در عصر روشنگری انتقادات زیادی به الهیات سنتی کلیسا وارد شد و همین باعث شد اشخاص زیادی با رویکردی جدید به دین به ایرادات منتقدان پاسخ بدهند...از اولین متفکران بزرگ که به پاسخ برخاستند می توان به کانت و هگل نام برد اما یکی از پرنفوذترین نظریه پردازان فریدریش شلایر ماخر shleiermacher بود که در کتاب<ایمان مسیحی>به نظریه پردازی پرداخت....بسیاری او را پدر الهیات جدید می دانند و نقش او را در الهیات همچون نقش نیوتن در فیزیک بدانند....

اما به سراغ آموزه ی او می رویم...اول از همه این را باید بدانیم که مشکل چه بود؟...متکلمین قرون وسطا در کتابهای خود سعی در این داشتند که صفات الهی را اثبات کنند و برای آنها توجیهاتی بیاورند و به این ترتیب هر کدام با توجه به آیه هایی از کتاب مقدس و فلسفه های افلاطون و ارسطو به توصیف خدا میپرداختند و در نهایت میگفتند که خدا این است که ما توصیف میکنیم و شما ای مومنان باید به آن ایمان آورید...اما در عصر روشنگری این نگرش زیر انتقادات گسترده ای قرار گرفت.متفکران روشنگری بر این باور بودند که انسان ها به دلیل دارا بودن از قوه ی عقلانی می توانند به اداره ی امور خود بپردازند و از این رو در اخلاقیات و... نیاز چندانی به اثبات صفات خدا ندارند تا بر اساس آن عمل کنند و خودشان خیر و شر را تشخیص میدهند بنابراین ما فقط بگوییم که خدایی هست که جهان را آفریده و معتقد باشیم که روز جزایی هم هست بس است و سایر وجوه زندگی خود را خودمان تعیین میکنیم و هیچ ربطی هم به دین و کلیسا ندارد و از طرف دیگر آنها  این مباحثه ی متکلمان را بی معنا میدانستد زیرا معتق بودند بر اساس مفروضاتی از پیش پذیرفته قرار دارد و اصلا علمی نیست....کانت و هگل و شلایرماخر در برابر هر دو رویکرد به گرفتن موضعی انتقادی و مخالف میپرداختند...آنها از سویی میگفتند کلیسا خلاقیت را از بشر گرفته و آموزه های خود درباره ی خدا را به جای خود خدا قرار داده و همچنین رویکرد روشنگری به دین از دین یک چیز سرد و بی روح ساخته که اصلا به زندگی ما ربطی ندارد....و هر کدام از آنها پی راه حلی رفتند...

شلایرماخر در باب رابطه ی انسان با خدا ما را به یک نکته توجه میدهد و این که بیاییم این رابطه را تشریح کنیم...از یک سو ما قرار داریم که متناهی هستیم و از سوی دیگر خدا به عنوان امر نامتناهی(کسی که در وصف نمیگنجد و چیزی نیست که او را محدود کند)....حالا بحث در این است که امر متناهی چگونه با یک امر نامتناهی ارتباط برقرار می کند...پاسخ ساده است:حلقه ی رابط بین ما و خدا ایمان است.....پس بهتر است که ایمان را بررسی کنیم و بفهمیم ایمان چیست...ایمان به گونه ای عبارت از یک تجربه ی دینی یا یک حس نسبت به خداست...و این یعنی چه؟...حس در نظریات شلایرماخر به نوعی احساس عمیق و دل آگاهی نسبت به یک امر نامتناهی است...

قبل از تشریح کامل ایمان باید نظر وی را در مورد خدا بدانیم...شلایرماخر میگوید ما نمی توانیم خدا را توصیف کنیم زیرا توصیف کردن یعنی محدود ساختن و تقسیم کردن که این با ذات نامتناهی خدا در تقابل است زیرا نامتناهی نه توسط چیزی محدود می شود و نه قابل تقسیم است....

اما تکلیف ما هنوز اینجا مشخص نیست زیرا ما خدا را با صفاتش می شناسیم و یک امر مجهول به کارمان نمی آید...پس صفات خدا چگونه بر ما متجلی می شود...شلایرماخر جواب میدهد:تمامی صفاتی که به خدا نسبت می دهیم دلالت بر وجود ویژگی خاصی در خدا ندارند بلکه صرفا حاکی از وجود ویژگی خاصی در نحوه ی ارتباط احساس انگاری مطلق به خدا هستند......یعنی این نوع ایمان و حس ما به خداست که صفات خدا در آن متجلی می شود برای مثال ما اگر حس مان به خدا بر مبنای ترس باشد صفاتی که از خدا بر ما متجلی می شود از قبیل:سختگیری...سریع العذاب...و..است اما اگر حس ما حس دوستی با خدا باشد صفاتی همچون مهربانی و بخشندگی متجلی می شود..به عبارتی:ایمانت رابشناس تا خدایت را بشناسی...شلایرماخر برترین احساس به خدا را حس مسیح به خدا می داند و غایت را در این می بیند که ما هم همچون مسیح با خدا رابطه برقرار کنیم و حسی را که مسیح به خدا داشت ما نیز به خدا داشته باشیم...پس اگر ایمان نادرستی داری اصلاحش کن تا خدای واقعی را بشناسی و در این راه از مسیح پیروی کن...

منبع اینترنتی :http://nammm.blogfa.com/post/72