روانشناسی دین ** قسمت دوم **
نويسنده:رادريـك مِيــن - احمد قليزاده
ديگر همكارىهاى روانكاوانه
وينىكات، كوهوت، اريكسون
نظرية دونالد وينىكات (Donald Winnicott)، پزشك متخصص اطفال (1896ـ1971)، در باب روانشناسى دين، تحولى عظيم در اين زمينه ايجاد كرده است. وينىكات به فرايندى پرداخت كه به وسلية آن كودك وارد جامعه مىشود. او معتقد است «ساحت ميانىِ» (intermediate area) تجربه كه نه كاملاً درونى و خيالى و نه كاملاً واقعى و خارجى است نقش مهمى به عهده دارد. اين ساحتى است كه بر بازي تأکيد دارد و در آن كودك مىتواند باور خود را بسازد و دنيا را با روشهاى ارتباطى جديد و خلاق تجربه كند. اين ساحت همچنين به طور معمول محل «شىء انتقالىِ» (transitiond object) کودک، نظير خرس عروسکي يا تکهاي از پتو، نيز هست؛ اين شيء به کودک کمک ميکند تا از تصور قدرت مطلق دور شود؛ يعني اين تصور که ميتواند با تفکر چيزهايي را به وجود آورد تا واقعيت عيني را پذيرا گردد. ساحت ميانيْ قلمرو پندار است، اما پنداري که براي زندگي همراه با خلاقيت و سلامت ضروري و مثبت است و نه پنداري گمراهکننده. ويني کات عنوان ميکند که ساحت مياني با زندگي بزرگسالي نيز مرتبط است. اين ساحتْ محل استقرار مذهب و فرهنگ در فرد است؛ چراکه اين موارد نيز «پديدارهاي انتقالي» (transitional phenomena) هستند و در زندگي مابين واقعيتهاي دروني و بيروني پل ميزنند. بنابراين او با فرويد موافق است كه دين يك پندار است امّا او معانى ضمنى ناشايست را از اين توصيف برمىدارد. ديگر نويسندگان، مانند پل پروىسر (Paul Pruyser)، دابليو. دابليو مايسنر (W. W. Meissner) و آناماريا ريتسوتو (And-Maria Rizzuto)، نظرية روانشناسى دين وينىكات را بسيار گستردهتر از آنچه او ارائه كرده بود به كار بردند (see Wulff, 1997: 339-46; Capps, 2001: 205-40).
در نظرية كلاسيك فرويد، تقريباً همواره از منظر آسيبشناختى به پافشارى بر خودشيفتگى در بزرگسالى نگريسته مىشد. در واقع، اين موقعيت معمولاً به وسيلة روانكاوها درمانناپذير تشخيص داده مىشد؛ زيرا شخصيت خودشيفته همانگونه که از برقرارى ارتباط با اشياى خارجى عاجز است، در برقرارى ارتباط انتقالى با روانكاو نيز ناموفق عمل مىكند. هرچند هاينز كوهوت (Heinz Kohut) (1981ـ1913)، روانكاو اهل شيكاگو، اين مسئله را مطرح كرد كه علاوه بر گذرگاه توسعهيافتة كلاسيك كه از خودشيفتگى به روابط شيئى، يا روابط با اشخاص ديگر منتهى مىشود، گذرگاه ديگري وجود دارد كه از خودشيفتگى اوليه به خودشيفتگى باليده منتهى مىشود. در خودشيفتگى باليده ليبيدو از خود، به خودِ متعالىِ ايدهآل انتقال مىيابد و با کيفيتهايي از قبيل خلاقيت، فهم جدى، شوخ طبعى و حكمت (عقل) توصيف مىگردد. اگرچه كوت، مانند وينىكات، خودش مستقيماً دغدغة دين نداشت، اما بسيارى از محققانِ بعدى در نظريهاش جايگاهي ارزشمند براى ديندارى يافتند؛ بهخصوص براى فهم صورتهايى از دين كه در آن بر اطاعت كردن از و يا مشاركت يا وحدت و يكى شدن با امر قدسي ]خدا[ تأکيد نميشود، بلكه تأكيد بر خودشكوفايى است؛ مانند آنچه در آيين بوداى ذن و خود معنويتگرايى معاصر به چشم ميخورد (see Wulff, 1997: 346-61; Capps, 2001: 241-304).
