شلایرماخر :جلسات الهیات عقلی مسیحی؛ استاد بیات
شلایرماخر:
او محصل مدرسه علوم دینی مسیحی است. او دو کتاب اصلی دارد. یکی «دربارهٔ دین» (On Religion) و دیگری کتاب «ایمان مسیحی».
مخاطب شلایرماخر در کتاب «دربارهٔ دین»، فرهیختگانی بودند که دین مسیحی را تحقیر میکردند و آن را غیر قابل اطمینان میدانستند. او بین دورانی که از مدرسه کشیشی خارج شد تا زمانی که این کتاب را نوشت، دوران سختی را گذراند. او در نامهای به پدرش مینویسد: «من 12 سال مردم را به چیزی موعظه میکردم که دیگر خودم آن را باور نداشتم». به هر حال، او حد واسطی میان کسانی نظیر کانت و هگل که از دین مسیحی ناامید شدند و روحانیانی که همچنان سعی بر مسیحیت سنتی داشتند. خلاصه او دوران بسیار متلاطمی را گذراند.
کتاب «ایمان مسیحی» ولی برای مسیحیهای متدین بود و در این کتاب، تبیینها و تفسیرهای جدیدی از آموزههای مسیحی ارائه داد.
دیدگاههای شلایرماخر:
1. تجربه دینی
2. هرمنوتیک
3. تفسیرهایی از آموزههای مسیحی
تجربه دینی
منظور او از تجربه دینی با آنچه که در تاریخ مسیحیت از آن یاد میشد کاملا
متفاوت بود. او گفت دین، چیزی جز تجربه دینی نیست. تجربه دینی هم یعنی
مواجههٔ هر مؤمن با خداوند. سؤالی که در اینجا مطرح میشد این بود که تکلیف
متن مقدس و اعتقادها چه میشد. شلایرماخر معتقد بود که این متنها نیز
گزارشی از تجربههای دینی نویسندگان آنها بود. ولی به هر حال، در رتبه اول
قرار نداشت. او دیگر خود را عهدهدار دفاع از کتاب مقدس نمیدانست. به
همین سبب، رخ دادن خطا در این متون مقدس را نیز ممکن میدانست. این نگاه،
به نوعی قبول اشکالات وارد به مسیحیت و در عین حال حفظ آموزههای آن بود.
یعنی هم خطاهای متون مقدس را قبول میکرد، هم چنین میگفت که این متون،
لزوما اصل دین نیستند. به همین سبب، سخنان شلایرماخر در آن دوران برای
بسیاری از مؤمنان مسیحی، جذاب بود.
نگاه شلایرماخر در دو کتابش با یکدیگر تفاوت دارد. او در کتاب دیگرش میگوید تجربهٔ دینی چیزی جز احساس وابستگی مطلق به خداوند نیست. در اینکه منظور شلایرماخر از «احساس» چیست و آیا یک مقولهٔ جدای از شعور و شهود است یا این که بعدی معرفتی هم دارد، اختلاف است. البته تعریف متفکران رمانتیک از «احساس» با شهود متفاوت است ولی بین این دو منافات نیست.
چه رابطهای میان دیدگاه تجربه دینی شلایرماخر و هرمنوتیک وجود دارد؟
هرمنوتیک سنتی که تا پیش از شلایرماخر حاکم بود، نیاز او را برآورده
نمیکرد. البته هرمنوتیک بعد از شلایرماخر هم تغییر کرد و دیدگاههای
جدیدتر مطرح شد. در جلسه آینده در این باره بیشتر صحبت خواهیم کرد…
هرمنوتیک:
یک سؤال مطرح است که چه ربط و نسبتی بین دیدگاه شلایرماخر دربارهٔ هرمنوتیک
و دیدگاهش درباره دین و تجربه دینی وجود دارد؟ مگر دیدگاه هرمنوتیکی سنتی
چه خللی داشته است که پاسخگوی شلایرماخر نبوده است؟ واقعیت این است که
تعریف او از دین و تجربه دینی، با دیدگاه سنتی هرمنوتیکی سازگار نبود. با
تبیین دیدگاهش دربارهٔ هرمنوتیک، این مسئله واضح خواهد شد.
هرمنوتیک گاهی به معنای تفسیر است و گاهی به معنای یک رشته علمی و یک دیسیپلین و نوع دیدگاهی است که ما دربارهٔ تفسیر داریم. هر مفسری به هر حال دارای یک رویکرد تفسیری است؛ حتی اگر خودش نداند که چه رویکردی دارد. خیلیها هستند که به این نگاه دقت نکردهاند ولی حتما این رویکرد را دارند. بحث ما در اینجا دربارهٔ هرمنوتیک به معنای دوم است.
