نچه در اینجا می آید، بخشی از متن رساله وارستگی اکهارت است که توسط آقای محمد محمدرضا جوزی ترجمه شده است که قسمت اول آن در ذیل می آید:

متن رساله وارستگی اکهارت من كتب بسیاری از علمای كافر و انبیاء و همچنین كتب عهد عتیق و جدید را خوانده ام و با جدیت و مجاهدت فراوان كوشیده ام تا بدانم كه بهترین و عالی ترین فضیلتی كه انسان به مدد آن می تواند با خدا متحد شده، و به لطف او آن چیزی بشود كه خداوند بالذّات چنانست، چیست و با چه چیز انسان خواهد توانست به آن صورتی كه در (علم) خدا (در صور علمی ذات باریتعالی) بوده بیشترین شباهت را پیدا كند – آنگاه كه تمایزی میان او و خداوند نبوده و قبل از آنكه خداوند جهان را آفریده باشد. و چون متون مقدس را تا بدان حد كه عقل من می توانست بسنجد و بداند جستجو كردم، به درستی دریافتم كه "وارستگی محض" بالاتر از هر چیزی است، زیرا جمیع فضایل به نحوی از انحاء متوجه مخلوقاتند و حال آنكه وارستگی آزاد از تمامی مخلوقات است. بدین جهت بود كه مولای ما به «مارتا» فرمود؛«از یك چیز چاره نیست و آن این است كه آن كس كه آرزومند راحت و خلاص است باید یك چیز داشته باشد و آن وارستگی است. » آموزگاران، عشق (محبت) را بسیار می ستایند چنانكه پُولس قدیس می گوید: «در هر محنتی درمی یابم كه اگر عشق نداشته باشم، هیچ نیستم».

وارستگی وادارکردن خداوند به دوستی خود؛ اما من وارستگی را بیش از "عشق" می ستایم. نخست از آن رو كه بهترین چیز در باب عشق آن است كه مرا بر آن می دارد كه خدا را دوست بدارم. اما وارستگی، خدا را بر آن می دارد كه مرا دوست بدارد. پس شریف¬تر آن است كه خدا را بر آن دارم كه مرا دوست بدارد تا آنكه خویشتن را به دوستی خدا وادارم. دلیل این سخن آن است كه خداوند بهتر می تواند خود را به من نزدیك كرده و با من متحد شود تا آنكه من خود را با خدا متحد سازم. اینكه وارستگی خدا را به من نزدیك می كند بدین وسیله می توانم اثبات كنم كه هر چیزی خواهان آن است كه در مقام ذاتی خود باشد. و مقام ذاتی خداوند وحدت و بساطت است و این دو از وارستگی (غنی) او پدید آمده اند. پس خداوند بالضروره خود را به قلب وارسته اعطا می كند.

• وارستگی و عدم پذیرای چیزی جز خداوند؛ ثانیاً وارستگی را بیش از عشق می ستایم از آن رو كه عشق مرا ناگزیر می كند كه رنج هر چیز را از برای او تحمل كنم. اما وارستگی مرا پذیرای هیچ چیز جز خدا نمی گرداند. اكنون این بسی شریفتر است كه پذیرای هیچ چیز جز خدا نباشیم تا آنكه رنج هر چیز را از برای خدا تحمل كنم. زیرا در رنج بردن، آدمی به نحوی از انحاء متوجه مخلوقاتی است كه از آن رنج می برد. اما وارستگی به تمامی آزاد از همه ی مخلوقات است. اینكه وارستگی جز خدا، هیچ چیزی را قبول نخواهد كرد، بدین وسیله می توانم ثابت كنم كه هر آن چیزی كه باید قبول شود ناچار باید در این یا آن چیز خاص و معین پذیرفته شود. اما وارستگی آنچنان نزدیك به عدم است كه هیچ چیز جز خدا تا بدان حد لطیف نیست كه بتواند در وارستگی بگنجد، لذا وارستگی جز خدا هیچ چیز را قبول نمی كند.
برتری وارستگی بر خشوع دانایان، خشوع را از جمله فضایل برتر شمرده و می ستایند اما من وارستگی را بیش از هر خشوعی می ستایم زیرا: خشوع می تواند بدون وارستگی باشد اما وارستگی كامل بدون خشوع كامل میسر نتواند بود. از آن رو كه خشوع كامل مستلزم استهلاك (ترك) نفس خشوع است، اما وارستگی آنچنان نزدیك به عدم است كه میان وارستگی كامل و عدم هیچ چیز نمی تواند واقع شود. بنابراین وارستگی كامل بدون خشوع وجود نخواهد داشت. پس دو فضیلت همواره بهتر از یكی است. دلیل دوم بر اینكه چرا وارستگی را بیش از خشوع می ستایم اینست كه خشوع كامل مستلزم كُرنش در برابر تمامی مخلوقات است و در این كُرنش آدمی از خود بیرون آمده و در مخلوقات وارد می شود. لكن وارستگی مكتفی به خود است. اكنون انصاف باید داد كه هیچ بیرون شدنی هرگز شریفتر از عكوف در خود نیست. از اینجاست كه داوود پیامبر فرمود: «دختر پادشاه تمامی شكوه و جلال خود را از پرده نشینی (عفّت) خود دارد». (مزامیر داوود) وارستگی كامل كمترین تمایلی به كُرنش در برابر هیچ مخلوقی ندارد. او را سَر آن نیست كه نه بر زِبَر و نه به زیر هیچ چیز باشد، بلكه خواهان عكوف در خویش است، نه كسی را شادی می بخشد و نه غم می دهد، نه آرزومند مقارنت با هیچ مخلوقی است و نه مفارقت از آن، نه می خواهد كه این باشد و نه آن. او را خواهش و بایش هیچ چیزی نیست بجز خود. چنین بودن یا چنان بودن آرزوی او نیست. زیرا اگر كسی بخواهد كه چنین یا چنان باشد، می خواهد كه «چیزی»باشد، اما وارستگی می خواهد كه «هیچ»باشد (و فانی شود) و لذا تحمل هیچ چیز را ندارد.

کمالِ وارستگی در حضرت مریم«س»اكنون ممكن است كسی بگوید كه تمام فضایل در بانوی ما(حضرت مریم«س») به نحو كامل وجود داشته و لذا او می بایست واجد كمال وارستگی باشد. پس اگر وارستگی برتر از خشوع است چرا بانوی ما خود را بواسطه خشوع می ستاید آنجا كه می گوید: «او (خداوند) خشوع خادمه خویش را ثنا می گوید. » و چرا نگفته است كه وارستگی خادمه خویش را ثنا می گوید؟ پاسخ من این است كه در خداوند تا آنجا كه بتوان سخن از فضیلت در خدا گفت، وارستگی و خشوع هر دو هست. اما باید بدانید كه عشق او به خشوع بوده است كه ذات انسان را كرامت و تشریف بخشیده است. وارستگی او هنگامی كه به صورت انسان درآمد، بی حركت باقی ماند هم چنان كه وقتی آسمان و زمین را آفرید چنین بود و من بزودی این نكته را برای شما توضیح خواهم داد. و چون مولای ما هنگامی كه عزم انسان شدن كرد از حیث وارستگی ثابت و بی حركت ماند، بانوی ما بخوبی دریافت كه او همین را از وی توقع دارد و از این رو خداوند به خشوع او التفات كرد نه به وارستگی او. لذا بانوی ما در وارستگی خود ثابت و بی حركت ماند و به خشوع خویش مباهات كرد نه به وارستگی خود. و اگر تنها یك كلمه در باب وارستگی خود می گفت مانند اینكه: «او وارستگی مرا ثنا گفت»، آنگاه وارستگی او نقصان می گرفت و كامل و تمام نمی توانست بود زیرا در این صورت باید از خویش بیرون می آمد. از وارستگی ولو به قدر اندك عدول نمی توان كرد زیرا موجب نقصان خواهد شد. و از اینجاست كه بانوی ما خود را بواسطه خشوع خویش ستود نه وارستگی. لذا داوود پیامبر فرمود: «من ساكت خواهم بود و به آنچه مولایم خداوند در من خواهد گفت گوش می سپارم». گویی كه می خواهد بگوید: «اگر خدا می خواهد كه با من سخن گوید، بگذار تا او در من وارد شود، من بیرون نخواهم رفت. »

• برتری وارستگی بر شفقت
و باز، من وارستگی را بیش از هر شفقتی می ستایم، زیرا شفقت صرفاً بدان معناست كه آدمی از خود بیرون شده و به آلام همنوعان خود التفات نماید و بدین سبب قلب او به درد خواهد آمد. اما وارستگی از این نیز آزاد است. و در خود می ماند و اجازه نخواهد داد هیچ چیز او را به درد آورد زیرا تا وقتی چیزی بتواند انسان را بدرد آورد، به كمال خود نرسیده است. خلاصه آنكه وقتی تمامی فضائل را ملاحظه می كنم درمی یابم كه هیچیك از آنها مانند وارستگی به طور كامل عاری از نقص و قابل اطلاق بر خداوند نیست.

