بالايي ميان افراد جامعه ديده مي شد و اجماع و قطعيت بالايي در مورد اصول و شيوه هاي زندگي، هرگونه انحراف و ديگربودگي را طرد مي كرد. اگر تعبير گيدنز از مدرن دال بر تغيير نسبت بين زمان و مكان و مكانيزم «از جا بركندن» نظام هاي اجتماعي و تاثير اين امر بر پويايي هاي وارد شده در امور اجتماعي را بپذيريم ميتوان عنوان كرد كه اين جريان با دگرگون كردن شرايط و چارچوب سنتي هويت سازي و تضعيف و انحلال منابع سنتي هويت، فرآيند هويت سازي در جهان كنوني متمايز از قبل مي كند و زمينه براي رهايي فرد از دايره تنگ نهادها و عوامل سنتي هويت ساز فراهم مي شود. اما در دوران مدرن دو گونه صورتبندي از پايه ها و عوامل هويت ساز وجود دارد، رويكرد اول شكل گيري هويت، ارزشها و نگرش هاي افراد را بر اساس مفهوم طبقه و جايگاه فرد در نظام توليد و جايگاه شغلي اش تعريف مي كند. طبيعي است كه در اين مدل عوامل ساختاري در شكل گيري و تعيين هويت نقش بسزايي داشته باشند اما در رويكرد دوم همزمان با رشد و گسترش مصرف، همراه با تغييرات ساختاري حاصله از آن رفتارهاي مصرفي به پايه اي براي شكل گيري هويت هاي اجتماعي تبديل شدند. اين مساله همراه با افزايش نقش عامليت و بازانديشي در شكل گيري هويت موجب پديد آمدن مفاهيمي نظير سبك زندگي گشته است كه نسبت به مفاهيم قبلي همچون طبقه اجتماعي از انعطاف و سياليت بيشتري برخوردار است و فهمي مناسبتر از تنوع و گوناگوني دنياي اجتماعي ارائه مي كند.

در سالهاي اواخر قرن گذشته «هويت» يكي از چارچوبهاي وحدت بخش در مباحثات روشنفكري شده است چنان به نظر مي رسد كه همگان راجع به آن حرفي براي گفتن دارند، جامعه شناسان، مردم شناسان، دانشمندان علوم سياسي، روانشناسان و فيلسوفان همگي به گونه اي در اين بحث سهيم هستند. اين مباحث بسيار متنوع اند: از بحثهاي آنتوني گيدنز درباره تجدد و خودشناسايي گرفته تا تأكيد پست مدرنيستي بر «تفاوت»، از تلاشهاي گوناگون فمنیستی براي شالوده شكني قراردادهاي اجتماعي مبتني بر جنسيت، تا سردرگمي ناشي از احياء ناسيوناليسم و قوميت گرايي به عنوان نيروهاي مهم سياسي و بحثهاي مربوط به سياست هويتي، همگي نشانگر حجم انبوه مطالب ودلمشغولي هاي فكري به اين حوزه مي باشد. [جنکینز: 1381]

«هويت، سرچشمه معنا و تجربه براي مردم است. همانطور كه كالهن1 مينويسد: ما هيچ مردم بي نامي نمي شناسيم، هيچ زبان يا فرهنگي سراغ نداريم كه بين خود و ديگري، ما و آنها تمايز برقرار نساخته باشد... شناسايي خويشتن كه همواره نوعي برساختن محسوب مي شود صرفنظر از اينكه تا چه حد همچون يك كشف احساس شود هرگز به تمامي ازداعيه هاي شناخته شدن به طرق خاص به وسيله ديگران جدايي پذير نيست» [كاستلز:1384]. «هويت در مقايسه با نقش، منبع معناي نيرومندتري است. زيرا در برگيرنده فرآيندهاي ساختن خويش و فرديت يافتن است. به بيان ساده هويت سازماندهنده معناست ولي نقش سازماندهنده كاركردها ست.» [كاستلز:1384]