در میان فیلسوفان مسلمان، هرمنوتیک به طور خاص مورد بررسی قرار نگرفته است و نمیتوانیم بین فلاسفه اسلامی کسی را پیدا کنیم که دربارهٔ آن صحبت کرده باشد. ولی میشود رویکرد آنها را با توجه به گذشت زمان، تشخیص داد.
چهار رویکرد هرمنوتیکی وجود دارد:
1. سنتی: در این رویکرد که «تفسیر دستوری» هم به آن گفته میشود، بر اساس
علم و آگاهی به دستور یک زبان انجام میشود. فرض بر این است که ما به راحتی
میتوانیم به معنای یک متن دست پیدا کنیم. فهم هم نتیجهٔ کشف مراد مؤلف
است. در این رویکرد، وجود ابهام در فهم مؤلف هم گاهی رخ میدهد ولی خلاف
قاعده است. ولی مفسر، از دریچه متن به مؤلف میرسد. ممکن است مؤلف قبول
نکند که منظورش از متن این بوده ولی برداشتی که از متن شده، کاملا قابل
دفاع است و مفسر میتوند اثبات کند که از متن، این مفهوم برداشت میشود.
یعنی متن، بیپایان نیست. معنی و مراد مؤلف کاملا بسته و واحد است. رویکرد
سنتی، همان رویکردی است که در عمدهٔ فیلسوفان مسلمان جریان دارد.
2. مدرن: از شلایرماخر شروع میشود. او چنین گفت که با صرف دستور زبان و قواعد آن، نمیشود به مراد مؤلف دست پیدا کرد. چرا که زبان و متن، اصلا توان تحمل مافیالضمیر مؤلف را ندارد. او میگوید بر خلاف تصور سنتی، تفسیر متن از یک مقوله خشک مکانیکی نیست بلکه در فرایند تفسیر، عنصر شخصیت مؤلف باید مورد نظر قرار بگیرد. یعنی مفسر باید خود را در جای مؤلف قرار دهد و بتواند ذهنیت او را بازسازی کند. در فهم و تفسیر، متن محور نیست؛ بلکه تجربه کردن تجربهٔ مؤلف است که باعث فهم متن میشود. به بیان دیگر، فرایند فهم متن در نگاه مدرن، کاملا متفاوت از فرایند فهم متن در نگاه سنتی است. این عنصر تجربه، بعدها در نگاه شلایرماخر به دین نیز نمود پیدا میکند.
ممکن است در اینجا اشکال وارد شود که با این تعریف اصلا نمیشود به معنای واقعی متنها دست پیدا کرد. شلایرماخر این طور جواب میدهد که بالاخره انسانها تجربههای مشترک دارند و میتواند به ذهنیت یکدیگر نزدیک بشوند. ولی او قبول میکند که تفسیر نهایی از متن وجود ندارد و باز میماند و ممکن است دوباره تفسیر جدیدی از یک متن ارائه شود.
با توجه به تبیین شلایرماخر از هرمنوتیک، میشود شناخت او را نوعی تفسیر روانشناختی نیز نامید. یعنی مفسر خود را در قالب و درون مؤلف قرار میدهد تا متن او را دریابد.
سؤالی را در ابتدا مطرح کردیم که ربط این نگاه شلایرماخر به هرمنوتیک با تفسیر او از آموزههای مسیحی و موضوع تجربه دینی چیست. اکنون کمی واضح شد که ربط در اینجاست که این نگاه، قطعیت نگاه سنتی را کنار میزند و برای گزارش شخصی و تجربه شخصی از متن مقدس نیز جایگاه قائل میشود. یعنی تفسیر متن مقدس، دارای انتهای باز میشود و هر مسیحی دیگر موظف نیست به یک سری باورهای از پیش تعیین شده ایمان داشته باشد.
پرسشی در اینجا مطرح میشود که شلایرماخر برای به دست آوردن تجربه و ذهنیت مؤلف و تفسیر روانشناختی که از آن سخت گفت، روش و ساز و کار منسجمی هم ارائه کرده است؟ گویا جواب منفی است و شلایرماخر نتوانسته یک نظام کامل برای این نوع از تفسیر ارائه کند.
بر اساس نگاه شلایرماخر، فهم متن، یک امر دیالکتیکی است و به قول خودش، تفسیر هنر شنیدن سخن مؤلف است.
