هايدگر و بسط هرمنوتيک / فهم؛ جزء جدا ناپذير هستي آدمي
هايدگر و بسط هرمنوتيک / فهم؛ جزء جدا ناپذير هستي آدمي
● نويسنده: مسعود - فولادفر منبع اینترنتی این پست:سایت باشگاه اندیشه
● منبع: روزنامه - رسالت - تاريخ شمسی نشر 1/4/1389
مقصود از انديشه هاي هرمنوتيکي هايدگر افکار و ايده هاي خاصي او در باب ماهيت فهم و ارتباط آن با هستي آدمي و ساير ويژگي هاي فهم است. در واقع همان انديشه هايي که پس از هايدگر براي هواداران هرمنوتيک فلسفي، مبدأ الهام شد و هرمنوتيک فلسفي معاصر بر پاية آن ايده ها و افق جديد هايدگر در باب تأمل در ماهيت فهم و شرايط حصول آن گشوده بود، شکل گرفت.
تلقي هايدگر از فهم
از نظر هايدگر، فهم جنبه هستي شناختي به خود مي گيرد و حالت يا جزء جدايي ناپذير هستي آدمي مي شود. تلقي هايدگر از فهم، غير از تلقي ديلتاي است. ديلتاي ميان دانش تجربي که دستاورد علوم تجربي و طبيعي است، با فهم که رهاورد علوم انساني و تاريخي است و سروکار آن با رفتارها و حوادث و خلاقيت هاي معنا دار است، تمايز قائل بود. از اين رو، در کنار روش شناسي علوم طبيعي به دنبال تأسيس روش شناسي علوم انساني و تاريخي بود و آن را هرمنوتيک ناميد.
اما فهمي که هايدگر مطرح مي کند، چنان عموميتي دارد که همة اشکال مختلف فهم هرمنوتيکي را شامل مي شود. فهمي که هايدگر آن را مقوم \"هستي ـ در جهان دازاين\" مي شمارد. نه مقابل علم تجربي و نه مقابل دانش مطرح در علوم انساني است؛ بلکه در همة گونه هاي دانستن، حضور دارد.
جايگاه فهم در\"هستي در جهان، دازاين به واسطة رابطة فهم با \"امکان\" آشکار مي شود. امکان يکي از خصيصه هاي وجودي دازاين است و در واقع يکي از لايه هاي سه گانه دلمشغولي است. امکان هاي وجودي دازاين در سايه \"فهم\" حاصل مي شود. فهم، امکان هاي دازاين را آشکار مي کند و موقعيت و نحوة وجود جديدي را به روي او مي گشايد. با هر فهمي دازاين خود را پيش مي افکند. دازاين، خويش را در امکان هاي فراآمده از فهم به پيش مي افکند و با اين پيش افکندن به سوي \"تحقق خويش\" گام بر مي دارد.
از نظر هايدگر، وجود انسان اساساً موقت و زماني است. افق زندگي او شامل گذشته و حال و آينده است و او همواره خود را به سوي آينده پيش مي افکند. فهميدن، خود گونه اي بودن است که از طريق آن امکان ها و توانايي هاي زندگي براي دازاين آشکار مي شود. دازاين\"هستي ممکن\" است و پيوسته امکان هاي هستي خويش را به حرکت و تموّج در مي آورد و بر اثر آن اين \"هستي ممکن\" به درجات مختلفي براي خود او آشکار مي شود. بر اساس اين تحليل، فهم، هم امري وجودي است و هم هرمنوتيکي؛ وجودي بودن فهم از آن روست که نحوة هستي دازاين و عنصر جدايي ناپذير از اوست، و هرمنوتيکي بودن فهم نيز از آن جا است که موجب آشکار شدن \"هستي در جهان دازاين\" مي شود.
تقدم فهم بر زبان و تفسير
آن چه را هايدگر، فهم مي داند و آن را از مقدّمات هستي دازاين مي شمارد، امري بنيادي تر و آغازين تر از دانش و معرفت رسمي و متداول بشري است و حتي مي توان آن را مقدم بر شهود و تفکر دانست؛ به گونه اي که بايد شهود و تفکر را فرع بر گرفته از فهم انگاشت.
