فهم دیالکتیکى از وحى مشخصه تفکر کارل بارت متفکر و متأله معروف سوییسى است. وى که مؤسس نهضت راست دینى جدید (نو ـ ارتدوکسى) است در سال 1886 در شهر بازل سوییس به دنیا آمد و تحت تعلیم آدولف هارناک مشهورترین متفکر لیبرال و مورخ کلیسا، در سنت الاهیات لیبرال پرورش یافت. وى از سال 1911 به مدت ده سال شبانى کلیساى یکى از دهات سوییس را به نام سامنویل به عهده گرفت و در طى آن سال ها بود که به تدریج از الاهیات لیبرال دور شد و تصمیم گرفت براى فهم صحیح حقایق دینى دوباره به کتاب مقدس رجوع کند. بارت براى شروع، نامه پولس به رومیان را برگزید و حاصل مطالعات و تحقیقات وى، اثر عظیم رساله به رومیان بود که همگان را حیرت زده کرد. اقبال تام بدین کتاب موجب شد که به سه دانشگاه مهم آلمان یعنى گوتینگن، مونستر و بن دعوت شده، صاحب کرسى تدریس الاهیات گردد. در سال 1935، بارت به علت خوددارى از اداى سوگند وفادارى به رژیم نازى، مجبور شد آلمان را ترک کرده، به سوییس بازگردد. وى تا سال 1962 در دانشگاه بازل سوییس به تدریس مشغول بود و در همین دوره کتاب بزرگ دوازده جلدى خود، یعنى اصول عقاید کلیسا را منتشر ساخت. رهیافت بارت به الاهیات، رهیافتى دیالکتیکى بود. به نظر وى الاهیات با مسائلى روبه روست که ادراک آنها جز از طریق پارادوکس ممکن نیست؛ مسائلى مانند لطف و داورى خدا، تجسد خداوند در مسیح، وحى خفى خداوند و.... با اتخاذ روش دیالکتیکى در الاهیات نه تنها مى توان به ادراک این گونه حقایق نائل آمد، بلکه مى توان حقیقت حقه خداوند را به وسیله حرکت مداوم فکر میان جلال خدا و خفاى او، تصدیق نمود. کارل بارت با تأسیس نهضت قدرتمند و پرنفوذ نو ـ ارتدوکسى در حوزه الاهیات جدید، توانست در جهت زدودن یأس فلسفى، دینى و اعتقادى به وجود آمده در میان مردم، پس از جنگ جهانى دوم، گام هاى مؤثرى برداشته، عشق به خدا را در قلب ها زنده کند. پاپ پیوس دوازدهم بارت را بزرگ ترین متأله پس از توماس اکوئینى و نیز پرنفوذترین عالم الاهیات در قرن بیستم دانسته است.بارت در سال 1968 درگذشت.
1. دعوت کلیسا به بازگشت به کتاب مقدس و عیسی مسیحبارت در سنـت آتاناسیوس، آگوستین، کالوین قرار دارد و با ندایی پیامبرانه کلیسا را به بازگشت به کتاب مقدس و عیسی مسیح فرا می خواند. او این پیام را در کمال اقتدار در نخستین کتاب خویش بنام "رومیان" (بویژه در ویرایش دوم) مطرح ساخته و توجه گسترده ای را بخود جلب نموده است. بارت بعدها در مورد این کتاب اظهار داشت که حال او بهنگام نگارش این کتاب همچون حال و وضع کسی بوده است که در بالای برج کلیسای تاریکی قرار گرفته و بطور اتفاقی برای حفظ خود از فرو افتادن، دستگیره طناب ناقوس را محکم گرفته و ناخواسته سراسر شهر و ساکنان حومه آن را با صدای زنگ ناقوس هشدار می دهد و متوجه می سازد. او در سال 1921 به کرسی تدریس دانشگاه گوتینگن و در سال 1925 به دانشگاه مونستر و در 1930 به دانشگاه بـن دعوت شد. او بعدا در سال 1935 بسبب امتناع از ادای سوگند وفاداری نسبت به هیتلر و نقش مهمی که در مبارزه برعلیه تلاش نازی ها برای در اختیار گرفتن کلیسای انجیلی آلمان داشت از کار برکنار شد. او به وطن خویش یعنی سویس بازگشت و در آنجا به مقام استادی در دانشگاه بازیل رسید و بقیه عمرش را تا هنگام مرگ که در سال 1968 اتفاق افتاد در آنجا به تدریس اشتغال داشت و دانشجویان از سراسر جهان به کلاسهای او جذب شدند و در همانجا بود که سخنرانی هایش را در اثر مفصلی بنام "جزمیات کلیسا" منتشر ساخت.
2. تأثیر شلایرماخر بر بارت
بارت به فردریک شلایر ماخر متکلم علاقه بود که در سراسر عمر او ادامه یافت. شلایرماخر متکلمی بود که به تحلیل تجربه دینی پرداخته و تمایل داشت که آنرا به "مخالفان فرهیخته" دین توصیه کند و افکار او در آن وقت تا هنگام وفاتش به سال 1834 الهیات آلمانی را تحت تأثیر قرار داده بود. بارت بعدها مانند شلایر ماخر به تفسیر جزمیات مسیحی پرداخت و همچون او وظیفه کلیسا را کاوش دقیق علمی پیرامون مضمون و محتوای ایمان مسیحی می دانست اما برخلاف او به تجربه دینی بطور عام اعتنای زیادی نداشت بلکه آنچه نظر او را جلب کرده بود توجیه وحی و آشکار سازی خدا در قالب عیسی مسیح بود که کتاب مقدس آن را به عنوان معیار حقیقت مورد تأیید قرار داده بود.
3. بارت تحت تأثیر اندیشه هرمان
بارت علاقه داشت که در دانشگاه ماربورگ و زیر نظر ویلهلم هرمان (1922-1846) که متأله کانتی برجسته ای در اروپا بود درس بخواند اما پیش از بازگشت به برن برای تکمیل سومین سال تحصیلات دانشگاهی اش تحت نفوذ پدرش در ابتدا به برلین رفت تا یک ترم دانشگاهی را در آنجا با آدولف فون هارناک برجسته ترین مورخ کلیسا و متأله آزاد اندیش آن روزگار بگذراند. او در سال 1907 پیش از گذراندن آخرین سال تحصیلی اش در ماربورگ، در دانشگاه توبینگن ثبت نام کرد و از درس متکلم محافظه کار عهد جدید آدولف شلاتـر بهره گرفت. هرمان ایمان را بر پایه "تجربه باطنی" که "ریشه" در "حیات باطنی عیسی" دارد تعریف می نمود و معتقد بود که چنین ایمانی در ضمیر کسی که تحت تأثیر عیسی، همان به اصطلاح عیسای تاریخی تحقیقات آزاد اندیش قرن نوزدهم بیدار شده است پدید می آید. بارت هر چند که تحت تأثیر اندیشه هرمان قرار داشت اما احساس می کرد که برداشت و نگرش او با محتوای عهد جدید و فهم اصلاحگرانه از عیسی و ایمان و باورهای کلیسا تعارض داشت و حس می کرد که این برداشت ها بیشتر محصول ذهنگرایی آزاد اندیشانه بورژوازی فرد پرستانه و فلسفه کانتی بود تا فرآورده صحیح و منطقی تتبـع در عهد جدید.
4. کلام مسیحی و پیشفرضهای تاریخی
او همچنین احساس می کرد که اصل ماهیت و امکان برخورد علمی نسبت به کلام مسیحی از سوی پیشفرضهای تاریخی "پروتستانتیزم فرهنگی" آن روزگار دارد زیر سوال می رود، در حالیکه علم کلام و تاریخ گرایی نسبیت آلود، دین و فرهنگ دارند آمیخته می شوند، از طریق "احترام در برابر تاریخ" و تحویل بردن الهیات مسیحی به شاخه ای از فلسفه دین بطور عام، انجیل دارد محو و ناپدید می گردد. این مسائل برای بارت اهمیت فراوانی داشت. زمانی او به عنوان روحانی به حرفه شبانی کلیسا منصوب شد و می خواست بنحو جدی به تفسیر کتاب مقدس و تبلیغ آن بپردازد در حالیکه تحقیق علمی نقـادانه درباره متن کتاب مقدس را نیز کاملا در نظر داشت. در همین دوره شبانی او در سافنویل در سویس (1921-1911) بود که عقاید کلامی او دستخوش تحولی جدی و اساسی شد. از یکسو، زمانی که جنگ جهانی نخست رخ داد او عمیقا از "بیانیه روشنفکران" ناراحت بود و آن را "روز سیاه" نامید، هنگامی که 93 عالم و هنرمند که شامل استادان خود او یعنی هارناک و هرمان نیز می شد از سیاست جنگی ویلهلم دوم حمایت کردند که از نظر او فهم همکارانش را از تاریخ و عقاید کتاب مقدس زیر سؤال می برد. آیا این ترکیب فرهنگ آلمانی و دین بود که داشت کلیسای مسیحی را رهبری می کرد؟ از سوی دیگر او از جامعه صنتعی ای که در آن می زیست از مباحث مربوط به عدالت اجتماعی، کمی دستمزدها، مقررات کارخانه ها، و امور مربوط به اتحادیه های کارگری کاملا آگاه بود. او در سال 1915 به عضویت حزب سوسیال دمکرات درآمد اما برخلاف سایر دوستان سوسیال مسیحی اش از اینکه سوسیالیزم را با ملکوت خدا یکی بداند امتناع ورزید.
5. رابطه انجیل و پیام کلیسا و مشکلات بشر
بارت در سراسر عمر خود تلاش کرد تا انجیل و پیام کلیسا را در زمینه جامعه، دولت، جنگ، انقلاب، خودکامگی، مردم سالاری تفسیر کند و لاف زنی و ادعای بشر را در مورد اینکه توانسته است مشکلات و سرنوشت خویش را بدون داوری پیام صلیب و رستاخیز عیسی مسیح حل کند مورد بررسی قرار دهد. او در پایان عمر خود نوشت: من الهیات را بدین سبب برگزیدم زیرا احساس کردم که برای فعالیت اجتماعی خود به یافتن پایه بهتری نیازمندم. مسأله اساسی این بود که چگونه می توان بین آنچه کلمه خدا در انجیل در باب سلطنت خدا، تعالی خدا، فیض، فرا رسیدن ملکوت خدا، بخشایش گناهان، رستاخیز مردگان می گوید با مشکلات بشر ارتباطی برقرار کرد.
6. ورشکستگی بسیاری از آراء دینی و کلامی
بارت نگرانی خود را در مورد ورشکستگی بسیاری از آراء دینی و کلامی معاصران خود در تفسیرش بر رساله به رومیان (1919) اعلام نمود، این اثر بنحو واضحی تأثیر آراء کسانی مانند کیر کگارد، داستایوسکی، فرانتس اوربک، یوهان کریستیان بلومهارت، و کریستف بلومهارت را که بر علیه مسیحیت نهادی شده شوریده اند در خود منعکس ساخته است. او در این کتاب که یکی از متکلمان کاتولیک رومی آن را به عنوان "انفجار بمبی در زمین بازی متکلمان" توصیف کرده است می خواهد کلیسا را به خدای زنده کتاب مقدس بازگرداند، خدایی که بشر مغرور رد برابر او دم از دینداری و پارسایی می زند و می کوشد تا مغرورانه و گناه آلود خود را در مقابل او تثبیت نماید. رستگاری موهبتی الهی است و ملکوت خدا باید "از بالا و بنحو عمودی" ظهور کند، بارت بشریت را به دادن پاسخی قطعی و تصمیمی واقعی برای تحقق بخشیدن به آرمانهای عادلانه الهی در این جهان دعوت می کند.