وارستگی مجرای عنایت تام خداوند
استاد مهتری بوده است بنام ابن سینا كه می گوید: «شرافت نَفْسی كه وارسته است آنچنان عظیم است كه هرچه را اعتبار كند صادق است و هرآنچه را كه بخواهد بدو داده می شود و هرچه را كه فرمان دهد مُجری خواهد شد». و تو باید این حقیقت را بدانی كه هرگاه روح آزاده ای در حال وارستگی حقیقی یافته شود موجب عنایت خداوند به وجود او خواهد شد. و اگر بتواند در حالت بی صورتی و بی هیچ عوارضی وجود داشته باشد خواهد توانست كه صفات خداوند را در خود قبول كند. اما خداوند نمی تواند این صفات را به هیچ كس جز خود بدهد و لذا جز آنكه خود را به آن روح وارسته اعطاء كند هیچ كار دیگری برای او نمی توان كرد.

استغراق در ابدیت؛ کمال وارستگی
و انسانی كه به مقام وارستگی كامل نایل شد چنان مستغرق در ابدیت خواهد بود كه هیچ چیز زوال پذیری نخواهد توانست او را به حركت آورد و او هیچ چیز را كه مادی باشد هرگز احساس نخواهد كرد. او از این جهان مرده است زیرا هیچ امر دنیوی به كام او گوارا نیست. این همان چیزی است كه پل مقدس در اندیشه داشت آنجا كه می گوید: «من زندگی می كنم اما من نیستم، بلكه عیسی مسیح است كه در من می زیید. »

• وارستگی موجد کمال تشبه به خداوند
اكنون ممكن است سوال كنی كه وارستگی چیست كه تا بدین حد شریف است؟ باید بدانی كه وارستگی حقیقی چیزی جز این نیست كه: روح در برابر هجوم اندوه و شادی، و عزت و ذلت یا اهانت همچون كوهی از سُرب كه در برابر باد ملایمی بی حركت ایستاده است، از جای خویش هیچ نجنبد. این وارستگی بی حركت در انسان موجد بزرگترین شباهتها با خداوند است، زیرا اگر خدا خداست، خداوندی خویش را از وارستگی بی حركت خود (غنای مطلق) دارد. و بواسطه این وارستگی بی حركت است كه دارای صرافت و بساطت و دیمومیّت است. لذا اگر آدمی خواهان تشبّه به خداست، تا آنجا كه مخلوقی می تواند واجد شباهت به خدا باشد، این امر جز بوسیله وارستگی میسر نمی تواند شد. و همین است كه آدمی را به صرافت و بساطت و از آنجا به دیمومیت هدایت می كند. و این امر موجب تشبّهی خاص میان انسان و خدا خواهد شد. اما این تشبه به مدد لطف (خداوند) باید باشد، زیرا «لطف» آدمی را از تمام چیزهای فانی دور كرده و از آلایش به امور زوال پذیر تهذیب می كند. و به درستی باید بدانی كه خالی شدن از هر مخلوقی برابر با پُر شدن از خداست و پر بودن از ملخوقات خالی بودن از خداست. و نیز باید بدانی كه خداوند در این وارستگی بی حركت جاودانه سكونت گزیده است و هنوز هم ساكن است. و باز باید بدانی هنگامی كه خداوند زمین و آسمان و مخلوقات را آفرید از این آفرینش كمترین حركتی در او پدید نیامد، آن چنان كه گویی مخلوقات هرگز آفریده نشده اند. البته باید این را نیز بگویم كه: هر عبادتی و هر عمل صالحی كه انسان می تواند در این جهان به جای آورد كمترین تأثیری در وارستگی خداوند ندارد آن چنان كه گویی هرگز عبادتی یا عمل صالحی انجام نشده است. بدین لحاظ خداوند اگر هیچ عبادتی یا عمل صالحی هم از جانب بنده سر نزند، نسبت به او رحیم تر و لطیف تر خواهد بود. البته از این هم پیش تر می روم و می گویم: وقتی كه پسر الهی خواستار تنزّل به صورت انسان گردید، و چنین هم شد و متحمل مصائب گردید، این امر كمترین تأثیری در وارستگی بی حركت او بجای نگذاشت آن چنان كه گویی او هرگز مبدل به انسان نشده بود.

ازلیت خداوند مظهر وارستگی او
اكنون ممكن است بگویی: «این بدان معنا كه هر طاعت و عبادتی گم خواهد شد زیرا خداوند از هیچ یك از اینها به حركت درنمی آید. و حال آنكه گفته اند خداوند دوست دارد كه همه چیز را از او بخواهند. » اینجاست كه اگر بتوانی، باید بدقت توجه كنی و بدرستی بدانی كه خداوند در نخستین نگاه سرمدی اش اگر بتوان گفت كه چنین نظری در كار بوده است، تمامی چیزها را ملاحظه كرد تا ببیند كه چگونه باید تحقق پذیرند، و در این نگاه دید كه كِی و چگونه باید مخلوقات را بیافریند و چه وقت پسر باید انسان شود و تحمل مصائب كند. او همچنین كوچكترین طاعت وعبادتی را كه مقدّر شده بود هركسی انجام دهد، دید و دانست كه كدام عبادت یا خدمتی را باید پاداش دهد. او دید كه تو فردا متضرّعانه او را خواهی خواند و با مجاهدت تمام دعا خواهی كرد و خداوند دعا و نیایش تو را فردا پاسخ نخواهد گفت. زیرا او پیش از این در ازلیّت خویش قبل از آنكه اصلاً تو انسان شده باشی آن را پاسخ گفته است. اما اگر دعای تو از صمیم قلب و خالصانه نباشد، خداوند این زمان و اكنون ترا مردود نخواهد كرد، زیرا قبلاً در ازلیّت خویش ترا مردود كرده است.

بنابراین خداوند در نخستین نظر ازلی خویش همه چیز را دانسته و هیچ چیز را از نو عمل نخواهد كرد، زیرا همه چیز از قبل اراده شده است. و اینگونه است كه خداوند همیشه در وارستگی بی حركت خود مقام دارد و به همین جهت طاعات و عبادات مردمان گم نخواهد شد. زیرا اگر كسی كار نیك كند، ثواب خواهد یافت و آنكس كه كار بدی كند در ازای آن كیفر خواهد دید. اگوستین قدیس نیز در فصل آخر از كتاب «اقانیم ثلاثه» می گوید: «خداوند أِبا دارد از اینكه بگویند او كسی را در زمان دوست داشته است، زیرا هیچ چیز بر او سپری نمی شود و در آینده نیز نخواهد شد و او تمامی صالحان را پیش از آنكه عالم آفریده شده باشد، آنچنان كه قضای او بوده، دوست می داشته است. وقتی هنگام آن فرا می رسد كه آنچه را كه در ازل قضا كرده، در زمان آشكار كند، مردمان می پندارند كه او حُب جدیدی پیدا كرده است. و به همین ترتیب وقتی كه او غضب می كند و فعل جدیدی از او سر می زند، این ما هستیم كه تغییر كرده ایم در حالی كه او لایتغیر مانده است، همانگونه كه شعاع خورشید چشمهای ضعیف را آزار می دهد و چشمهای سالم را راحت می رساند، هرچند كه شعاع خورشید فی حد ذاته ثابت و لایتغیر است.

