اشلايرماخر پدر الهيات پروتستاني مدرن
اشلايرماخر پدر الهيات پروتستاني مدرن
نويسنده : پتر هلتزل
مترجم : شروين طاهري
فردريش ارنست اشلايرماخر ( 1839-1786 ) از يزدانشناسان فلسفي آلمان ، منتقدي واقع گرا بود كه در ميان ايدئاليست هاي (( پسا – كانتي )) فعاليت مي كرد . او به واقع بزرگترين متاله دستگاه ساز پروتستان بعد از جان كالوين است . 1 اين نوشتار در صدد آن است تا تفسيري مقدماتي بر كاملترين نوشتار الهياتي وي با نام (( كيش مسيحيت ( ويرايش دوم ) )) ( 1831 ) ارائه دهد . در اين ارتباط به خطابه هاي اشلايرماخر كه گونه اي نقد فرهنگي ( 1799 ) بود كه به دوستان جدلي اش نوشت و در آن تئوري تقوي اش را به مثابه پايه ي تجربه ي جهاني دين قرار داد اشاره مي شود . او مفاهيم ضمني فعاليتش را با قدرت ارتقا بخشيد كه (( كيش مسيحيت )) نتيجه ي ضروري و مطلق آن است . درونمايه ي اين اثر بدنبال بدست آوردن و روشن نمودن تفكرات الهياتي اشلايرماخر از طريق بحثي مقدماتي در تصورات وي درباره ي الهيات ، آموزه هاي ديني ، روش هاي وابسته به يزدان شناسيك و مسيحيت پژوهي با استفاده از خلاصه ي برخي نتايج مندرج در آثارش است .
تجربه اي از خدا : درخشش اشلايرماخر
ريشه ي موفقيت بزرگ اشلايرماخر در يزدان شناسي ، مقوله بندي كردن دوباره ي مذهب بود . براي او دين ، اساسا نه اخلاق ( در برابر كانت ) و نه باور يا دانش ( در برابر هگل ) بلكه خود – آگاهي بي واسطه اي ناشي از احساس مطلق متصل به خدا بود . ريشه ي مذهب ، پيشا – اخلاقي و پيشا – آگاهي است و آن امري مشترك در ميان مردمان است كه به اشكال گونه گون دريافت و شناخته مي شود . در حالي كه خدا براي كانت ( مطلق يا خداي بدون شرط ) در ميان احساس تعهد اخلاقي نمود دارد ، خدا به تمامي در روابطه اي متحرك و بي واسطه حاضر است و دريافت مي گردد و اين آغاز گاه يزدان شناسي مبتني بر احساس اشلايرماخر است . در عين حال ، بايد به اين توجه كرد كه او اخلاق و دانش را از قلمرو دين به صورت سيستماتيك جدا نمي سازد بلكه معتقد است تجربه ي مطلق وابسته ( به خدا ) تكيه گاه نخستين دين است . اين تجربه در اجتماعات مذهبي چون اجتماع مسيحيان تجسم و منتقل مي گردد . مسيحيت خدا – آگاهي ويژه و مخصوصي است كه مستقيما از مسيح و عقايد مجتمع او تشكيل مي شود . كليسا ( يا اجتماع مسيحيان ) پايگاه و مبنا ي تجربه ي خداوند است كه في نفسه فراتر از اخلاق كار مي كند و از زندگي عاشقانه سخن مي گويد و در فكر آن است . 2 اين تصويري از تماميت دين در قلمرو دروني از احساس و آگاهي براي خودش است . كه در عين حال قابليت واكنش نشان دادن و گفتگو كردن با الهيات را داراست و مي تواند به زندگي واقعي – عملي نيز شكل بخشد . تئوري اشلايرماخر كوششي است درخشان در ميان ديگر روشها و عقايد در مسيحيت كه قابليت اظهار شدن مداوم را دارد .