7. استفاده از نامه پولس به رومیان
بارت به منظور انتقاد از ذهنگرایی فلسفی، احساس گرایی، و سوسیالیزم دینی از نامه پولس به رومیان استفاده کرد.اگر علاقه پولس این بود که کلیسا باید درباره مسائل عقلی و سیاسی ما به کلمه خدا و داوری او گوش فرا دهد، خواسته بارت نیز در سراسر عمرش این بود که تأکید کند " لذت و سرور تنها با خداست ... و اینکه ملکوت خدا بر زمین با سرور و شادی آغاز می شود." او به مراهی دوست سراسر عمرش ادوارد ثورنیسن (1974- 1888) در کتاب مقدس "عالم جدید و شگفتی را کشف کرد، عالم خدا که همان ملکوت خداست که خدا و نه انسان آنرا تأسیس خواهد کرد. او نیز مانند لوتر سخت شیفته پیام پولس در مورد عدل خداوند بود که سراپای عدل بشری را مورد اعتراض قرار می دهد. تنها از طریق گوش دادن به کلمه خداوند و شناخت عدل سابق خداوند است که ما می توانیم دوباره بنیان مناسبی برای فرهنگ، اخلاق، دولت و کلیسا بدست بیاوریم. معنای این سخن از نظر کلامی آنست که ما باید عقاید مسیحی براساس کلمه خدا بنا کنیم و خدا را بیرون از خودش و با غیر خودش تفسیر کنیم، یعنی او را آنگونه که خود را در مسیح و کتاب مقدس آشکار ساخته است تفسیر کنیم نه آنکه او را فرع و تابع مفاهیم کلی پیشینی و مقولات و ایدئولوژی ها قرار دهیم.وظیفه و رسالت علم کلام و الهیات این است که اجازه دهد که وحی خود با نور خویش بدرخشد. معنای باطنی رستاخیز مسیح که خالق و آمرزنده وسرور و خداوندگار همه و فوق همه است تنها این نیست که سخن از امید نسبت به آینده بگوید، بلکه عمل و حمایت عملی از هدفهای عادلانه خداوند در تاریخ و دادن ضمانتی به ما برای پیروزی و تحقق عدالت الهی در جهان است. بدون اینکه بخواهیم عمل اجتماعی را کم ارزش جلوه دهیم، رستاخیز عیسی بعنوان فعل خداوند در تأسیس ملکوت باید برای ما به عنوان دعوت و فراخوانی به شرکت در این حادثه و پرداختن به عمل و فعالیت اجتماعی و ابراز احساس عملی نسبت به عدل خداوندی باشد. باید هیچگونه جدایی و شکافی بین برائت از گناه و مسأله عدالت وجود نداشته باشد.
8. رابطه انسان و خدا در اندیشه های کلامی بارت
در سیر تکامل اندیشه های کلامی بارت مراحل متمایزی وجود دارند که در هر مرحله او با یکی از تضادهای بین انسان و خدا دست و پنجه نرم کرده است. تفکر آزاداندیش قرن نوزدهم استمرار رابطه باطنی بین الوهیت و "والاترین" و "بهترین" شکل در فرهنگ بشری را با سادگی و میل بیش از حدی از پیش مفروض می گرفت و این نکته را مطرح می ساخت که شناخت خدا در ژرفای روح بشر و شناختی که از خود دارد و نیز در عمق تجربه دینی او وجود دارد. بارت در آغاز خدمت روحانی اش این دیدگاه را رد کرد، او می گفت که سخن گفتن ما درباره خدا "چنین نیست که داریم درباره انسانی با صدای بلند سخن می گوییم". او در آغاز مانند هرمان وجدان را با ندای خداوند یکی می انگاشت، اما بعدا با بحثهای زیادی استدلال می کرد که ندای خداوند تنها در کتاب مقدس، در مواجهه با مسیح که کلمه زنده است شنیده می شود. در طی دوره موسوم به الهیات دیالکتیکی یا الهیات بحران که از چاپ دوم کتاب رومیان نوشته بارت ناشی شده بود و تحت تأثیر انتقاد کیرکگارد از هگل، بارت تأکید کرد که "تفاوت کیفی نامحدودی بین خدا و انسان وجود دارد". خدا ما را در لحظه بحران و تصمیم ملاقات می کند و خودش نقطه تماس را بوجود می آورد و ما را به اطاعتی عمیق و ریشه دار فرا می خواند. بارت در دیباچه کتابش نوشت: اگر من یک نظام الهیاتی داشته باشم محدود به شناخت آن چیزی خواهد بود که کیرکگارد آن را "تمایز کیفی نامحدود" بین زمان و ابدیت خوانده است و محدود به نگرش مثبت یا منفی من از معنای این تمایز خواهد بود که: «خدا در آسمان است و تو در زمین هستی». شکاف و فاصله بین خدا و انسان تنها توسط خود خدا می تواند پر شود نه فقط انسان. کلمه طیب معنایش آن است که خدا به گناه و غرور و لاف زنی آدمیان نه می گوید در حالیکه از جنبه فیض و عنایت خداوند به آفریدگان خود خود آری می گوید و بدانها و عده بخشایش می دهد. آگر بارت در دوره نخستین اندیشه خود مانند لوتر نخستین بر پاسخ "نه" خداوند (یعنی عدل الهی خدا بعنوان خدا) تأکید می کرد اما پیام بعدی او درست مانند پیام لوتر متأخر بنحو مقتدرانه تری تبدیل به "آری" شد، یعنی عدل خداوندی به عنوان پیروزی فیض از طریق خلیفگی بشریت از عیسی مسیح. بارت همچون متکلمان بزرگ قرون وسطا معتقد بود که در شناخت آدمیان از خدا عناصری از نفی و اثبات وجود دارد و همین اندیشه او را به مقایسه "نسبت" اما نه "هستی" بین خدا و آدمی براساس فیض رهنمون ساخت.
9. کتاب جزمیات کلیسا
بارت در سال 1927 نگارش کتاب جزمیات کلیسا را آغاز نمود و قصدش توضیح همه آموزه های اصلی مسیحیت براساس تجلی خدا در مسیح بود. عنوان جلد نخست این بود: کلیات آموزه های مسیحی، جلد یکم: آموزه کلمه خدا، تمهیدی بر جزمیات مسیحی. او در این کتاب استدلال می کند که امکان معرفتی مسیحی در مورد خدا مبتنی بر تحقق وحی در عیسی مسیح است که از طریق روح القدس خود را به ایمان معرفی کند. چنان وحی ای خصلتی تثلیثی دارد، و طرحی سه بخشی خواهد بود. خدا خود را به عنوان پدر در پسر که عیسی مسیح است می شناساند و از طریق روح القدس خودش را به ما معرفی می کند. بنابراین آموزه تثلیث از طریق این حقیقت که "خدا خودش را به عنوان سرور و خداوندگار آشکار می سازد" رمزگشایی می شود. به همین سبب این آموزه نقطه شروع و اساس همه دانش مسیحی نسبت به خداست نه اینکه صرفا یک ضمیمه و تبصره ای باشد آنگونه که شلایر ماخر معتقد است.درون این تجلی سه وجهی خداوند ما می توانیم سه شکل خاص از کلمه خدا را از هم متمایز سازیم: یکی کلمه ابدی که در عیسی مسیح حلول کرده و دیگری کلمه مکتوب که در قالب عهد جدید (انجیل) در آمده و سوم کلمه خدا که در قالب کلیسا ظهور یافته است. وظیفه جزمیات مسیحی این است که نسبت به این کلمه وفادار باشد و لذا باید محتوای تبلیغات و مواعظ کلیسا را با ارجاع آن به منبع اصلی اش در خدا و از طریق عرضه آن به معیارهای کتاب مقدس و تحت ارشاد اصول عقاید و اعترافات مورد بررسی قرار دهد.
10. وحدت مفروض خدا و انسان در عیسی مسیح
مطالعه کنندگان این نخستین جلد اثر بارت از او انتقاد کرده اند که بارت زبان و سخن انجیل را به شکل یک مواجهه مستقیم بی زمان با خدا در آورده است و این کار خطر تاریخ زدایی کردن انجیل و تبدیل الهیات به یک نظام فلسفی نوینی را در پی خواهد داشت. بارت این انتقاد را جدی گرفت زیرا خودش همین تحول را در الهیات دیالکتیکی رودلف بولتمان مشاهده کرده بود، لذا از طریق مطالعه دقیق کتاب پروسلوگیون (مفاوضات) قدیس انسـلم به بررسی مسأله روش در الهیات پرداخت. در سال 1931 نتیجه مطالعات خود را در کتابی به نام ایمان در طلب فهم منتشر ساخت. او از آنسـلم آموخته بود که کلمه خدا محتوای عقلانی خود را در خود دارد. تقابل بین خدا و انسان باید نه بر پایه بیان یک مواجهه وجودی بین خدا و انسانی که در بحران ایمان قرار گرفته بلکه باید در اصل براساس وحدت مفروض خدا و انسان در عیسی مسیح، خداوندگار .... یافته که خدا در او آن هم نه صرفا در یک بشر بلکه به عنوان یک بشر ظهور یافته است، تفسیر شود در وجود کسی که ما همه یکبار و برای همیشه به آشتی و پیوند با او از طریق روح القدس فرا خوانده شده ایم.
|
|

|
|
|
|
11. الهیات بر پایه واقعیت کلمه خدا در عیسی مسیح رویکرد بعدی بارت در الهیات آن بود که تمامی الهیات باید بر پایه واقعیت کلمه خدا در عیسی مسیح بنا شود. این رویکرد موجب شد تا او از اثر پیشین خود بنام جزمیات مسیحی به اثری جدید با نام جزمیات کلیسا روی آورد که در سال 1932 نگارش آن را آغاز کرد و بقیه عمرش را نیز وقف تمام کردن آن نمود (که قریب 13 نیم جلد شد). در این کتاب (جزمیات کلیسا) او استدلال می کند که همه آن چیزی که ما و همه بشریت درباره خدا می دانیم از طریق اراده و کنترل عیسی مسیح است که "هم خدای واقعی و هم انسان واقعی می باشد". بارت از این نقطه شروع جزمی به شرح و توضیح چهار حوزه در آموزه های مسیحی می پردازد بدین قرار: آموزه کلمه خدا (ج1)، درباره خدا (ج 2) درباره خلقت (ج 3) و مسأله آشتی (ج 4). جلد پنجم که درباره مسأله آمرزش (آخرت شناسی ) است در زمان مرگش نانوشته باقی ماند. هر یک از این چهار آموزه در چارچوبی تثلیثی و براساس حرکت دوسویه خدا بسوی انسان و انسان بسوی خدا از طریق عیسی مسیح قرار دارد و این تقابل دوسویه در هر یک از آموزه ها مشهود است. اندیشه محوری و بنیادین در کل الهیات او این فرض است که کلیسای قدیم آموزه ای از یک "تثـلیث هستی شناختی" را مورد تفسیر و توضیح قرار داده بود که بر طبق آن خداوند فی نفسه بطور ابدی وجود داشته و نسبت به ما و عیسی مسیح تقدم وجودی دارد. با دیدن عیسی از طریق روح القدس ما قلب پدر ابدی را می شناسیم. در وجود عیسی مسیح ما معنای باطنی خلقت و همچنین معنای آمرزش را مشاهده می کنیم زیرا مسیح تنها کسی است که همه اشیاء بواسطه او و برای او آفریده شده اند و در مسأله آمرزش ما می بینیم که او همه هدفهای فرزندی را برای همه نژاد بشر تحقق بخشیده است. نتیجه اینکه انسان شناسی ما و همینطور الهیات ما باید بر مبنای چنین مسیح شناسی ای پایه ریزی شود نه بر پایه "الهیات طبیعی" بر پایه هرگونه تصور مستقلی از "قوانین خلقت" یا بر پایه برداشت تجربی محض از انسان.
12. پیامدهای دیدگاه مسیح - مرکزی بارت بارت علاقه داشت که پیامدهای این دیدگاه مسیح - مرکزی را در همه بخشهای زندگی آدمی نشان دهد. این دیدگاه ارزش و اهمیت خود را در مخالفت صریح او با هیتلر، زجر و شکنجه و آزاد یهودیان و نسبت به گروه موسوم به مسیحیان آلمانی که می خواستند ناسیونال سوسیالیزم و سیاستهای نژاد پرستانه آن را از طریق توسل به قوانین طبیعی آفرینش توجیه کنند کاملا بخوبی نشان داد. بارت احساس می کرد که این خیانتی به شناخت مسیحی فیض است که به منبع دیگری برای وحی جز آنچه که در وجود عیسی مسیح به ما داده شده است تمسک جوییم.گزینش قوم یهود از سوی خداوند و دادن نقش نمایندگی به آنان در میان سایر اقوام و ملل، معنا و تحقق واقعی اش را در وجود عیسی مسیح باز می یابد، عیسی مسیح کسی است که خداوند همه مرزها را بین قوم یهود و دیگران (غیر یهودیان) در وجود درهم شکسته است. عیسی به عنوان خداوندگار پیشوای کلیسا و دولت است و ما تنها نسبت به اوست که بالاترین تبعیت و وفاداری را در قلمرو دین و دولت نثار می کنیم. وجود دولت (حکومت) نباید تنها براساس نظم آفرینش یا لزوم امنیت تفسیر شود (چنانکه پیشتر چنین می پنداشتند) بلکه باید وجود آن را براساس آداب و مقررات آمرز ش تفسیر نمود. این اندیشه بنحو بسیار صریحی در قالب اعلامیه بـرمـن در سال 1934 که عمدتا خود بارت آنرا نگاشته بود بیان گشته است. سبب همین موضعگیری اش بارت از کرسی استادی دانشگاه بـن محروم شد، اما نگرشهای کلامی و تفسیرهای او از حوادث سیاسی شهرت فراوانی برای او به بار آورد. بارت خود را متعلق به سنـت پدران قدیم کلیسا همچون ایرنیوس و آتاناسیوس و اصلاحگران متعرضی مانند لوتر و کالوین می دانست و در سراسر عمر با پروتستاشهای آزاداندیش از یکسو و با کاتولیک های رومی از سوی دیگر مشغول بحث و مناقشه بود و در مورد هر دو گروه اعتقادش این بود که هر دو گروه تأکید کتاب مقدس را در مورد اینکه خداوند ما را تنها از طریق فیض ظاهر در وجود عیسی مسیح می پذیرد تضعیف کرده اند.
