آشنایی با رویکرد شلایر ماخر

اشاره شد که تحولات هرمنوتیک در دو دوره قدیم و جدید مطرح است. دوره جدید و تحولات آن به قرن 18 باز می گردد. در مرحله جدید به سه دوره پوست اندازی باید اشاره شود. زیرا هرمنوتیک از قرن 18 به بعد، سه تحول مهم به خود ديده است:

1-    هرمنوتيك‎كلاسيك شلايرماخر (1834).

2-    هرمنوتيك جديد هايدگر (1976) و گادامر(1900).

3-    هرمنوتيك نئوكلاسيك اریک هیرش (Erich Hirsch) .

اکنون  رویکرد نخست، یعنی رویکرد هرمنوتیک کلاسیک مطرح می شود

بیوگرافی مختصر شلایرماخر

فردریک دانیل ارنست شلایر ماخر (Friedrich Schleiermacher)در سال 1768 در برسلو واقع در لهستان کنونی متولد شد. پدر او که داری اعتقادات عمیق نسبت به کلیسای اصلاح شده بود، او را به دانشکده الهیّات  فرستاد؛ تا اعتقادات او تقویت شود. باید تصریح کرد که اشلایرماخر یکی  از بنیان‌گذاران دانشگاه برلین (۱۸۰۸-۱۸۱۰) بود. او تا پایان عمر در این دانشگاه مهم به تدریس پرداخت. ضمنا وی  مترجم کلاسیک افلاطون به زبان آلمانی بود. از برجسته‌ترین اعضای حلقه اولیه رمانتیک بین سال‌های ۱۷۹۶ تا ۱۸۰۶ بشمار می رفت.

در این زمان از زندگی شلایرماخر،  افکار تحصیلکرده ها متوجه نظرات کانت بودو در نتیجه بازار فروش آثار کانت که مسیحیت را مورد نقد قرار داده بود، نسبتا داغ بود. پدرش برای این‌که او بتواند به لیبرال‌هایی مثل کانت پاسخ گوید، او را تشویق به خواندن آثارشان کرد؛ اما این کار نتیجه عکس داد و فردریک جوان علیه پاک‌دینی خود نیز جبهه گرفت. بنابراین فردریک بر آن شد؛ تا میان مسیحیت مورد قبول روشنفکران و سنّتی تلفیق کند.

در مقاله ای که مایکل فورستر(Michael Forster) از دانشگاه شیکاگو، در دایره المعارف فلسفی استنفورد، منتشر شد (به نقل از دایره المعارف استنفورد، Wed Apr 17, 2002 )  فورستر می گوید:

فریدریش دانیل ارنست (1768-1834) اگرچه احتمالا نمی تواند در رده ی  یکی از بزرگترین فلاسفه آلمانی قرن هجدهم و نوزدهم (مانند کانت، هگل، مارکس، و یا نیچه) قرار گیرد، اما او قطعا یکی از جالب ترین فلاسفه در رده ی دوم از این دوره است. و شهرت او در این رده فقط به خاطر اینکه  تنها یک فیلسوف است، مطرح نیست. بلکه به این ذلیل که علاوه برآن، یک اندیشمندکلاسیک گرای برجسته ویک متکلم و تئولوژیست است. بخش عمده ای از کار فلسفی خود را به فلسفه دین (philosophy of religion) اختصاص داد. اما از نقطه نظر فلسفه مدرن اهمیت او بخاطر علم هرمنوتیک (نظریه تفسیر) است. نظریه هرمنوتیکی او بیشترین توجه اندیشمندان را به خود جلب کرد (همان)

شلایرماخر بی تاثیر از اندیشه های کلادنیوس نبوده است. دو استاد آلمانی او بنامهای « فردیش مایر» و «فردریش آلست» نیز بر او تاثیر زیاد داشتند. وی در سال 1819 سخنرانی مهمی درباره آراء هرمنوتیک خود داشت. و در دانشگاه برلین بارها این سخنرانیها را داشت. مجموعه سخنان و یاداشتهای افزونه او توسط شاگردانش در 20 سال بعد جمع آوری شد و به عنوان هفتمین مجلد مجموعه آثارش به نام «هرمنوتیک ونقادی بویژه در عهد جدیدم منتشر شد(به نقل از : احمدی، بابک، ص522)