رويكردهاي جامعه شناسانه سعي بر آن دارد كه سويه ها و بسترها و مناسبات اجتماعي شكل گيري هويت را در دورانهاي مختلف و نيز چرایی تبديل آن به مسأله را در دوران جديد در بطن تغيير و تحولات اجتماعي مورد مداقه قرار دهند. از اينرو، اين نحوه مواجهه چالشي اساسي با آن دسته از رويكردهاي اخير است كه ذيل عنوان پساساختارگرا گردهم ميآيند. گرايشي كه به طریقی شيءگونه سعي در تقليل مباحث هويتي تا حد گفتار و متن را دارد و عليرغم تمامي دغدغه ها و نگرانيها در باره هويت، هيچگونه تحليل جدي معطوف به علل زير بنايي اجتماعي و تاريخي تغييرات هويت در زمانه ما، چه در حوزه هاي جمعي و چه در عرصههاي شخصی، و همچنين به اوضاع و شرايط ساختاري كليتر دگرگوني اجتماعي در پس اين وضعيت ارائه نميدهند. عدم توجه به طرق شكل گيري و تكوين هويت در درون حيطه مناسبات اجتماعي و در طي فرآيندهاي اجتماعي حاكم بر كنشگران، موجب محدوديت زياده از حد مباحثات مربوط به هويت شده است. در مقابل چنين وضعيتي اتكاي ما برآن دسته تحليلهایي خواهد بود كه هويت را در پرتو تغيير و تحولات نوظهور عرصه هاي جديد اجتماعي، اقتصادي و فنآورانه مورد بررسي قرار ميدهند.

«طي بخشهاي عمدهاي از تاريخ بشر، افراد همواره در زيست جهان هايي كم و بيش يكپارچه زيستهاند. اين به معناي انكار وجود تقسيم كار و ساير فرآيندهاي بخشبندي نهادي، كه همواره موجب تفاوتهاي عمده در زيستجهانهاي گروههاي مختلف يك جامعه واحد و يكپارچه شده اند، نيست. با اين وجود، اكثر جوامع قديمي، در مقایسه با جوامع مدرن، درجه بالايی از يكپارچگي را نشان ميدهند. به رغم وجود تفاوت ميان بخشهاي گوناگون زندگي اجتماعي در جوامع پيشين، آنها از طريق نوعي نظم معنايي يكپارچه ساز كه تمامي بخشهاي متفاوت جامعه را در بر ميگيرد، به يكپارچگي مي رسند.»[برگر و ديگران:1381] «پيامد خاص اين وضعيت آن است كه در جامعه سنتي عموماً هويت از پيش محرز بوده و از طريق عضويت در گروه يا اجتماعات به افراد داده ميشود و بدين ترتيب از بيرون و به دست نظام هاي خويشاوندي و ديني تعيين ميگردد. در فرهنگهاي سنتي، هويت كم و بيش از همان بدو تولد به ثبوت ميرسد و به صورت جزوي از ساختارهاي كلي و بالنسبه ثابت عرف، عقيده و آيين در ميان مي آيد.» [دان2:1385]

«آنچه امروزه «هويت» مي‌خوانيم، تنها پس از آنكه جامعه در مقياس وسيع سربرآورد و زندگي گروهي در جوامع سنتي مغرب زمين رو به افول نهاد، تبديل به مسئله شد. شيوه‌هاي زيستني كه به دست مدرنيته پديد آمده است ما را به شكل بي‌سابقه‌اي از همة انواع سنتي نظم دور كرده است، دگرگوني‌هاي ساري و جاري در مدرنيته، هم در گسترة دروني و هم در گسترة بیرونی شان به استقرار صورت‌هايي از پيوندهاي متقابل اجتماعي مدد رسانده كه جهان را درنورديده‌اند؛ و در پهنة دروني، برخي از شخصي ترين و محرمانه ترين جنبه‌هاي موجوديت روزانة ما را تغيير داده‌اند». [گيدنز، نقل از كسل: 1383]. «بدين قرار، در پي حملات شديدي كه بر پيكر ساختارهاي اجتماعی سنتي وارد آمد، هر يك از افراد [عمدتاً مردان و البته به ندرت زنان] مي‌بايست، مستقل از صفاتي كه به واسطه جايگاه سنتي يا طبيعي خود بدان‌ها متصف گشته بودند، خود، هويت خويش را پي مي‌ريختند. از اين حيث و با نظر به ذخائر سرشاري كه فرد مي‌يافت، چنين مقدر گشت كه يكايك افراد خود به جستجو، اكتساب و حتي برساختن هويت خويش برخيزند، آن هم در جهاني كه روز به روز ناشناخته‌تر، نامطمئن‌تر و شتاب تحولاتش افزون‌تر مي‌شد.» [دان: 1385]