13. پروتستانى جنجالى در شوراى جهانى کلیساها سال 1948 است. کارل بارت شصت و دو سال دارد و ــ به سبب تاریخ پرحادثه جهان در نیمه نخست این قرن ــ زندگى پرحادثه اى را سپرى نموده است. وى الاهیات را در میانه سال هاى 1904 و 1909، در شهرهاى برن، برلین، توبینگن و ماربورک خواند. از سال 1909 تا 1921 نخست دستیار کشیش در ژنو، و سپس کشیش در سافنویل سوئیس بود; از سال 1921 تا 1935 استاد الاهیات در گوتینگن، مونستر و بن بود. امور مذکور همه پس از یک کتاب واحد (تفسیر رساله به رومیان) که در سال 1919 منتشر شد موجب شد تا این کشیش محلى سوئیسى به الاهى دانى مشهور در سراسر دنیاى آلمانى زبان تبدیل شود. در سال 1935 حزب نازى او را از مقام خود در بن برکنار کرد و از آن پس در دانشگاه بازل به تدریس الاهیات پرداخت. وى چونان نداى پرشور سوئیسى، تا آخر، در مبارزه کلیساى پروتستان آلمان علیه وحشیگرى هیتلرى مشارکت نمود.کارل بارت، پس از پایان جنگ، در سال 1948، از سوى دوست و برادر ایمانى و اصلاحگر خود، هلندى عظیم الشان ویلم ویسرت هوفت، رهبر قدرتمند و حکیم روحانى نهضت وحدت کلیساها، براى شرکت در اولین نشست شوراى جهانى کلیساها در آمستردام دعوت شد. نتیجه این نشست، تأسیس شوراى جهانى کلیساها (با دبیر کلى ویسرت هوفت) بود. بارت پیش از این، به ندرت، در نهضت وحدت کلیساها شرکت مى جست. اما در آمستردام، و بیش از همه در گفتگوهایش با مایکل رمزى که بعدا سراسقف کانتربرى شد، و نیز در گفتگو با گئورگس فلوروفسکى، الاهى دان ارتدکس، دریافت که باید در الاهیات دانشگاهى نیز چیزى شبیه «کلیساى جامع» در کنار «اصول عقاید قطعى» و «امور نمادین» وجود داشته باشد; این امر موجب مى شود تا الاهى دانان شایسته در کلیساهاى مختلف، براى نزدیک تر شدن به وحدت و یکپارچگى، نوعى «اختلاف در عین توافق» و «توافق در عین اختلاف» را تجربه نمایند.اما رم، یعنى پاپ، و نیز کلیساى ارتدکس روسى، از شرکت در این همایش جهانى امتناع کرده بودند. در این میان واکنش بارت، واکنشى نمونه و مثال زدنى بود. وى با روحیه اى حاکى از آزادى پروتستانى و خونگرمى و جدیت سوئیسى، در سخنرانى مهم خود، دست اندرکاران را به دنبال کردن برنامه و تداوم آن توصیه کرد. باید اصل عبارات او را شنید تا به چگونگى موضع گیرى، سخن گفتن و احتجاج او پى برد: «امیدوارم (به خاطر خداوند ما، عیسى مسیح، که بر خلاف این آیین هاى شکرگزارى متفرق، واحد است) این آزادى و استقلال نشانه آن باشد که خشم و اندوه حاصل از پاسخ هاى منفى اى که از سوى کلیساهاى رم یا مسکو دریافت کرده ایم، کمترین تأثیر را در بحث و گفتگوهاى اولین نشست ما داشته باشد! چرا حقیقتا نباید در این پاسخ هاى منفى دست تواناى خداوند را بر سر خود احساس کنیم! شاید خداوند به ما نشان مى دهد که مى خواهد ما را از هرگونه تفاخر و خودستایى بپیراید; گویى اینجا مى توانیم برجى را بنا کنیم که اوجش به آسمان برسد. شاید خداوند آگاهمان مى کند که چراغ نظرمان تا کنون چه بى سو بوده که نتوانسته است این سپهرهاى دیگر، و در عین حال مسیحى، را بر ما هویدا سازد. از این رو، شاید خداوند دارد ما را از گفتگو با رفیقانى بازمى دارد که در اینجا با آنها نمى توانستیم حتى اجتماع کوچکى را تشکیل دهیم; زیرا آنها ــ گرچه به دلایل مختلف ــ نخواستند در جنبش همه کلیساها براى عیسى مسیح شرکت کنند; جنبشى که بدون آن، مسیحیان با خلق و خو و تبار متفاوت نمى توانند با یکدیگر سخن بگویند، چه رسد به اینکه متحد شوند. و شاید هم خداوند به موجب این واقعیت که رم و مسکو مخصوصا متحد شده اند که کارى به کار ما نداشته باشند، ما را در جایگاهى بسیار خوب قرار مى دهد. به اعتقاد من، باید اینک خداى را بدین خاطر، یعنى به خاطر خشنودى اش از موانع آشکارى که براى طرح هاى ما ایجاد مى کند، ستایش کرده و سپاس بگزاریم». سطحى نگرى است اگر کارل بارت کاتولیک ستیزى جنجالى و غوغاسالار در نظر گرفته شود. در آن زمان ــ که با اوج دوره پاپى پیوس دوازدهم، آخرین پاپ پیش ـ شورایى، مصادف بود ــ جدال آراى رایج کاتولیکى با بارت به وضوح ضدکاتولیک فروکش کرده بود. چیزى که موجب فروکش کردن آن جدال هاى ضد بارت شدعصبانیت کاتولیک ها ناشى از افشاگرى و پرده درى هاى موجود در نمایشنامه هوخهوت با نام نماینده (1962) بودکه به تظاهرات خیابانى در بازل، در مقابل تئاتر شهر، انجامید.
14. منتقد آیین کاتولیک رومى انتقاد بارت از آیین کاتولیک رومى، با عمق الاهیاتى بیشترى به گذشته اى دور بر مى گردد. براى بارت، پنج سال مهم از دومین دوره استادى او (پس از گوتینگن) در مونستر، «که مأمن پاپ گرایان و آناباپتیست ها بود» بسیار مهم بود: 1ـ در آنجا اعتقادات جزمى کاتولیکى در شخصیت فرانتس دیکامپ، نوتوماسى که بارت بعدها بارها مطالبى از او نقل مى کرد، نمود داشت. 2ـ در آنجا آنسلم اهل کانتربرى و توماس آکوئیناس را مورد مطالعه و پژوهش عمیق قرار داد. 3ـ در آنجا الاهى دانى کاتولیک را براى شرکت در یک سمینار، و نیز براى بحث و گفتگوهاى شخصى دعوت کرد (این دعوت را کارى ابتکارى مى دانند). این فرد الاهى دانى یسوعى بود به نام اریش پشووارا که به طریق بسیار هوشمندانه و ماهرانه اى در راستاى آراى آگوستین، توماس آکوئیناس و شلر درباره «خدا در ما و خدا فوق ما»، به طرح نوعى شباهت وجودى میان خدا و انسان پرداخته بود. با این حال، پشووارا صرفا در این نکته با کارل بارت هم عقیده بود که گرچه الاهیات و کلیساى کاتولیک، در مقایسه با «نوپروتستانتیسم» شلایرماخر، بخش بیشترى از گوهر مسیحیت را حفظ کرده بودند، اما هر دو از خطاى اساسى یکسانى رنج مى برند: آنها به گونه اى وحى الاهى را تصاحب کرده و چنان بر فیض تکیه کرده بودند که دیگر نه خدا مى توانست خدا باشد و نه انسان مى توانست انسان باشد ــ این موضوع، به نظر او، دغدغه اصلى «الاهیات دیالکتیکى» بود. تا اینجا، همان طور که از عنوان سخنرانى الاهیاتى و بحث انگیز بارت در سال 1928 پیداست، «کاتولیک رومى، مسئله اى براى کلیساى پروتستان» بود; زیرا آیین کاتولیک، مسائلى را منعکس مى ساخت که در آیین پروتستان، قابل تشخیص بود. بنابراین بارت در رویارویى جدى با این امر، از نوعى پروتستانتیسم دفاع کرد که باید بر دغدغه ها و مسائل انجیلى خود متمرکز باشد; و این بدان معناست که جهان جهان است، و انسان انسان، و بلکه خدا خداست، و آشتى تنها در عیسى مسیح میسر است! اما الاهیات کاتولیک کم کم توجه خود را به کارل بارت معطوف داشت. پیش تر در دهه هاى 1920 و 1930، ابتدا کارل آدام اهل توبینگن، سپس اریک پیترسون اهل بن، و سپس، بعد از اریش پشووارا، بیش از همه گوتلیپ زونگن با بارت متقدم (رساله به رومیان و نوشته هاى بعدى) درافتادند. حدود سال 1940، آنگاه که در نتیجه جنگ جهانى دوم، بانگ آرا و نظریات آلمانى به خاموشى گراییده بود، صداى الاهى دانان فرانسوى زبان کاتولیک به گوش مى رسید: یسوعیانى مانند لویى مالوز و آنرى بویار و دومینیکنى مثل یرومه هامر (و نیز یوهانس گروت هلندى) از این قبیل بودند. اما غالب آنها در آثار خود توجه اندکى به بارت صاحب اثر ماندگار اصول اعتقادات قطعى کلیسا (تألیف شده در سال 1940) کردند: بارت پس از تمهیدات (مجلدات 2-1) در سال 1932 و 1938، آموزه خداوند (2-1) را در سال هاى 1940ـ1942 و آموزه آفرینش (4-1) را در سال هاى 1945ـ1951 نوشت. کتاب هاى آموزه آشتى (4-1) و آموزه نجات یا فرجام شناسى همچنان ناتمام ماندند. بحث مکاتبه اى که بعد از آمستردام با ژان دانیلو، یسوعى فرانسوى، داشت، در نهایت، هیچ نتیجه اى در بر نداشت (فرد مذکور یکى از نمایندگان اصلى «الاهیات نو» در فرانسه بود که به الحاد و بدعتگزارى مظنون بود، اما بعدها با کلیسا همسان و سازگار گردید و کاردینال شد). بارت جسورانه با اشاره به امتناع رم از آمدن به آمستردام، خطاب به دانیلو گفت که «انتظارات آنقدرگزاف است که نمى توانیم برآورده سازیم; مى خواهید هم بى هیچ قید و شرطى، دعوى برترى و تقدم شما را به جد بپذیریم و در همان حال، مشتاقانه حضورتان را انتظار بکشیم!».
