پست مدرنيسم
پست مدرنيسم
پست مدرنيسم واژه اي است براي توصيف دگرگشت گسترده ي دهه هاي پاياني سده ي بيستم. با وجود عدم تعريف معين از آن تاكنون، اما اين واقعيت كه شرايطي به نام پست مدرن وجود دارد، پذيرفته شده است. دهه ي 1980 دوران تاخت و تاز و رشد و در عين حال دگرگوني پست مدرنيسم بود. با آن كه در اين زمان كوتاه، بارها چهره عوض كرد و حتي تا پاي احتضار هم پيش رفت، همچنان به رشد خود ادامه داد. برخي فلاسفه پست مدرن (جيمسون، بودريار)، مرحله پست مدرن را يك حالت «روان پاره گي تازه زمان و فضا» توصيف كرده اند. بعضي آن را «رويدادي» مي دانند كه «درست در آستانه» سقوط حماسه و سيطره ي مدرنيسم اتفاق افتاد (اوئنز). روزاليندا كراوس آن را «گسست از قلمروي زيبايي شناسي مدرنيسم » تعريف كرده است ...
همه ي اين تعريف ها از سويي نشانگر تعريف ناپذيري «پست مدرن» و از سويي ديگر بر ماهيت هر دم متغير آن انگشت مي گذارد. دگرگوني پست مدرن خيلي با شتاب صورت مي گيرد تا حدي كه به جرأت مي توان گفت پست مدرنيسم امروزه با آنچه در آغاز به اين نام خوانده مي شد و حتي با پست مدرنيسم ده پانزده سال پيش تفاوت بسيار دارد. پست مدرنيسم، برآمده از جنبش انتقادي غرب در هنر و معماري و ناظر بر واكنش هاي صريح بر ضد استيلاي خفه كننده ي مدرنيسم و خرد گرايي هدفمند و نخبه گرايي فرهنگي است.
شورشي است بر ضد جنبش روشنگري سده هيجدهم كه مي خواست تمامي رفتار و انديشه ي انساني را در يك انديشه معين خرد و خردورزي جاي دهد، بر ضد انديشه اي بود كه مي خواست از تمدن و فرهنگ اروپايي متر و ميزاني براي سنجش تمدن ها و فرهنگ هاي ديگر به دست دهد. پست مدرنيسم بر ضد انديشه هاي سلطه جوي غرب، تمام نژادها و قوميت ها و طبقات را در برگيرد و به همين خاطر از سنت و مدرنيسم، چيزهايي را دست چين مي كند و به هم مي آميزد اما در اين فرآيند، ذات و ماهيت خود آن نيز دگرگون مي شود.
برخي از رويدادهاي كليدي علمي، فرهنگي، اجتماعي و روشنگري دو دهه گذشته كه نه تنها پايه و اساس مدرنيته را ويران كرد، بلكه هويت و ذات پست مدرنيسم را نيز تغيير داد، عبارتند از:
1- راز زدايي از عينيت علمي و انتقاد از علوم
2-كاسته شدن اعتبار فلسفه سنتي غرب توسط نسل تازه اي از فلاسفه مانند «ويتگنشتاين»، «ژاك دريدا»، «ژان بودريار»
3-گسترش مكتب «رئاليسم جادويي» به رهبري «بورخس»، «ماركز» و شماري از داستان نويسان امريكاي لاتين
4- تاكيد برگفتمان «ديگران» و بازنمايي آنان در تاريخ هنر، انسان شناسي، جامعه شناسي و سياست
5- اين جهاني كردن مسيحيت و ناديده گرفتن آن در جوامع غربي، بعنوان يك نيروي پرتوان اخلاقي
6- پيروزي اقتصاد و بازار و نگراني از پيدايش پديده اي به نام «گزينش مصرف كننده» و البته چند مورد ديگر
پيچيدگي پست مدرنيسم در اين است كه با هر چيز، هم موافق است و هم سر بزنگاه با آن مخالفت مي كند. با مدرنيسم ضديت دارد اما نامش را از آن مي گيرد. طبيعت گلچين كننده پست مدرنيسم، شكلي پر رمز و راز به آن بخشيده است.
اصول پست مدرنيسم
1-اصل اول، اين است كه آنچه در «مدرنيته» اعتبار داشته، در عصر پست مدرن بي اعتبار و منسوخ است. از جمله: «روايت بزرگ» يا «فرا روايت». يعني انديشه هاي بزرگي چون «خرد»، «حقيقت»، «سنت» و «اخلاقيات» و «تاريخ» كه مسير زندگي را معين مي كرد و به آن معنا مي بخشيد. اما پست مدرن مدعي است كه چون اين مفاهيم، امروزه معاني خود را يكسره از دست داده اند و تمامي نظريات استوار بر مفاهيم مطلق حقيقت، مذهب، علوم و خرد، در واقع چيزي بيش از يك مشت ساختارهاي تصنعي نيستند و همه ماهيتي «توتاليتر» دارند و حقيقت نسبي است. پس يكي از اصول پست مدرنيسم انكار حقيقت است و هر چيز را نسبي مي داند، اما پرسش اين است كه وقتي پاي حقيقت و خرد در ميان نباشد، دانش چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
بنابراين، پست مدرنيسم به تمام علوم و منابع آن، با نوعي شك آوري متساوي مي نگرد. تفاوتي ميان علوم و جادوگري نمي بيند و برآن است كه دانش از طريق تحقيق و جست وجو كسب نمي شود بلكه از طريق تصورات آموخته مي شود.
از همين رهگذر هم هست كه افسانه را بهتر از فلسفه، و روايت را بهتر از نظريه مي داند، چرا كه هر دو تاثير بيشتر و ژرف تري بر رفتار انسان دارند. «ويتگنشتاين» بر آن بود كه هر چه داريم از زبان است، همين زبان، هنگاميكه به بازنمايي واقعيت مي پردازد، حتي در بهترين شكل خود، آكنده از اشتباه و حدس و گمان است. پس طنز و نقيضه و تمسخر، بهترين ابزاري است كه انسان به ياري آن منظور خود را بيان مي كند.
2- اصل دوم، انكار واقعيت است. براي آن است كه هيچ واقعيت نهايي وجود ندارد و انسان، در پس پشت چيزها همان را مي بيند كه مي خواهد ببيند و همين هم بستگي به شرايط زمان و مكان دارد و اينكه تا چه اندازه اي اجازه ديدن چه چيز، به انسان داده شده باشد.
3-اصل سوم، استوار بر اين است كه انسان، به جاي واقعيت، با يك «وانمودگر» رو دررو است و تمامي زندگي او، نه بر اساس واقعيت ها كه بر شالوده ي الگوها و مانندسازي ها بازنمايي هايي بنا شده است كه هيچكدام ربط و پيوندي با واقعيت ندارد. «ژان بودريار» حمله نظامي آمريكا به عراق را يك پديده پست مدرن ناميد و گفت كه همه چيز بر مبناي يك ساختار تصنعي است و حمله آمريكا بر عراق را قبول نداشت و يك توهم مي دانست و بر اين باور بود كه همه چيز يك بازي ويديويي بر صفحه تلويزيون جهان است. از ديد او، چون واقعيت وجود ندارد پس كشتار وجود ندارد پس كشتار و بي خانماني انسانها غير واقعي و نوعي «وانمودگري» است.
4- اصل چهارم استوار بر «بي معنايي» است. در جهاني تهي از خرد و حقيقت، جايي كه هيچ علم و دانشي معتبر نيست، واقعيتي وجود ندارد و زبان تنها پيوند باريك و لطيف با زندگي و هستي است. بسيار طبيعي خواهد بود كه معنا هم معنايي نداشته باشد. به اعتقاد «اكو»، جهان چيزي جز يك پياز ساده نيست كه اگر آن را لايه لايه واسازي كنيم سرانجام چيزي جز هيچ باقي نخواهد ماند.
اين اصل، كم و بيش ناظر بر همان اصل اول، يعني انكار حقيقت است و آنچه پست مدرنيسم بر آن تاكيد مي ورزد شك انديشي بر همه چيز و همه كس است.
5- «شك انديشي»، اصل پنجم پست مدرنيسم است.
افزون بر اين پنج اصل، يك اصل ديگر هم هست كه ماهيتي مثبت تر دارد. پست مدرن نظر به گوناگوني كثرت دارد. بر چند گانگي فرهنگها، قوميت، نژاد، جنسيت، حقيقت و حتي خرد تاكيد مي ورزد و بر آن است كه هيچ يك از اينها نبايد بر ديگري ترجيح داده شود.