آثار شلایر ماخر

مجموعه آثار شلایر ماخر که بعد از وفاتش به‌زبان آلمانی انتشار یافت، سی جلد است. از آخرین آثار وی، کتاب "ایمان مسیحی" به‌عنوان برداشت جدید شلایر ماخر از مسیحیت است. در واقع آراء و اندیشه‌های او را می‌توان در دو اثر برتر وی مشاهده کرد:

1-     مذهب (سخنرانی‌هایی خطاب به منکران اندیشمند):

 او در این سخنرانی‌ها، سعی دارد تا از مذهب، در برابر شک‌گرایی دفاع کند. ماخر در این کتاب می‌کوشد، تا جایی را برای دین در میان روشنفکران فرهیخته آلمان که بیشتر آنان از ایمان رسمی روی گردانده بودند، پیدا کند. او به نقش عاطفه در دین تأکید می‌کرد و امیدوار بود به‌علاقه رایج در نهضت رمانتیک متوسل شود. در قسمتی از کتاب می‌گوید: «... شما به شنیدن سخنان کشیشان، کمتر از سخنان دیگران میل دارید ... من همه اینها را می‌دانم ... اگر به نظام‌های الهیّاتی بنگریم، آیا آن‌ها جز صنایع دست‌ساخته هستند ...» این کتاب در واقع آغاز الهیّات لیبرال است.( وورست، رابرت ای؛ مسیحیت از لابلای متون، 1384، ص448-450.)

2-    ایمان مسیحی:

 در این کتاب شلایر ماخر رویکرد خود را در قالب اصلاحات الهیّات بیان و برخلاف کتاب قبلی، اظهار نظر‌های تندی را برای اصلاحات مطرح کرد.

مختصری از آراء و اندیشه‌های شلایرماخر:

1-      نفی اعتقاد کلیسا در مورد حضرت عیسی(ع) : شلایرماخر  «نجات»  را در بازیافت احساس توکّل به خدا معرفی کرد و حضرت عیسی (ع) را نه خدا ؛ بلکه انسانی معصوم می‌دانست. نظر او این است: مسیح آن طور نیست که در اعتقادنامه‌های کلیسای اولیه تحت تأثیر مابعدالطبیعی یونانی تصویر شده است. او اضافه می‌کند: پس نجات‌دهنده از نظر ماهیّت انسانی، شبیه تمام انسان‌هاست؛ اما تفاوتی که با آن‌ها دارد، این است که همیشه احساس حضور خدا را دارد. به‌عبارت دیگر، نباید مانند کلیساهای راست‌دین! عیسی را هم انسان واقعی و هم خدای واقعی؛ یعنی کلمه الهی که طبیعت انسانی به خود گرفت، بدانیم. عیسی انسانی است چنان نزدیک به خدا که می‌توان گفت خدا در اوست ... مسیح مجازات گناهان ما را متحمل نشد؛ بلکه آمد تا معلم ما بشود.( براون، کالین، 1384 ، ص111)

2-     مخالفت با تثلیث : شلایرماخر، در بحث جنجالی دیگری اظهار می‌دارد که وقتی درباره وحدت در ذات و تثلیث در شخصیّت سخن می‌گوییم، به ثنویت نزدیک شده‌ایم. وی  معتقد است که تمایز ابدی در ذات خدا را نمی‌توان یک تجربه عمومی دینی دانست. در واقع شلایرماخر با تثلیث مخالف بود. او به‌وجود خدا معتقد بود و عیسی را انسانی می‌دانست که خدا را در عالی‌ترین سطح درک کرده و روح‌القدس را وسیله برای تبیین خدا در کلیسا می‌دانست(همان) . وی نمی خواست این قول کلیسا را قبول کند که خدای حقیقی و ابدی همان است که خود را پسرخدا نامیده است. مرگ حضرت عیسی را هم به قرائت کلیسا قبول نداشت.حتی این مخالفتها را در نامه ای به پدرش منعکس کرده است. وی در نامه ای  می‌نویسد:

 «من نمی‌توانم باور کنم که خدای سرمدی حقیقی، همان است که خود را صرفا پسر انسان خواند. من نمی‌توانم بپذیرم که مرگ او یک کفاره نیابتی بود؛ زیرا او به‌صراحت چنین سخنی نگفت و من هم نمی‌توانم ضرورت آن را بپذیرم؛ زیرا محال است که خدا بخواهد مردان و زنانی را که بالبداهه برای دست‌یابی به کمال نیافریده، تا ابد برای کامل نشدن مجازات کند.» (کونگ، هانس؛ متفکران بزرگ مسیحی، گروه مترجمان، قم، دانشگاه ادیان، 1386، ص199)