15. مساعى کاتولیک ها براى تفاهم الاهى دان دیگر، هانس اورس فن بالتازار اهل لوسرن بود. وى به طور هم زمان شاگرد پشووارا و آنرى دلوباک بود که همچون بارت از سال 1940 در بازل زندگى مى کرد. بالتازار کتابى نوشت که براى الاهیات کاتولیک، توفیقى در درک همدلانه الاهیات بارت محسوب مى شد.او فرقه یسوعى را ترک گفته بود; زیرا خود را موظف مى دانست که به همراه دوست روحانى خود، آدریئن فن اشپایر، یک «فرقه معمولى و غیر روحانى» را تأسیس کند. بالتازار با توجه به آثار برجسته بارت سعى کرد تا یک «دوره دیالکتیک» را در بارت متقدم (رومیان، 1919) و سپس نوعى «حرکت به سمت تمثیل» (طرح کلى اصول اعتقادات قطعى مسیحى، 1927) را نشان دهد، که البته بارت همین «حرکت به سمت تمثیل» را نهایتا تا شکل کامل تمثیل بسط و تفصیل داد .بالتازار به معمارى و نیروى فکرى و زبانى الاهیات بارت ــ که آن را تنها مى توان با شلایرماخر، که ملهم از او نیز هست، قابل مقایسه دانست ــ توجه داد: در این الاهیات، آفرینش و میثاق، بر پایه نوعى مسیح شناسى بنیادین به هم گره خورده اند، و این الاهیات به درک نوینى از انسان به مثابه رفیق خداوند، و آموزه نوینى در باب گناه و آشتى، نایل آمد. اما چیزى که بیش از هر چیز دیگر بالتازار را مجذوب و شیفته خود کرد، تفسیر تازه بارت از تقدیر و سرنوشت بود. در این تفسیر با توجه به همه رستگارانگارى مسیحى، که غالبا یادآور اوریگن است، ثنویت آگوستینى ـ کالونیستى (که بر اساس آن، در تقدیر پاره اى از آدمیان سعادت و بهشت، و در تقدیر پاره اى دیگر شقاوت و جهنم است) «نفى مى شود»: مسیح، که کانون و مدار است، با این نگاه که همه یکى هستند، واسطه نجات ورستگارى مى شود. دراینجا نوعى مسیح مدارى وجود داشت که مى بایست تعریف جدیدى از رابطه بین ایمان و معرفت، طبیعت و فیض، و داورى و رستگارى را نیز فراهم سازد ــ از این جهت، تفاوتى بین پروتستان ها وکاتولیک ها نیست. اما مقصود ازاین سخن چیست؟در مقدمه جلد نخست اصول اعتقادات قطعى کلیسا(1932)، بدون هیچ اشاره اى به پشووار، عبارت مشهور و معروفى وجود دارد: «من مشابهت وجودى را ابداع دجال مى دانم و معتقدم به همین سبب، غیرممکن است که بتوان یک کاتولیک رومى شد; و همه دلایل خلاف این را دلایلى کوته بینانه و پیش پاافتاده مى دانم». اگر دو جناح یا جبهه مورد هجوم این مناقشه ضد مشابهت وجودى را بشناسیم، مى توانیم مفهوم آن مشابهت را که خدا و انسان را در یک سطح قرار مى دهد و لذا در حکم دجال است، فهم و درک کنیم.
اعتراض بارت به آیین کاتولیک رومى در خصوص جناح راست، اعتراض بارت اساسا متوجه آیین کاتولیک رومى است که به تبع فلسفه مدرسى و شوراى واتیکان اول، خداوند و انسان را در یک سطح قرار مى دهد و لذا نوعى تعامل را میان انسان و خدا، طبیعت و فیض، عقل و ایمان، و فلسفه و الاهیات به اثبات مى رساند. به نظر بارت، زیانبار بودن این «واو عطف کاتولیکى بى معنا» بیش از هر چیز، ناشى از اصول ایمانى مریم شناسى کاتولیکى («عیسى و مریم») و نیز ناشى از تلقى کاتولیکى از کتاب مقدس و سنت، و از مسیح و پاپ معصوم است. بارت مى گوید که «در آموزه مریم و پرستش او، آن بدعت آشکار و بى پرده کلیساى کاتولیک رم کافى است تا همه بدعت هاى دیگر را تبیین کند»; و البته انتقاد او از «خطاى کلیساى کاتولیک رم» که نهایتا «حتى خود را با وحى الاهى یکى مى داند»، نمى توانسته است شدیدتر از این باشد. اما مسئله تماما به آن رویکرد زیانبارى برمى گردد که به نظر او آیین کاتولیک، خدا و انسان را، به دلیل مفهومى که از هستى دارد (هر دو «هستند»)، در سطح واحدى قرار مى دهد. بارت مى گفت که وى مجبور بوده به خاطر یک خداى به کلى دیگر، یعنى به خاطر خدا از آن رو که خدا، است علیه این نگرش اعتراض کند.
مخالفت بارت با نوپروتستانتیسم لیبرال بارت در همان حال و با همان شدت، در جناح چپ، با نوپروتستانتیسم لیبرال در جنگ بود، نوپروتستانتیسمى که به تبع شلایرماخر، همه همت و توجه خود را به جاى خدا و انکشاف او به انسان پارسا و متدین معطوف مى داشت. به نظر بارت، از سر تصادف نبود که کاتولیک رومى و نوپروتستانتیسم لیبرال، بر مبناى یک «الاهیات طبیعى» که آنها را تا بدین حد همپایه مى ساخت، در نوعى همگونى بى چون و چرا با نظام هاى سیاسى حاکم زمان خود، به نتیجه اى مشترک نایل آمدند: ابتدا با امپراتورى قیصر و سیاست جنگ طلبانه آن، و سپس با ناسیونال ـ سوسیالیسم حزب نازى. آیا به سبب همین برابر دانستن خدا و انسان نبود که «مسیحیان آلمانى» پروتستان، ناسیونال ـ سوسیالیسم را چونان گونه اى نوین از وحى، و آدولف هیتلر را یک لوتر جدید، حتى یک مسیح جدید ــ پیوند دادن مسیحیت و آلمانى بودن ــ دانسته بودند؟ آیا به خاطر این مشابهت وجودى بین خدا و انسان نبود که حتى نمایندگان برجسته الاهیات دوطبقه نومدرسى کاتولیک (کارل آدام و میشائل شماوس) پى به لزوم تصدیق ناسیونال ـ سوسیالیسم بردند، و به خاطر آنکه حزب در سطح طبیعى، چیزى را طلب مى کرد که مسیحیت کاتولیک در سطح فوق طبیعى در پى ایجاد آن بود: نظم، وحدت، انضباط و اصول رهبرى؟ خیر، بارت در اینجا توانست خطر سیاسى الاهیات طبیعى «مسیحى» را که چهره واقعى خود را در سال 1932 نشان داد، دریابد. از آنجا که این الاهیات از حیث سیاسى مخاطره آمیز بود، مى بایست در مقابل آن، مقاومت صورت مى گرفت. شوراى بارمن «کلیساى معترف»ــ که ماهیتا ملهم از بارت بود ــ بارزترین نمونه این مقاومت است. مهم ترین نتیجه الاهیاتى کتاب فن بالتازار اما طنز تاریخ این است که مهم ترین نتیجه الاهیاتى کتاب فن بالتازار آن بود که نظر بارت در مورد تجزیه ى ناهنجار مشابهت وجود یا مشابهت ایمان، که وى با چنان قوتى بر آن تأکید مى کرد، تعبیرى نادرست از مسئله تلقى شد. صرف نظر از آنچه در دیندارى عامیانه کاتولیک معمول بود، هم الاهیات کاتولیک و هم کلیساى کاتولیک حقیقتا نخواستند تفاوت میان خدا و نوع بشر را از میان بردارند، و بر آن نبودند تا وحى، یعنى فیض الاهى را در قبضه و تصاحب خود گیرند. بارت، همان طور که فن بالتازار از حیث الاهیاتى و با ایجاد تمایزات دشوارى در مفهوم طبیعت درک کرد، سرانجام این مطلب را تصدیق کرد. در ایام جوانى، در سال 1955، آنگاه که پس از هفت سال از رم برگشتم، و ــ مانند بسیارى از الاهى دانان کاتولیک که متأثر از این مسائل بودند ــ در اولین گفتگوى خود با بارت، در خصوص این بحث و جدل سخن گفتیم، ایشان را فردى با شور و حرارت قدسى و با طبع جذاب یافتم: «در الاهیات، آدمى هیچ گاه نمى داند که: آیا او دارنده من است یا من دارنده او؟». وى در مورد مسئله پرمناقشه مشابهت وجودى، که صرف اعتقاد به آن نشانه کاتولیک بودن نیست، فقط گفت: «من اینک آن را به بوته فراموشى سپرده ام!» و در واقع، بارت پس از آن، دیگر هیچ گاه از این بیان استفاده نکرد. اما این امر مانع از آن نشده است که الاهى دانان متعصب پروتستان و کاتولیک، که بنا به دلایل و ایقانات کاملا شخصى مى خواهند انشقاق بین کلیساها را در روح القدس، عیسى مسیح و حتى خداى پدر ــ و نه پاپ، کلیسا و آیین هاى مقدس ــ ببینند، مشابهت وجودى را وجه تمایز کلیساها بدانند.کارل بارت، دقیقا بدان سبب که پایدارترین پیشرفت الاهیات پروتستان را تحقق بخشید، تا حدود بسیار زیادى، به الاهیات کاتولیک نزدیک شد: طریقه و مکتب انجیلى پروتستان کاملا بر مسیح به منزله کانون و مدار تأکید مى کند، و درست از همین راه است که به طریقى عام و جهان شمول به هدف، یعنى امکان یک الاهیات کلیساى جهانى نوین نایل مى آید.
16. تفاهم کلیساى جهانى از زمان نهضت اصلاح دینى و شوراى ترنت، آموزه آمرزیدگى گناهکار را هم رکن ایمان ــ که پایایى و سقوط کلیسا به آن است ــ تلقى کرده اند و هم مانعى اساسى در راه تفاهم کاتولیک ها و پروتستان ها. اگر در این باب امکان نوعى هم گرایى، و در واقع، نوعى اجماع وجود داشت، توفیق عظیمى بود براى از میان برداشتن تفرقه موجود در کلیسا. کتاب آمرزیدگى، دقیقا مى خواهد همین را نشان دهد: با فهم درست آموزه آمرزیدگى، مى توان به طور کلى توافق و هم نوایى بنیادینى بین تعالیم کارل بارت و تعالیم کلیساى کاتولیک یافت و به همین سبب، دیگر هیچ دلیلى براى تفرقه و انشقاق میان پروتستان ها و کاتولیک ها وجود ندارد. او با زیرکى محتاطانه اى در نامه خود و در هم نوایى با کتاب آمرزیدگى نوشت که: «اگر آنچه از کتاب مقدس، الاهیات کاتولیک رومى، چه جدید وچه قدیم، و افزون برآن، از «کتاب راهنماى دنتسینگر» و درواقع از متون شوراى ترنت استنباط مى کنید، واقعا و حقیقتا تعالیم کلیساى شما است و تأیید مى شود که تعالیم کلیساى شما است (احیانا از طریق اجماع بر سر کتاب شما)، پس من که دوبار به کلیساى سانتاماریا مادجوره در ترنت رفته ام تا با حال و هواى کلى آنجا همدلى کرده باشم، احتمالا باید براى بارسوم به تعجیل به آنجا روم و با ندامت زبان به اعتراف بگشایم که: «پدران، من گناه کرده ام». کتاب آمرزیدگى، آن طور که بعضى امیدوار بوده و بعضى واهمه داشته اند، از سوى ممیزان و سانسورچى هاى رومى در «فهرست» کتب ممنوعه قرار نگرفت. در سال 1958، پاپ جدیدى انتخاب و تحول جدیدى آغاز گردید. بالاخره در سال 1971، در جزیره مدیترانه اى مالتا، امکان ایجاد یک کمیسیون مطالعاتى در خصوص فدراسیون جهانى لوترى و کلیساى کاتولیک رومى براى تمهید مقدمات دقیق جهت ساخته و پرداخته کردن یک سند مشترک محقق گردید. این سند مالتا بیانگر اجماع و اشتراک نظر است: «امروزه وفاق و اجماع گسترده اى در باب تفسیر آمرزیدگى وجود دارد. الاهى دانان کاتولیک نیز در خصوص مسئله آمرزیدگى تأکید دارند که هیچ اوضاع و احوال انسانى در لطف الاهى نجات و رستگارى مؤمنان دخیل نیست. الاهى دانان لوترى تأکید مى کنند که واقعه آمرزیدگى به آمرزش فردى گناهان محدود نمى شود، و نیز آمرزیدگى را نوعى اعلام درستکارى فرد گناهکار، که امرى کاملا عارضى و خارجى است، نمى دانند. پیام آمرزیدگى، به منزله مبنایى براى اختیار و آزادى مسیحى در مقابل قید و بندهاى فقهى حصول رستگارى، باید همواره به مثابه تبیین مهمى از حقیقت پیام بشارت از نو بیان شود». همین جا بود که کلیساى رم، پیام آمرزیدگى را تأیید کرد. اما کارل بارت دیگر فرصت مهاجرت به ترنت را نداشت; زیرا سه سال بود که دیگر درقید حیات نبود.
کلیسا همواره نیازمند اصلاح است البته پیام آمرزیدگى «به منزله مبنایى براى اختیار و آزادى مسیحى در مقابل قید و بندهاى فقهى حصول رستگارى»، پیامدهاى قاطع و بنیادینى دارد: پیامدهایى نه تنها براى افراد، بلکه براى کلیسا که صرفا به معناى اجتماعى از مؤمنانى است که همواره نیازمند تجدید حیات از رهگذر فیض، بخشایشگرى و رهایى بخشى الاهى هستند: کلیسا همواره نیازمنداصلاح است!