حلقه هرمنوتیکی یا دور هرمنوتیکی:
در اینجا یک ایراد به وجود میآید. اگر قرار است مفسر برود سراغ تجربه
ذهنیت مؤلف، آیا باید در ابتدا کل متن فهمیده شود برای درک اجزاء؟ یا آیا
میشود از فهم اجزاء به فهم کل رسید؟ به نظر میرسد این دو به نوعی متوقف
بر یکدیگرند.
شلایرماخر این دور را به این صورت حل میکند که فهم بخشی از اجزاء متن، پرتو افکنی میکند بر کل متن و مفسر را به حدسهایی دربارهٔ کل متن میرساند. حدسهایی که قطعی نیستند ولی میتواند به آن تجربه نزدیک شوند. این این حدسها باعث فهم جزئیات بیشتر به صورت آزمون و خطا میشود و به تدریج به فهم کل متن و تجربهٔ ذهنیت مؤلف میشود.
3. فلسفی: افراد شاخصش گادامر و دیلتای هستند.
در هرمنوتیک فلسفی، فهم از متن به رفتار انسانی هم گسترش پیدا کرده است.
این کاری است که دیلتای کرد و گفته میشود دیلتای، هرمنوتیک را وارد حیطه
علوم انسانی هم کرد. از طرفی گادامر معتقد بود در دیدگاه شلایرماخر، مفسر
منفعل است و فقط باید برود دنبال کشف تجربهٔ او؛ این در حالی است که فهم
خود مفسر نیز مهم است. یعنی فهم متن، محصول امتزاج افق معنایی مفسر با افق
تجربهٔ مؤلف است. یعنی قرار نیست لزوما دو تجربهٔ یکی شوند؛ بلکه در کنار
هم قرار میگیرند. یک مفسر زمانی میتواند ادعا کند یک متن را فهمیده است
که خودش نیز دارای موضع باشد نسبت به متن.
بر اساس این رویکرد، دیگر امکان دستیابی به یک فهم عینی از متن وجود نخواهد داشت. به بیان دیگر، فهم یک مقولهٔ بیپایان خواهد بود؛ چون هر بار امتزاج فهم مؤلف و مفسر، یک نگاه جدید به دست خواهد داد؛ به خصوص که پیشذهنهای مؤلف و مفسر با هم تفاوت دارند و نگاههای متفاوتی را به وجود خواهند آورد.
4. پسامدرن: افرادی مثل دریدا
در این نگاه، نهتنها قائل به بازسازی تجربه مؤلف نیستند؛ بلکه از مرگ مؤلف
سخن گفته میشود و انگار در تفسیر متن، به دنبال فهم نگاه مؤلف نیستیم.
هر کس متنی را میخواند، معنا و تفسیر جدیدی از متن ایجاد میکند. حتی خود
مؤلف هم اگر متن خود را دوباره بخواند، تفسیر جدیدی از آن به وجود خواهد
آورد.
در جلسه بعد انشاءالله به نقد این دیدگاهها هم خواهیم پرداخت…
آنچه در شلایرماخر رخ داد، تأثیر در تفسیر آموزههای بیرون مسیحی او نبود؛ بلکه در واقع آموزههای مسیحی را تابع دیدگاههای بروندینی خود قرار داده بود. و او خودآگاه یا ناخودآگاه به سمتی رفته بود که آموزههای مسیحی را به نحوی تبیین کند که با گزارههای بروندینی، سازگاری داشته باشد. اگر حوزه علم آدمی را در دو ساحت «دادههای بشری» و «دادههای وحیانی» در نظر بگیریم، تا قبل از قرون اخیر چندان با علوم و یافتههای بشری روبهرو نبودیم که با دادههای وحیانی تعارض و مقابله نماید. در عین حال تاریخی بودن دین، فراخ تشکیکی را در وحیانی بودن آن مطالب، صحت و سقم آن، و برداشت مفسرین به وجود میآورد.
از این رو فرض اول ماخر تفسیر کردن متناسب دادههای وحیانی با یافتههای بشری بود و نهایتا اگر امر پاسخ نمیداده، آن داده وحیانی را کنار میگذاشت. یعنی اگر امکان تفسیر متناسب وحی با علم نبود، گرچه نه به راحتی، ولی آن را کنار میگذاشت.
اشکال:
روش شلایرماخر، معیار حد یقفی به دست نمیداد که در یک جا با تعارض دادهها
و یافتهها، توقف نموده تا بالاخره معلوم شود دادههای وحیانی چه میگویند
و یافتههای بشری چه. و این به معنای لااقتضا بودن، صامت بودن و بیرنگ
بودن کتاب مقدس میگردد. اگر هم نوعی تبعیت کتاب مقدس از معارف بشری را
بپذیریم، باز باید حد یقفی وجود داشته باشد.