با توجه به برخی دیگر از نظرات  شلایرماخر، از تحلیل آگاهى پارسایانه مسیحى مى توان نتیجه گرفت که از نظر او،  مسیح فردى فعال، و انسان ها دریافت کننده هستند: مسیح است که از طریق فیض الاهى خود، بر قدرت گناه پیروز مى شود. و مسیح تحقق جامعه انسانى زنده و زندگى برتر جدیدى را در میان آدمیان امکان پذیر مى سازد. به باور شلایرماخر، مسیح، یک شخصیت تاریخی است که، فى نفسه داراى کمال اساسى است، به گونه اى که وى نه تنها الگویى است که انسان ها باید از او پیروى کنند، بلکه نمونه اصلى آگاهى خداست که انسان ها را درک مى کند و شکل مى بخشد. او مدت هاى مدید بر روى پاسخ هاى نو به پرسش هاى دیرینه کار کرده بود. این پاسخ ها کاملا دینى و در عین حال روشن و ساده بودند. وی  ــ در ایمان مسیحى ــ مى تواندبه سئوال اصلی  پاسخ دهد:

مسیح با همه انسان ها یکسان است! تا چه حد؟ «به موجب یکسانى طبیعت بشر». مسیح با همه انسان ها متفاوت است! تا چه حد؟ «به اندازه قدرت دائمى خدا آگاهى او، که عبارت بود از وجود تمام عیار خدا در او». (اقتباس از پیشین و نیز: لین، تونى، تاریخ تفکر مسیحى، ترجمه ى روبرت آسریان، ، 1380)

 

3-     هرمنوتیک: شلایر ماخر بنیانگذار هرمونوتیک کلاسیک بود و ابداعات جدیدی در این علم ایجاد نمود. شلایرماخر که یک متأله و متکلم مسیحی بود، وقتی با تفاسیر مختلف کتاب مقدس و تفاوت و تشتت این برداشت ها مواجه شد، تحت تأثیر اندیشه های کانت به جستجوی قواعد عمومی تفسیر برآمد؛ قواعدی که وابسته به متن خاصی نباشند. پل ریکور در این باره می گوید: «فقط در حال و هوای کانتی می توان به جای مرتبط ساختن قواعد تفسیر با مسئلة تنوع متون و موضوعات نهفته در آنها، این قواعد را با کاربردی اصلی و اساسی مرتبط ساخت که تنوع و چندگونگی تفسیر را وحدت می بخشد (هادوی تهرانی، مبانی کلامی اجتهاد، ص 126.)

در واقع، هرمنوتیک شلایرماخر از دو مکتب بهره برده است:

یک: مکتب ایمانوئل کانت که اندیشه هایش در فضای آلمان آن روز به صورت یک تفکر غالب وجود داشت و بر جنبه های عمومی فهم تأکید می کرد.

دو: مکتب رومانتیسم (به انگلیسی: Romanticism)که اثر ادبی را ناشی از ذهن خلاق و نبوغ صاحب اثر می دانست و به ویژگی های فردی او توجه داشت. رمانتیسیسم  عصری از تاریخ فرهنگ در غرب اروپا است، که بیشتر در آثار هنرهای تجسمی، ادبیات و موسیقی نمایان شد. این مکتب جنبه‌های احساسی و ملموس را دوباره به هنر غرب وارد کرد. هنرمندان رمانتیک آزاد از چهارچوب‌های تصویرگری‌های سنتی، به تحقق بخشیدن ایده‌های شخصی خود پرداختند.  پس رمانتیسیسم را همانطور که از نامش پیداست، باید نوعی واکنش احساسی در برابر خردمحوری به‌شمار آورد. تمایلی به برجسته کردن خویشتن انسانی، گرایش به سوی خیال و رویا، به سوی گذشته تاریخی و به سوی سرزمین‌های ناشناخته. از دید انسان رمانتیک، جهان به دو دسته خردگرا  و احساسی و یا به‌طور دقیق‌تر، والاترین‌ها و زیباترین ها تقسیم می‌شود.

در میان اصحاب رمانتیک، امر خاص ارزشمندتر از امر عام بود و خاص‌بودن فرهنگ‌های بومی، تنوع و تکثر زبان‌های بشری، هویت‌های محلی و منحصربه‌فرد بودن آدمیان ستایش می‌شد.( شِرَت، ایوُن (۱۳۸۷)، فلسفه علوم اجتماعی قاره‌ای.)