از اینجاست كه اگوستین قدیس در فصل چهارم از باب كتاب «اقانیم ثلاثه» می گوید: «خداوند به طریق زمانی نظر نمی كند و هیچ دیدن جدیدی در او پیدا نمی شود.» «ایزودور» نیز به همین طریق در كتاب خود بنام «در باب خیر اعلی» می گوید: «بسیاری از مردم می پرسند كه خدا پیش از آنكه زمین و آسمان را بیافریند چه می كرد. و یا كی و كجا اراده ایجاد مخلوقات در او پدیدار شد. زیرا هرچند كه مخلوق آنگونه كه اكنون هست، وجود نداشته، اما در ازل در خدا و در عقل (علم) او بوده است. » خداوند زمین و آسمان را، آنچنان كه ما به شیوه ی دنیوی خود تصور می كنیم ساخته شده اند، خلق نكرده است، بلكه تمامی مخلوقات در كلمه ازلی (كُن) گفته شده اند. علاوه بر این می توانم این كلمات را كه مولای ما خطاب به موسی فرمود ذكر كنم كه وقتی موسی گفت: «مولای من اگر فرعون به من بگوید كه «تو» كیستی در جواب او چه بگویم؟ و مولای ما فرمود: «آنگاه بگو من همان هستم كه تو را فرستاده ام (انّی اناالله. ). و این بدان معنی است كه آنكه در ذات خود ثابت است مرا فرستاده است.

• ظاهر و باطن انسان و ارتباط آن با وارستگی
اكنون ممكن است كسی بگوید: «آیا عیسی مسیح نیز این وارستگی بدون تغییر را دارد وقتی كه می گوید: «روح من حتی از مرگ نیز اندوهگین است». و نیز مریم وقتی در زیر صلیب ایستاده بود؟ در حالی كه درباره مویه و نوحه او بسیار سخن ها گفته شده. چگونه می توان همه اینها را با وارستگی بی حركت وفق داد؟ در این باره باید بدانی كه اساتید می گویند در هر انسانی دو نوع انسانی هست. نخستین را انسان ظاهر یا بیرون نام نهاده اند یعنی حسّاسیت (قوه حساسه نفس كه آدمی در آن شریك حیوانات است) این انسان را پنج حسّ خدمت می كنند و در عین حال انسان ظاهر به مدد قدرت روح عمل می كند. انسان دوم انسان باطن یا درونی نامیده می شود كه درونی ترین بخش انسان است. اكنون بدان كه یك انسان متدین كه خدا را دوست می دارد، قوای نفس را در انسان ظاهری بیش از آنچه حواس پنجگانه به هنگام ضرورت لازم دارد، به كار نمی برد. و انسان باطن توجهی به حواس پنجگانه ندارد مگر تا آنجا كه او رهبر و راهنمای آنها باشد (به مدد عقل) او مراقب است كه این حواس از متعلق خود به نحو بهیمی حكایت نكنند نظیر آن دسته از مردم كه براساس لذات جسمانی زندگی می كنند وهمچون بهایم از عقل بی بهره اند. چنین مردمانی را به حقیقت باید حیوان نامید تا انسان.

تمامی قوت هایی كه از حواس پنجگانه برای نفس باقی مانده است، نفس آنها را تماماً به انسان باطن می بخشد و هنگامی كه انسان باطن متعلق عالی و شریفی را در نظر می گیرد، نفس تمامی آن قوتهایی را كه حواس پنجگانه بدو اعطاء كرده اند بسوی خود جذب می كند و از اینجاست كه این انسان را فاقد حس و دیوانه نامیده اند زیرا متعلق او صُورت معقول (intellectual image) و یا امر بدون صورت و متعالی از عقل (Transcending reason) است. پس بدان كه خداوند خواهان آنست كه هر انسان متدینی او را با تمام قوای نفسانی خود دوست بدارد. و از اینجاست كه می گوید: «خدای خود را با تمام قلب دوست بدار». برخی از آدمیان هستند كه قوای نفسانی را بكلی از برای انسان ظاهر مصروف می دارند. اینان كسانی هستند كه تمامی غایات و عقل آنان متوجه دارایی های زودگذر و فانی است و از انسان باطن هیچ نمی دانند.

اكنون بدان كه انسان ظاهر ممكن است مورد مؤاخذه قرار گیرد، در حالیكه انسان باطن به تمامی از این دارائی های فانی آزاد است و هیچ حركتی در او نیست.
حتی در عیسی مسیح نیز یك انسان ظاهر و یك انسان باطن وجود داشته و انسان باطن او در وارستگی بی حركت سكونت گزیده بود. به همین دلیل بود كه عیسی مسیح می فرمود: «قلب من حتی در مرگ نیز اندوهگین است.» و هر اندازه كه بانوی ما مویه و زاری می كرد و هر آنچه كه می گفت، باز همواره از صمیم قلب در وارستگی بی حركت خود بود. بگذار تا در این باره برای تو مثالی بیاورم: یك دَر بر محور لولای خود باز و بسته می شود. اكنون اگر جانب بیرونی چوب در را با انسان ظاهر مقایسه كنیم می توانیم لولای آن را به انسان باطن تشبیه نمائیم. وقتی كه در باز و بسته می شود جانب بیرونی چوب به جلو و عقب حركت می كند اما لولای آن در یك جا بی حركت باقی می ماند و در نتیجه هرگز تغییری در او پیدا نمی شود. نسبت میان انسان باطن و ظاهربین نیز به همین گونه است، اگر فقط بدانی كه چگونه به درستی عمل كنی!

• نفی محض؛ مورد و متعلق وارستگی
اكنون از تو می پرسم: مورد و متعلق وارستگی محض چیست؟ پاسخ آنست كه نه «این» و نه «آن» هیچیك متعلق وارستگی محض نیستند. غایت آن نفی محض است و خواهم گفت چرا: وارستگی محض متوجه عالی ترین غایات است كه در آن خداوند می تواند بنابر مشیّت خود عمل كند. اما خداوند نمی تواند در هر قلبی مطلقاً بر حسب مشیت خود عمل كند. زیرا علی رغم آنكه خداوند قادر متعال است، نمی تواند كاری بكند مگر آنكه استعدادی در میان باشد و یا آن را ایجاد نماید. می گویم «آن را ایجاد نماید» به دلیل پل قدیس، زیرا خداوند در او هیچ استعدادی ندید اما با افاضه لطف خود او را قابل وارستگی كرد. به همین جهت است كه می گویم خداوند وقتی قابلیت و استعداد را در ما ببیند عمل می كند. عمل او درمورد انسانها با سنگها متفاوت است و مصداق این را در طبیعت می توانیم یافت. اگر كسی تنوری برافروزد و در آن چندگونه خمیز از جو و گندم و جو سیاه و ارزن بگذارد، با آنكه تنها یك نوع حرارت در تنور است اما نسبت به همه یكسان اثر نمی كند. زیرا یكی از آنها نانی لطیف خواهد شد و دومی نانی سخت و سومی نانی سخت تر. در اینجا نباید حرارت را ملامت كرد، بلكه ماده ی خمیر را كه هر كدام نابرابر و متفاوت از دیگری است. بر همین قیاس خداوند نیز در همه ی قلبها یكسان عمل نمی كند بلكه برحسب استعداد و قابلیت آنها تأثیری می گذارد. اگر در قلبی محبت این یا آن وجود دارد، ممكن است در این یا آن، چیزی وجود داشته باشد كه بر اثر آن خداوند نتواند بدون مانع مؤثر واقع شود.

• شرایط و استعداد قلب آدمی برای کسب وارستگی
بنابراین اگر قرار است قلب آدمی برای عالیترین غایات استعداد و آمادگی پیدا كند، می بایست كه متوجه عدم محض باشد و در این حالت است كه بزرگترین امكان برای او می تواند حاصل شود. زیرا هنگامی كه قلب وارسته دارای عالیترین غایات باشد می باید رو به سوی عدم كند چرا كه بزرگترین قابلیت ها در عدم است. باز هم مثال این را در طبیعت می توان یافت! اگر من بخواهم كه بر روی یك لوح مومین چیزی بنویسم دیگر فرق نمی كند كه آنچه قبلاً بر صفحه ی لوح نوشته شده تا چه حد عالی و شریف باشد و من هم خشمگین نخواهم بود. زیرا كه نوشتن بر روی آن متعذّر است. اگر واقعاً خواهان نوشتن هستم باید هر آنچه را كه بر آن لوح مومین نوشته شده حذف كنم و آن لوح هرگز به نحو احسن مهیای نوشتن نخواهد بود مگر آنگاه كه مطلقاً چیزی بر آن نوشته نباشند. برهمین قیاس وقتی خداوند می خواهد كه به عالیترین وجه بر لوح قلب من چیزی بنویسد، هر آن چیزی كه نام «این» و «آن» را بتوان بر آن نهاد، باید از قلب من بیرون رفته باشد و این چنین است كه قلب وارسته می شود و خداوند می تواند به عالیترین وجه برحسب مشیت بالغه خود در آن كارگر افتد. بنابراین متعلَّق قلب وارسته نه این خواهد بود و نه آن.

