فرا نظريهها، نظريهها و الگوها
اين
مفاهيم اغلب به اشتباه و به جاي يكديگر به كار ميروند، هر چند با هم تفاوت
دارند
* فرانظريه: يك نظريه دربارة بررسي، تحليل و توصيف خود نظريه است (فرهنگ جامع وبستر).
*
نظريه: الف) ساختار كلي و اصولي كه در پيوند با عمليات موجود در يك حوزه
از فعاليت (مانند پزشكي، موسيقي) توسعه يافته و محتواي آن را به عنوان يك
حوزۀ فكري شكل داده است (فرهنگ جامع وبستر).
ب) نظامي از فرضيهها، اصول پذيرفته شده، و رويههاي انجام كار كه به منظور توصيف، پيشبيني و يا تبيين ماهيت يا رفتار مجموعة خاصي از پديدهها ابداع شده است (فرهنگ ميراث امريكايي، 1969). (همچنين نگاه كنيد به رينولدز[4]، 1971).
* الگو: يك
ساختار فكري آزمايشي كه به عنوان يك ابزار آزمودن مورد استفاده قرار
ميگيرد... (فرهنگ ميراث امريكايي، 1969). (همچنين نگاه كنيد به ليو و
مارچ 1975).
فرانظريه را ميتوان به عنوان فلسفة نظريه به شمار
آورد. مجموعهاي اساسي از عقايد در پيوند با اينكه چگونه پديدههاي مورد
علاقه در يك حوزۀ خاص بايد مورد تفكر واقع شده و دربارة آنها پژوهش صورت
بگيرد (همچنين نگاه كنيد به واگنر و برگر1985؛ واكاري، 1997).
در سالهاي اوليه، پايههاي فلسفي پژوهش در اين حوزه با گرايشهاي انگشت شماري ـ از رويكردهاي عمومي علوم انساني و رويكردهاي عمومي علوم پايه- قابل شناسايي بود. در سالهاي اخير، رويكردهاي فرانظري بيشتري در اين حوزه به وجود آمده و يا از ديگر حوزهها اخذ شده است. نتيجه اينكه اكنون با انبوهي از رويكردهايي كه مورد توجه قرار گرفتهاند، روبرو هستيم.
مفهوم
فرانظريه به مقدار زيادي با اصطلاح «پارادايم» كه در آن «تامس كان»(1996) درك جديدي از علم ارائه كرده است، همپوشاني دارد. در عبارتهاي مورد
استفاده در اينجا، «كان» يك پارادايم را به عنوان فرانظريه، نظريه،
روششناسي و تركيبي از تمامي اين ويژگيها در يك رشته يا حوزة تخصصي، مورد
توجه قرار داده است. بنابراين، پارادايم معناي گستردهتري نسبت به فرانظريه
دارد. در عين حال، فرا نظريه هسته اصلي هر پارادايم، و معرف پارادايم در
بسياري از معاني آن است.
آنگونه كه در تعاريف آمده، نظريه را:
الف)ميتوان مجموعة كاملي از كلنگريها و اصولي دانست كه در يك رشته مانند
«نظريه علم كتابداري و اطلاعرساني» توسعه پيدا كرده است. دوم اينكه يك
نظريه عبارت است از نظامي از فرضيهها، اصول و روابط كه به منظور تبيين
مجموعه خاصي از پديدهها، پذيرفته شده است. نظريهها اغلب يك فرا نظرية
تلويحي و روششناسي را در خود دارند كه به عنوان «رويههاي انجام كار» در
تعاريف آمده است. ب) به هر حال، بيشتر مواقع جوهره و معني اصلي نظريه،
پيرامون تصوري از يك درك بسط يافته، يا تبيين برخي پديدههاست.
الگوها
در توسعة نظريه، اهميت زيادي دارند. آنها يك نوع نظرية پيشنهادي، يك مجموعه
پيشنهادي آزمايشي از روابط به منظور آزمايش اعتبار و صحت نظريهها هستند.
توسعة يك الگو اغلب در عمل ميتواند به تفكر دربارة موضوع مورد علاقة افراد
كمك كند. در عالم واقع، هميشه بين الگو و نظريه دربارۀ يك پديده، يك خط
مرز مشخص وجود ندارد. گاهي اوقات قبل از اينكه پژوهشها توسعه يافته و به
نقطهاي رسيده باشند كه آنها را به يك نظرية واقعي نزديكتر كند، الگوها
سالها به نظريهها جهت ميدهند و به عنوان راهنما و هدايتگر پژوهشها در يك
حوزه عمل ميكنند.