شلایرماخر در جستجوی قواعد عمومی تفسیر، هرمنوتیک تلاش زیادی کرد .  ولی حاصل کار او جز مقداری توضیح در باب دو اصطلاح که وی بر آن دو پای می فشرد، چیز دیگری نبود. آن دو اصطلاح تفسیر دستوری یا گراماتیکال (Gramatical) و تفسیر فنی یا تکنیکال (Technical) بود.

تفسیر دستوری، تفسیر متن بر اساس قواعد و آداب گرامری هر زبان و دستور زبان است و بر جنبه های عمومی زبان تکیه دارد. به اعتقاد شلایرماخر این تفسیر هر چند واقع گرا و ابژکتیو است، اما در عین حال به یک تعبیر، «منفی» نیز می باشد. چراکه این تفسیر هم  در قلمرو محدودیت های فهم قرار می گیرد و ارزش انتقادی آن فقط بر اشتباهات دستوری و خطاهای مربوط به معنای الفاظ و رعایت معانی و بیان استوار است.

اما مهمتر از همه تفسیر فنی یا تکنیکال (Technical)، است. جنس این تفسیر از جنس مسائل روانشناختی است. این یک تفسیر روان شناختی است که بر ویژگی های فردی صاحب اثر تکیه دارد و در آن خصلت های شخصی، نبوغ و نظری که به عنوان یک فرد ابراز کرده است، مورد توجه قرار می گیرد. این تفسیر که ذهنی و سوبژکتیو است، دیگر برخلاف اولی، منفی نیست. بلکه تفسیری مثبت می باشد، زیرا به عناصر ویژه از جمله ذهنیت، ابداع و ابتکارات صاحب سخن و توانایی هایی که در آفریدن مفاهیم داشته است، تکیه می کند و به کُنه فرایند اندیشه که آفرینندة گفتار است، می رسد.

 

شلایرماخر معتقد بود تفسیر گراماتیکال و تفسیر تکنیکال با یکدیگر نوعی تناقض و تنافی دارند. روی هرکدام تمرکز کرده و بایستم از حقیقت دور شدیم. یعنی توجه به مشترکات زبان و خصلت های عمومی آن، به معنای فراموش کردن نویسنده و ویژگی های فردی و ابتکارات اوست. چه اینکه روی آوردن به نویسنده و تأکید بر ویژگی های روحی و زیستی و خصوصیات ابداعی او به معنای فراموش کردن زبان و بی توجهی به جنبه های مشترک فرهنگ می باشد.

به اعتقاد وی هر یک از این دو نوع تفسیر، استعداد خاصی را می طلبد. وی گفت(هادوی تهرانی، مبانی کلامی اجتهاد،  صص 128-131): «هدف واقعی هرمنوتیک تفسیر فنی است، زیرا مقصد اصلی تفسیر، رسیدن به ذهنیت خاص نویسنده می باشد.»

این نکته اساسی باید مورد توجه باشد که شلایرماخر در باب هرمنوتیک و فهم متون  و معنای نهایی متن که مهمترین مسألة هرمنوتیک محسوب می شود، با دیدگاه کلاسیک موافق است و بر وجود چنین معنایی تأکید دارد. یعنی معنایی که  در متن موجود است و مفسّر در جستجوی آن است و هر قدر به آن نزدیک تر شود، به همان اندازه در تفسیر خود کامیاب بوده است. ولی به اعتقاد شلایرماخر معنای نهایی متن به آنچه در متن بیان شده و در حد عبارات متن قابل فهم است، محدود نمی شود، بلکه معنای نهایی متن چیزی است که مؤلف در آن متن در جستجوی آن است و آن همان تمام زندگی مؤلف است. شلایرماخر معتقد است نویسنده در هنگام خلق یک اثر تمام توانایی ها و همة هستی خود را به ظهور می رساند و مفسّر برای دستیابی به معنای نهایی متن باید تمام هستی او را بازشناسی کند.