کلیساشناسى بارت بارت زمانى که عنوان «اصول اعتقادات قطعى کلیسا» را جاى گزین عنوان اولیه «اصول اعتقادات قطعى مسیحى» کرد، در صدد نوعى اظهارنظر برنامه ریزى شده علیه فردگرایى لیبرالى و فردگرایى کرگگور بود. او نه تنها به هر گونه استفاده سهل انگارانه از واژه «مسیحى» حمله مى کرد، بلکه بیش از همه ــ «به رغم مصایبى که با روند کلى پیشرفت او همراه بود» ــ در پى ایضاح این نکته بود که اعتقادات قطعى نمى تواند یک علم کاملا «آزاد و فارغ بال» باشد، بلکه باید «علمى محدود و مقید به حوزه کلیسا باشد، که فقط در این حوزه است که امکان و معنا مى یابد». از این رو، پیش تر در مقدمه (در باب اعلان کلیسا، در باب کلیساى سمعى و تعلیمى) و سپس در آموزه خدا و برگزیدگى (برگزیده شدن بنىاسرائیل و کلیسا)، و بالاتر از همه در مجلدات سه گانه آموزه آشتى، فصول طولانى اى به امر کلیساشناسى اختصاص یافته است. همه آنچه در اینجا درباره تجمع، بنا کردن و مأموریت کلیسا از رهگذر قدرت روح خدایى که برانگیزاننده ایمان است، گفته مى شود، عشق و امید را در دل ها زنده مى کند; همه آنچه در اینجا درباره ecclesia una sancta , catholica et apsotolica گفته مى شود، قوى ترین تحول پروتستانتیسم، و نزدیک ترین رهیافت به کاتولیک است: کلیساشناسى جامع و، از این رو، حقیقتا جهانى، متمرکز بر انجیل. تفاهم عمومى، در هر دو سوى، تنها زمانى دچار مشکل شد که بحث و گفتوگوها به ساختار سازمانى و رویه عملى کلیسا، یعنى معنا ومدلول آیین هاى مقدس و بالاتر از همه، تلقى و فهم الاهیاتى از سلسله مراتب ادارى کلیسا، وظایف کشیشى کشیشان و اسقفان و (البته بیش از همه) مقام پاپ کشانده شد. امکانات و مقدورات فراگیرد فوق العاده مقام پاپ، کارل بارت را شیفته و مجذوب خود کرده بود، اما شکل وعمل عینى وملموس این مقام، او را دلسرد و نومید کرد: او مکرر مى گفت که «نمى توانم صداى شبان نیکو را از این مقام پطرس بشنوم». در آن زمان، آن مقام از آن پیوس دوازدهم بود. 17. شوراى دوم واتیکاندوره پاپى ژان بیست و سوم، که گرچه فقط پنج سال دوام داشت اما دوران ساز بود، و بیش از همه شوراى دوم واتیکان و تغییر پارادایمى دوگانه اى که این شورا پدید آورد ــ یعنى تلفیق نهضت اصلاح دین و پارادایم هاى مدرن با کلیسا و الاهیات کاتولیک ــ امورى بودند که عمیقا کارل بارت را متأثر ساختند. شورا سپس آنچه را که در ظاهر، بیانى پروتستانى راجع به لزوم اصلاح مداوم (کلیسا همواره نیازمند اصلاح است) بود، در اساسنامه خود در باب کلیسا جاى داد و عملا آن را پیاده کرد: پیش بردن موضوعات و امورى که از یک طرف، موضوعات موردعلاقه اصلاحگران، اعم از روحانى و عامى، محسوب مى شوند (ارزیابى دوباره کتاب مقدس و موعظه گرى، و تا حدى مطالبى از این سنخ را با عوام الناس در آیین هاى عبادى در میان گذاشتن) و از طرف دیگر، امورى که به مدرنیته تعلق دارند (آزادى ایمان، وجدان و دین، تساهل و تفاهم عمومى، رویکرد جدید به یهودیان، ادیان جهانى و دنیاى غیردینى به طور کلى). کارل بارت از جنبش حیات بخش تازه اى که در آن روزگار در کلیساى کاتولیک پدید آمده بود ــ جنبشى که به نظر مى رسید در مقابل تحجر و تصلب پردامنه پروتستانتیسم قرار داشت ــ دچار حیرت و وجد شده بود. او هم از جنبه انسانى پاپ شورا و هم از جنبه انجیلى آن عمیقا متأثر بود، و لذا بى درنگ در مورد ژان بیست و سوم گفت: «اینک مى توانم صداى شبان نیکو را بشنوم».
سفر به رم با این همه، او هیچ گاه فردى کاتولیک نشد. به هر تقدیر، او در اندیشه گراییدن به کلیساى دیگرى نبود; دغدغه او همواره گراییدن همه کلیساها به عیسى مسیح بود. اما به هر حال، این وضعیت جدید براى او جالب بود و همین نیز او را بر آن داشت تا در سال 1966 سفرى به رم داشته باشد. او این سفر را سفرى براى زیارت آرامگاه رسولان نامید ــ بیمارى مانع از آن شد تا دعوت مرا براى شرکت درشورا بپذیرد. بارت دررم ــ پس از گفتوگوهایش با مقامات ومراجع متعدد رم ــ دریافت که نظر عموما مثبت او نسبت به مذهب کاتولیک شورایى، مقبول افتاده است: «کلیسا والاهیات به قدرى دچار تغییر و تحول شده اند که من هیچ گاه تصورش را نمى کردم».اما جانشین رونکالى، یعنى پل ششم، به نظر او مردى شایسته تکریم، درواقع دوست داشتنى، اما البته درخور تأسف مى آمد; او تقریبا با لحنى آزاردهنده به بارت گفت که تا چه حد به عهده گرفتن و استفاده از کلیدهاى پطرس، که خداوند آنها را به او سپرده، مشکل بوده است. این مسئله قبل از بخشنامه سرنوشت ساز پل ششم علیه کنترل «مصنوعى» زاد و ولد اتفاق افتاد; اما مسائل بحث انگیز ناشى از آن شورا ــ پیامدهاى ممانعت ها وکارشکنى هاى رایج دردستگاه پاپ و مصالحه هاى به عمل آمده در شورا ــ در واقع چهره خود را نمایان ساختند. توقف نوشتن اصول اعتقادات قطعى کلیسامعلوم نیست که کارل بارت چه تصورى از دو پاپ بعدى داشت، دوپاپى که ــ همچون مظهرى از سازش پذیرى و سازش ناپذیرى ــ نام اسلاف خود، ژان و پل، آن دو انسان کاملا متفاوت را ترکیب کردند. او چند ماه پس از دیدارش از رم، نهایتا کار روى اصول اعتقادات قطعى کلیسا را متوقف ساخت (وى خیلى پیش تر از مرگ خود، قواى خلاقه خود را از دست داده بود); آنچه او مى خواست شاهد چاپش باشد، درس گفتارى از بخش چهارم آموزه آشتى، یعنى گفتارى در باب اخلاق، بود. تقدیر این بود که این اثر آخرین اثر مهم چاپ شده او باشد. آن اثر سیزده جلدى بزرگ به صورت یک سمفونى ناتمام باقى ماند، نظیر جامع الاهیات توماس آکوئیناس، که وی کار روى آن اثر عظیم را چند ماه قبل از مرگش، به نحو مرموزى متوقف ساخت. کارل بارت در آخرین مسوده ناتمام سخنرانى اش نوشت که باید همواره در کلیسا به ایمان پدران گوش فراداد: «خداوند، خداى مردگان نیست، بلکه خداى زنده هاست»; «بنى آدم همه در او مى زیند، از رسولان گرفته تا پدران روزگاران گذشته و گذشته هاى دور». اینها آخرین عباراتى است که بارت هشتاد و دو ساله نوشت. صبح روز بعد، دهم دسامبر 1968، همسرش دید که او با آرامش تمام به خواب ابدى فرو رفته است.
18. علت نقد پارادایم مدرنیته نخستین مسئله اى که ذهن هر الاهى دانى را به خود مشغول مى دارد این است که: کارل بارت را چگونه و در کجاى تاریخ الاهیات باید جاى داد؟ آیا او فردى فوق العاده «نو ارتدکس» است؟ (و در کل، کسى آثار او را نمى خواند؟) تقریبا در سراسر آمریکا و نیز غالبا در مکتب بولتمان در طیف نوارتدکس ها قرار داده مى شود ــ و از او قطع امید مى شود؟ یا آیا او مبدع بى نظیر الاهیاتى قرن است؟ در آلمان، او بسى فراتر از مکتب بارت، مورد تمجید قرار مى گیرد ــ و البته برایش مانع تراشى مى کنند.نظر کاتولیکى و فراگیر، هم علیه دشمنان بارت که او را فردى ناشایست مى دانند و هم علیه پیروانش که از وى تمجید مى کنند، این است: کارل بارت آغازگر چیزى است که امروزه آن را پارادایم «مدرن» الاهیات مى نامند. مقصود از این نکته دو چیز است: 1ــ براى کسانى که بارت را تحقیر مى کنند، باید گفت که کارل بارت واقعا یک آغازگر و در واقع، آغازگر اصلى پارادایم «پست مدرن» الاهیات است; پارادایمى که در آن زمان، آغاز شده بود. 2ــ اما براى ستایندگان متعصب بارت نیز باید گفت که کارل بارت آغازگر چنین پارادایمى است، نه کامل کننده آن.
بارت پیرو الاهیات مدرن به راحتى مى توان سه امر را از مکتوبات و دوره حیات بارت، یا به قول ابرهارت بوش «از نامه ها و متون زندگى نامه خودنوشت او» استنباط کرد. اول اینکه بارت پیرو پر و پا قرص الاهیات مدرن بود: او در اصل به دنیاى طبقه متوسط تعلق داشت (از شعر و موسیقى در محافل تفریحى و دانشجویى گرفته تا نظامیگرى)، و در همان مراحل اولیه، ایدئالیسم شیللر «بیانیه» تانهویزر ریشارد واگنر او را به شور و شعف آورد. خیلى زود براى این دانشجوى الاهیات، که در نخستین نیم سال تحصیلى خود با روش تاریخى ـ انتقادى آشنا شده بود، کانت و شلایرماخر چهره هاى برجسته اندیشه محسوب شدند. بدین ترتیب، او شاگرد اساتید بزرگ لیبرال گردید: ابتدا هارناک (در برلین) و سپس و مهم تر از او، ویلهم هرمان (در ماربورک)، که توانستند کانت و شلایرماخر را با نوعى مسیح مدارى برجسته و متمایز تلفیق نمایند. از آنجا که بارت دستیار مارتین رید، سردبیر نشریه لیبرالى دنیاى مسیحى بود، با محصولات فکرى برجسته ترین لیبرال ها، از بوسه و گونکل گرفته تا ترولچ و ورنل سر و کار داشت.اما بارت بعدا به منتقد سرسخت پارادایم مدرن روشنگرى تبدیل شد; پارادایمى که پس از یک دوره راست کیشى شدید لوترى و کالونى در قرن هفدهم گسترش یافت، در قرن هیجدهم تثبیت گردید، نهایتا در قرن نوزدهم با شلایرماخر شکل کلاسیک خود را نمایان ساخت و با الاهیات لیبرال که در پى شلایرماخر آمد جایگاهى برجسته پیدا نمود; پارادایمى که جهت گیرى آن تماما به نوع بشر معطوف بود. تجربه ده سال بارت به عنوان کشیش در سافنویل، جامعه کشاورزى و رو به صنعتى شدن سوئیس، به همراه مشکلات اجتماعى آن روزگار، باعث گردید که او مدت ها پیش از جنگ جهانى اول، در مورد خوش بینى بورژوایى نسبت به پیشرفت و تمایلات همگون خواهانه فرهنگ پروتستانتیسم دچار شک و تردید شود; و در واقع، آن تجربه ده ساله، او را به فردى سوسیالیست و متعهد به آرمان کارگران تبدیل کرد. او شاهد بود که زمانى که بحران موعظه بیداد مى کرد ــ نیمکت هاى خالى و عدم تأثیر آموزش هاى آیین تأیید ــ کل دانش انتقادى مدرنى که در باب کتاب مقدس وجود داشت به او هیچ کمکى نمى کرد. او براى موعظه، آموزش و مراقبت هاى کشیشى، نیازمند مبناى الاهیاتى کاملا متفاوتى بود که تعلق خاطر آن، اولا و بالذات، خداوند باشد نه آدمیان. او به رغم همه احترامى که براى لیبرالیسم مدرن قائل بود، احساس کرد که نسبیت گرایى تاریخى، توأم با فردگرایى دینى، مسیحیت را به نحو فزاینده اى، از درون تهى کرده است. وقوع جنگ جهانى اول نشان دهنده بحرانى بنیادى براى پارادیم مدرناز نظر بارت، وقوع جنگ جهانى اول در سال 1914 نشان دهنده بحرانى بنیادى براى پارادیم مدرن بود. 1ــ از یک طرف، تمایل مدرن الاهیات لیبرال به همگونى و یکسان سازى، چهره خود را کاملا آشکار ساخته بود; و آن هنگامى بود که نود و سه نفر از متفکران آلمانى، از جمله تقریبا تمامى اساتید بارت در حوزه الاهیات، و از آن میان، از همه مهم تر، هارناک و هرمان در یک بیانیه عمومى، با خط مشى جنگى ویلهلم دوم و حمله به بلژیک بى طرف، هماهنگ شدند. 2ــ اما از طرف دیگر، سوسیالیسم اروپایى نیز در مبارزه با ایدئولوژى جنگ، ناکام شده بود و تقریبا در همه جا از جنگ حمایت مى کرد.بدین ترتیب، الاهیات شخصى کارل بارت نهایتا به یک «الاهیات بحران» تبدیل شد. این الاهیات، در سال 1918، پس زمینه اى بسیار تأثرانگیز و دراماتیک داشت که از آن جمله مى توان به زوال نهایى امپراتورى آلمان، کنترل کلیساها توسط شهریاران محلى، حضور ایالات متحده در اروپا، انقلاب روسیه و ناآرامى اجتماعى در آلمان اشاره کرد.