در تصور هايدگر، دازاين پيش از آن که به زبان آيد و در قالب قضيه و گزاره، دانشي را ابراز کند و حتي قبل از آن که در امري تأمل کند، از آن امر فهم هرمنوتيکي دارد و تمام فعاليت هاي بعدي او شاخ و برگ اين فهم هرمنوتيکي است که از هستي دازاين جدايي ناپذير است. هايدگر اين فهم را حتي غير زباني مقدم مي داند؛ يعني تفسير غير گزاره اي، امري است که مرتبه اش پس از فهم هرمنوتيکي است. بر اثر فهم، دازاين هستي خويش را به روي امکان هايي پيش مي افکند و امکان هاي تازه تري را به روي خويش مي گشايد.
هايدگر بر اين نکته اصرار مي ورزد که دازاين، در دنياي خودش، با هيچ چيز مواجهة خالي از فهم هرمنوتيکي ندارد: يعني ما بدون فهم با اشيا مواجه نمي شويم که آن گاه اشيا را تفسير کنيم و به آن ها معنا و ارزش ببخشيم، بلکه اشيا به طور معنادار و توأم با فهم هرمنوتيکي وارد دنياي دازاين مي شوند. به تعبير ديگر، شيء تا در ساية فهم هرمنوتيکي معنادار نگردد و دازاين به سوي آن پيش افکنده نشود، پابه دنياي دازاين نمي گذارد.
از نظر هايدگر، جهان تجربة علمي بشر، جهان ارتباطات و نسبت است؛ نسبت هايي که دائماً ميان دازاين و اشيا و امور پيراموني او برقرار مي شود. اين نسبت ها، معمولاً بر اساس فهم دازاين از کاربرد و فوايد استعمال اشيا است. آگاهي دازاين از اين که ميخ، نيزه، چوب يا تيشه به چه کاري مي آيند و براي چه اغراضي سودمندند، آن ها را براي دازاين معنا دار مي کند.
پيش ساختار داشتن فهم
از مباحث مهم هرمنوتيکي هيدگر، نظر خاص او دربارةمسبوق بودن هر گونه فهمي بر پيش ساختار فهم است. اين نظريه، توجه معتقدان به هرمنوتيک فلسفي را به خود جلب کرد، و به عبارت مختلفي در کلمات ديگر متفکران فلسفي باز گويي شد و توسعه يافت.
از نظر هايدگر، هرگونه فهم و تفسيري ـ چه تفسير پيش گزاره اي و چه تفسير زباني و گزاره اي ـ مبتني بر پيش ساختار است. اين پيش ساختار، مانع از آن است که ما موضوعي ـ چه شيء خارجي و چه متن مکتوب ـ را فارغ از پيش فرض ها و پيش داوري ها فهم و تفسير کنيم. ذهن ما در هر تفسير، پيش تر مشمون از فهمي آغازين از آن موضوع است و اين نکته به واقعيت \"هستي ـ درجهان\" ما باز مي گردد.
پيش ساختار فهم سه لايه دارد؛ يعني از سه جزء تشکيل شده است: \"پيش داشت\"؛ يعني واقع بودگي و پرتاب شدگي به عنوان چيزي که دازاين واجد آن است و بدون انتخاب و دخالت او از قبل داشته، و در فهم او از امور تاثير گذار است. فهم که پيش افکندن دازاين به امکان هاي جديد است، در چارچوب محدوديت هاي وجودي دازاين صورت مي پذيرد و واقع بودگي و پرتاب شدگي دازاين آن طور که در بروز اموال و احساسات تاثير گذار است و دازاين هر حالي را پيدا نمي کند و تنها برخي اموال مناسب هر دازاين است ـ در باب فهم و تفسير نيز داستان از همين قرار است و پيش افکندهاي او (فهم و تفسير) تاثير پذير از ساختار از پيش داشته او است. دازاين به منزلة هستي فهم کننده، آگاه در چيزي که مي فهمد. براي رفع پاره اي ابهامات، نيازمند تفسير است. تفسير از برخي امور پوشيده، پرده بر مي دارد و آن ها را آشکار مي کند و اين انکشاف از طريق تفسير که نوعي اختصاص دادن و تصرف است، حاصل مي شود.