انگاره ي اشلايرماخر از الاهيات
يزدان شناسي براي اشلايرماخر درگير شدن در ترسيم و پيشبرد آموزه هاي وابسطه به (( احساس مطلق وابسطه به خدا )) است . اين احساس به سه طريق مختلف تحليل مي گردد : 1 – فلسفي 2 – تاريخي 3 – هدايت . بنابراين او فرهنگ يزدانشناسي را به سه عنوان دقيق تقسيم مي كند : 1 – الهيات فلسفي 2 – الهيات تاريخي 3 – الهيات عملي . اين سه نمونه از الهيات توسط اشلايرماخر و با همكاري (( هوم بلست )) در دپارتمان الهيات دانشگاه برلين تعبيه شد . ( 1810-1808 ) اشلايرماخر سه لايه ي آموزشي براي الهيات تعبيه نمود كه تاثيرات مهمي را بر دوره هاي تحصيلي الهيات در دانشگاهاي آمريكا در ابتداي قرن 20 داشته است . 3 براي اشلايرماخر مطالعات يزدانشناسي با تحليل هي كلي فلسفي بسيار در باره ي (( احساس مطلق وابسطه به )) درون جهان مذهب آغاز مي گرد. از منظر اشلايرماخر الهيات فلسفي مي بايست به جاي الهيات طبيعي ( پس از انتقادات هيوم و كانت از الهيات طبيعي ) قرار گرفته و به مثابه سرآغاز الهيات سيستماتيك قلمداد شود . 4 هرچند نقد هاي آتشين اشلايرماخر براي (( كاتوليك سازي )) ( ايجاد شريعت ) صفت آشكار و مشخص انحراف از الهيات است ، 5 پل تيليخ به نكته ي درستي اشاره مي كند كه در ارتباط با اشلايرماخر هرگز ميزان وابستگي به اصول عاريه گرفته شده از فلسفه و الهيات بدرستي روشن نمي گردد . 6 با قطع نظر از اين نكته اين جريان كه توسط او ايجاد گرديد از مهمترين نحو هاي دوران است كه راهي ميان بر براي ارتباط ميان الهيات سنتي و مطالعات اخيرا ظاهر شده در جهان مذهب ها ارائه مي دهد .
مطالعات انتقادي – تاريخي در چشم انداز نظري اوايل قرن نوزدهم حكمفرما بوده است . اشلايرماخر اين روش شناسي تاريخي را به عنوان كليدي تفسيري فرهنگ الهياتي اش امتداد بخشيد ، از منظر او يزدانشناسي به عنوان موضوعي نظري به اندازه ي تاريخ حيات كليسا مورد توجه نبوده است . بنابراين اشلايرماخر انظباط بخشي را در الهيات تاريخي گسترش مي بخشد . تطور يك نواخت و يك دست مذهب آنگونه كه در كتاب مقدس تصويري محض از آن ارائه شد . تاريخ پيشين مسيحيت و الهيات جزمي در كليسا ي هم عصراش است تصور ذهني وي را شامل مي شدند . براي جستجو ي تاريخ ظهور مسيحيت و رشد و توسعه ي آن ، الهيات تاريخي مي بايد تمايز گذاري ميان تاريخ جوهري مسيحيت و ارائه ي اين جوهر به مثابه ذات وحدت در مطالعات يزدانشناسي را هدف قراردهد . در مجموع آگاهي تاريخي در باره ي كليسا ، شرط ضروري معرفت براي رهبري عملي كليسا است كه مركب است از : " تعين يافتن واقعي اجتماع مسيحيان به عنوان تاريخي بي نقص و قابل پذيرش و امكاني حاضر براي اين كه بتوان تنها زماني كه به تصور در مي آيد به عنوان تحقق گذشته به آن اندازه كه نياز است فهميده شود . " 7
تنها زماني پيشوا ي مذهبي گذشته را به تمامي مي فهمد كه آنها ( كليسا ) آماده ي نمايندگي كردن اين مفاهيم در زمان حاضر باشد . اين يك الهيات عملي بود ( يا تلاشي در آموزش و هدايتي حقيقي مبتني بر تقوي : پرهيزگاري ) كه اشلايرماخر آنرا به عنوان مهمترين آن سه تصور مي نمود و تاج الهيات مي خواند .