«ظهور فردگرايي در غرب منجر به تأكيد بر ارزش‌هايي همچون خودآیيني و استقلال و گزينش و انتخاب گرديد.. اين ارز‌ش‌ها باعث پديد آمدن اين باور گشتند كه در دنياي مدرن افراد بايد جداي از ارزش‌‌ها و شيوه‌هاي رفتار پيشين، خود اقدام به تعريف خويشتن بكنند. اين امر منجر به ايجاد احساس سنگيني بار انتخاب و گزينش گرديده است. ریشه‌هاي جامعه‌شناختي اين امر را بايد در افزايش بي‌سابقه ی گروه‌بندي‌ها و رده‌بندي‌هاي اجتماعي و مطالبات گوناگون و گاه ناهمگون آنها از افراد جست. مجموعه واژگاني كه به نحوي با گزينش نسبت دارند در سرتاسر گفتارهاي ادبي و فلسفي موج مي‌زند.» [دان: 1385] «تا جائيكه فوكو3 معتقد است كه انسان مدرن كسي است كه مي‌كوشد خود را بازآفريند.» [حقيقي: 1383] از سوي ديگر مفاهيمي چون اراده و خواست، تحقق يافتن و فعليت بخشيدن و ديگر تعابيري كه ضرورت وجود خودي خلاق را به خاطر مي‌آورند، تصور دوران مدرن از هويت را شكل ميدهند. گيدنز4 در كتاب «پيامدهاي مدرنيت» بصيرت‌هایي را در زمينه نحوه شكل‌گيري هويت مدرن ارائه مي‌كند. به باور او «در دوران جديد محمل شكل‌گيري هويت از دسترس نظارت‌هاي بي‌واسطه خارج شده است و به حوزه‌هاي باواسطه و انتزاعي نمادها نقل مكان كرده است. همچنين بين عضويت گروهي و فرايندهاي تعيين هويت جدايي افتاده است. فرد امروزه در موقعيتي قرار گرفته است كه از ميان گزينه‌هاي مختلف هويتي دست به انتخاب مي‌زند.» [گيدنز: 1377]

هويت مدرن با وجود درگيري مدام با وضع و حالي پرتنش و متكثر، تقديرش چنان بود كه باز هم در روابط و نقش‌هاي اجتماعي متمايز در درون ساختارهاي زاينده زندگي مدرن ظاهر مي‌شود. مدرنيته در همان حال كه پايه‌گذار بسياري از مفاهيم داير بر گزينش بوده است معلومات تازة فراواني راجع به تأثيرات شديد و گاه قيد و بند آفرين طبيعت، سنت، تاريخ نهادها و ساختارهاي اجتماعي به آدميان بخشيده است. بي‌شك هويت مدرن همواره تا حدي فرآورده انتخاب آگاهانه افراد بوده است اما در عين حال با شبكه‌اي از عوامل درهم تنيده اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي تعيين مي‌گرديده است. يكي از عوامل تعينبخش و بستر اصلي تكوين هويت در دوران مدرن، جايگاه فرد در درون روابط توليد است كه به بهترين وجه در قالب مفهوم طبقه ماركس صورت‌بندي شده است. ماركس5 بر اين باور بود كه طبقه جداي از اينكه به عنوان عامل پويش تاريخي عمل مي‌كند به عنوان بستر اصلي شكل‌گيري ارزش‌ها و نگرش‌ها و در كل كيستي و هويت افراد عمل مي‌كند. اما با ايجاد برخي تغييرات اساسي در ساختار جوامع امروزين، پيدا كردن خطوط شباهت بين طبقه و جايگاه فرد در روابط توليد و نيز ارزش‌ها و نگرش‌ها و اعتقادات و بطور كلي هويت افراد روزبه روز مشكل‌تر مي‌شود. [چاوشيان: 1381]