پيشرفت مؤثر ديگر در نظرية روانكاوى، الگوي رشد روانىـ اجتماعى اريك اريكسون (Erik Erikson) (94ـ1902) بود. اريكسون يك چرخة زندگى هشت مرحلهاى را اصل قرار داد كه هر مرحلة آن بيانكنندة يك بحران در ارتباطات انسان است. اين بحرانها كه فضايل و رذايل را ايجاد كرده، در مراحل بعد تأثير مىگذارند، و در رفتار دينى تجلي مييابند. اين الگوي مراحل فراگير، تطبيق با جهانبينيهاي دينى را در پى داشت. اريكسون بر اين باور بود كه نگرشهاى دينى عميقاً در رابطة مادرـفرزندى ريشه دارند؛ اما با اين حال، نگرشهاى دينى را خام تلقى نميکرد، بلکه برعكس، بر اين باور بود كه زندگى دينى ممکن است از منظر روانشناختى سالم باشد و حتى زندگى دينى براى رشد به سوى بلوغِ اجتماعى و روانشناختىِ كامل ضرورى است (see Wulff, 1997: 371-413; Capps, 2001: 121-203). اريكسون نظريهاش را در شرح حالِ دو متفكر دينى بزرگ مارتين لوتر و مهاتما گاندى به كار بست (see Erikson, 1958, 1969).
نظريههاى وينىكات، كوت و اريكسون به لحاظ نگاه مثبتى كه آنان از دين در سر دارند، به ديدگاه يونگ نزديكتر است تا ديدگاه فرويد. هنوز همة متفكران دنبالهروي فرويد نسبت به نگرش طبيعتگرايانة او در رابطه با منشأ دين اتفاق و اطمينان کامل دارند. در نقطة مقابل، يونگ در حالى كه از تأكيد بر امور متافيزيكى اجتناب مىكرد، باز هم راه را براي اين واقعيت محتمل که پديدارهاي ديني منشأيي الاهي دارند باز گذاشت (see Wulff, 1997: 637-8).
رويكردهاى تجربى
تقريباً هميشه دانشكدههاي روانشناسى عهدهدار روانشناسى دين تجربى شدهاند؛ زيرا محققان در دانشكدههاى دينپژوهى بهندرت آموزشهاى لازم علمى را ديدهاند و يا منابع مورد نياز را دارا هستند. اما دانشکدههاي روانشناسى عميقاً تحت استيلا و نفوذ رويكردهاى رفتارگرا قرار دارند كه نسبت به دين بدگمان هستند و اين بدگمانى، هم آنها را از كار باز داشته و هم به كارهاى انجامشده رنگ خاصى بخشيده است. در هر صورت روانشناسى دين بهتدريج بهعنوان يك رشته در روانشناسى به رسميت شناخته شد و روشهاى متنوع روانشناختى با روند تلاش براي فهم دين سازگار شدند. اين روشها تاکنون يا تجربى بودهاند و يا رابطة متقابلى داشتهاند که هدف هر دو به دست آوردن اطلاعات كمّى بوده است.
روششناسى
يك راه براى فائق آمدن به محدوديتهاي آزمايشهاى آزمايشگاهى و ديگر تلاشهايى كه بهصورت مصنوعى به دنبال خلق مجدد شرايطى هستند كه در آن شرايط پديدارهاى دينى رخ مىدهند، استفاده از شرايط زندگى واقعى در «شبه آزمايش» است؛ براى مثال، اگر يك پيشگويى مورد افتادن يک اتفاق در يك تاريخ خاص، محقق نشود، محققان مىتوانند فرضيهاى دربارة آنچه در بين اعضاى آن گروه دينى رخ خواهد داد بسازند. وقتىكه آن تاريخ گذشت، محققان مىتوانند رفتار اعضاى گروه را مشاهده كنند و از اين راه صحت فرضية خود را آزمايش نمايند (See Beit-Hallahmi and Argyle, 1997: 485).
