نظریه سازی در جامعه شناسی  

در بحث نظریه سازی تلاش می شود با مطالعه و تلفیق نظریه های جامعه شناسی ؛ نظریه ای جدیدی ارائه شود . برخی مفاهیم در نظریه سازی مطرح است ؛ مثل متا تحلیل ( فرا تحلیل ) متا نظریه ؛ متا روش در اینجا بحث مورد نظر ما متا نظریه است یعنی تحلیل نظریه ای علمی موجود در یک رشته ( اول نظریه داریم بعد متا نظریه )

تفاوت نظریه با متا نظریه :

الف) نظریه قبل از متا نظریه است .

ب) نظریه ها واقعیت بیرونی را مطالعه می کنند اما را نظریه خود نریه را مطالعه می کند .

به لحاظ روش در نظریه از انواع روشها استفاده می کنند ( تاریخی ، اسنادی ؛ آزمایشی؛ پیمایشی، ) اما در متا نظریه تحلیل اسنادی یا تحلیل متن سرو کار داریم .

در مطالعه فرا نظریه سه نکته وجود دارد :

اول: فهم نظریه های علمی

 دوم: دسترسی به عناصر مشترک نظریه ها

سوم: رسیدن به نظریه های جدید

یکی از فرا نظریه پردازان آنتونی گیدنز است که جذاب ترین و گسترده ترین نظریه تلفیقی ( مجموعه چند نظریه) به او تعلق دارد.

نظریه پردازان تلفیقی  

آنتونی گیدنز ----------- نظریه ساختاربندی

پیتر بوردیو -------------فرهنگ و عاملیت

مارگارات آرچه -----------فرهنگ و ذهنیت  

هابرماس ---------------استثمار جهان حیاتی ( بحثهای ساختار و عاملیت )

 

اولین اثر عمده گیدنزسرمایه داری و نظریه اجتماعی مدرن است .

نحوه تفکر؛  ما را با ترکیب نظریه اندیشمندان کلاسیک و نظریه کلان پارسونز به سمت رویکردهایی که به تاریخ ؛ نابرابری اجتماعی و انتقاد اجتماعی می برند .

او در نظریه خود به دو رویکرد اشاره دارد :

رویکرد اول: رویکرد عامل است که به افراد ؛ مقاصد ، انگیزه ها ، باورها و ارزش ها که آنها عوامل شکل دهند حیات اجتماعی هستند ارتباط دارند .

دومین رویکرد: ساختار محور است که برای تبیین زندگی فردی و اجتماعی بر فرایندهایی همچون پویش های سازمانی یا طبقاتی تاکید دارد .

گیدنز معتقد است که عملکردهای اجتماعی مبتنی بر رابطه ساختار و عاملیت است . مایه اصلی ساختار بندی در رابطه دیالکتیکی دوگانه میان عاملیت و ساختار است .

دو رابطه میان فرد و جامعه را به شکل فرایندی تعامای یا تاثیر گذاری متقابل تجسم می کند . گفته می شود که انسانها نهاد های اجتماعی و فرهنگ را می سازند اما در مقابل ؛ این ساختار ها رفتار انسان را محدود می کنند . عاملیت و ساختار جدا از هم نیستند هر کنش اجتماعی در بر گیرنده ساختاری است و هر ساختاری به کنش اجتماعی نیاز دارد . گیدنز پیشنهاد می کند که عاملیت و ساختار را صرفاٌ وجوه مختلف  کلیه اعمال اجتماعی می بیند . می توانیم وجوه ساختاری و وجوه مربوط به عامل یا کنشگر کنش را از یکدیگر جدا کنیم ؛ اما این یک تمایز تحلیلی است نه واقعی . انسانها ضمن ابراز وجود به عنوان کنش گر درگیر فعالیت می شود و از طریق همین فعالیت است که هم آگاهی و هم ساختار را ایجاد می کند . 