روش الهياتي اشلايرماخر
اشلايرماخر اصلاحات پر دامنه اي را در سنت الهيات سيستماتيك از طريق روشهاي الهياتي اش بوجود آورد . ( او در اين راه مجتماعات متصلب كليسا هاي كاويني و لوتري را در نظر داشت ) نقطه ي آغازين حركت او ايجاد تمايز روش شناسي مهم با سنت اصلاح دين بود . اشلايرماخر با تجربه ي ديني به همراه احساس ديني آغاز نمود و اين ها را براي فرا رفتن به سوي خدا به كاربست . بخشي از اين قوانين كه از انسانشناسي منشا مي گرفت ، كيفيت و چگونگي استدلالات در دفاع از مذهب بود . در برابر او ، دوستان جدلي و شكاكش پرسشي را مطرح مي كردند : چرا تنها زماني مي توان نشان داد كه دين در كليتش و بخصوص مسيحيت به عنوان جزئي از آن در تضاد با انسانگرايي نيست كه ذاتش به تحقق حقيقي برسد ؟ پاسخ اشلايرماخر به اين سوال متقن و استوار بود . اشلايرماخر تجربه ي ديني را پايه ي نخستين الهيات مي داند و چه بسا آن را به عنوان تنها راه براي رسيدن به خدا بيان مي كند . او اين مدعا را به مثابه پاسخي ممكن به مسئله ي مخاطره انگيز زمانه اش كه در ميان نظرگاه هاي ارتودكس و عقل محورانه بنبست ايجاد كرده بود منظور داشت . چشم انداز ارتدكس ، الهيات را به مثابه بازتابي از حقيقت آشكار فراطبيعي قلمداد مي كرد و به طور معمول (( الهياتي از بالا )) بود در حالي كه الهيات روشنگري ( deism ) دين را به مثابه پاسخي عقلاني حاصل از انديشيدن به خدا معرفي مي كرد و آن را به عنوان (( الهيات در پايين )) به كار مي گرفت . اشلايرماخر طغيان الهيات روشنگري را تا آنجا كه بر عليه (( الهيات مقتدرانه )) كه خلاقيت انسان را طرد و آن را مي كاهيد ، باور داشت و اين باور جزمي كليسا مبني بر (( خدا تنها از راه خود او )) را رد مي كرد ، اما دايسم گزينه اي بسيار نااستوار و ملايم بود .
همچون روح گوته ، او نيز نقاشي نو از تصوير خدا كشيد و تجسمي از تجربه ي انساني خدا را تنظيم نمود . براي او الهيات واكنشي از سوي انسان نسبت به تجربه ي انسان از خدا بود . در فراگيرترين و اصلي ترين احساس ، الهيات تنها واكنشي انساني به صورت دين بود كه از پاكدامني او سرچشمه مي گرفت . در كيش مسيح ، اشلايرماخر الهيات را به مثابه تلاشي براي بيرون آوردن شريعت آنگونه كه در خطابه ها نمايان مي شد تعريف كرد .
هرچند مذهب مسيح به آنچه كالوين به عنوان شريعت مسيحيت تاسيس كرده بود شبيه بود ، مثلا در تفكيك خدا ي آفريننده و خداي منجي اما اشلايرماخر بدعتهايي برساخت و آن ها را به كار گرفت . در منظر او تمامي آموزه هاي سنتي برابر با تجربه ي الهي بودند . او نوشت " نظامات مسيحي ، اعتبارشان را از شريعت بيان شده در خطابه ها بدست آورده اند " 8 بنابراين او تعليماتش را بر اساس الگو و دريافتي از خدا – آگاهي جمعي به عنوان (( مسيحي پژوهي )) استوار ساخت . از سوي ديگر آموزه ي ثنويت انگاري كه كمكي در روشن ساختن تجارب الهي جمعي نمي كرد در ديدگاهش جايگاهي نيافت . نكته ي شگفت انگيز اين است كه اگر چنانچه او از انسانشناشي رواني – اجتماعي مدرن بيشتر مي دانست ، مي توانست در مركز ديدگاه هايش نقشي مهم براي ثنويت قائل شود . در هر حال ديدگاه او بسط يافتن حركتي بدور محور يكتا پرستي راديكال بود كه مستقيما از (( وحدت وجود )) و (( رمانتيسم )) دوران معاصرش منشا مي گرفت و راهنماي بصيرت او در اين راه همين ها بودند .