گذار تاريخي از نظام مبتني بر توليد به اقتصاد متكي بر مصرف موجب تحول ايدئولوژيك بنياديني در نحوة شكل‌گيري هويت‌هاي اجتماعي گرديده، به نحوي كه هويت‌ها از تحت تعين بودن قالب‌هاي شغلي بدر آمده و به قالب‌هاي مصرف‌كنندگي درآمدهاند و متعاقبا ًمصرف کنندگی بدل به محملي براي پي‌ريزي اشتراكات استوار بر سبك زندگي6 مي‌شود كه جاي پيوندهاي شكل گرفته بر اساس پايگاههاي طبقاتي را مي‌گيرد و قالب خصوصي مصرف را به منبع اساسي هويت‌يابي و فرهنگ مشترك تبديل مي كند. در اينجا سبك زندگي راهي است براي تعريف ارزش‌ها، نگرش‌ها و رفتارهاي [هويت] افراد كه اهميت آن براي تحليل اجتماعي روز به روز افزايش مي‌يابد. اهميت و رواج فزاينده‌ي مفهوم سبك زندگي در علوم اجتماعي، ظاهراً ناشي از اين واقعيت است كه سنخ‌شناسي‌هاي موجود نمي توانند تنوع و گوناگوني دنياي اجتماعي را توضيح دهند. [اباذري و چاوشيان: 1381]. مفهوم سبك زندگي در مقايسه با طبقه يا ساير هويت‌هاي ساختاري انعطاف‌پذيرتر است زيرا بر خلاف مفهوم طبقه، محتوا و منطق يا منشأ سبك‌هاي زندگي از پيش تعيين نمي‌شود. سبك زندگي فقط حاكي از اين است كه برخي پيشينه‌ها و فعاليت‌ها و نگرش‌ها و ذائقه‌ها با يكديگر سازگارند و تحليل‌گر اجتماعي مي‌تواند طرحي از آنها ترسيم نمايد. [چاوشيان: 1381]

اينك به بررسي مختصري از روندها و بسترهاي اجتماعي تكوين اين مفاهيم و پيامدهاي همبستة آن براي هويت و به ويژه يكي از مؤلفه‌هاي سبك زندگي يعني بدن در دوران موسوم به پست مدرن خواهيم پرداخت. در واقع تغيير و تحولات پديد آمده در سامان اجتماعي نوين به شيوه‌هاي گوناگون مورد توجه و تجزيه و تحليل متفكران اجتماعي قرار گرفته است. دسته‌اي از اين متفكران با بحراني خواندن وضعيت جديد و مبنا قرار دادن شكل كلاسيك مدرنيته حاضر به پذيرش نو بودن و شكل‌گيري گسست از جامعه قبلي نيستند. اما «فرآيندهاي گسترده و ژرف تغيير اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي و تأثير چنين دگرگوني‌هايي بر تجربه زندگي روزمره، مخالفت با اين نظر را كه ظاهراً جهان ازبيخ و بن در حال دگرگوني است، روز به روز دشوارتر مي‌كند.» [اسمارت: 1383]

ديويد هاروي7 در كتاب وضعيت پسامدرنيته [1989] شكل جديدي از سرمايه‌داري را تحت عنوان «پسامدرنيته انعطاف‌پذير8» بر حسب ماركسيسم كلاسيك صورت‌بندي مي‌كند. او معتقد است كه اين وضعيت جديد در پاسخ به نواقص و مشكلات نظام مبتني بر تكنيك‌هاي فوردي توليد انبوه و كورپوراتيسم كينزي پديدار گشته است. پسامدرنيته انعطاف‌پذير دربرگيرنده شدت يافتن تراكم فضا و فشردگي زماني- فضايي است كه در واقع ويژگي آن محسوب مي‌شود. زندگي اجتماعي تاحدي سرعت گرفته كه فضا كاهش يافته يا به كلي ازبين رفته است. او به تبعيت از استدلال پرنفوذ جيمسون9 [1984] مبني بر اينكه پسامدرنيسم، منطق فرهنگي سرمايه‌داري متأخر است استدلال مي‌كند كه توليد فرهنگي به نحو فزاينده‌اي جذب توليد كالا شده و اين امر به حساسيت زيباشناختي جديدي منجر گرديده است. جستجوي بي‌پايان براي بازارهاي جديد، تغيير سريع كالاها و دستكاري مدام سليقه و عقيدة مردم ازطريق تبليغات باعث ايجاد فرهنگ پسامدرني ای گرديده كه ويژگي آن ناپايداري و انديشه‌هاي سطحي به جاي معاني عميق، مونتاژ، اختلاف شيوه‌ها به جاي اصالت، و بالاخره ناهمگوني، كثرت‌گرائي، ناپيوستگي و هرج و مرج به جاي فرا روايت‌هاي عقل و پيشرفت مي‌باشد.» [هاروي: 1982 به نقل از نش: 1380] علي‌رغم حساسيتي كه هاروي نسبت به ابعاد فرهنگي موضوع دارد با اتخاذ دترمينيسم اقتصادي به درون يك اقتصاد سياسي گام‌ مي‌نهد كه در آن نهادها و نشانه‌ها به گونه‌اي غير آشكارتر در صورت‌بندي هويت و ساختن شيوه‌ها و كردارهاي اجتماعي مؤثر بوده‌اند. لش و يوري10 بيش از كساني كه بر پسافورديسم و تخصصي شدن انعطاف‌پذير تأكيد مي‌كنند بر مقوله مصرف به عنوان منشي برجسته در سرمايه‌داري معاصر تأكيد مي‌ورزند. به نظر آنها «مصرف و صنايع خدماتي بيش از سرمايه مالي توليد پسافوردي بيانگر ويژگي‌هاي سرمايه‌داري غير سازمان يافته بوده و بنابراين كانون مركزي‌اش مي‌باشد.» [لش و يوروي 1994 به نقل از نش: 1380] اين امر باعث مي‌شود كه آنها فرهنگ و ارزش سمبليك را در مركز تحليل‌شان قرار دهند. به عقيدة آنها اين وضعيت در بردارندة ظهور يك سوژه گي جديد و شديداً بازانديشانه مي‌باشد. اين امر به نوبه خود، هم شناختي وهم زیباشناختی است. از لحاظ شناختي، بازانديشی دربرگيرندة شكل‌گيري خود و نظارت بر آن از طريق تفكر در مورد اطلاعاتي است كه به وسيله متخصصان عرضه شده است. از لحاظ زيباشناختي نيز دربردارندة شكل‌گيري و تفسير خود از طريق مصرف كالا، عقايد و تصورات مي‌باشد. لش و يوروي استدلال مي‌كنند كه براي درك سرمايه‌داري معاصر آنچه را بايد بدانيم، دقيقاً اين است كه «تا چه اندازه فرهنگ در خود اقتصاد نفوذ نموده يا به عبارت ديگر تا چه حد فرايندهاي سمبليك نظير يك عامل زيباشناختي و ذوقي مهم، هم بر مصرف و هم بر توليد، سايه انداخته‌اند.» [لش و يوروي 1984 به نقل از نش: 1380]