|
|
|
|

|
|
|
|
19. آغازگر پارادایم پست مدرن الاهیات در واقع، بارت آغازگر اصلى پارادایم پست مدرن الاهیات شد. بارت در آن بحران پیچیده اى که همه چیز را تهدید مى کرد، تا حد زیادى، فهمید که به هیچ وجه مسیحیت را نمى توان به پدیده اى تاریخى و زمانمند، که باید مورد تحقیق و کاوش انتقادى قرار گیرد، و نیز به تجربه اى درونى (از نوع امروزى) و تا حد زیادى از نوع اخلاقى، فرو کاست. پس از جنگ، به رغم زوال دوران ساز جامعه وفرهنگ بورژوازى، نهادهاى هنجارگذار، سنت ها ومراجع اقتدار آن، کارل بارت بیش از هر کس دیگرى، نیروى انتقادى ایمان را بسیج کرد و ــ در ارتباط با رساله به رومیان ــ به همراه دوستانى نظیر امیل برونر، ادوارد تورنایزن، فریدریش گوگارتن و رودلف بولتمان، به شکل برنامه ریزى شده اى در `between the times (نام نشریه جدیدى که آنها تأسیس کردند) خواستار آن شدند که براى یک «الاهیات کلمه» (که غالبا «الاهیات دیالکتیکى» خوانده مى شد) اقدامى صورت گیرد. راه بازگشت به دوران قبل از شلایرماخراین بدان معناست که هیچ راه بازگشتى به دوران قبل از شلایرماخر، جز پیش رفتن و فراتر رفتن از شلایرماخر، وجود نداشت: 1ــ گذشتن از انسان مدارى مدرن، و روى آوردن به خدامدارى نوین 2ــ گذشتن از تفسیرى تاریخى ـ روانشناختى از شخص «متدین» و الاهیات برحسب تاریخ ونوع بشر، وروى آوردن به کلمه تصدیق شده خود خداوند درکتاب مقدس، یعنى روى آوردن بهوحى، ملکوت وفعل خداوند. 3ــ طرد سخن گفتن دینى درباب مفهوم خدا، وتوجه به اعلان کلمه خدا 4ــ چشم پوشیدن از دین و احساسات دینى، و توجه به ایمان مسیحى; 5ــ گذشتن از نیازهاى دینى ناظر به انسان (انسان ـ خداى مدرن)، و روى آوردن به خداوند که امرى «به کلى دیگر» است و تنها در عیسى مسیح متجلى مى شود (خدا ـ انسانى که نص کتاب مقدس، گواه آن است).
تغییر پارادایمى الاهیات بارت از لیبرال مدرن به پارادایم پست مدرن الاهیات کارل بارت در تحولات عام سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و معنوى پس از فاجعه جنگ جهانى اول ــ به همراه خود بارت، به عنوان مدلى از «زیست الاهیاتى» ــ قدرتمندانه تغییر پارادایمى را از لیبرال مدرن به چیزى که با نظر به گذشته مى توان آن را پارادایم پست مدرن نامید، ایجاد کرد; هرچند در آن زمان تنها مى شد طرح مبهم و کمرنگ آن را تشخیص داد. تا اینجا مى توان بارت را ــ و نه ریچل، هارناک، هرمان یا ترولچ را ــ «پدر کلیساى قرن بیستم» نامید. کارل بارت در مواجهه با بحران پارادایم مدرن، خواستار و مشوق رویکرد الاهیاتى اساسا نوینى شد. الاهیات او ــ با نقد الاهیاتى ایدئولوژى ــ زودتر از دیگران به نیروهاى استبدادى و مخرب عقلانیت مدرن پى برد، ادعاى مطلق بودن عقل روشنگرى را به امرى نسبى تبدیل کرد و جنبه فریبندگى خود عقل روشنگرى را برملا ساخت. خلاصه اینکه الاهیات او زودتر از دیگران به درک «دیالکتیک روشنگرى» نایل آمد و براى یک روشنگرى فراتر از آن روشنگرى تلاش نمود.
تأکید بارت بر رستگارى در مسیح بارت با نوعى مسیح شناسى جدید، بر رستگارى در مسیح تأکید کرد و بدین طریق با فروکاستن مسیحیت به امور عموما انسانى و تاریخى مقابله کرد. او در مقابله با یکسان سازى و همگونى با گرایش هاى اجتماعى و بورژوازى در فرهنگ پروتستانتیسم، بر محرک ها و انگیزه هاى سیاسى و اجتماعى انجیل تأکید کرد. جاى شگفتى است که بارت در آن زمان، به طور صریح و قاطع، علیه همه اشکال ناسیونالیسم و امپریالیسم، یعنى میراث فاسد مدرنیته، که نظام هاى توتالیتر در کشور آلمان آنها را به نهایت ابتذال و پوچى رساندند، سخن گفت. و باز جاى شگفتى است که او در آن زمان، قدرتمندانه خود را به سیاست صلح جهانى وعدالت اجتماعى، ونیز به نگرش انتقادى پیامبرگونه کلیسا علیه همه نظام هاى سیاسى، ملزم و متعهد دانست.
درگیرى الاهیاتى نوین بارت درگیرى الاهیاتى و اساسا نوین بارت، قدرت سیاسى خود را در سال 1934 در شوراى بارمن، علیه حزب شبه دینى نازى، آشکار ساخت: در اعتقاد صریح و روشن به عیسى مسیح، به عنوان «کلمه واحد خداوند» که در جنب آن کلیسا نمى تواند «هیچ گونه رویداد، قدرت، انگاره و حقیقتى را به مثابه وحى الاهى به رسمیت بشناسد». بارت برخلاف الاهى دانان دیگر که تمامیت خواهى حزب فاشیست نازى را کورکورانه پیشرفته ترین جنبه اجتناب ناپذیر عصر مدرن مى دانستند، آن را میراث هولناک «مدرنیته»اى مى دانست که ضرورتا باید از آن برگذشت: «پایان مدرنیته»، همان طور که رومانو گاردینى پس از جنگ جهانى دوم، آن را بدین نام خواند.از این رو، اگر برچسب نوارتدکس به بارت چسبانیده شود، او (و نه به هیچوجه، بارت جوان) درک نشده است.
مقاصد بزرگ کارل بارت در الاهیات به نظر مى آید که حتى امروزه نیز در الاهیات باید مقاصد بزرگ کارل بارت را دستاویز قرار داد: 1ــ متون کتاب مقدس صرفا مدارکى براى تحقیقات فلسفى ـ تاریخى نیستند، بلکه متونى هستند که امکان مواجهه با آن امر «به کلى دیگر» را فراهم مى سازند; شواهد تماما انسانى کتاب مقدس با کلمه خداوند، که مردان و زنان مى توانند بدان اذعان کرده، آن را بشناسند و اعتراف نمایند، مربوط اند. 2ــ از این رو، مردان و زنان را به چیزى بیش از درون نگرى و تفسیر فارغ دلانه فرامى خوانند: از آنها استغفار، گروش و ایمان مطالبه مى شود; ایمانى که همواره نوعى خطر کردن است. اینجا سخن از رستگارى و شقاوت انسان در میان است. 3ــ وظیفه کلیساست که به نحوى قاطع و مصالحه ناپذیر، این کلمه خدا را که مردان و زنان مى توانند بر آن اعتماد و اطمینان ورزند، با عبارات انسانى شرح و بیان کند.هم موعظه گرى کلیسا و هم اصول اعتقادات قطعى کلیسا باید تماما بر محور عیسى مسیح تمرکز یابند; آن عیساى مسیحى که در نظر مؤمنان، در حقیقت، مجلاى گفتار و کردار یک «انسان نیکو»ى اسوه نیست، بلکه مجلاى گفتار و کردار خود خداوند است; عیسى مسیح، معیار تعیین کننده هرگونه سخن گفتن در باب خدا و آدمیان است.
20. بارت آغازگر و نه کامل کننده پارادایم پست مدرن کشیش سافنویل که هنوز دکترا نداشت و به مقام استادى الاهیات اصلاح شده در گوتینگن منصوب شده بود براى فراهم آوردن مفروضات اصلى سخنرانى هاى خود، به میراث نهضت اصلاح دینى، یعنى به تعالیم کالون و هایدلبرگ، بازگشت; اما این کافى نبود. این استاد تازه کار، پس از گذشت دو سال نخستین، در سال 1924، هنگامى که داشت سخنرانى هاى خود را در باب اصول اعتقادات قطعى آماده مى کرد، ناگهان یک کتاب «منسوخ» و «غبارگرفته» که مى باید سرنوشت او را رقم زند، به خاطرش خطور کرد: اصول اعتقادات قطعى کلیساى اصلاح شده انجیلى، تألیف هاینریش هپ (ازسال1861) که پاسخ همه مسائل اصول اعتقادى بین آسمان و زمین و جهنم را در اختیار او مى نهاد. پاسخ هایى از آن راست کیشى اصلاح شده متقدم.
تغییر موضع بارت به سمت اصول اعتقادى مورد مناقشه در دنیاى مدرن در نخستین سخنرانى هاى بارت در باب اصول اعتقادات قطعى، تغییر موضعى وجود داشت که نه تنها متعصبانه و ناسنجیده نبود، قابل توجه هم بود; زیرا این تغییر موضع به سمت اصول اعتقادى موردمناقشه در دنیاى مدرن بود; اصول اعتقادى اى نظیر تثلیت، تولد از باکره، نزول به جهنم، و عروج: تغییر موضعى نه تنها به سمت راست کیشى پروتستانى متقدم، بلکه به سمت حکمت مدرسى قرون وسطا و تعالیم آباى کلیساى اولیه. هیچ کدام از بزرگان «الاهیات دیالکتیکى» با اقدام و حرکت بارت همراه نشدند، بلکه همگى ناظر آن بودند و به نشانه نفى، سر تکان مى دادند. به هر حال، این حرکت، فى نفسه، بازگشتى به سنت کلیساى اولیه، قرون وسطا و نهضت اصلاح دینى نبود، که چنین کارى بس مشکل بود (زیرا در این باب، امور فراوانى براى درس گرفتن و عبرت آموختن وجود داشت)، بلکه صرفا طریقه و شیوه اى بود که بارت بدان گونه عمل کرد ــ نادیده گرفتن و غالبا بى اعتبار دانستن دستاوردهاى مهم تفسیر، تاریخ و الاهیات مدرن. ایمان از نظر بارتالبته نتیجه آن رویکرد این نبود که بارت یک کالونى راست کیش، اعترافگر لوترى، یا حتى مدرسى قرون وسطایى گردد. رهیافت الاهیاتى خود او و معرفت شناسى الاهیاتى خاص او، که وى آن را پس از اثر ناتمام طرح کلى اصول اعتقادات قطعى مسیحى بنیادى تر ساخت، معرفت شناسى و رهیافتى بدیع و اصلى بود. در اینجا، اثر مهم او کتابى بود درباره آنسلم اهل کانتربرى، با عنوان: آنسلم: ایمان در جستوجوى فهم است. مراد آنسلم از «ایمان مى آورم تا بفهمم» چیست؟ از نظر کارل بارت، هیچ پرسش و چون و چرایى درباره «ایمان مى آورم تا بفهمم» وجود ندارد. «ایمان» بر هر چیزى مقدم است. به نظر بارت، یک فرد مسیحى باید از همان ابتدا جهشى به اصل مطلب داشته باشد. به قول شلایرماخر، ایمان موضوعى نیست که از ابتدا باید آن را بفهمیم (یعنى فهم مفروضات تاریخى، فلسفى، انسان شناختى و روان شناختى) و سپس ایمان بیاوریم; قضیه برعکس است: ابتدا ایمان مى آوریم تا سپس با درک عمیق «امکانات و مقدورات» ایمان، بفهمیم.بارت، ایمان را معرفت و تصدیق کلمه مسیح تعریف مى کند، اما بعدا این تعریف خیلى زود با اصول عقاید کلیسا یعنى با اقرار و اعتراف ایمانى که به نحو تاریخى و با گذشت زمان به وجود آمده است، یکى مى شود. رهیافت بارت در آن زمان و با توجه به تعالیم آنسلم چنان بود. مبناى آن رهیافت این بود که درست است که خدا موجود است، وجودى است در سه شخص، و خدا انسان شد، اما در این باب مى توان تأمل بیشترى کرد که این مطلب تا چه حد درست است. بنابراین اصول اعتقادات قطعى کلیسا که پس از طرح کلى اصول اعتقادات قطعى مسیحى و با تأکید عمدى بر آن عنوان منتشر شد، تأملاتى است در باب اصول عقایدى که پیشاپیش، بیان و تصدیق شده اند. در این صورت، جاى تعجب نیست که در «مقدمه» اصول اعتقادات قطعى (مقدمه، نه به معناى آنچه باید از قبل گفته شود، بلکه آنچه باید در ابتدا گفته شود) دویست صفحه درباره آموزه تثلیت وجود دارد، که نه از عهد عتیق، بلکه از آموزه کلیسایى قرن چهارم نشئت گرفته است. این آموزه مبتنى بر نوعى دیالکتیک مفهومى پیشرفته و درخشان نیست، بلکه صرفا در آن دیالکتیک مفهومى فهمیده مى شود، یعنى آن تنها در ایمان پذیرفته و مقبول مى شود. این است که نظر اساسى کارل بارت در باب وحى تماما تثلیثى است: «کلمه خدا خود خداست در وحى و انکشاف او; زیرا خداوند خود را به صورت عیسى مسیح منکشف مى کند و این امر مطابق کتاب مقدس بر این تلقى از مفهوم وحى دلالت مى کند که خود خداوند در وحدت، و در عین حال تمایزى که هیچ عیبى و نقصى براى او نیست، همان منکشف کننده، انکشاف و منکشف شونده» یا بنا بر قاعده اى انجیلى، پدر، پسر و روح القدس است.