به علّت دشواري ايجاد ارتباط علّى معين بين پديدارهاى دينى و عوامل مختلف زيستشناختى، شخصى، اجتماعى، فرهنگى و ديگر عواملي كه ممكن است با آن پيوند داشته باشند، روانشناسى تجربى دين از پژوهشهاى مرتبط به هم استفادة زيادى مىكند. پژوهشگران با اين پژوهشها درمييابند كه آيا در يك وضعيت پيچيده، متغيرها همزمان با يكديگر و يا به تناوبي که از جهت آماري مهم است رخ ميدهند يا خير. مثالي براي اين متغيرها رابطه ميان عظمت و بزرگي طبقهبندي شده در يک حوزة علمي خاص با اعتقاد داشتن به وجود خداوندي است که به دعاي بندگانش پاسخ ميدهد. اطلاعات مورد نياز براى تحليلهاى آمارى كه در پژوهشهاى مرتبط به هم دخيل هستند اساساً از طريق پرسشنامه و نظرسنجى به دست مىآيند (See Hood eral, 1996: 38-9).
گوردون آلپورت (Gordon Allport) (1897ـ1967)، نويسندة كتاب مؤثر فرد و دين او (The Individual and his Religion) (1950) و روانشناس دانشگاه هاروارد در آثارش، انگيزهاي اصلى براى تجديد فعاليت روانشناسى دين، ارائه کرد. آلپورت در روانشناسى اجتماعى و روانشناسي شخصيت صاحبنظري برجسته بود و مانند جيمز، به تنوع و پيچيدگى پديدارهاى دينى حساس بود. وي از روش تحقيقي که آن را «تجسمى» (ideographic) مىناميد دفاع ميکرد كه بر موردپژوهى فرد متمركز بود، اما او بهشدت به روشهاى دقيق علمى با هدف تأسيس قوانين عمومى ــ كه آنها را روشهاى «قانونشناختى» (homothetic) ميناميد ــ متعهد بود و در تحقيقات خودش هم از اين روشها استفاده مىکرد (see Wulff, 1997: 584-5). آلپورت بهخصوص مايل بود بين گونههاى ديندارىِ كم و بيش كماليافته تفاوت قائل شود (see Wulff, 1997: 586-9). او و بعضي از همکارانش تا حدودى به منظور كشف اين تفاوت، مقياسهايي را به صورت پرسشنامه تدوين کردند که هدف آن تعيين كميّت گرايش دينى يك شخصيت بود. مهمترين اينها مقياس تشخيص جهتگيرى دينى است كه ميزان دروني يا بيروني بودن ايمان شخص را تعيين ميکند آلپورت ايمان درونى را با بلوغ دينى مرتبط مىداند (Ibid: 231-7, 593-4). مقياس جايگزين مقياس آلپورت پرسشنامة «زندگى دينى» باتسن (Batson) است، كه چند سال بعد طراحى شد. اين مقياس، معيارهاى ديندارى را نه تنها بهعنوان يك شيوه و روش و آن گونه كه مقياس آلپورت مدنظر داشت، بهعنوان هدف، اندازهگيرى مىكند، بلكه كيفيتهايى مانند پيچيدگى، شك و كوشش آزمايشى و شک را كه در مقياس آلپورت قابل تشخيص نبودند بهعنوان تحقيق دربردارد (see Batson and Ventis, 1982: 137-70). آموزندگى اين مقياسها و ديگر مقياسهاى شبيه به آنها، مورد چون و چرا واقع شد؛ با اين حال همچنان از آنها استفادة فراواني ميشود.
روشهاى ديگرى كه در روانشناسى تجربى دين مورد استفاده قرار مىگيرند، مصاحبة طراحىشده و تكنيكهاى تصويرى هستند. اما اين روشها عامل ذهنى بسيار بزرگترى را معرفى مىكنند. حتى وقتى كه مصاحبه بر طبق ليست سؤالات از پيش تعيينشده به نحو محكم و در چارچوبي سفت و سخت طراحى شود، مصاحبهگر و مصاحبهشونده بر هم تأثير متقابل دارند كه ممكن است پاسخها را تحت تأثير قرار دهد به نحوى كه كنترل و بازبينى آن مشكل شود (see Spilka, 2001: 39). همچنين روشهاى تصويرى، از قبيل اينكه از كودكان بخواهند تصوير خدا را بكشند سپس تحليل كنند كه آنان چه تفكرات يا احساساتى را در عكسهايشان تصور مىكردند، اين امكان را به محقق مىدهد كه به صورت ذهنى در انتخاب، تنظيم و تفسير اطلاعات به دست آمده تأثير بگذارد (Ibid: 38).
ارزيابى رويكرد تجربى
مسئلة ديگر اين است كه عينيت پرطرفدار رويكردهاى تجربى ممکن است كيفيت ذهنى بسيارى از پديدارهاى دينى را تخريب كند. در مطالعات و پژوهشهاى تجربى و شبهتجربى، احتمالاً تعهدات دينى افراد در نتايج علمى نقش دارند، از اين رو اگر افراد حضور مؤثرى در عرصة دينى نداشته باشند، تجارب و رفتارهايى كه تحقيق شدهاند، دينى نخواهند بود (see Wulff, 1997: 252).
همچنين در تحقيقات مربوط به دو حوزة مرتبط به هم كه مبتنى بر پرسشنامهها هستند، معمولاً فقط موقعى مىتوان اطلاعات قابل سنجشي به دست آورد كه پاسخهاى محتمل استاندارد و ساده شده باشند. اما اين سادهسازى، بيشتر اوقات هم پاسخدهنده و هم مورخ دين را به دليل از دست دادن تمايزات مهم، ناراضى مىسازد (see Wulff, 1997: 253).
هر روز بر تعداد پژوهشگراني که معتقدند ذهنىبودن را نمىتوان كاملاً از روانشناسى دينى کنار گذاشت افزوده ميشود؛ براى مثال، حتى در تحقيقات پرسشنامهاى كه استفاده از سؤالهاي استاندارد و روشهاى آمارى براي تحليل نتايج ممکن است منجر به حذف ديدگاه ذهني محقق شود، اين عمل صورت گرفته و ديدگاه ذهني، با افراد مورد مطالعه جابجا ميشود. اگر اين اشخاص به نحو مناسبى به سؤالات دربارة اعمال، اعتقادات و تجاربشان پاسخ دهند، انتظار مىرود كه در مراحل كاملاً عميق و دقيق مطالعة نفس كه در بيشتر موارد براى آن آموزش نديدهاند، شرکت فعال داشته باشند (Ibid: 254-6). با تشخيص اين مسئله، برخى از محققان شروع به كاوش بيشتر از طريق روشهاى تحقيقى روانشناسي كيفى كردند كه در آن ذهنيت محقق تنها تصديق نمىشوند، بلكه به نحوي فعالانه از آن بهعنوان ابزار تحقيق استفاده مىشود؛ مثلاً در مصاحبهها و تحقيقاتِ مشاهدهاىِ مشترك چنين موضوعي صادق است. اين روشها همچنين مىتوانند مكمل رويكردهاى تجربى عينىتر و قابلسنجش باشند. اين شيوهها نقطة ايجاد روابط حسنه با رويكردهاى روانكاوانه جهت تصديق و استفاده از ذهنگرايى، مخصوصاً در انتقال پويا و انتقال متقابل را نيز فراهم ميکنند كه يكى از روشهاى اصلى تحقيق در روانكاوى هستند.
برخى فكر مىكنند كه موفقيت روانشناسى تجربى دين به دليل فقدان يك تئورى محوري و حاکم كاهش يافته و مختل شده است (see Hood et al., 1996: 446-52). در حالى كه مسلماً عملياتىشدن و آزمايش بسيارى از بينشهاى جالب نظرى در روانشناسى دين مشكل است. اندازهگيرى مؤثر نيز بدون داشتن چارچوب نظرى مناسب در معرض بىاهميتى و بىمحتوايى است. آن گونه كه رالف هود (Ralf Hood) و همكارانش اظهار ميداشتند وجود «نظريهاي سازگار با اشتياق و علاقة وافرى كه به وسيلة دين استنباط مىشود» ضرورى است (Ibid: 446). با وجود اين حتى در حالت فعلي اين رشته نيز، اطلاعات آموزندهاى از طريق ابزارهاى تجربى به دست آمده است و روانشناسان دين اگر بخواهند علاوه بر اينکه نظريههايشان را منظم و فرضيههايشان را بنا ميکنند، آنها را مورد آزمايش نيز قرار دهند، يقيناً بايد رويكردهاى تجربى عينىترى در اين زمينه اتخاذ کنند.