واقعا آیا در آثار شلایرماخر که با جدیت به دنبال قواعد عمومی تفسیر بود، قاعده مشخص و مفیدی پیدا می شود که همه بتوانند از آن پیروی کنند و به مراد متن برسند؟ یا فقط یک توصیف خشک و خالی است. باید منصفانه گفت که گامی که برداشت مورد توجه است اما او در این راه هیچ گونه قاعدة مشخصی را وضع و معرفی نکرد تا با مراجعه به آثارش برای تفسیر متن از آن استفاده کنیم.  حتی برخی معتقدندکه در بیان او ترجیح واضحی برای نوعی تفسیر بر نوع دیگر مشاهده نمی شود. معنای نهایی متن نیز چون به تمام هستی نویسنده گره می خورد، هرگز به نهایتی منتهی نمی شود و در دایرة بزرگ و مبهم هرمنوتیکی «تمام هستی نویسنده» و یا «تمام آثار او» سرگردان باقی می ماند.

 

عمومی سازی

شلایرماخر معتقد بود که علم هرمنوتیک فعلا تخصصی و خصوصی است، نه عمومی. یعنی هرمنوتیک در مقام فن فهم، یک رشته واحد و عام نیست بلکه کثرتی از هرمنوتیکهای تخصصی است. و باید در فکر تدوین یک رشته عام از هرمنوتیک برای فهم متن بود.  بر این اساس وی مقصود خویش را شکل دادن علم هرمنوتیک عام در مقام فن یا صناعت فهم اعلام می کند. وی مدعی بود که این فن، ذاتاً یک چیز بیش نیست خواه متن مورد تأویل، سندی تاریخی، کتاب مقدس و دینی یا اثری ادبی باشد. به نظر وی، متون، زبانی اند و لذا از صرف و نحو برای یافتن معنای جمله استفاده میشود و برای شکل دادن معنا، اندیشه کلی با ساختمان دستوری، عمل متقابل دارد و فرقی نمیکند که نوع سند چه باشد. به نظر وی اگر اصول فهم کامل زبان بیان شود، این اصول، مشتمل بر علم هرمنوتیک عام خواهد بود و چنین علم هرمنوتیکی، میتواند مبنا و مرکز ثقل هر علم هرمنوتیک خاص شود. وی بیان میکند که هنوز علم هرمنوتیک عام تحقق نیافته است ولی در عوض، علوم هرمنوتیکی خاص وجود دارند که این علوم یا لغوی اند یا کلامی و یا حقوقی اند.

شلایرماخر در نقطه آغاز عمومی سازی علم هرمنوتیک مورد نظر خود، یک پرسش کلی مطرح میکند که : چگونه همة بیانها واقعاً فهمیده میشوند؟

واقعا همه موقعیتهای بیانها و شنیدن بیانها نسبی است. و با یک فرمول اداره نمی شود.. به نظر وی، موقعیت فهم، موقعیت نسبی بین الاذهانی است. در هر نسبتی از این موقعیت، گوینده­ای هست که جمله ای برای بیان معنای مـورد نظـرش میسازد و نیز شنونده­ای وجود دارد که مجموعه­ای از کلمات را میشنود و ناگهان با عملی اسرارآمیز می تواند معنای آن را به طور حدسی کشف کند. این عمل حدسی، عمل هرمنوتیک است و جایگاه حقیقی این علم هرمنوتیک، همین موضوع است. بر این اساس علم هرمنوتیک، فن شنیدن است.

این کار شلایر ماخر به کار کانت شبیه است. همانطورکه کانت سعی می کرد تا بداند فهم به صورت کلی به چه شکلی انجام می شود. بدون آنکه روی فهم های خاص اثر بگذارد. شلایرماخر هم سعی کرد تا بداند تفسیر یا «فهمِ متن» به صورت کلی چگونه حاصل می شود بدون آنکه روی تفسیر خاص انگشت بگذارد. 

موضوع کانت «فهم» بود و موضوع شلایرماخر «فهمِ متن» . اولی مطلق و دومی مقید است. ولی اشتراک هردو در این بود که به صورت کلی موضوع کار خود را شناسایی کنند . اینعمل در این مقاله «عمومی سازی» نام گرفته است.

ارکان اصلی  نظریه هرمنوتیکى شلایر ماخر

قبلا به این نکته اشاره شد.  نظریه هرمنوتیکى شلایر ماخر دو رکن اصلی دارد:

1-    فهم دستوری یا گراماتیکال: که فهم  انواع عبارات و صورتهاى زبانى فرهنگى است که مؤلف در آن زندگى مى کند و تفکر او را مشروط ساخته است.

2-     فهم تکنیکال یا روان شناختى یا فنى که به ذهنیت خاص یا نبوغ خلاق مؤلف برمی گردد.