باز سازي و صورتبندي نويني كه ديدگاه هاي او به ارمغان آورد سهمي بزرگ را در مجادلات الهيات مدرن بر عهده دارند . خط اصلي اين ديدگاه ها ، محدود ساختن خدا – آگاهي پرهيزگارانه خلق مسيحي از طريق احساس مطلق وابسته به خدا بود . در اين راه اشلايرماخر متوجه شد ، در ديدگاه سنتي صفات پروردگار دست نيافتني و غير قابل توصيف و شرح است . ترسيم صفات خدا تنها از طريق خدايي فرا جهاني ، سرمدي و بي نهايت ممكن است . در اين حوضه ي فهم ، اشلايرماخر اظهار مي كند كه شايسته است صورت كلاسيك را از نو ترتيب داد : " تمامي صفاتي را كه ما به خدا نسبت مي دهيم هيچ چيز به او نمي افزايد و از او هيچ چيز را آشكار نمي كند . حال آنكه تنها آن احساساتي كه مطلقا به او وابسطه اند ما را به او متصل مي كنند . " 9 به زباني ديگر ، سخن گفتن در باره ي پروردگار ، سخن گفتن از تجربيات الهي انسان است . كه ريشه در توصيف خدا – در – خود ندارد بلكه تنها شكلي از خدا – در – تجربه است .
در بسط مفهوم ضمني تجربه ي مطلق وابسته ، اشلايرماخر نتيجه مي گيرد كه خدا وجوب و تكامل واقعيت در مطلقيت مربوط به هر چيز – اعم از خوب يا بد – است . خدا ، تنها كسي است كه عمل مي كند ، اما اين عمل ، عملي فرادستانه نيست .
مسيحيت پژوهي
چنانكه آمد ، اشلايرماخر با (( احساس مطلق وابسطه به خدا )) آغاز نمود . كه اين احساس از زندگي مسيح منبعث و بدست آمده بود . براي او اين احساس هستي يافته ي مطلق وابسطه به محدوده ي عمل نجات بخش عيسي مسيح است كه يگانه ارتباط و همبستگي با خداوند را داشته . " چرا كه اين تجربه اساسا تجربه اي از خداوند است كه مستقيما بوسيله ي مسيح ممكن مي گردد و تمامي تعاليم مي بايد به دور آن متمركز شود و مرتبط با عمل نجات بخش اش بلشد . " 10 او ديدگاه كلاسيك به مسيح را كه دو طبيعت ( انساني – الهي ) براي وي تعريف مي كنند را نقد نمود و غير منطقي دانست.11 اشلايرماخر متوجه است كه علت اينكه مسيحيان عيسي را الهي مي خوانند ، خدا – آگاهي ايدئالي است كه مسيح ممكن گردانيد و او را شايسته ي چنين لقبي نمود . در آغاز و زماني كه او تئوري اش در باب مذهب مسيح را گسترش مي داد ، بسياري از اديان غير مسيحي پيشا – يهودي را بررسي نمود و چون هگل مدعي آن شد كه مسيحيت دين تكامل يافته است . او نوشت : " مسيحيت ديني يكتاپرست است و از آن جا كه از طريق عمل عيسي تمامي امور تكميل گرديده است در ميان ديگر اديان ذاتي مشخص و ممتاز دارد . " 12 براي اشلايرماخر مسيحيت تنها دين شايسته براي تحقق حقيقي خدا – آگاهي است زيرا مسيح تنها فردي است كه توانسته به خدا – آگاهي مطلق نائل گردد . عمل نجات بخش مسيح درونمايه ي اصلي و مركزي الهيات اشلايرماخر است با اين تمايز كه از چشم انداز سنتي گناه اول فرا تر مي رود .