• عدم طلب و مسئلت؛ دعای قلب وارسته
اما اكنون سؤال اینست كه: «دعای قلب وارسته چیست؟ پاسخ اینست كه وارستگی و خلوص را هیچ دعایی و مسئلتی نیست. زیرا وقتی كه دعا می كند معنایش آنست كه از خدا می خواهد تا چیزی به او بدهد و یا چیزی را از او دور كند. اما قلب وارسته هرگز نمی تواند كه نه چیزی بطلبد و نه واجد چیزی است كه بخواهد از او دور داشته شود. لذا او فارغ از هر خواهشی است و اگر او را دعایی باشد آن نیست مگر آنكه تشبّه به خدا كند و دعای قلب وارسته همین است و بس.

بر این مبنا می توانیم معنای سخن «دیونیسوس» را در باب كلام پل قدیس بفهمیم كه می گوید: «بسیاری از شما هستید كه از پی تاج و تخت دوانند اما تنها یكی است كه می تواند بر آن ظفر یابد.» تمامی قوای نفس از پی تاج و تخت دوانند و تنها یك موجود است كه می تواند بر آن دست یابد. دیونیسوس در این باره می گوید: «این مسابقه چیزی نیست مگر روی تافتن از مخلوقات و متحد شدن با آنچه كه نامخلوق است». وقتی نفس بدین مرتبه می رسد دیگر هویت و نام خود را از دست می دهد و خداوند او را بسوی خود جذب می كند تا به كلی فانی شود آنچنانكه خورشید، فجر را در خود فرو می برد و او را نابود می كند. در اینجا شایسته است كه كلماتی از اگوستین را ذكر كنم كه می گوید: نَفس را بابی بسوی ذات الهی است كه در آن تمام چیزها برای او فانی می شوند». این باب در روی زمین وارستگی محض است. وقتی وارستگی به كمال غایی خود برسد مبدل به نادانی در عین دانایی، بی عشقی در عین عشق و تاریكی در عین نور می شود. از این رو می توانیم سخن آن استاد را بیاد بیاوریم كه می گوید: «فقیرانِ در روح كسانی هستند كه همه چیز را به خدا واگذاشته اند آنچنان كه وقتی ما موجود نبودیم، همه چیز از آنِ او بود. هیچ كس چنین كاری نمی تواند بكند مگر آنكه صاحب قلب وارسته ی محض باشد.

• قلب وارسته؛ قرارگاه خداوند و محل تشبه به او
اینكه خداوند ترجیح می دهد كه در قلب وارسته منزل گزیند تا در غیر آن، امر بسیار روشن است. زیرا اگر از من بپرسی، خداوند در تمامی چیزها چه می جوید و چه می خواهد؟ پاسخ ترا از «كتاب و عقل» خواهم داد كه می گوید: «در همه ی چیزها من جای قرار و آرام را می جویم». و هیچ چیز قرارگاه و آرامگاه او نیست مگر قلب وارسته و بس. بدین جهت خداوند ترجیح می دهد كه در قلب وارسته باشد تا در چیزها یا فضایل دیگر.

باید بدانی كه هرچه بیشتر انسان برای قبول فیض الهی بكوشد. سعادتمندتر است زیرا خداوند نیز در عالیترین سعادات مقام دارد. و هیچ انسانی نمی تواند خود را قابل فیض الهی كند مگر با تشبّه به خدا. زیرا به همان اندازه كه انسان متشبّه به خداست به همان میزان هم قابل فیض الهی است. و بدان كه تشبه به خدا جز با فرمانبرداری از او حاصل نمی شود و به هر اندازه كه انسان خود را تسلیم مخلوقات كند كمتر به خدا شباهت خواهد داشت. قلب وارسته ی محض از هر مخلوقی آزاد و رهاست و به همین جهت به تمامی مطیع خداوند است و در مقام بزرگترین امكان تشبّه به خدا قرار دارد و بیشترین قابلیتها را برای فیض الهی پیدا می كند. این است همان معنی سخن پل قدیس كه می گوید: «عیسی مسیح را بر تن كنید و مقصود او از این سخن تشبیه به عیسی مسیح است. زیرا پوشیدن و تلبّس فقط به تشبه به عسیی مسیح میسر است.

• تخلیه و آزادی از مخلوقات طریق راستین وارستگی
بدان كه وقتی عیسی مسیح انسان شد، یك انسان خاص و مشخص نگردید، بلكه ماهیت انسانی را اقتباس كرد. بنابراین خویشتن را از هر چیز خالی كن تا آنجا كه فقط آن چیزی بماند كه عیسی مسیح اقتباس كرد و بدین طریق خواهی توانست كه عیسی را بپوشی. اگر كسی خواهان معرفت شرف و بهای وارستگی كامل است گو كه به كلمات عیسی مسیح توجه كند آنجا كه از تواضع و خضوع خود نسبت به شاگردانش می گوید: «به صلاح شماست كه از شما مفارقت كنم، زیرا اگر مفارقت نكنم روح القدس به سوی شما نخواهد آمد.» تو گویی كه مقصود او این بود كه: شما از حضور طبیعی من فیض بسیار بردید و بدین سبب فیض كامل روح القدس نصیب شما نتواند شد. بنابراین خویشتن را از صورتها عریان كنید و به (آن) وجود بی صورت بپیوندید، زیرا تسلای روحانی خداوند شریف تر است. لذا او خود را فقط به كسانی خواهد بخشید كه از متاع جسمانی بیزار باشند.

پس هر انسان متفكری باید در این اندیشه كند. هیچ كس شادمانتر از آن كسی نیست كه در بزرگترین وارستگی بسر می برد. و هیچ لذت طبیعی و بدنی بدون خسران روحانی نخواهد بود، زیرا تن از آنچه خلاف روح است لذت می برد و روح از آنچه خلاف تن است. بنابراین اگر كسی بذر محبت ناصالح را در بدن بكارد، مرگ ابدی را خواهد دِرَوید و اگر كسی بذر محبت صالح را در روح بكارد حیات ابدی نصیب او خواهد شد. پس هر اندازه كه آدمی بیشتر در آزادی از مخلوقات شتاب كند، به همان اندازه خالق به سوی او بیشتر شتاب خواهد كرد. هر انسان متفكری باید به این نكته اندیشد كه: اگر لذتی كه ما از حضور طبیعی عیسی مسیح ممكن است ببریم مانع قابلیت فیض روح القدس خواهد بود، پس لذت مفرطی كه از آرامش زودگذر فانی می بریم بطریق اولی در راه جستجوی ما برای خدا بسیار زیانبارتر خواهد بود. از اینروست كه وارستگی نیكوترین چیزهاست. زیرا موجب تهذیب نفس، طهارت وجدان، نورانیت قلب، بیداری روح و شتاب در طلب مقصود شده و خدا را بما می شناساند. وارستگی بند مخلوقات را از پای ما می گشاید و روح را با خدا متحد می سازد.

• ریاضت و وارستگی
اكنون ای شما همه ی مخلوقات اندیشناك بدانید كه: سریع ترین مركبی كه شما را به كمال می رساند ریاضت است، زیرا هیچ كس بیش از آنها كه جانب عیسی مسیح را در بزرگترین آلام و مرارتها گرفتند، از سعادت ابدی بهره مند نخواهد شد.ریاضت دردناكتر از كنده شدن پوست بدن است اما تحمل ریاضت شیرین تر از عسل است. هیچ چیز همچون ریاضت كشیدن، روح را در برابر خداوند زیبا نمی كند. محكمترین پایه ای كه این كمال معنوی بر آن استوار است افتادگی و تواضع است زیرا وقتی انسان طبیعی اینجا و در این عالم در عمیق ترین فروتنی ها می خزد، روح او در اعلی علیین پرواز می كند، چرا كه سرور، اندوه را از پی خود دارد و اندوه سرور را. اگر كسی خواهان وصول به وارستگی كامل است بگذار تا به خضوع و خشونت كامل درافتد. آن زمان است كه به ملكوت اعلی نزدیك خواهد شد. امید كه برترین وارستگی، یعنی خداوند، ما را بدین مقام هدایت فرماید.

منبع اینترنتی مطلب فوق:http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=11430

نقد ترجمه رساله وارستگی
 
نویسنده رساله : مایستر اکهارت
مترجم : محمدرضا جوزی
ناقد: قاسم کاکایی
  • در میان مکاتب فلسفی معاصر، اگزیستانسیالیزم یکی از پرطرفدارترین آنهاست. در کشور ما نیز، قبل و بعد از انقلاب، در محافل فلسفی، دینی و فرهنگی، به این مکتب توجه شده است. شاخه الحادی و شاخه الهی این مکتب، هر یک جداگانه، توجه عده‏ای از روشنفکران و متفکران کشور را به خود جلب کرده است. بحث‏های تطبیقی‏ای نیز در این باب صورت پذیرفته است.
در سالهای اخیر، افکار و آرای مارتین هایدگر، فیلسوف اگزیستانسیالیست آلمانی، محفل آرای جمعی از علاقمندان به اندیشه‏های فلسفی بوده است؛ و از آنجا که هایدگر، بطور دقیق، نه در شاخه الهی اگزیستانسیالیسم جای می‏گیرد و نه در شاخه الحادی آن، بحثهای پراکنده، و بعضا بی حاصل، و نقض ابرامهای فراوانی در باب این فیلسوف رخ داده و آراء و نظرات وی موضوع پاره‏ای از رساله‏ها و پایان‏نامه‏های دانشگاهی کشور شده است.
از آنجا که توجه به «وجود» و «انسان» محور بحث‏های اگزیستانسیالیست‏هاست و در آثار اینان از سلوک، انتخاب، هستی و نیستی، راز، خودشناسی، پارادوکس و تناقض سخن به میان آمده، و از طرف دیگر، عرفان نظری بر نوعی فلسفه وجودی و توجهی تام به جایگاه انسان استوار است، و همین تعبیرات مذکور را در عرفان مسیحی و اسلامی می‏بینیم، سودای یافتن و تطبیق گرایشهای مشترک اگزیستانسیالیزم و عرفان، هر محققی را وسوسه
( ۵۳ )
  • می‏کند. حال اگر علاقمندی «هایدگر» به «اکهارت» به موارد فوق اضافه شود، میل به مقایسه «وارستگی» هایدگر با «وارستگی» اکهارت قوت بیشتری می‏گیرد.
کتاب «الوهیت و هایدگر» ترجمه آقای محمد رضا جوزی، که همراه با ترجمه رساله «وارستگی» مایستر اکهارت* از همین مترجم، توسط انتشارات حکمت به چاپ رسیده، بیانگر حال و هوای مذکور و نشان دهنده گوشه ‏ای از موارد فوق است.
اینجانب سابقه هیچ نوع آشنایی با مترجم محترم این کتاب ندارم، جز آنکه نامشان را در ذیل این ترجمه دیده‏ام. قبل از هر چیز، کوشش ایشان را در ترجمه این کتاب، ارج نهاده و به اهمیت قدمی که ایشان، از سر علاقه، در ترجمه رساله «وارستگی» مایستر اکهارت (۱۳۲۷ ـ ۱۲۶۰م) برداشته‏اند واقفم؛ چراکه تا آنجا که اطلاع دارم، این اولین اثر اکهارت، متفکر و عارف بزرگ آلمانی است که به زبان فارسی ترجمه می‏شود و البته به همین جهت هم جا داشت که مترجم محترم در جهت معرفی بیشتر اکهارت، چند سطری بنگارند. به هر حال، نظر به علاقه‏ای که داشتم این کتاب را خواندم و فعلاً نه در مقامی هستم که نسبت به قسمت اوّل کتاب اظهار نظری کنم و نه خود را برای چنین کاری صاحب صلاحیت می‏دانم. اما رساله «وارستگی» اکهارت توجه این حقیر را بیشتر به خود جلب کرد. لیکن ضمن مطالعه ترجمه آقای جوزی، ابهامات، نارساییها، و نقصان‏های متعددی احساس شد. صاحب نظران، اکهارت را عارف می‏دانند که در عین شوریدگی عرفانیش، به هنگام تألیف و تعبیر، از نظم و دقت فلسفی فراوانی برخوردار بوده است؛ همان دو چیزی که در این ترجمه کمتر یافت می‏شود. حتی جملاتی از این ترجمه، به خودی خود، و صرف نظر از ترجمه بودنشان، بی معنا و غیر منطقی جلوه می‏کنند. مثلاً این جمله عیسی(ع) در ص ۱۷۸ س ۱۵: «روح من حتی از مرگ نیز اندوهگین است»، که در آن «حتی» در مورد «اندهگینی از مرگ» بکار رفته، غیر معقول به نظر می‏آید. و یا در این جمله: «بدین لحاظ خداوند اگر هیچ عبادتی یا عمل صالحی هم از جانب بنده سر نزند، نسبت به او رحیم‏تر و لطیف‏تر نخواهد بود» (ص ۱۷۶، س ۱۴)، هر خواننده‏ای در می‏یابد که از لحاظ منطقی مطلب، درست بر عکس ترجمه شده است. موارد فراوان دیگری در این ترجمه چهارده صفحه‏ای به چشم می‏خورد که بعدا به آنها اشاره خواهد شد.
مدتی قبل ترجمه‏ای انگلیسی از رساله «وارستگی» (On Detachment) بدست این حقیر رسید. قرائن نشان می‏دهد که آقای جوزی نیز این رساله را از همین متن انگلیسی ترجمه کرده‏اند. دقت در ترجمه انگلیسی (که برای ترجمه فارسی در حکم متن است) و مقایسه آن با ترجمه فارسی، نشان داد که مترجم محترم در ترجمه، اشتباهات فاحشی مرتکب شده‏اند. در بعضی موارد، نارسایی تعابیر ایشان به حدی است که معنایی کاملاً خلاف مراد مؤلف در ذهن خواننده تداعی می‏کند. در مواردی، نه قواعد منطقی رعایت شده، نه قواعد زبان انگلیسی، نه مراجعه صحیحی به فرهنگ لغت صورت پذیرفته و نه مترجم به اصول ترجمه پای بند بوده است. وصل و فصل‏های نابجا، استفاده ناصحیح از حروف ربط و
( ۵۴ )
  • عطف، نشاندن نتیجه به جای مقدمه و بالعکس، عوض کردن جای علت و معلول، ترجمه نکردن بعضی کلمات و حتی جملات، جعل معادل و اصطلاح برای واژه‏های انگلیسی بدون اشاره به صال واژه، و ترجمه تحت الفظی عبارات، مواردی هستند که بر آشفتگی این ترجمه افزوده است. بررسی همن ترجمه چهارده صفحه‏ای، وثاقت ترجمه کل کتاب را خدشه دار می‏کند. اینک به گوشه‏ای (و تأکید می‏کنم که فقط به گوشه‏ای) از نارساییهای ترجمه رساله «وارستگی» اشاره می‏شود: (از صفحه ۱۷۱ تا ۱۸۴)
۱ ـ ص ۱۷۱ س ۱
I have rea many writings both by the pagamteachers and the prophete and inthe Old and New law…
«من کتب بسیاری از علمای کافر و انبیاء و همچنین کتب عهد عتیق و جدید را خوانده‏ام»
ترجمه صحیح: «من، هم کتب بسیاری را از اندیشمندان غیر مسیحی و انبیا خوانده‏ام و هم کتب عهد قدیم و جدید را»
نکته مهم، ترجمه Pagan teachers به علمای کافر است؛ در حالی که این تعبیر در فارسی بار ارزشی منفی دارد. امّا مراد اکهارت اندیشمندان غیر مسیحی (حتی آنانکه قبل از ظهور مسیحیّت می‏زیسته‏اند) از قبیل افلاطون، ارسطو، فلوطین و ابن سینا است که اکهارت چنان احترامی برای آنان قائل است که ایشان را در کنار انبیاء و رسولان قرار داده است.
۲ ـ ص ۱۷۱، س۷
And as I scrutinize all these writings,…
«و چون متون مقدس را… جستجو کردم»
ترجمه صحیح: «وچون در همه این کتب… مداقّه می‏کنم»
نکته مهم آن است که مراد اکهارت بررسی همه کتبی است که چند سطر قبل بدان اشاره کرده است، یعنی کتب اندیشمندان غیر مسیحی، انبیاء و کتاب مقدس، را ذکر کرده است.
۳ ـ ص ۱۷۱ در خطاب عیسی(ع) به مارتا