این دو رکن اصلی به نحوی وامدار  مکتب رومانتیسیسم است. اندیشمندان این مکتب،  بر آن بودند که هر حالت خاصى ازبیان، هر چند منحصر به فرد، ضرورتا بازتاب روح فرهنگى وسیعتر است. یک تفسیر صحیح نه تنها نیازمند فهم بافت فرهنگى وتاریخى مؤلف است، بلکه به فهم ذهنیت خاص مؤلف نیز نیازمند است و این عمل از طریق عمل پیشگویى یعنى یک جهش شهودى صورت مى گیرد که از طریق آن مفسر مى تواند آگاهى مؤلف را از خاطر خود بگذراند یا آن را مجسم سازد. حتى مفسر درپرتو این آگاهى در یک بافت فرهنگى وسیعتر مى تواند به فهمى بهتر از خود مؤلف نسبت به خود نائل شود. او مى گوید: این سؤال که این متن چه معنا مى دهد؟ مى تواند به دو طریق مطرح شود:

1 - مؤلف از این متن چه قصد کرده است؟ که رابطه دو طرفه (متن+مولف) را بیان می کند

2 - این متن براى مخاطب و شنونده چه معنایى مى دهد؟ که رابطه دوطرفه (متن+مخاطب) را بیان می کند

در مورد سؤال اول، در پی کشف رابطه میان متن و مولف هستیم. ممکن است در پاسخ به سئوال اول، همه تفکرات و مقاصد آگاهانه مؤلف را درک کنیم و یا ممکن است حتی به تفکرات و اهداف نیمه آگاهانه یا شبه آگاهانه مؤلف نظر داشته باشیم یا حتى ممکن است روح عصر و زمان او را درک کنیم. به تناسب هرکدام از این حالات، جوابی مستقل خواهیم داشت.

اما در مورد سؤال دوم در ابتدا باید انواع مخاطبان را شناسایی کرد، مى توان گفت، مخاطبان بر دو دسته اند:

اول: مخاطبان فرهیخته ی معاصراند. دوم:  مخاطبان فرهیخته غیر معاصراند. خلاصه آنچه شلایر ماخر در مورد مخاطبان معاصر مى گوید، چنین است:

در این مورد باید معناى لفظى، (verbal meaning) متن را بازسازى کنیم. البته با این اعتقاد که فکر و ابراز و ظهور آن یکى است و با توجه به این نکته که مؤلف و شنونده معاصر، در روح، (spirit) واحدى سهیمند. اما در مورد مخاطبان غیر معاصر مى گوید: باید فکر مؤلف، را بازسازى کنیم. هر چند آن دو، به دوفرهنگ مختلف مربوطند ولى چون اذهان مؤلف و شنونده غیر معاصر، کاملا متفاوت نیستند، یک شباهت معنوى بین آنها وجود دارد. اگر شنونده غیر معاصر بتواند از زندگى و آثار مؤلف معرفت کافى کسب کند، مى تواند به نحو تخیلى جا پاى او بگذارد و فکر او را دوباره ایجاد کند. همان طور که رمان نویسها اغلب چنین مى کنند.

پارادکس شلایرماخر:

گریگ هندرسون و کریستوفر براون از دانشگاه تورنتو (University of Toronto) که متفقا یک فرهنگ لغات و واژه نامه ای برای نظریه های ادبی تنظیم نمودند ،  ذیل واژه هرمنوتیک می گویند:

هرمنوتیک یک اصطلاحی است که در معنای عام و عمومی آن، به معنای شرح و تفسیر معانی الفاظ،   بیان ، تجزیه و تحلیل، و تفسیر بکار می رود.در اصل این واژه در مورد  تفسیر  کتاب مقدس، بکار رفته بود.  هرمنوتیک متشکل از دو چیز است:

اول: قرائت معتبر (تا قرائت صحیح و معتبر نباشد، فهم صحیح نیست. چون فهم از پایان قرائت آغاز می شود)

دوم:  تفسیر متون مذهبی از لحاظ ادبی و فقهی و شرعی و قضایی که هرکدام در مورد چگونگی معانی به کار گرفته شوند.