تأثیر مثبت مبانی ماخر:
1. وی زمینهساز تأسیس یک نوع زبان خاص دینی تحت عنوان زبان «تجربه دینی» و احساس انسان شد.
2. رابطه دین و اخلاق و فلسفه. او حوزه دین را روشن کرده، گفت دین نه اخلاق است نه فلسفه.
3. جداسازی دین از الهیات. گرچه با نگاه سنتی هم این تفاوت وجود داشت، ولی
با نگاه او برجستهتر شد. وی راه را برای نوعی پلورالیزم باز نمود.
دیدگاه وی راجع به آموزههای اصلی مسیحی:
آموزه خدا (اغانیم ثلاثه)، آموزه کتاب مقدس و آموزه انسان. هم در الهیات
ماخر، هم بارت و هر الهیدانی، شاکله الهیاتی آنها بسته به نوع تفسیری است
که از این سه آموزه میکنند و بر اساس آن، الهیاتشان متفاوت میشود. [حال
به دیدگاه ماخر درباره این سه آموزه میپردازیم:]
آموزه خدا:
وی تفسیر رایج از تثلیث را قبول نداشته و در عین حال بدان پایبند است. در
مسیحیت معمولا در مورد خدای پدر، مشکل کمتر بوده و عمدهٔ مباحث بر سر تفسیر
خدای پسر و جایگاه او و نحوه ارتباط او با خدا توسط روحالقدس بوده.
ماخر طبیعت بشری عینی (خدای بشر) را قبول داشت ولی در مورد حقیقت خدایی او
میگفت: ««یعنی در وجود او پر از آگاهی و علم به خداست؛ نه اینکه خود خدا
باشد». او بین مسیح و انسان دیگر تفاوتی قائل نبود و تفاوت را صرفا در عصمت
و پاکیاش از گناه و تعالی ایمانش میدانست و این ویژگی مسیح را برای نجات
انسان کافی میدانست. به عبارتی میگفت وجه انسانی او منجر گشته که ما
نجات یابیم. او رستاخیز و صعود مسیح و ماجرای آن را قبول نداشت و میگفت
لازم نیست یک مؤمن مسیحی به آنها باور پیدا کند. ولی میگفت عملکرد و
خدمات مسیح ارزش و اهمیت اولی ندارد. بلکه مسیح آمده [تا] وجود خدا و حضور
او در خودمان را دریابیم. مسیح آمده به ما هشدار دهد که ما به خدا معطوف
شویم. [پس] مسیح واسطهٔ صرف نیست. بلکه واسطهای بیهمتاست. ما برای
برقراری ارتباط با خدا نیازمند اوییم. مسیح آمده است مشکل ارتباط بین
نامتناهی (خدا) و متناهی (انسانها) را حل کند. چون موجودی است که هر دو
طرف را دارد.
وی نقش کمی برای روحالقدس قائل بود ولی هبوط آدم، زندگی آدم و حوا در بهشت، وجود شیاطین، فرشتگان، معجزات، اخبار غیبی، عروج و پیشگوییهای بازگشت را قبول نداشت. او با برجسته کردن مسیح و نجاتبخشی او همهٔ مسیحیت را متأثر از سخنان خویش کرده بود. به عبارت دیگر، او به مسیح نه نگاه دورهٔ روشنگری که مسیح را معلم صرف میدانست داشت و نه نگاه مسیحیت ارتدوکسی که او را انسان و خدا میدانست.
آموزه انسان:
ولی قائل به سرشت گناهآلودی برای انسان نبود. ولی نگاهی نگاهی انسانگرایانه البته با نظر به کتاب مقدس داشت.
نکته:
پیرامون نسبت میان خدا و انسان، در متون ادیانی، الگوهای مختلف ارائه شده.
مثلا در قرآن از الگوی عبد و مولا سخن به میان آمده و در کتاب مقدس با
الگوی رعیت و پادشاه مواجهایم.
آموزه کتاب مقدس:
او برای کتاب مقدس اعتبار و درجه اول قائل نیست و آن را گزارشی از اعمال
تاریخی خداوند نمیداند بلکه گزارشی از تجربیات دینی افراد تلقی میکند و
معتقد است میتوان به شیوهای نقادانه و سازنده با گوهر دین مواجه شد.
در مکاتب مطرح معمولا تعدادی از افراد جزو چهرههای مطرح محسوب میگردند. در قرن 19 شخصیتهای دیگری هم مطرح بودند که تحت الشعاع ماخر گرفتند.
منبع اینترنتی :http://abrahamic87.ponaksom.com/2011/05/26/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87%D9%94-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%82%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%9B-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF/