نويسنده: چارلز كاكس
مترجم: محمدحسين محمدپور


    تجربه خود به مثابه عالم يا تجربه آگاهي فرد به عنوان وجودي كه با جهان متحد است، ديگر آگاهي فرد از خودش محسوب نمي شود، بلكه به مفهوم مستغرق شدن كامل در تجربه اي خاص است، خواه اين تجربه ديداري باشد، خواه شنيداري؛ به اين معنا آدمي با محتواي تجربه خويش متحد مي شود.

 اين تجربه را مي توان اين گونه بيان كرد: «هيچ جهاني غير از من وجود ندارد» و نيز مي توان گفت: «ذهن چيزي جز كوه ها، رودخانه ها، سرتاسر زمين، خورشيد و ماه و ستارگان نيست.» در اين تجربه جهان و آگاهي فرد وجود دارد و چيز ديگري باقي نمي ماند و تجربه،اين واقعيت است كه هنگامي كه وجود من به خاموشي مي گرايد جهان نيز پايان خواهد يافت. از ديدگاه عارف مرگ، مرگ بدن نيست بلكه مرگ آگاهي و نابودي چراغ دانايي و آگاهي آدمي است. من و جهان يك چيز هستيم كه در آن جهان با من به وجود مي آيد و در لحظه مرگ رو به خاموشي خواهد گراييد. در حقيقت تقرير ويتگنشتاين از اين مطلب به اين صورت است: «بنابراين جهان هنگام مرگ تغيير نمي كند بلكه پايان مي پذيرد.» تجربه يكسان بودن خود و جهان در نهايت به اين معناست كه همه دوگانگي ها توهمي بيش نيستند. دوگانگي نهايي بين ذهن و ماده است. اين سخن كه همه چيز يكي است يا اينكه آگاهي و جهان يكي هستند، فقط به اين معناست كه آنها به گفته اسپينوزا در واقعيت جدا از يكديگر نيستند، بلكه دو بعد از يك واقعيت هستند. در اين صورت است كه ما مي توانيم به چگونگي اتحاد وجود يعني اتحاد خود فرد با جهان پي ببريم و همين يگانگي يا بي خويشتني ويژگي عمده تجربه عرفاني است.
    اين همان تجربه واقعيت جهان در زيبايي مهيب و شگفت انگيز آن است. اين همان مواجه شدن با شگفتي عريان است. دگرگون شدن شي اييت همه چيز است و در اينجاست كه موسيقي به وجود مي آيد: «موسيقي نه آن چيزي است كه با لب ها و دست هاي آدميان روي آلات گوناگون ساخته مي شود، بلكه موسيقي را مي توان در ميان علف ها، بوته ها، درختان، كوه ها، شهرها، كاخ ها و كوخ ها و افزون بر اين در قلوب آنهايي كه از نعمت شعور و آگاهي برخوردارند يافت.»
    كسي كه مرگ را محدوديت حيات تلقي مي كند و نه تجربه اي در زندگي، درمي يابد كه هيچ مرگي وجود ندارد و او در چنين فرآيندي بي مرگ است و حيات جاويدان دارد. نبايد جاودانگي را دوره زماني بي نهايت تلقي كرد، بلكه بايد آن را بي زماني يا زيستن در زمان حال ابدي دانست. بنابراين ويتگنشتاين نتيجه مي گيرد كه در هنگام مرگ جهان تغيير نمي كند بلكه پايان مي پذيرد. مرگ يك اتفاق در زندگي نيست: ما زندگي نمي كنيم كه مرگ را تجربه كنيم. اگر ما جاودانگي را به معناي دوره زماني بي پايان در نظر نگيريم، بلكه آن را بي زماني بدانيم، در اين صورت حيات جاودان به آنهايي تعلق مي گيرد كه در زمان حال زندگي مي كنند. به اين معنا زمان يك توهم است. گذر زمان كه انسان ها آن را اندازه مي گيرند، غير از بي زماني ابديت است كه در اينجا پديدار مي شود. زمان مانند وجود و آگاهي يا هست يا نيست. هنگامي كه آگاهي هست وجود و زمان نيز وجود دارند. اما در هنگام مرگ يعني در عدم آگاهي نه زمان مطرح است و نه وجود. پايان زمان را نمي توان تجربه كرد همان طور كه پايان وجود را نمي شود تجربه كرد، زيرا در اين صورت كسي وجود نخواهد داشت كه آن را تجربه كند. به اين معنا انسان بي زمان يا جاودان است. او تا وقتي كه زمان هست وجود دارد و بنابراين هيچ چيز وجود ندارد. عارف هنگامي كه مرگ را لاشي اييت تلقي مي كند ترس از آن را نيز از دست مي دهد و در قبال فقدان هر نوع ترسي صلح و آرامش را به دست مي آورد. ويتگنشتاين هنگامي كه از اين احساس سخن مي گويد معتقد است كه در هيچ شرايطي چيزي نمي تواند به فرد داراي اين احساس آسيب برساند. «اين تجربه، تجربه احساس امنيت مطلق است.»
    هنگامي كه وجود را به منزله هديه اي شگفت انگيز و مقدس تجربه مي كنيم، شر تلقي كردن رنج و مرگ رنگ مي بازد. عارف هيچ شري را در جهان مشاهده نمي كند. او شروري مانند جنگ ها و رفتارهاي غيرانساني و نژادپرستانه را كه از جانب انسان ها رخ مي دهند شر تلقي نمي كند، بلكه آنها را غفلت از حقيقت و يك نوع بي بصيرتي و كوري مي داند. عارف شر را اين گونه مي بيند، زيرا در تجربه وجود تمام خودخواهي ها، تكبرها، اميال و شهوات و همه دشمني ها از بين مي روند. بنابراين به اين دليل است آنهايي كه با چنين مصائبي مواجه مي شوند، نمي توانند جهان را به درستي ببينند و عارف عميقا متوجه است كه نبايد در مواجهه با يك انسان بي بصيرت خشمگين شد، زيرا او نمي تواند چيزي را ببيند. بنابراين ترحمي كه به طور خودانگيخته از تجربه عرفاني برمي خيزد، يعني ترحم و محبت فطري به نژاد بشر، شالوده اصلي تمدن در بين تك تك افراد و در اجتماع انسان ها محسوب مي شود. عارف با ديدن خود به عنوان دريافت كننده هديه بزرگ حيات، مشاهده مي كند كه همه انسان ها نيز همچون او دريافت كننده اين هديه هستند. در تجربه عرفاني همه انسان ها نه تنها در رنج ها و مرگ شان، بلكه در تولد شگفت انگيزشان در مقام انسان و موجود ذي شعور و در مقام كساني كه در حيات جاودان سهيمند، يكسان هستند. ترهرن در اين باره مي نويسد: «تو هرگز به درستي از جهان لذت نخواهي برد مگر اينكه دريا در رگ هايت جريان يابد، آسمان ها جامه تو گردند و ستارگان تاج سرت شوند؛ آنگاه خود را تنها وارث تمامي جهان خواهي يافت و حتي فراتر از اين، زيرا انسان هايي كه در آن مي زيند همانند تو خود را تنها وارثان آن مي دانند.» تجربه عرفاني هرگز تجربه اي رازآميز يا سري نيست، بلكه در حقيقت نوعي الگو و روش اعتدال و ميانه روي است، زيرا فقط عارف كاملاهمسو با واقعيت و منطق زندگي مي كند.
    
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 1354 به تاريخ 6/7/90، صفحه 10 (انديشه)

منبع ینترنتی :http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2366093