“One thing is neccessary” (LK. 10:42), whidch is as much as to say: “Martha, whoever wants to be free or and to be pure have one thing, and that isdetachment”
«از یک چیز چاره نیست و آن این است که آن کس که آرزومند راحت و خلاص است باید یک چیز داشته باشد و آن وارستگی است» (انجیل لوقا ۴۲/۱۰)
ترجمه صحیح: «یک چیز لازم است» (لوقا ۴۲/۱۰) که بدین معناست که: «ای مارتا هر که می‏خواهد فارغ از دغدغده و خالص باشد باید یک چیز داشته باشد و آن وارستگی است»
دو نکته در اینجا مهم است. یکی اینکه مترجم محترم نتوانسته بین آیه انجیل و تفسیر اکهارت از آن تمیز دهد لذا آن دو را خلط کرده و مجموع هر دو را آیه انجیل پنداشته است که این ناشی از نفهمیدن معنای عبارت “which is as much as to say” است. مراجعه‏ای ساده با کتاب مقدس می‏توانست ایشان را از این اشتباه در آورد. ثانیا ایشان آیه «یک چیز لازم است» را به «از یک چیز چاره نیست» ترجمه کرده‏اند؛ در حالیکه اکهارت می‏خواهد بگوید: وارستگی آنقدر گرانمایه است که با داشتن آن هیچ چیز دیگر لازم نیست. امّا عبارت «از یک چیز چاره نیست» چنین معنایی را نمی‏رساند.
۴ ـ ص ۱۷۲ س ۲
“whatever I may practice, if I do not have love, I am worth nothings at All” (ICO. 13:1-2)
«در هر محنتی در می‏یابم که اگر عشق نداشته باشم، هیچ نیستم» (قرنتیان اوّل ۲ و ۳/۱۳)
ترجمه صحیح: «اگر عشق نداشته باشم، به
( ۵۵ )
  • هر مقام و مرتبه‏ای که برسم هیچ هستم»
معلوم نیست که مترجم محترم عبارت: «در هر محنتی در می‏یابم که» را از کدام قسمت متن بیرون کشیده‏اند. اتفاقا اکهارت، و هم پل قدیس درست برعکس، می‏خواهند بگویند که: «در هر سعادتی اگر عشق نداشته باشم هیچ هستم». باز هم اگر مترجم محترم به کتاب مقدس مستقیما رجوع می‏کردند به اشتباه خود پی می‏بردند: «اگر نبوت داشته باشم و جمیع اسرار و همه علم را بدانم و ایمان کامل داشته باشم به حدی که کوهها را نقل کنم و محبت نداشته باشم هیچ هستم» (قرنتیان اوّل: ۲/۱۳)
۵ ـ ص ۱۷۲ س۷
God is able to conform himself, far better and with more suppleness, and tounite himself with me…
«خداوند بهتر می‏تواند خود را به من نزدیک کرده و با من متحد شود…»
ترجمه صحیح: «خداوند خیلی بهتر و با ظرافت بیشتری می‏تواند خود را به من نزدیک کرده و با من متحد شود.»
چنانکه ملاحظه می‏شود، مترجم عبارت «with more suppleness» را در ترجمه نیاورده است.
۶ ـ ص ۱۷۲ س۱۸
whatever is to be rceived must be recceived by something
«هر آن چیزی که باید قبول شود ناچار باید در این یا آن چیز خاص و معین پذیرفته شود»
ترجمه صحیح: «برای قبول هر چیزی، قابلی معین لازم است». در اینجا مترجم با طولانی کردن عبارت، باعث ابهام در مراد مؤلف شده است.
۷ ـ ص ۱۷۲ س ۱۹
… there is nothing so subtle that can be apprehended by detachment, exceptGod alone. He is so simple and so subtle that can indeed be apprehended in adetachment heart.
«هیچ چیز جز خدا تا بدان حد لطیف نیست که بتواند در وارستگی بگنجد»
ترجمه صحیح: «هیچ چیز تا بدان حد لطیف نیست که وارستگی بتواند آن را در برگیرد مگر خداوند به تنهایی. خدا آنقدر بسیط و لطیف است که می‏توان واقعا او را در یک قلب وارسته دربر گرفت».
همانطور که ملاحظه می‏شود، مترجم جمله دوّم را اصلاً ترجمه نکرده‏اند. گویا معتقد بوده‏اند که کلام مؤلف تکراری است و جمله اوّل از جمله دوّم کفایت می‏کند. این مطلب علاوه بر آنکه از لطف کلام مؤلف کاسته است، با امانت در ترجمه نیز سازگار نیست.
۸ ـ ص ۱۷۳ س ۳
… Perfect humility proceeds from annihilation of self
«خشوع کامل مستلزم استهلاک (ترک) نفس خشوع است»
ترجمه صحیح: «خشوع کامل از فنای نفس بدست می‏آید»
مترجم محترم در اینجا «فنای نفس» را «استهلاک نفس خشوع» ترجمه کرده‏اند و چون آن را بی معنا یافته‏اند ناچار شده‏اند که استهلاک را هم به معنای ترک بگیرند. حال آنکه «نفس خشوع» در متن نبوده بلکه نفس «self» است و گویا ایشان عبارت «annihilation of self» را با عبارت «annihilation of humility itself» اشتباه گرفته‏اند. علاوه بر این، خشوع کامل «مستلزم» چیزی نیست، بلکه لازمه چیزی (در اینجا، یعنی: لازمه فنای نفس) است.
۹ ـ ص ۱۷۳ س ۱۲
… Perfect detachment has no looking up to, no abasement, not beneath anycreated thing or above it.
«وارستگی کامل کمترین تمایلی به کرنش در برابر هیچ مخلوقی ندارد».
ترجمه صحیح: «وارستگی کامل نه مخلوقی را تحسین می‏کند و نه تحقیر، نه فروتر از مخلوق
( ۵۶ )
  • می‏نشیند و نه فراتر از از آن».
ملاحظه می‏شود که مؤلف محترم نیمی از جمله را ترجمه نکرده‏اند.
۱۰ ـ ص ۱۷۳ س۱۶
All that it wants is to be.
«او (وارستگی) را خواهش وبایش هیچ چیزی نیست به جز خود».
ترجمه صحیح: «تنها خواست او هستی است».
ملاحظه می‏شود که «خواستن خود» با «خواستن هستی» اشتباه شده است. در عرفان نظری «هستی» و «بودن» صفت انحصاری خداست، لذا اوج وارستگی آن است که جز هستی مطلق را نخواهد.
۱۱ ـ ص ۱۷۳ ص ۱۸
but detachment wants to be nothing at all.So it is that detachment makes nocaim upon any thing
«اما وارستگی می‏خواهد که هیچ باشد (و فانی شود) و لذا تحمل هیچ چیزی را ندارد».
ترجمه صحیح: «اما وارستگی خواهان فنای مطلق است لذا سودا و ادعای هیچ چیزی را ندارد».
ملاحظه می‏شود که مترجم محترم عبارت «to make claim» را که به معنای «ادعا داشتن» است به «تحمل داشتن» ترجمه کرده است و ضمن خطای فاحش در ترجمه، رابطه منطقی جمله اوّل و دوّم را بکلی مخدوش کرده‏اند.
۱۲ ـ ص ۱۷۴ س۱
“Because he has regarded the humility of his handmaid”
«او (خداوند) خشوع خادمه خویش را ثنا می‏گوید»
ترجمه صحیح: «او به خشوع خادمه خویش نظر افکنده است»
که در اینجا نیز مترجم regard را به «ثنا گفتن» ترجمه کرده است و حال آنکه معنای آن «در نظر گرفتن» و «التفاب کردن» است.
۱۳ ـ ص ۱۷۴ س۴
… It was loving humility that brought God to abase himself into humannature
«عشق او به خشوع بوده است که ذات انسان را کرامت و تشریف بخشیده است»
ترجمه صحیح: «عشق به خشوع بود که خداوند را واداشت تا خود را به طبیعت انسانی تنزل دهد».