هندرسون و کریستوفر براون براین باورندکه هرمنوتیک در قرن نوزدهم، به عنون یک نظریه عمومی در خصوص توضیح و تفسیر متون متداول شد.و ویلهلم دیلتای در واقع  ایده های  فردریش شلایر ماخر را در دانش هرمنوتیک توسعه داد. آنچه شلایر ماخر و دیلتای باید پاسخ می دادند، پارادوکسی است که  از این واقعیت زاییده شده که هیچ  خواننده ای نمی تواند  هر بخش و پاره ای  از متن را درک کند مگر آنکه ، قبلا کل متن  را درک کند. همچنین هیچ  خواننده ای نمی تواند  کل متن را درک کند مگر آنکه ، قبلا هر کدام از اجزاء و بخشهای کوچک  متن  را درک کرده باشد. (به نقل از سایت دانشگاه تورنتو)

این دور و پارادکس در هر دو رکن هرمنوتیک  شلایر ماخر( یعنی فهم گراماتیکال و فهم تکنیکال) کاملا مشهود است. در هرمنوتیک گراماتیکال میان فهم واژگان از یک سو و فهم متن و جمله از سویی دیگر دور رخ می نماید و در هرمنوتیک تکنیکال دور میان فهم پدیدآور متن از یک سو و فرهنگ عصر وی از سویی دیگر است.

 

پاسخ شلایرماخر

شلایرماخر سعی کرده با تزریق «حدس» به دور هرمنوتیکی این پارادکس را حل کند. به اعتقاد او فهم متن و تفسیر ، دوباره تجربه کردن اعمال ذهنی مؤلف متن است. براین اساس، عمل فهم، عکس تصنیف است:

                  پایان گفتن           ------>       آغاز فهمیدن         

 

 در واقع  فهم کی آغاز می شود؟ وقتی که  بیان و گفتن، پایان یافته باشد. و فهم باید  به آن حیات ذهنی باز گردد که آن بیان از آن برخاسته است. به عبارتی، گوینده یا مؤلف، جمله­ای میسازد و شنونده در ساختارهای آن جمله و آن تفکر رسوخ میکند. بر این اساس، تأویل، از تعاملی دو سویه است : نحوی و روان شناختی و اصلی، که این بازسازی بر آن استوار است، در واقع آنچه با نام «دور هرمنوتیکی» مشهور است، همین است.

به نظر وی فهم، اساساً عملی ارجاعی است ؛ یعنی ما چیزی را با مقایسه کردن آن، با چیزی که از قبل میدانیم، میفهمیم خود در وحدتهایی نظام­مند و یا دورهایی برخاسته از اجزا شکل میگیرد. این دور، از آنجا که کل است تک جزء را تعریف میکند و اجزا نیز با یکدیگر این دور را شکل می دهند. به عنوان مثال، کل جمله دارای وحدت است. معنای تک کلمه را با رجوع به کل جمله می فهمیم و متقابلاً معنای کل جمله نیز به معنای تک تک کلمات وابسته است. براین اساس، کل و جزء با تعامل متقابل و دیالکتیکی به همدیگر معنا می بخشند و لذا فهم، یک امر دوری است و چون در این دور ، معنا معلوم میشود لذا آن را دور هرمنوتیکی مینامیم.

گفتیم ارکان اصلی نظریه هرمنوتیک شلایر ماخر عبارتند از فهم گراماتیکال و فهم تکنیکال یا روان شناختى . رکن دوم به فردیت، نبوغ نهفته در پیام یک مؤلف و به سبک خاص او توجه دارد. مخاطب متن از راه مقایسه و کشف اختلافات پديدآورنده متن با دیگران به فردیت نویسنده دست مي یابد. فردیت هر کس تنها از راه مقایسه و کشف اختلاف‌ها درک شدنی است.

علاوه بر شناخت نویسنده و فرهنگ عصر وی و مقایسه او و هم‌عصرانش در رکن دوم هرمنوتیک ، روش حدسی نیز بایستی هم‌ زمان از سوی مخاطب متن انجام گیرد. روش حدسی، شیوه‌ای است که در آن شخص مخاطب خود را در جای شخص صاحب متن می‌گذارد و از پوسته و قالب خویش بیرون می‌آید تا به این طریق بتواند تفرد او را درک نماید و در بی‌طرفی کامل، عملیات ذهنی صاحب متن را تجربه کند. قبلا اشاره شد که رکن دوم هرمنوتیک  «فنی» و «مثبت» نیز نامیده می‌شود؛ فنی خوانده می‌شود، به دلیل کیفیت ذاتی آن و مثبت معرفی می‌شود، زیرا مفسر را به کنه عمل اندیشیدن مؤلف که موجد گفتار اوست رهنمون می‌سازد.