در آغاز دوران تحصيل او اعتراضاتي را نسبت به كليد اصلي تعليمات ارتدوكس پرتستان مطرح مي نمود . در نامه اي كه به پدرش نوشت ، صريحا از جايگزين شدن شك به جاي اين آموزه ي مسيحي سخن مي گويد : " گويي مسيح به دست خدا آزار ديد تا بشر به خاطر گناهش تنبيه گردد . " بحث اساسي اشلايرماخر در برابر اصل گناه نخستين به كانت شباهت دارد : اگر عده اي به نيابت از عده ي ديگري كه خطايي كرده اند مجازات شوند ، عملي غير اخلاقي رخ داده است . اين عمل گناه اوليه را بي اثر نمي كند . در حالي كه او ( خدا ) اين كار را به مسيح واگذارد. 13 اشلايرماخر مسيحيت پژوهي را به گناه نخستين فرونكاست . در حالي كه كانت ، عيسي را به مثابه انسان ( نمونه ي اصلي اخلاق ) در عمل مسيح مندرج ساخت ، اشلايرماخر ضرورت عمل مسيح تاريخي براي نجات ما را از نو تاييد نمود و بر آن تاكيد كرد و آن را به عنوان قاعده اي صورت بخشيد .
ميراث
در باب تاثير اشلايرماخر بر الهيات مدرن نبايد اغراق كرد . قراردادن ريشه هاي دين در جايگاه صحيح آگاهي متحرك از خدا توسط او بر بسياري از يزدانشناسان بعدي مانند سورن كيركگارد تاثير گذلرد . 14 پس از اشلايرماخر الهيات مي بايست اعتبارش را از اينكه در حقيقت چگونه ادراكي در تجربه ي انسان از خدا در آگاهي انسان فعال است مي گرفت . خداوند به واسطه ي انگيختارهايي گوناگون در بسياري از جريانات الهياتي مدر مانند ، فمنيسم ، پانتاكوستاليسم و تئوري هاي آزدي خواهانه در آگاهي انسان فعال است . نقطه ي مزيت و اتكا براي اين جريانات معاصر اين است كه اشلايرماخر اغلب به مثابه واسطه و ميانجي بزرگ تصوير مي گردد ، اگرچه نه به عنوان پدر الهيات واسطه گرانه . 15
اشلايرماخر تلاش كرد الهيات را در جهان پسا – كانتي كه فراگرد اصلي آن شكاكيت بود از نو مستقر سازد . الهيات وي بخشي از تلاشي بود كه در پاسخ به انتقادات كانتي از مذهب محدوديت هاي فلسفه ي او را در حوزه ي عقل پذيرفته بود . فراگرد نظري اشلايرماخر تمامي يزدانشناسي هاي سيستماتيكي كه تا اين روزگار استادانه بر فرمي استدلالي ساخت يافته اند را به مبارزه مي طلبد .
منابع
1- Niebuhr 1978, 6
2- Schleiermacher 1994, Fourth Speech, 147-209
3- Kelsey 1993, 52-65
4- Schliermacher 1928, 31-52
5- Gerrish 1978, 21
6- Tillich 1951:1/30
7- Schleiermacher 1966, 26
8-schleiermacher-1928-15-76
9- schleiermacher-1928-50-194
10- schleiermacher-1928-29-125
11- schleiermacher-1928-96-391 ff
12- schleiermacher-1928-11-52
13- schleiermacher-1928-425-475
14- Kierkegaard 1946, 18; cf. Crouter 1994, 205-225
15-
Welch 1974, 61
منبع اینترنتی این پست:http://www.tajrishcircle.blogfa.com/post-5.aspx