مقایسه الاهیات کلمه بارت با فلسفه روح هگل مى توان این رویه را به بهترین وجه، با یک مقایسه روشن ساخت: الاهیات کلمه بارت که الاهیاتى رادیکال و ذاتا متلون و بى ثبات است، از حیث ساختارى ــ به رغم تفاوت هاى آشکار در محتوا ــ یادآور فلسفه روح هگل است (بارت همواره «علاقه خاصى» به او داشته است): این الاهیات نیز با گردش دورانى به دور خود و حرکت پیش رونده دیالکتیکى سه مرحله اى، کل حقیقت را مفروض مى گیرد، خواستار جهش مشابهى به اصل مطلب است، و بالاخره بدیل مشابهى ارائه مى کند: هگل مى گوید: آدمى یا خود را از امور تجربى و انتزاعى برمى کشد و به تفکر نظرى و کاملا مشخص مى رسد; در این صورت است که در تأمل نظرى، حقیقت روح خودبه خود هویدا مى گردد; یا خود را به این سطح تفکر نظرى برنمى کشد که در این صورت، حقیقتا فیلسوف نیست. بارت مى گوید: آدمى یا خود را فارغ ازهمه مشکلات تاریخى، فلسفى، انسان شناختى و روان شناختى، تابع کلمه خدا، آن طور که در کتاب مقدس تصدیق، وبهوسیله کلیسا اعلام شده است، قرارمى دهد که دراین صورت، و واقعا در این صورت، است که حقیقت وحى در تأمل نظرى آشکار خواهد شد; یا مؤمن نیست و در این صورت، واقعا مسیحى نیست! کارل بارت، از آن پس، در اصول اعتقادات قطعى کلیسا با نهایت دقت و تمرکز مسیح شناختى و در عین حال، به طور انحصارگرایانه مى گوید که از نظر مسیحیان، عیسى مسیح همان کلمه متجسد خداست، واحد است، تنها نور زندگى است که به موازات و در جنب آن، هیچ نور دیگرى وجود ندارد و نمى تواند وجود داشته باشد، و نیز غیر از او هیچ کلمه دیگر خداوند، یعنى هیچ وحى دیگرى، در میان نیست. 21. چالش همیشگى «الاهیات طبیعى»بسیارى از الاهى دانانى که از بارت تعلیم گرفته اند (نظیر هگلى هاى دست راستى زمان او) در اینجا خود را با هیچ مشکلى مواجه نمى بینند; آدمى در مدار و گردش است و به نحو پیشین، به سطح متعالى اصول اعتقادى موردنیاز مى اندیشد. الاهیات بارت آن قدر جدى و مهم است که نمى توان از مواجهه با محتوا و مفاد آن شانه خالى کرد.نمى توان خود را به تفسیرى کاملا درونى از بارت محدود نمود; گرچه ممکن است چنین امرى براى زنده نگاه داشتن الاهیات بارت براى نسل امروز الاهى دانان ارزشمند باشد. با گذشت هفتاد و پنج سال پرثمر پس از تفسیر رساله رومیان بارت و با گذشت شصت سال از جلد نخست اصول اعتقادات قطعى کلیسا، باز نمى توان به تصحیح و اصلاح درونى نوعى تصویر قراردادى و مرسوم از بارت اکتفا نمود; هرچند از جهات دیگر ممکن است تا حد زیادى با او هم عقیده بود.
نقد الاهیات بارت به نظر مى رسد که نقد بارت باید بیشتر شامل نقد الاهیات بارت باشد. از این رو باید پرسید: 1ــ اگر، آن طور که بارت جوان در مراحل اولیه تفکرش مى اندیشید، آفرینش الاهى دیگر به عنوان حلقه اتصال و واسطه فیض الاهى، که از بالا نازل مى شود، مطرح نیست، و اگر آفرینش الاهى را در اندیشه بارت متأخر باید حقیقتا فعل خیر خداوند دانست، به طورى که درخور نوشتن چهار جلد از اصول اعتقادات قطعى کلیسا باشد، و اگر همه اینها درست است، پس چرا نباید از فعل آفرینش، معرفتى حقیقى نسبت به خداوند استنباط کرد ــ اصولا نه تنها براى مسیحیان، بلکه براى هر مرد و زنى؟ 2ــ اگر، بنا بر گوهر الاهیات، خداوند بى تردید سرآغاز همه چیز است و بنابراین بر هر چیزى تقدم دارد، پس چرا باید براى الاهیات، از حیث روش شناختى، ناروا باشد که با مسائل و حوایج انسان امروزى آغاز کند و سپس بنا بر این تلقى که نظام هستى و نظام معرفت یکسان نیستند، آن مسائل و حوایج را بر خدا عرضه کند؟ آیا اصولا بارت در این مسئله حق را به شلایرماخر نداده است؟ 3ــ اگر از نظر مسیحیان، پیام کتاب مقدس تنها معیار هر گفتگویى در باب خداوند است، چرا باید هر سخنى در باب خداوند مبتنى بر کتاب مقدس باشد؟ 4ــ و بالاخره، اگر گزاره ها و سخنان سلبى کتاب مقدس در باب خطا، ظلمت، دروغ گویى و گناه جهان غیرمسیحى را باید به طور جدى، نوعى دعوت به گرویدن تلقى کرد، چرا باید در مورد این واقعیت سکوت کرده، آن را مکتوم یا محو نمود که خداى کتاب مقدس ــ بنا به شهادت عهد جدید ــ خداى همه مردم، و لذا به همه مردم نزدیک است، به طورى که حتى غیرمسیحیان (به گواه رساله به رومیانو حتى بیش از آن به گواه اعمال رسولان) مى توانند خداى حقیقى را بشناسند؟
مسائل الاهیات متأخر بارت کارل بارت، پس از آن که مدت ها با مسائلى از این قبیل دست و پنجه نرم کرده بود، مسیحیان را به جلد سوم آموزه آشتى، یعنى آنجا که از عیسى، یعنى نور جهان، بحث مى کند، ارجاع داد. در واقع، بعدا کمتر به این واقعیت توجه شد که تأکیدات الاهیاتى جدیدى در آخرین جلد کامل شده اصول اعتقادات قطعى کلیسا (1959) وجود دارد. البته درست است که کارل بارت پیر در اینجا به نظر شدیدا انحصارگرایانه و تکرارى خود، که نخستین نظر او نیز مى باشد، باز مى گردد: عیسى میسح، «تنها نور واحد زندگى» است. اما بعدها (البته با احتیاط جزمى بسیار، و بدون هیچگونه بحث مجددى، آن گونه که در آگوستین شاهد هستیم) مى پذیرد که نهایتا در کنار این نور واحد عیسى مسیح، «انوار دیگرى» نیز وجود دارد; کلمه هاى راستین دیگرى نیز در کنار و به موازات کلمه واحد وجود دارد. البته برخلاف همه شواهد و قراین تجربى، بارت جزم اندیشانه بر این باور است که انوار دیگر تنها بازتاب هاى نور واحد عیسى مسیح هستند (آیا بودا صرفا بازتابى است که در پرتو نور عیسى مسیح مى درخشد؟). با این حال، آشکار است که در الاهیات متأخر بارت، نوعى ارزیابى مجدد از شناخت خداوند، با توجه به جهان آفرینش و الاهیات طبیعى و نیز ارزیابى دوباره فلسفه و تجارب انسانى به طور کلى، صورت مى گیرد، یعنى در واقع به نحو غیرمستقیم و ناآشکار، ارزیابى دوباره اى از قانون طبیعى، دین طبیعى و در واقع، ادیان جهانى، که وى همه آنها ــ از جمله ادیان مبتنى بر فیض و ایمانى جون بهکتى هندى و آمیدا بودیسم ژاپنى ــ را قبلا به عنوان اشکالى ازکفر، یعنى اشکالى از بت پرستى ودرستکارى مبتنى بر عمل، ناروا مى دانست، در حال شکل گیرى است. در این ارزیابى همچنین برپرسش هایى که کارل بارت پیر درخصوص شلایرماخر مطرح مى کرد، و هنوز در جاى خود معتبرند، تأکید مى شود.
شکل گیری نوعى راست کیشى جدید این همه بدین معناست که اصول اعتقادات قطعى کلیسا، که پس از تغییر یافتن پارادایم از مدرنیته به پست مدرن، در دوره دوم به پیشامدرن رسید (معطوف داشتن نقادى پست مدرن به راست کیشى پروتستانى، حکمت مدرسى و تعالیم آباى کلیسا) و خود به خود منجر به نوعى راست کیشى جدید شد، و نیز این عمارت جزمى که با چنان مقیاس وسیعى و با استحکام و دقت فراوان ساخته و بنا گردید، نهایتا دست کم از حیث نظرى، ویران شده بود (گرچه بیشتر طرفداران بارت به این امر توجه نکردند)! «پوزیتیویسم وحى» بارت که دیتریش بونهاوفر در نامه هایى که از زندان نازى ها مى فرستاد، از آن انتقاد مى کرد، اساسا مبناى خود را از دست داده بود.از جهتى مى توان گفت که روشن است که کارل بارت، که قبلا در آغاز دهه 1920، پس از تجدیدنظر کامل در رساله به رومیان، و باز در آغاز دهه 1930، پس از کنار نهادن و سپس تجدیدنظر کامل در جلد نخست اصول اعتقادات قطعى، گفته بود که در صدد بیان همان مطالبى بوده که قبلا گفته، اما اینک چون یک بار آن مطالب را بیان کرده است، دیگر گفتنش لازم نیست. وى خود بعدا گفت: «چه چاره اى دارم جز اینکه از آغاز شروع کنم و همان مطالب را، اما به شیوه اى بسیار متفاوت، بگویم؟». بنابراین عمل او شاید همان چیزى باشد که پل تیلیش نیز در آخرین سخنرانى قبل از مرگش به عنوان امرى بسیار مطلوب بیان کرد: او مى کوشد تا الاهیات مسیحى را در بستر و چارچوب ادیان جهانى و قلمرو جهانى، ساخته و پرداخته کند. آشتى با امیل برونرکارل بارت در اواخر حیات خود ــ با تأکید بیشتر بر بشریت خدا و نه الوهیت او ــ با دوست و هم مباحثه قدیمى خود، امیل برونر، آشتى کرد. امیل برونر کسى بود که بارت فقط به این سبب که برونر فکر مى کرد که باید از «نقطه اتصال» در انسان براى فیض الاهى سخن گفت، با او قطع رابطه کرده بود (بارت عنوان نه! را براى کتاب خود علیه کتاب برونر، طبیعت و فیض، منتشر شده در 1934، برگزیده بود).