در نظام فكري شلاير ماخر، فهم عملي ارجاعي است و فهم يك چيز آن گاه اتفاق مي­افتد كه ما آن چيز را در مقايسه با چيزي كه از پيش مي­شناسيم قرار دهيم. بر اين اساس، فهم در هر دو نوع از هرمنوتيك حلقوي خواهد بود، چه اينكه در هر دو رکن اصلی  هرمنوتيك (فهم گراماتیکال و فهم تکنیکال) يك كل داريم و مجموعه­اي از اجزا. در فهم گراماتیکال، پدیده ی  فهم يك جمله در صورتي اتفاق مي افتد كه اجزاي آن جمله را كه مجموعه­اي از كلمات است، به فهم در آوريم و از آن سو فهم واژگان تنها در صورتي امكان پذير است كه جمله را فهم كنيم. كلمات و واژگان معنا و مفهوم خود را از متن و افقي كه در آن نشسته اند مي گيرند و متن و افق نيز استوار بر مجموعه اي از كلمات است، در نتيجه كل و جزء به يكديگر معنا مي دهند.

در فهم تکنیکال نيز دور هرمنوتيكي به وضوح ديده مي­شود. فهم پديدآورنده متن منوط به فهم فرهنگ عصر مؤلف و معاصران اوست و فهم فرهنگ عصر صاحب متن و معاصران منوط به فهم مؤلف متن است، بنابراين در اينجا نيز دور هرمنوتيكي رخ مي­دهد و فهم جزء بسته به فهم كل مي­شود و فهم كل بسته به فهم جزء.

بر اساس دور هرمنوتيكي، ورود به فهم امكان پذير نيست، چه اينكه اگر بخواهيم از جزء شروع كنيم، اين جزء تنها با فهم كل معنا دارد و اگر بخواهيم با كل شروع كنيم، اين كل اجزايي دارد كه بدون فهم اجزا امكان رسيدن به فهم كل امكان پذير نيست.

شلاير ماخر براي حل اين مشكل و ورود به دور هرمنوتيكي از عنصر حدس و شهود بهره مي گيرد و با يك معناي حدسي خود را در دور قرار مي دهد و آن گاه با رفت و برگشت بسيار ميان جزء و كل، به فهم كل و جزء دست مي يابد.

بحث دور هرمنوتیکی بعدا قابل پیگیری است اجمالا باید اشاره شود که این دور در رویکردهای متفاوت هرمنوتیک شکل‌های گوناگونی یافته است.فریدریش آلست دور را میان جزء متن و کل متن برقرار می­دید. فهم متن منوط به فهم جزء است و فهم جزء منوط به فهم کل. دیلتای نیز در هرمنوتیک خویش از دور میان کل و جزء سخن می گوید. به باور دیلتای فهم، بیان کلی زندگی است که کل زندگی از اجزاء و اجزاء از کل زندگی به دست می­آید.

مارتین هایدگر نیز دور را میان وجود انسانی دازاین و جهان می‌داند و در متون نوشتاری از دور میان فهم و پیش فهم سخن می­گوید. گادامر نیز فهم متن را برآمده از دور میان پیش فهم و فهم می داند.البته در خصوص رویکرد هایدگر در درس سوم سخن خواهیم گفت.

 

منابع و مآخذ:

1-      احمدی، بابک، ساختار و تاویل متن، نشرمرکز، چاپ دوازدهم، 1389

2-      براون، کالین؛ فلسفه و ایمان مسیحی، طاطه‌ووس میکائیلیان، تهران، علمی فرهنگی، 1384، چاپ دوم، ص111

3-      شِرَت، ایوُن (۱۳۸۷)، فلسفه علوم اجتماعی قاره‌ای ، ترجمه هادی جلیلی، تهران

4-      وورست، رابرت ای؛ مسیحیت از لابلای متون، جواد باغبانی و عباس رسول‌زاده، قم، موسسه امام خمینی، 1384، ص448-450.

5-      لین، تونى، تاریخ تفکر مسیحى، ترجمه ى روبرت آسریان، تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ اول، 1380 ش.

6-      هادوی تهرانی، مبانی کلامی اجتهاد، قم، موسسه فرهنگی خانه خرد، 1385

 

سایت ها:

1-       http://www.library.utoronto.ca/utel/glossary/Hermeneutics.html/ March 31, 1997

2-       http://plato.stanford.edu/entries/schleiermacher/


منبع اینترنتی این پست:

http://mohiran.blogfa.com/post/57