ملاحظه می‏شود که با ترجمه غلطی که مترجم بدست داده است، خواننده مستقیما ربط بین قسمت اوّل و دوّم جمله را در نمی‏یابد؛ زیرا بین عشق به خشوع و کرامت بخشیدن به ذات انسانی تلازمی نمی‏یابد بلکه کرامت بخشیدن به ذات انسان، معلول تنزل خداوند به صورت انسان (طبق اعتقاد مسیحیت) است که هیچگاه ذهن، بدون واسطه، نمی‏تواند چنین ارتباطی را دریابد.
۱۴ ـ ص ۱۷۴ س ۱۴
There can be no going out, however small, in which detachment can remainunblemished
«از وارستگی و لو به قدر اندک عدول نمی‏توان کرد زیرا موجب نقصان خواهد شد»
ترجمه صحیح: «هر بیرون شدنی از خویش، هر قدر هم اندک باشد، موجب نقصان وارستگی خواهد شد».
۱۵ ـ ص ۱۷۴ س ۲۲
… for nothing can ever trouble a man unless theing are not well withhim.
«زیرا تا وقتی چیزی بتواند انسان را بدرد آورد، به کمال خود نرسیده است»
ترجمه صحیح: «زیرا هیچ چیز نمی‏تواند انسان را به درد آورد مگر اینکه امور بر وفق مراد او نباشند».
۱۶ ـ ص ۱۷۵ س۲
… not one so much without shortcomings and so leading us to god asdetachment
«هیچیک از آنها مانند وارستگی به طور کامل عاری از نقص و قابل اطلاق بر خداوند نیست»
ترجمه صحیح: «هیچیک از آنها به اندازه وارستگی، بی عیب و نقص و رهنمون به سوی خداوند نیست»
( ۵۷ )
  • در اینجا مترجم محترم leadint to God را که رهنمون به خدا و «موصل الی الله» است به «قابل اطلاق بر خدا» بودن ترجمه شده که بسیار مایه تعجب است.
۱۷ ـ ص ۱۷۵ س ۷
when the free spirit has attained true detachment, it compels God to itsbeing.
«هرگاه روح آزاده‏ای در حال وارستگی حقیقی یافته شود موجب عنایت خدا به وجود او خواهد شد»
ترجمه صحیح: «اگر روح آزاده‏ای به مقام وارستگی واقعی رسیده باشد خدا را به وجود خویش می‏کشاند»
مراد اکهارت آن است که «خودِ خدا» نصیب چنین شخصی خواهد شد یعنی با خدا متحد می‏شود. در صورتی که ترجمه این را نمی‏رساند و تنها از «عنایتِ خدا» دم می‏زند که هیچ اثری از آن در متن نیست.
۱۸ ـ ص ۱۷۶ س ۴
… God is never any less gentle or less iclined toward man that if he hadnever achieved prayer or good works.
«… خداوند اگر هیچ عبادتی یا عمل صالحی از جانب بنده سر نزند، نسبت به او رحیم‏تر و لطیف‏تر نخواهد بود».
ترجمه صحیح: «اگر خداوند به هیچ وجه عبادت نشود و یا هیچ عمل صالحی هم در راهش انجام نشود، اثر عنایت و لطفش نسبت به بندگان اصلاً کاسته نخواهد شد».
همانطور که قبلاً گفته شد، ترجمه‏ای که مترجم محترم بدست داده صرف نظر از ترجمه بودنش، بی معنا و غیر منطقی است؛ گویا کسی انتظار داشته که اگر بندگان عبادت خدا را نکنند خدا نسبت به آنها رحیم‏تر و لطیف‏تر شود! آنگاه می‏خواهد چنین شبهه‏ای را دفع کند!
۱۹ ـ ص ۱۷۷ س۴
God forbid that any one should say that God loves any one in time
«خداوند ابا دارد از اینکه بگویند او کسی را در زمان دوست داشته است»
ترجمه صحیح: «مبادا کسی بگوید که خدا کسی را در نشئه زمانی دوست می‏دارد»
نکته مهم آن است که ترکیب «God forbid» اصطلاح خاصی است که مجموعا به معنای «مبادا» است، یعنی برای بیان «آرزوی عدم تحقیق چیزی» قرار داده شده است. امّا مترجم محترم بدون رجوع صحیح به فرهنگ لغت، این عبارت را ترجمه تحت اللفظی کرده است. از این بالاتر، ایشان توجه نکرده‏اند که اگر قرار است این عبارت، ترکیب فعل و فاعل باشد باید به صورت God forbids یعنی توأم با «s» سوّم شخص باشد.
۲۰ ـ ص ۱۷۷ س ۱۹
… yet it is so that whethr God be angry or confer some blessing…
«به همین ترتیب وقتی که او غضب می‏کند و فعل جدیدی از او سر می‏زند…»
ترجمه صحیح: «حال این چنین است که چه زمانی که خدا بر ما خشم می‏گیرد و چه زمانی که بذل عنایتی می‏کند…»
۲۱ ـ ص ۱۷۷ س ۲۴
… nothing new happens in his sight
«… هیچ دیدی جدیدی در او پیدا نمی‏شود»
ترجمه صحیح: «از دید او، هیچ چیز جدیدی اتفاق نمی‏افتد»
۲۲ ـ ص ۱۷۸ س ۳
Many people ask: “… come about?” He answers this so: “No new will ever cameabout in God, because…
«بسیاری از مردم می‏پرسند که… پدیدار شد. زیرا…»
ترجمه صحیح: «بسیاری از مردم می‏پرسند: «… پدیدار شد؟». او چنین پاسخ می‏دهد: «هیچ گاه اراده جدیدی در خداوند پدیدار نشده، زیرا…»
ملاحظه می‏شود که مترجم محترم با رعایت نکردن اصول علامت گذاری و حذف علامت سؤال
( ۵۸ )
  • از یک سو، و ترجمه نکردن یک جمله کامل از سوی دیگر، باعث شده است که خواننده نتواند بین سؤال و جواب تمییز دهد و از این بدتر، آنچه را که دلیل برای پاسخ مزبور است دلیل برای اصل اشکال و سؤال بپندارد.
۲۳ ـ ص ۱۷۸ س۱۱
and the lord said: “say, He who is has sent me”
«مولای ما فرمود: آنگاه بگو من همان هستم که تو را فرستاده‏ام» (انّی انا الله ـ م)
ترجمه صحیح: «خداوند فرمود: «بگو «آن که هست» مرا فرستاده است»
جای تعجب است که مترجم محترم که خود را علاقمند به فلسفه وجودی می‏داند و درصدد بیان مشترکات عرفان و اگزیستانسیالیزم است، از این آیه مشهورِ سفر خروج، که همه متفکران مسیحی، اصالت وجود را از آن نتیجه گرفته و فلسفه وجودی را بر آن مبتنی می‏دانند، چنین ترجمه غلطی بدست داده است. زیرا آیه، در پاسخ فرعون و بنی اسرائیل است که از موسی(ع) سؤال می‏کنند چه کسی تو را فرستاده است؟ و یا نام کسی که تو را فرستاده چیست؟ خدا به جای اینکه از ماهیتش سخن گوید، از وجودش سخن می‏راند. یعنی اسم اعظم او «آن که هست»، یعنی «موجود»، است در حالیکه مطابق ترجمه مؤلف محترم، اسم اعظم او «کسی که تو را فرستاده»، یعنی «مُرْسِل»، است. جالب آن است که آیه قرآنی‏ای که مترجم در تطبیق آورده «انّی انا الله» با اوّلی تطبیق می‏کند نه با دوّمی.
۲۴ ـ ص ۱۷۸ س ۱۵
“May soul is sorrowful even to death”
«روح من حتی از مرگ نیز اندوهگین است»
ترجمه صحیح: «نفس من از غایت اَلَم مشرف به موت شده است» و یا «نفسم آنقدر دردمند است که نزدیک است بمیرم»
ملاحظه می‏شود که مترجم حتی به خود زحمت نداده تا رجوع به انجیل متی، که گفته عیسی(ع) از آنجا نقل شده، ضعف ترجمه خود را جبران کند و چنین جمله بی معنایی را به عیسی(ع) نسبت ندهد!
۲۵ ـ ص ۱۷۹ س ۲
and protects them, so that they are not employed for beastly puposes
«او مراقب است که این حواس از متعلق خود به نحو بهیمی حکایت نکنند»
ترجمه صحیح: «او این حواس را از اینکه به استخدام اهداف حیوانی درآیند حفظ می‏کند»