                   کنش -------------- ساختار اجتماعی

       ساختار اجتماعی  ------------------  کنش

 از نظر گیدنز نکته کلیدی آنست که حیات اجتماعی نه مجموعه ای از کنش فردی است نه مجموعه ای از ساختار اجتماعی بلکه فرایندی است به مفهوم عمل اجتماعی .

 

( گیدنز از کارکردگرائی به خاطر اینکه  رفتار فرد را بر مبنای نیاز ها و مقتضیات سیستم اجتماعی توضیح می دهد انتقاد کرد .)

او همچنین بر خصلت بازگشتی ساختار نیز تاکید می کند یعنی اینکه خود عامایت به گون باز اندیشانه و باز گشتی در ساختار های اجتماعی در گیر است . و خود ساختارها به فعالیت عاملیت جهت می دهد . و از نظر او جوامع سیستم ها ارگانیکی یا مکانیکی نیست بلکه اعمال بعضاٌ نهادینه شده ای هستند که همواره از طریق کنش فردی توام با باز اندیشی ممکن شده اند . و از طرف دیگر انسان ( عامل) فعالیت ها و اندیشه ها را بازنگری می کند او می خواهد نگرش فرایند وار به زندگی اجتماعی را جایگزین اراده گرایی و تعین گرایی  ساختاری اکثر جامعه شناسی ها کند .

او اعتقاد دارد کنش انسانها حاوی دانش عملی از جهان شان و قابلیت تامل در شرایط کنش شان و به کار گرفتن این دانش در رفتارشان است . انسان عاملانی مطلع ؛ اهل بازاندیشی و صاحب مهارتند . 

او معتقد است در جامعه های پیشا مدرن سنت رفتار روزمره را هدایت می کند در حالی که در جوامع مدرن اعمال اجتماعی پیوسته در پرتو اطلاعات جدید مورد بازبینی قرار می گیرند . در حقیقت فرایند مستمر بازاندیشی یا تولید دانش درباره فرایندهای اجتماعی ؛ در حوزه های اجتماعی بیش تری ( از خانواده گرفته؛ آموزش و پرورش و حکومت) به جز نهادینه شدن عمل اجتماعی بدل شده است .  

تولید و گنجاندن مستمر دانش جدید در فعالیت های نهادی ؛ نیروی محرک مدرنیته است .بازاندیشی در سطح نهادی و بین فردی تنها مشخصه مدرنیته نیست بلکه تعامل با باز خورد پیوسته میان این دو سطح نیز از جمله  این مشخصه است . 

شباهت مارکس و گیدنز :

 هر دو خرد و آگاهی را نیروی اجتماعی سودمند در جهان می دانند. هر دو با مدرنیته مخالف هستند.


تفاوت مارکس و گیدنز :

مارکس تضاد اجتماعی را در تقسیم نامتعادل ثروت می داند ولی

گیدنز : نهادینه شدن بازاندیشی و تامل حاکی از آن است که قواعد و سنت های اجتماعی  با کشیده شدن پایشان به روابط قدرت ، محل ستیز و تضاد اجتماعی خواهند بود.

مارکس دنیای مدرنیته را تقابل با آزادی انسانها می داند .

ولی گیدنز دنیای مدرنیته  را نیروی ویرانگری می داند که بشریت را بدون هدف به  پیش می برد. 

شباهت وبر و گیدنز :

هر دو با مدرنیته مخالف هستند  

تفاوت وبر و گیدنز :

وبردنیای مدرنیته را یک قفس آهنین می داند که انسان در آنجا بدون هیچ حرکتی گیر می افتد و خلاقیت برای انسان وجود ندارد . او مدرنیته کاملاٌ منفی می داند

گیدنز اعتقاد دارد که دنیای مدرنیته نیروی ویرانگری که انسان را در زمان و مکان به جلو می راند . ولی به هیچ وجه بدون لذت و بی فایده نیست. سفر با آن فرح بخش است ولی نمی توان سرعت را کاملاٌ کنترل کرد .

منبع اینترنتی :http://rozitasaedy.blogfa.com/post-7.aspx

http://mysocial.blogfa.com/post-129.aspx