باومن11 نيز در كتاب اشارت‌هاي پست مدرنيته با اشاره به وقوع گسست از دوران مدرنيته و شكل‌گيري نظم جديد متفاوتي موسوم به پست مدرنيته، معتقد است كه در جامعه كنوني كردار مصرف كننده پيوسته به مقام كانون اخلاقي و شناختي زندگي، ميثاق انسجام بخش جامعه و كانون مديريت سيستمي نزديك مي‌شود. به عبارت ديگر مصرف و مصرف‌كنندگي به همان مقامي نزديك مي‌گردد كه در گذشته در طول دورة مدرن سرمايه‌داري در اشغال كار و بخصوص كار دستمزدی ‌بود. [باومن: 1384]. اين بدان معناست كه در زمانه ما افراد پيش و بيش از هر چيز به لحاظ اخلاقي ازطريق جامعه و به لحاظ كاركردي از طريق نظام اجتماعي، به عنوان مصرف كننده، و نه توليدكننده، وارد عرصه زندگي اجتماعي مي‌شوند. مصرف كننده اكنون نقش خطير حلقة اتصالي را بر عهده مي‌گيرد كه زيستجهان‌هاي عاملان فردي را به عقلانيت نظام پيوند مي‌زند. [باومن: 1384] در چنين شرايطي باومن معتقد است نظريه جامعه‌شناختي در باب پست مدرنيته ناچار است ساختار ميدان شناختي‌اش را واژگون كند و كانون توجه‌اش عامليت باشد. اين عامليت در سكونت گاه جديد بر خلاف كليت‌هاي نظام‌وار نظرية اجتماعي مدرن تحت تعين و حتمیت نيست. كيفيت وجودي عاملان، غير قطعي و ناپايدار است. هويت عامل، نه از پيش معلوم و نه متأثر از عوامل ساختاري و تعين يافته است. در چنين شرايطي برساختن هويت به يك طرح هميشه ناتمام و محل مناقشه و تأويل تبديل مي‌شود. [باومن: 1384] اما يگانه جنبة مشهود استمرار و تأثيرات تراكمي تلاش‌هاي خودسازانه در بدن انسان نمايان مي‌شود به منزله تنها عامل ثابت در ميان هويت‌هاي دمدمي مزاج و متلون: زير لاية مادي و محسوس، ظرف و حامل و رسانه همه هويت‌هاي گذشته و حال و آينده [باومن: 1384] جائي كه امكان ارائه تعاريف روشن از خود و قابل فهم براي همگان وجود دارد. واقعيت آنست كه در این شرايط خود جسم مادي به گونه‌اي تأملي ساخته مي‌شود. آنچه ممكن است نوعي خود شيفتگي به حساب آيد، در عمل چيزي نيست جز تجلي گرايش عميق‌تري به ساختن بدن و كنترل آن. در اينجا ارتباط كاملي بين توسعه جسماني و سبك زندگي به چشم مي‌خورد كه به عنوان مثال در رژيم گرفتن‌هاي مرسوم، به خوبي تشخيص داده مي‌شود. كنترل منظم بدن يكي از ابزارهاي اساسي ای است كه شخص به وسيلة آن روايت معيني از هويت شخصي را محفوظ مي‌دارد و در عين حال «خود» نيز به طرز كم و بيش ثابتي از وراي همين روايت در معرض تماشا و ارزيابي ديگران قرار مي‌گيرد.

فهرست منابع:

* اباذری، یوسف و چاوشیان، حسن [1381]. «از طبقه تا سبک زندگی: رویکردهای نوین در تحلیل جامعه شناختی هویت اجتماعی». نامه علوم اجتماعی، شماره 20، پاییز و زمستان.

* اسمارت، بری [1383]. شرائط مدرن، مناقشه های پستمدرن. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر اختران.

* باومن، زیگمونت [1384]. اشارت های پست مدرنیته. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر ققنوس.

* برگر، پیتر و دیگران [1381]. ذهن بی خانمان [نوسازی و آگاهی]. ترجمه محمد ساوجی. تهران: نشر نی.

* جنکینز، ریچارد [1381]. هویت اجتماعی. ترجمه تورج یار احمدی. تهران: نشر شیرازه.

* جیدان، رابرت [1385]. نقد اجتماعی پست مدرنیته [بحرانهای هویت]. ترجمه صالح نجفی. تهران: نشر پردیس دانش.

* چاوشیان، حسن [1381]. سبک زندگی و هویت اجتماعی: مصرف و انتخاب های ذوقی به عنوان تمایز و تشابه اجتماعی در دوره مدرنیته اخیر. پایان نامه دکتری، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران.

* حقیقی، شاهرخ [1383]. گذار از مدرنیته؟ [نیچه، فوکو، لیوتار، دریدا]. تهران: انتشارات آگاه.

* کاستلز، مانوئل [1384]. عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ [قدرت هویت]. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: طرح نو.

* کسل، فیلیپ [1383]. چکیده آثار آنتونی گیدنز. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر ققنوس.

* گیدنز، آنتونی [1384]. پیامدهای مدرنیت. ترجمه محسن ثلاثی. تهران: نشر مرکز.

* گیدنز، آنتونی [1383]. تجدد و تشخص [جامعه و هویت شخصی در عصر جدید]. ترجمه ناصر موفقیان. تهران: نشر نی.

* نش، کیت [1380]. جامعه شناسی سیاسی معاصر [جهانی شدن، سیاست و قدرت]. ترجمه محمد تقی دلفروز. تهران: انتشارات کویر.


مقاله فوق توسط آقای طیب احمدی سرگروه علوم اجتماعی ناحیه 2 سنندج به گروه علوم اجتماعی استان ارسال شده است.

منبع اینترنتی این پست:http://groheaejtamai.blogfa.com/post/59