علم يك توالي كلاسيك براي توسعة خود دارد كه به عنوان
«توصيف، پيشبيني و تبيين» شناخته شده است. اولين وظيفه، مطالعة يك پديدة
جديد و توصيف آن است. تفكر دربارة چيزهايي كه دانش افراد دربارة آنها اندك
است، دشوار به نظر ميرسد. بنابراين، توصيف اولين مرحله است. دوم، هنگامي
كه يك فرد اطلاعاتي دربارة يك پديده دارد، ممكن است به پيشبيني روابط،
فرايندها و ترتيب و توالي، در پيوند با آن پديده بپردازد. سوم، با توجه به
آزمون پيشبينيها، فرد ميتواند تبييني از پديدة مورد نظر ارائه كند، كه
اين تبيين يك نظريه است. نظريهها همواره به وسيلة نظريههاي جديد از رده
خارج ميشوند. اين اتفاق حتي هنگامي كه يك نظريه به خوبي آزمايش شده باشد
نيز صادق است، زيرا پژوهشهاي آتي ممكن است تبيين عميقتري از پديدة مورد
علاقه ارائه كنند.
الگوها در مراحل توصيف و پيشبيني فهم يك پديده بسيار
سودمندند. اما تنها هنگامي كه تبيين يك پديده را توسعه ميدهيم، ميتوانيم
ادعاي يك نظريه داشته باشيم.
در بخش بعدي،
يك مثال از نظرية پيشنهادي يا الگو تحليل و ابزارهاي آزمودن بررسي ميشود.
به هر حال، برخي از فرانظريهها به روشني در مورد ارزش و احتمال
تعميمپذيري حاصل مطالعات انجام شده در يك موقعيت خاص به منظور ايجاد يك
نظريه پرهيز دارند. براي مثال، روششناسي قوم نگار با وجود اين كه سنت
شكن بود، «هرگز در امر نظريهپردازي پذيرفته نشده است؛ [بنابراين] نبايد
در مورد موضوعات بنيادي نظريه بسازد» (باتن، 1991، ص 4-5). در عوض،
پژوهشگران قومنگار، به طور معمول نظريهپردازي دربارة اجتماع را
نميپذيرند و ترجيح ميدهند از آن دور باشند و آن را مطالعه كنند
(ريتزر، 2000، ص 75). در تعداد اندكي از مباحث زير، فرد قادر است يك
موقعيت فرانظري فرض كند كه او را در مورد ايجاد الگوها و نظريهها مجاز
دانسته و اين عمل را قابل قبول ميداند. بنابراين، مباحثي كه در ادامه
ميآيد براي تمامي موقعيتهاي فرا نظري قابل استفاده و كاربرد نيست.
منابع فرانظريه ها
در
بخش پيشين، راجع به الگو و نظريه توضيح داده شد. اكنون بايد پرسيد،
فرانظريه چيست و چگونه شكل ميگيرد؟ آنگونه كه «كان» ابراز ميدارد، در
اغلب علوم طبيعي در تمام ادوار، تنها يك پارادايم غالب وجود دارد كه
پژوهشگران آن را ميپذيرند و سؤالهاي پژوهش را به وسيلة آن ارزشيابي
ميكنند. فرانظريه، با ماهيت پژوهش و روشهاي مطلوب هر حوزه در آن پارادايم
سروكار دارد. به هر حال، در علوم اجتماعي، داشتن يك پارادايم كلي براي هر
حوزه معمول است و حوزههاي علاقه را در آن رشته توصيف ميكند (براي مثال،
عملكردهاي ذهن براي روانشناسان) اما بيشتر از يك فرانظريه يا فلسفه پژوهش،
به منظور جذب پژوهشگران در درون اين حوزه با هم رقابت ميكنند. در مورد
روانشناسي، در فاصلة سالهاي دهة 1960 تا 1970، بين فرانظرية قديميتر
رفتارگرايي در مطالعة روانشناسي (اسكينر 1992 باز چاپ)، و رويكرد
جديدتر پردازش اطلاعات، شكافي وجود داشت (چامسكي 1959؛ آندرسن،
1995). با به وجود آمدن رويكرد بعدي كه با عنوان جديد «علم شناختي» معروف
شد، اين شكاف عميقتر گرديد. در خلال ده تا پانزده سال گذشته، فرانظرية
ديگري به نام «روانشناسي تكاملي»، رويكرد پردازش اطلاعات را به چالش كشيده
است (باركو، كاسميدس و توبي 1992).
در علوم پايه معمولاً يك
پارادايم جديد، در حوزة مربوط انقلاب و دگرگوني ايجاد ميكند. به همين
دليل، يك پارادايم جديد همة يافتههاي پيشين را پيرامون يك فرانظرية هسته،
دوباره شكل ميدهد و بدنة نتايج پژوهشها را از نو بازسازي ميكند. براي
مثال، «نظرية زمين سازشناسي صفحات» در زمينشناسي و «زيست ملكولي» در
زيستشناسي چنين بودهاند. در علوم اجتماعي، فرانظريههاي زيادي ممكن است
همچنان در كنار هم به پيش بروند. گاهي اوقات يك فرانظريه به سادگي از بين
ميرود و براي زماني ديگر ممكن است دوباره رشد نمايد و تحول پيدا كند و
دوباره علايق پژوهشگران را برانگيزد.