روانشناسى انسانگرا و فراشخصى
محققان روانشناسى انسانگرا، كه مازلو نيز از جملة آنان است، به طور فزايندهاى توجه خود را بر آن جنبههايى از روانشناسى متمركز مىكنند كه به نظر مىرسد از مرزهاى شخصى از قبيل تجربة يکيشدن، و حالات معنوى و متعالى ضمير ناخودآگاه فراتر هستند و اين تأكيد موجب بروز جنبش متمايزى مىگردد كه بهعنوان روانشناسى فراشخصى شناخته مىشود (Ibid, 1997: 616-23). محققانِ اين رشته نظير چارلز تارت (Charles Tart)، روبرت اورنستاين (Robert Ornstein) و كن ويلبر (Ken Wilber) به طور خاص علاقهمندند که به تجربة دينى شرقى، مراقبه و جستوجو براى الگوهاى جديدى بپردازند كه مىتوانند دين را با علم جمع كنند و يا حتى جسورانهتر، تمام واقعيت را شرح دهند.
اگرچه به نظر مىرسد روانشناسي انسانگرا و فراشخصى روشهاى علمى دقيقترى را به كار مىبرند، اما هر دو به دليل اينکه به بعد فراشخصى تجربة انسان معتقدند، مورد توجه ويژة محققان قرار گرفتهاند، و تجارب حاصل از آنها از اين رو که كمتر براى آزمايش شدن طراحى شدهاند تا به اثبات فرضهاى فراشخصى بپردازند، مورد نقد قرار گرفتهاند. در اين معنى، جهتگيرى دينى يا فراشخصى محققان متقابلاً بر نوع روانشناسى دينى كه آن محققان انجام مىدهند تأثير مىگذارد. آنان صرفاً بر طبق مجموعة روند كلى نظرية روانشناختى عمل نمىكنند و در پى به كارگيرى آن براى پديدارهاى دينى نيستند؛ بلكه ادعايشان را در خصوص تجربة عرفانى و دينى مقبول مىدانند و تلاش مىكنند روشها و نظريههاى روانشناختىاي ارائه کنند كه براى تحقيق و تبيين چنين پديدارهايى مناسباند.
روانشناسى و رويكردهاى تطبيقى به دين
روانشناسى بهمثابة دين
وجود اين ارتباط نه چندان واضح موجب گرديد برخى محققان ترجيح دهند كارهاى خود را در چارچوب مشخصشدهترى از رشته «روانشناسى و دين» يا «دين و مطالعات روانشناختى» قرار دهند و از عنوان «روانشناسى دين» پرهيز كنند (see Homans, 1989; Jonte-Pace and Parsons, 2001). بنابراين، روانشناسى دين بايد زيرشاخه يا رويكرد خاصى در درون اين رشتة وسيع باشد.
نتيجهگيري
رويكردها هر چه باشد، معيار كار در روانشناسى دين را به وسيلة يادگيرى بيشتر روانشناسان دربارة دين و دينداران دربارة روانشناسى ارتقا بخشيد. همچنين تلاش بيشترى نياز است تا براى بىاثر كردن تعصباتى كه از منشأ محلى اطلاعات به صورت مستدل در اين رشته وارد شد انجام شود؛ براى مثال، بيشتر كارهاى تجربى در آمريكاي شمالى انجام شده، که به منظور سهولت در جمعآورى اطلاعات در دانشگاههاي ايالات متحده صورت پذيرفته است. هرچند برخى از يافتهها، به نحو سالمى، قابل تعميم هستند اما بهيقين، همه يافتهها اينگونه نيستند (see Beit-Hallahmi and Argyle, 1997: 230-1). مانند ديگر حوزههاي دينپژوهى، روانشناسى دين نيز لازم است که به تعصبهاى جنسيتي در طول تاريخ و نيز به کارگيري در شيوة متداول آن توجه بيشترى کند (see Jonte-Pace, 2001).
رشد روانشناسى دين بهعنوان يك رشته، با شائبة ترديد دوطرفه بين روانشناسى و دين متوقف شد ــ ميراثى كه تا حد زيادى از بحث تقابل بين علم و دين، مناقشة اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست، حاصل شد. با افزايش سطوح آگاهى هم درون و هم ميان اين رشتههاى علمى ــ كه جهت مستدل شدن، به صورت جمعى درآمدن و خودنگر گرديدن ادامه يافت ــ معناى تلطيفشدهاى هم در جايى كه روانشناسى ضرورتاً دين را تقليل مىدهد و يا در جايى كه دين ضرورتاً زير بار اهداف روانشناسى نمىرود وجود دارد. روانشناسى دين اكنون يك رشتة موفق و پرطراوت است كه مىتواند هم به محققان كمك كند و هم به پيروان درك عميقترى نسبت به برخى از عوامل تأثيرگذار در ديندارى بدهد.