۲۶ ـ ص ۱۷۹ س ۱۶
Now you must know that the outer man may be active whilst the inner manremains wholly free and immovable
«اکنون بدان که انسان ظاهر ممکن است مورد مؤاخذه قرار گیرد، در حالی که انسان باطن به تمام معنی از این دارایی‏های فانی آزاد است و هیچ حرکتی در او نیست»
ترجمه صحیح: «اکنون باید دانست که ممکن است انسان ظاهر در تکاپو و تغییر باشد در حالی که انسان باطن کاملاً آزاد و لایتغیر باقی بماند» (من در میان جمع و دلم جای دیگر است.م)
۲۷ ـ ص ۱۸۰ س ۶
It reposes in a naked nothingness… pure dtachment reposes in the highestplace.
«غایت آن نفی محض است… وارستگی محض متوجه عالی‏ترین غایات است»
ترجمه صحیح: «او در نیستی محض آرمیده است… وارستگی محض در بالاترین جایگاه (ملکوت اعلی) آرمیده است».
۲۸ ـ ص ۱۸۰ س ۲۱
There may be one thing or another in some heart, on which one thing otanother God cannot work to bring it up to the highest place.
«اگر در قلبی محبت این یا آن وجود دارد، ممکن است در این یا آن، چیزی وجود داشته باشد که بر اثر آن خداوند نتواند بدون مانع مؤثر واقع شود»
( ۵۹ )
  • ترجمه صحیح: «ممکن است در قلبی تعلق به چیزی وجود داشته باشد که خدا نتواند بر آن چیز تأثیر نهد و آن قلب را به بالاترین جایگاه «ملکوت اعلی» بساند».
۲۹ ـ ص ۱۸۱ س ۳
If I want to write on a wan tablet, it does not matter how fine the words maybe that are written on the thblet, they still hinder me from wtiting on it
«اگر من بخواهم که بر روی یک لوح مومین چیزی بنویسم، دیگر فرق نمی‏کند که آنچه قبلاً بر صفحه لوح نوشته شده تا چه حد عالی و شریف باشد و من هم خشمگین نخواهم بود زیرا که نوشتن بر روی آن متعذر است»
ترجمه صحیح: «اگر بخواهم بر لوح بّراق و موم اندود و چیزی بنویسم، دیگر فرق نمی‏کند که کلماتی که قبلاً بر لوح نگاشته شده تا چه حد زیبا باشند، زیرا در هر حال، مانع نوشتن من بر روی آن لوح‏اند».
معلوم نیست که مترجم محترم عبارت «و من هم خشمگین نخواهم بود» را از کجا آورده‏اند. این حقیر هر چه در این باره بیشتر دقت کرد بر تعجب و حیرتش افزود. جالب آنکه پس از این جمله‏ای که معلوم نیست از کجا آمده، دلیل هم آورده‏اند «زیرا که نوشتن بر روی آن متعذ است» و خود این دلیل، عبارت را عجیب‏تر می‏کند، زیرا متعذر بودن نوشتن برای کسی که قصد نوشتن را دارد دلیل موجّهی برای خشمگین شدن است نه خشمگین نشدن!
۳۰ ـ ص ۱۸۱ س ۲۱
All the powers of the soul are racing for the crowm, but it will be givenonly to the soul”s being.
«تمامی قوای نفس از پی تاج و تخت دوانند، اما تنها یک موجود است که می‏تواند بر آن دست یابد».
ترجمه صحیح: «همه قوای نفس در پی دست آوردن افسر پیروزی دوانند امّا این جایزه تنها به وجود و ذات نفس اعطا خواهد شد».
۳۱ ـ ص ۱۸۲ س ۱
it draws God into itself
«خداوند او را به سوی خود جذب می‏کند»
ترجمه صحیح: «او خداوند را به سوی خود می‏کشاند».
ملاحظه می‏شود که چگونه جای فاعل و مفعول در ترجمه عوض شده است. اکهارت می‏خواهد بگوید که قلب وارسته به جایی می‏رسد که عرض خدا شده و خداوند در آن جای می‏گیرد. یعنی قلب وارسته محبوب خدا شده و خداوند را به سوی خود می‏کشاند. ترجمه درست عکس این را می‏رساند.
۳۳ ـ ص ۱۸۳ س ۱۷
And you should know that the more a man applies himself to becomingsuscepible to the divine inflowing, the more blessed will he be, and whoever canestablish himself in the highest readiness, he will also be in the highestblessedness.
( 60 )
  • «باید بدانی که هر چه بیشتر انسان برای قبول فیض الهی بکوشد، سعادتمندتر است. زیرا خداوند در عالی‏ترین سعادات قرار دارد».
ترجمه صحیح: «باید دانست که هر چه انسان خود را برای پذیرش فیض الهی بیشتر آماده کند، سعادمندتر خواهد بود و کسی که دراوج آمادگی و قبول باشد در بالاترین درجه سعادت نیز قرار خواهد داشت».
ملاحظه می‏شود که در جمله دوّم مترجم محترم معنایی کاملاً بیگانه را آورده است. علاوه بر این، صرف نظر از اصل متن، جمله دوّم را که مترجم محترم با زیرا شروع کرده قاعدتا باید دلیلی بر جمله اوّل باشد. در حالی که این دو جمله هیچ ربطی به یکدیگر ندارند و با ترکیب این دو جمله عبارتی کاملاً بی معنا بدست داده است.
۳۳ ـ ص ۱۸۳ س ۹
let him take good heed of christ”s words, shen he spoke about his humannature and said to his disciples:
«گو که به کلمات عیسی مسیح توجه کند آنجا که از تواضع و خضوع خود نسبت به شاگردانش می‏گوید:»
ترجمه صحیح: «بگذار که به کلمات مسیح (ع) خوب توجه کند، آنجا که درباره طبیعت انسانیش سخن رانده و به شاگردانش چنین می‏گفت:»
ملاحظه می‏شود که اصلاً بحثی از تواضع و خضوع عیسی (ع) نسبت به شاگردانش در میان نیست بلکه او می‏خواهد سخنانی را در باب تجسّد و طبیعت انسانی خویش به عنوان «ابن» بیان کرده و رابطه آن را با «اب» و «روح القدس» بیان کند.
۳۴ ـ ص ۱۸۴ س ۷
Now, all you reasonable people, take heed!
«اکنون ای شما همه مخلوقات اندیشناک بدانید»
ترجمه صحیح: «اکنون ای خردمندان همه توجه کنید»
مشخص است که «خردمند» و «اندیشناک» چقدر با یکدیگر متفاوتند دوّمی نوعی «ترس» را بیان می‏کند و اوّلی به «علم» توجه دارد.
۳۵ ـ ص ۱۸۴ س۲
… nothing desfigures the body more than suffering, and nothing adorns thesoul in the sight of God than to have suffered.
«هیچ چیز همچون ریاضت کشیدن، روح را در برابر خدا زیبا نمی‏کند»
ترجمه صحیح: «هیچ چیز بیش از ریاضت کشیدن بدن را زشت نمی‏کند، و روح را در چشم خدا نمی‏آراید».
ملاحظه می‏شود که مترجم محترم بدون هیچ دلیلی از ترجمه اوّل خودداری کرده‏اند و به لطافت سخن آسیب رسانده‏اند.
به هر حال، مواردی که ذکر شد کمتر از یک چهارم اشکالات مهمی است که نگارنده در ترجمه چهارده صفحه‏ای رساله «وارستگی» یافته و به علت طولانی شدن مقاله از ذکر همه آنها خودداری کرده است. یعنی در هر صفحه، بطور متوسط، ده اشکال وجود دارد که حداقل سه تای آنها غیر قابل اغماض و موجب مختل شدن کامل مراد مؤلف است. لذا نگارنده ترجمه جدیدی از رساله مزبور را ضروری می‏داند و ترجمه فعلی را به هیچ وجه معتبر نمی‏بیند.