22. چالش همیشگى رودلف بولتمان پرسش زیر یقینا پرسشى بیهوده و ناچیز نیست. آیا نمى توان گفت که امروزه همان کارل بارت، یعنى کارل بارت جوان شده، به خاطر آنکه تلاش هاى برنامه ریزى شده قبلى او براى تفاهم (مثلا کتاب او: رودلف بولتمان: کوششى براى فهمیدن او) کاملا ناکام مانده است، حتى با مخالف سرسخت خود، رودلف بولتمان، از سر سازش درآمده باشد؟ آیا ممکن است او با بولتمانى سازش کرده باشد که از یک طرف، نظرات و توجهات الاهیاتى او را (نظیر خدا به مثابه خدا، کلمه خدا، پیام، و ایمان انسانى) تصدیق کرد; اما از سوى دیگر، حقیقتا نمى خواست دغدغه ها و موضوعات موردعلاقه الاهیات لیبرال را کنار نهد; بولتمانى که بر این اساس، مى خواست بدون چون و چرا، به روش تاریخى ـ انتقادى در تفسیر و لزوم اسطوره زدایى و نیز تفسیرى ازکتاب مقدس که برمدارفاهمه انسانى بگردد، پاى بند باشد؟خیر، امروز دیگر مسئله گذر از بارت و روى آوردن به بولتمان، یا برعکس، جاى گزینى بارت با بولتمان، مطرح نیست. چنین چیزى کاملا اشتباه است: باید هر دوى این الاهى دانان بزرگ پروتستان را به جاى خود بسیار جدى گرفت; هر کدام قوت ها و ضعف هاى خود را دارند. انتقادات بارت به بولتمانکارل بارت از آن روز، شاید اوایل سال 1929 در گوتینگن، یعنى زمانى که بولتمان سخنرانى هاى مارتین هایدگر را که در ماربورک شنیده و یادداشت کرده بود براى او قرائت مى کرد، به ضعف بولتمان پى برد. هایدگر در سخنان خود گفته بود که الاهیات باید جهت گیرى و رویکردى اگزیستانسیالیستى در پیش بگیرد و در این راستا از انجیل مستند به عهد جدید سخن بگوید. بارت از دیدگاهى که مى گوید کتاب مقدس را باید به شیوه اى «وجودى»، یعنى به حسب وجود انسانى، تعبیر کرد، انتقاد نمى کند; او به روش معمول خود، بدین طریق عمل مى کرد. وى از این امر انتقاد کرد که بولتمان، پیرو بى چون و چراى هایدگر متقدم، نوعى تقلیل اگزیستانسیالیستى را توصیه مى کند و (انتقادى که شاگرد برجسته بولتمان، ارنست کاسمان نیز مطرح ساخت): 1ــ اینکه او عالم کیهانى، طبیعت و محیط زیست را به نفع وجود انسانى در پرانتز قرار مى دهد. 2ــ اینکه او تاریخ عالم واقع را به تاریخمندى انسانى، و آینده واقعى و اصیل را به آینده مندى انسانى، تقلیل مى دهد. 3ــ اینکه او در الاهیات خود با عنوان بودن در جهان، از جامعه عینى و ملموس و بعد سیاسى غفلت مى کند.
ضعف هاى بارت از نظر بولتمان اما بولتمان، برعکس، از همان ابتداى کار به ضعف هاى بارت پى برد و آنها را گوشزد کرد: 1ــ اینکه بارت از مباحث هرمنوتیکى اجتناب مى کرد، تا «حتى الامکان با تعصب» به کار خود ادامه دهد; 2ــ اینکه بارت بعد از تغییر موضع به راست کیشى پروتستانى و به آنسلم در سال 1930، حتى از ایراد یک سخنرانى در باب موضوع داغ و جنجالى الاهیات طبیعى، که وعده ایراد آن را براى «اهالى قدیمى ماربورگ» داده بود، اجتناب کرد، و این موجبات ناراحتى و تنفر دوستش بولتمان را فراهم مى کرد و بدین سان، به بحثى که خیلى وقت ها انتظار مى رفت در مورد اختلاف موجود میان آنها ارائه شود، خاتمه داد. 3ــ اینکه بارت با قاطعیت فزاینده اى مى گفت که او بدون نفى تفسیر تاریخى ـ انتقادى، و بدون احساس نگرانى جدى در مورد آن، توانسته «تفسیرى الاهیاتى» را معمول دارد. 4ــ اینکه بارت تا حد زیادى، تاریخ انتقادى اصول اعتقادى را به نفع اصل سنت، که در واقع مسیحیان را براى همیشه به مفهوم پردازى یونانى مآبانه رابطه بین پدر، پسر و روح القدس پیوند مى زند، کنار نهاد (هرچند هرگاه اراده مى کرد مى توانست اصلاحات مفهومى را در مورد آموزه سنتى تثلیث اعمال کند ــ مثلا «نحوه وجود» به جاى «شخص»). 4ــ بالاخره اینکه بارت، بر خلاف آمال و مقاصد خود، در اصول اعتقادات قطعى که با چنان تأکیدى اصول قطعى «کلیسا» محسوب مى شد، با کمک سنت کلیسایى، موجبات بازسازى محافظه کارانه عقاید قطعى پیشامدرن را که بخش وسیعى از آن فاقد پشتوانه تفسیرى بود، فراهم کرده بود; این اقدام چون به «جهان بینى گذشته» بسته بود و نامرتبط با تجربه بود، نتوانست «پیام مسیحى را به گونه اى براى مردم امروزى قابل فهم سازد که آنها از مسائل مبتلابه خود، آگاهى یابند». الاهیات بارت از دیدگاه نویسندگان امروزیبنابراین امروزه نویسندگان به درستى مى توانند همچون ابرهارت یونگل در الاهیات بارت از «اهتمام و توجه افراطى به مبنا»، و مثل کارل ـ یوزف کوشل، از نوعى «هم بافتگى فوق العاده و جزمى»، که مقصود و هدف اصلى را به مخاطره مى اندازد، سخن بگویند. در واقع، کارل بارت در آن زمان، در مواجهه با مباحث تحریک برانگیز تفسیر و تاریخ مدرن اصول عقاید (همچون ارتش سوئیس در جنگ جهانى دوم که در استحکامات کوه هاى آلپ پناه گرفت) در استحکامات خلل ناپذیر اصول قطعى راست کیشى قرون شانزدهم / هفدهم یا چهارم / پنجم پناه گرفت و با چنان استراتژى دفاعى اى آماده بود تا به خاطر آزادى و استقلال خداوند از همه تجارب بشرى، در صورت لزوم بخش اعظم قلمرو و سرزمین حاصلخیز را تسلیم نماید.
23. به سوى یک بازخوانى انتقادى و همدلانه علیه دیدگاه پست مدرن بارت یک بار با حالتى انتقادى اظهار داشت که «ما از نسبیت خاص خودمان هیچ گونه آگاهى نداریم». وى درباره اثر خود گفت: «من اصول اعتقادات قطعى کلیسارا نه خاتمه، بلکه آغاز یک بحث جدید و مشترک مى دانم». البته امروزه این بحث تحت اوضاع و احوال الاهیاتى و اجتماعى دگرگون شده، باید شامل بازخوانى انتقادى و همدلانه از اصول اعتقادات قطعى کلیسا باشد. چنین بازخوانى اى در مقابل دیدگاه پست مدرن، با وجود نقادى آن، باید مضامین اصلى و جامعیت اعلاى این الاهیات را به نحوى سازنده در حال و هواى امروز مطرح کند و آن را دوباره در بستر و چارچوب ادیان و مناطق جهان مورد ملاحظه قرار دهد. در حقیقت، در این الاهیات ذخایر سرشارى وجود دارد، در آموزه هایش راجع به خدا، آفرینش و آشتى; الاهیاتى که بر آن است تا نه الاهیات نهضت اصلاح دین باشد و نه الاهیات لوتر، بلکه الاهیاتى جامع و جهانى، و هرقدر جامع تر و جهانى تر، به همان اندازه بالنده تر و مستدام تر! چه قدرت و عمق نظام مندى در دقت نظر و تیزبینى کاملا مستقل و اصیل عناوین کلامى مهم آن هست; عناوین و مباحثى نظیر دیالکتیک اوصاف الاهى، رابطه بین آفرینش و میثاق، زمان و ابدیت، اسرائیل و کلیسا، مسیح شناسى و انسان شناسى. این مباحث، در اوضاع و احوال و مناسبات عینى و ملموس و در نوعى اخلاق و ادب آزادى در پیشگاه خداوند، و در جامعه براى زیست در محدودیت ها، مورد ملاحظه بیشترى قرار مى گیرند. الاهیات آزادى بخش رادیکال قبل از هرگونه الاهیات ناظر به آزادى!
تصور بارت از الاهیات خود در عین حال، این الاهیات، با وجود پیچیدگى فوق العاده اش و با وجود آن همه مطالب فراوانى که کنترل ناپذیرند هرگز اهمیت و محوریت خود را از دست نمى دهد. آنچه کارل بارت توانست درباره «عینیت کاملا آزاد» ولفگانگ آمادئوس، موسیقى دان محبوب خود، بنویسد، اینجا نیز به طریقى منحصربه فرد مى توانست در مورد خودش بگوید. تصویرى که وى از موتسارت، هم در اصول اعتقادات قطعى کلیسا و هم در اثر مهمش درباره موتسارت (1956) ارائه مى کند، چیزى شبیه تصورى است که خود از الاهیات خود ترسیم مى کند. او دوست داشت چیزى را که در این موسیقى شنیده بود، در الاهیات خود نیز طنین انداز نماید. او مى گوید موسیقى موتسارت «به طریقى کاملا نامعمول آزاد بود...»; فارغ از همه زیر و بم هاى تند، آزاد از همه وقفه ها و ارتعاشات نامنظم. خورشید همواره مى درخشد; اما نه تاریک مى شود و نه مى سوزد و نه به اتمام مى رسد. آسمان برفراز زمین گسترده است; اما اصلا بارى بر دوش آن نیست، آن را له یا نابود نمى کند. بنابراین زمین هست و همواره زمین باقى مى ماند، بدون اینکه بخواهد با شورشى عظیم علیه آسمان ابراز وجود کند. مى توان شاهد تاریکى، آشفتگى، مرگ و جهنم بود; اما آنها لحظه اى غالب نمى آیند. موتسارت آهنگ مى سازد، همه چیز را برخاسته از کانونى رازآمیز مى داند، و لذا حدود راست و چپ و بالا و پایین را مى شناسد و رعایت مى کند... هیچ روشنایى نیست که تاریکى را نشناسد، هیچ لذتى نیست که اندوه را نیز در برنداشته باشد; اما برعکس، هیچ وحشت، عصبانیت، و هیچ مصیبتى نیست که با فاصله کم یا زیاد، در چند قدمى خود، صلح و آرامش را در پى نداشته باشد. بنابراین هیچ خنده اى بدون گریه نیست; اما همچنین هیچ گریه اى نیز بدون خنده نیست».
کانون رازآمیز الاهیات بارت در واقع، الاهیات بارت از همین کانون رازآمیز ناشى مى شود که به نظر او همان خداست که اهتمام رحمانى خود را براى مردان و زنان، در عیسى مسیح نشان مى دهد. چون آن کانون عبارت بود از همان خداى مشهود در عیساى مصلوب و عروج کرده، این الاهیات نیز مى تواند آن حدود را پاس دارد; مى تواند خدا را خدا و انسان را انسان بداند. این الاهیات نیز تاریکى، شر، نفى و نیستى در عالم را مى شناسد; ولى در همان حال، با این اطمینان و اعتماد عظیم نیز نوشته مى شود که خداى نیک و مهربان، آخرین کلمه را براى خود نگاه خواهد داشت. در واقع، در الاهیات بارت، بیشتر، کامیابى ها و عبور از موانع در جهان دیده مى شود، نه امور شیطانى و مصیبت بار. این الاهیات نیز، همچون موسیقى موتسارت، از افراط و تفریط مى پرهیزد و «چگونگى مواجهه حکیمانه و تلفیق عناصر» را مى داند، به طورى که هر نهاى، یک آرى بزرگ را دربردارد. کسانى که به این موسیقى گوش مى سپارند و در واقع، کسانى که این الاهیات را مطالعه مى کنند «ممکن است خود را موجوداتى ببینند که در معرض مرگ اند و با این حال هنوز زنده اند (مانند همه ما) و احساس کنند که آنان را به آزادى فرا خوانده اند».
منبع اینترنتی :http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=16172 | | | | | | | | |