کتابنامه
Allport, Gordon (1950), The Individual and his Religion: A Psychological Interpretation, New York: Macmillan.
Barnard, G. William (2001), “Diving into the Depths: Reflections on Psychology as a Religion,” in Religion and Psychology: Mapping the Terrain, eds. Diane Jonte-Pace and William Parsons, London: Routledge, , pp. 297–318.
Batson, C. Daniel and W. Larry Ventis (1982), The Religious Experience: A Social-Psychological Perspective, New York: Oxford University Press.
Beit-Hallahmi, Benjamin (1974), “Psychology of Religion 1880–1930: The Rise and Fall of a Psychological Movement”, Journal of the History of the Behavioral Sciences,10: 84–90.
Beit-Hallahmi, Benjamin and Michael Argyle (1997), The Psychology of Religious Behaviour, Belief and Experience, London: Routledge.
Capps, Donald, ed. (2001), Freud and Freudians on Religion: A Reader, New Haven, CT: Yale University Press.
Erikson, Erik H. (1958), Young Man Luther: A Study in Psychoanalysis and History, New York: Norton.
___________ (1969), Gandhi’s Truth, New York: Norton.
Freud, Sigmund (1990), The Origins of Religion, tr. James Strachey, Penguin Freud Library, vol. 13 (1907–39), London: Penguin.
___________(1991), Civilization, Society and Religion, tr. James Strachey, Penguin Freud Library, vol. 12 (1908–33). London: Penguin.
Heisig, James (1989), “Psychology of Religion”, in Encyclopedia of Religion, ed. Mircea Eliade, New York: Macmillan; London: Collier Macmillan, vol. 12, pp. 57–66.
Homans, Peter (1989), “Psychology and Religion Movement”, in Encyclopedia of Religion, ed. Mircea Eliade, New York: Macmillan; London: Collier Macmillan, vol. 12, pp. 66–75.
Hood, Ralph, et al. (1996), The Psychology of Religion: An Empirical Approach [1985], 2nd edn, New York: Guilford Press.
James, William (1902), The Varieties of Religious Experience, 2nd edn., New York: Longman, Green.
Jonte-Pace, Diane (2001), “Analysts, Critics, and Inclusivists: Feminist Voices in the Psychology of Religion”, in Religion and Psychology: Mapping the Terrain, eds. Diane Jonte-Pace and William Parsons, London: Routledge, pp. 129–46.
Jonte-Pace, Diane, and William Parsons eds. (2001), Religion and Psychology: Mapping the Terrain,London: Routledge.
Jung, C. G. (1969), Psychology and Religion: West and East, [1958], 2nd edn., Collected works of C. G. Jung, eds. Sir Herbert Read et al., trs. R. F. C. Hull et al., Princeton, NJ: Princeton University Press, London: Routledge.
Maslow, Abraham (1964), Religions, Values, and Peak Experiences, Columbus: Ohio State University Press.
Palmer, Michael (1997), Freud and Jung on Religion, London: Routledge.
Parsons, William (2001), “Themes and Debates in the Psychology – Comparativist Dialogue”, in Religion and Psychology: Mapping the Terrain, eds. Diane Jonte-Pace and William Parsons, London: Routledge, pp. 229–53.
Pratt, James B. (1920), The Religious Consciousness: A Psychological Study, New York: Macmillan.
Spilka, Bernard (2001), “Psychology of Religion: Empirical Approaches,” in Religion and Psychology: Mapping the Terrain, eds. Diane Jonte-Pace and William Parsons, London: Routledge, pp. 30–42.
Tillich, Paul (1952), The Courage to Be,New Haven, CT: Yale University Press.
Wulff, David (1997), Psychology of Religion: Classic and Contemporary, 2nd edn., New York: Wiley.
منبع: www.urd.ac.ir
منبع اینترنتی این پست :http://www.rasekhoon.net/article/show/185343/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%89-%D8%AF%D9%8A%D9%86%283%29/
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 16:31 توسط ابوصدرا
|