بنابراين، هر تفسيري، ريشه در چيزي دارد که مفسّر از پيش ديده است و ارمغان عمل تفسير که \"قابل فهم و تصور ساختن\" است، برخاسته وواژه بر گرفته از پيش دانسته ها و بصيرت هايي است که پيش از تفسير، براي مفسّر حاصل شده است.
پديدار شناسي و هرمنوتيک در وجود و زمان در کتاب وجود و زمان کوشش هايدگر همواره معطوف به روشن ساختن دو وجهه يا دو جهت است، يکي تحقيق در حقيقت وجود و ديگري تحقيق در حقيقت ظهور و انکشاف حجب.
تفکر هايدگر مجالي است براي دريافت اين معني که چگونه تحقيق در حقيقت وجود با تحقيق در نحوة خاص ظهور و خفاء وجود در يک دور تاريخي ملازمه دارد. هايدگر از ابتداي امر روشي را ميطلبيد تا به مدد آن بتواند به ماوراء و ريشة تلقي غريبان از وجود رسوخ کند. وي در پديدار شناسي هوسرل به مفاهيمي دست يافت که ديلتاي و نيچه را بدان دسترس نبود. او در تفکر هوسرل روشي يافت که مي توانست سير وجود را در اگزيستانس آدمي عيان سازد. هايدگر در حيث تاريخي و زماني کون في العالم، سر رشته اي ديد که مي توانست او را به حقيقت وجود راهبر باشد. وجود در عين اين که خود را در تجربه هاي حياتي اظهار مي دارد، از هر گونه بحث مفهومي و مکاني کردن مقولات غير زماني تفکري که بر مدار تصورات و معاني داير است. بر کنار مي ماند. وجود، زنداني فراموش شدة مقولات ايستاي غربي بود که هايدگر در صدد بود آن را از بند برهاند.
هايدگر در فصلي از کتاب وجود و زمان تحت عنوان \"روش تحقيق مبني بر پديدارشناسي، آشکارا طريق فکري خود را \"تفسيري\" يا هرمنوتيک مي داند؛ وي معتقد است که اين ذهن نيست که معنايي به پديدار مي بخشد؛ بلکه آن چه به ظهور مي آيد در واقع، جلوه کردن و به ظهور آمدن خود اشياء است. جلوه کردني که بر بنياد وجود استوار است.
اما چگونه اين مطالب با تفسير و مباني تفسيري ارتباط پيدا مي کند؟ در واقع ماهيت که در تلقي اشياء به وجهة قابلي خود و آمادگي براي قبول حقايق اشياء استنادجستيم، تفسير ديگر نمي تواند بر مبناي حرف آگاهي و مقولات ذهن ما قرار گيرد. بر اساس آن چه که بنياد هر گونه عمل تفسيري تواند بود همانا ظهور اشياء و مواجهه اي است که ما با آن ها داريم. بايد به اشياء اين امکان را داد که در ما تاثير کند و در سير دروني آدمي معناي آن ها آشکار شده و تفسير شوند.
در واقع با تفکر هايدگر اين معني نيز آشکار مي شود که هستي شناسي به پديدار شناسي وجود مبدل شود، بايستي به تفسير اگزيستانس بپردازد. پيداست که اين نوع مباحث تفسير، از روش شناسي قديمي مبتني بر فقه اللّغه و نيز از روش شناسي عمومي علوم انساني ديلتاي، بعد بعيد دارد. در اين طريق آن چه که پنهان بوده به ظهور مي رسد و لذا نمي توان آن را تفسير تغير دانست؛ بلکه آن فعل اولي و اصيل تفسيري است که اشياء را از مستوري به بر مي آورد.
منابع:
احمدي، بابک و ديگران؛ هرمنوتيک مدرن (مجموعه مقالات) ، تهران، نشر مرکز، 1377
نصري، عبداله، راز متن (هرمنوتيک، قرائت پذيري متن و منطق فهم دين)، تهران؛ نشر آفتاب توسعه، 1381
واعظي، احمد؛ درآمدي بر هرمنوتيک، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، 1386
ريخته گران، محمدرضا؛ منطق و مبحث علم هرمنوتيک، تهران، نشر کنگره، 1378
هولاب، رابرت، يورگن ها برماس، ترجمه، حسين بشيريه، تهران، نشر ني، 1375