نقدی بر فلسفه مدرن و پست مدرن غرب
استفاده فلاسفه غرب از اصطلاحات مدرن و به خصوص پست مدرن بسیار زود بود.
این یکی از بزرگترین ایرادات فلسفه و علم غرب است.انسان هنوز که هنوزه مدرن به معنی واقع کلمه نشده است.مدرنی که غرب میگوید بر اساس کدام سنجه و معیار است.اگر بر اساس آنچه که قبلا غرب دارای آن نبوده ،باشد ، انتخاب درستی برای این واژه ها نیست.وضعیت پست مدرن هم بهتر از این نیست.
آیا فلاسفه فکر کرده اند که 500 سال دیگر باید از کدامین واژه ها برای بیان حقیقت استفاده کنند .اگر امروز مدرنیم ، 2000 سال دیگر چه خواهیم بود.نسلهای آینده به فلاسفه در بکارگیری واژه ها خواهند خندید.
متاسفانه و صد متاسفانه ما و بسیاری از ماها ؟؟ بدون کمترین تردید و سوالی آنچه که میراث فرهنگ غرب بوده است را تکرار می کنیم و چنان شیفته اصطلاحات فلسفی غرب می شویم که نگو و نپرس.سخن در استفاده نکردن از دستاوردهای بزرگ فلسفه غرب نیست ، بلکه به چالش کشاندن مفاهیم و اصطلاحات غرب است ، چالشی که نتیجه مستقیم آن اعتلای انسان است و بس.
مشکل در اینجاست که غرب تعریف ، حدود و ثغور و معیار مدرن بودن را نه تنها گم کرده است ، بلکه هیچ وقت به آن دست نیافته بود.بر اساس این نقیصه غرب دستگاه فلسفی بزرگی درست کرده است که دائما در حال رشد و نمو است . اینکه مدرن بودن فی نفس الامر به چیست.مشخصات کامل یک انسان مدرن چیست و الاخص مفهوم مدرن چیست ، سوالاتی است جوابش هنوز بطور کامل شفاف نیست.شاید ما نیاز به بازسازی پاردایم های عصر خود داریم.گمانم این است که غرب قبل از آنکه معنا و مفهوم کاملی از مدرن بودن بیابد ، از آن استفاده کرده است و بعد از مدتی پریشانی از اوضاع مدرن ، خود را در دامان فرامدرن انداخته است.
با پیشرفتهای عظیم اقتصادی و تکنولوژیکی از یک سو و پیامدهای روحی و روانی بوجود آمده برای انسان ، فلاسفه نیازمند به بازنگری و بازتعریف در بسیاری از اصطلاحات خود هستند.