در اينجا همانند مدرنيسم كه به تعريف واژگان آن پرداختيم، به واژگان پست مدرنيسم مي پردازيم. اين واژگان، بر خلاف مدرنيسم كه به هر حال آشنا هستند، واژگان تازه و نامأنوسي اند. به عنوان نمونه، در كتاب «هنر پست مدرن» به ويراستاري «نايجل ويل» جمله اي هست به اين مضمون كه: «از التقاط گري براي آفرينش طنز و نقيصه بهره مي گيرد اما سبك و سياق آن همواره در جهت ارضاي پسندهاي «اشلاك» و «كيج» است و گاهي به «كمپ» نظر دارد. ممكن است كه گاه شكلي تمثيلي به خود بگيرد اما بيشتر واقع گرايانه است.»[1] اين از جملاتي است كه براي خواننده ي آشنا به اين مفاهيم نوشته شده است، هيچ پيچيدگي ندارد، و بسيار صريح و روشن است. اما براي خواننده ي ناآشنا به اين واژگان، نامفهوم است. براي آشنايي بيشتر با اين واژگان آنها را به طور مختصر بررسي مي كنيم:
Parody (نقيضه، رندي، مهاجات) – در يونان كلاسيك، معناي اين واژه «خواندن در كنار ديگري» بود. يعني ساختن يك روايت تازه از يك روايت اصلي به گونه اي كه شكل تقليد و كپي كردن طنز آميز از سرلودگي را به خود نگيرد.
اما از سده ي شانزدهم در زبان انگليسي، معناي تقليد از سبك و سياق يك اثر به هدف تمسخر و دست انداختن با مبالغه در كيفيت ها و كنار هم چسباندن تكه ها را هم به خود گرفت. آفرينش پارودي، به معناي كلاسيك آن، سهل و ممتنع است و بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر مي رسد، كار ساده اي نيست. آن چه از اين واژه مورد نظر پست مدرنيسم است همان مفهوم كهن و يوناني يعني «خواندن افزودن بر كس ديگر» است كه گهگاه بعنوان Hybrid (دو رگه و پيوندي) هم به آن اشاره مي شود. يكي از ويژگي هاي آثار دو رگه آن است كه يك بخش آن بخش ديگر را يا رد مي كند و يا درباره ي آن به انتقاد و اظهار نظر مي پردازد. در هنرهاي تجسمي و عكاسي نقيضه شكل «خواندن در كنار تصويرهاي ديگر» را به خود مي گيرد و به گونه اي است كه متن و تصوير به هم مي آميزند. نمونه اش هم عكس هاي «باربارا كروگر» است و يا عكاس پست مدرنيسم ديگر، سيندي شرمن، بي آنكه هويتي ثابت داشته باشد، از يك عكس به عكس ديگر تغيير هويت مي دهد.
Eclectic (التقاطي، آميزگر)،eclelticism (آميزشگري، درهم آميزي):
مي گويند پست مدرنيسم براي هستي دادن به پارودي (نقيضه) از روشهاي التقاطي سود مي جويد. اين واژه نخستين بار در اواخر دوران كلاسيك و براي توصيف مكتب برخي از فيلسوفان يونان پديدار شد. اين فلاسفه بر آن بودند كه بيشتر انديشه هايي كه به آن مي پردازند از آن خودشان نيست و ايده هاي دست چين شده از مكتب هاي ديگر است. نمايشنامه هاي متاخر شكسپير همه التقاطي است و حتي مي توان گفت برخي از آنها به «كمپ» نزديك مي شوند. همواره از پست مدرنيسم انتقاد شده است كه چه در هنرهاي تجسمي و معماري و چه ادبيات و سينما و عكاسي به شكل ريشه اي و افراط گرايانه، التقاطي است و از هر مكتب و مسلكي بهره مي گيرد. آميزشگري روش بسيار مخاطره آميزي است چرا كه به آساني مي تواند به «كيچ» و حتي ياوه گويي مبدل شود. يكي از دلايل اين كه در آغاز گفتيم ما در دوران پست مدرن زندگي مي كنيم، همين آميزشگري هاي بي حساب است كه گهگاه شكلي كژ رفتار و بي هدف و بي مورد را به خود مي گيرد. تلويزيون بي وقفه تكه پاره هاي برنامه هاي پيشين را به هم مي چسباند و از آن يك برنامه ي كوتاه بي هدف و بي ارزش سرهم بندي مي كند. از صداي يك گوينده براي دهها نقش بهره مي گيرند. يك صداي واحد، يك شب فيلسوفي فرهيخته است و شب ديگر كارگري بي سواد. مجري تلويزيون يك شب با انديشمندان درباره ي مسايل فلسفي صحبت مي كند و فردا در راديو لودگي مي كند در يك كلام، هيچ چيز در جاي خود نيست.
Irony (طنز، نادان نمايي سقراطي ، ريشخند): روش هاي التقاطي و نقيضه هر دو از طنز بهره مي گيرند اما معناي طنز در اين واژه (Irony) به معناي لودگي و خنداندن نيست. معناي اصلي و يوناني اين واژه، نادان نمايي و نايكرنگي است. سقراط در هنگام بحث، به منظور به دام انداختن مخالفان، خود را به ناداني مي زد. بنابراين طنز سرشار از حيله گري و گفتن يك چيز به هدف بيان چيز ديگر و طعنه زدن است.
طنز يك فرآيند خودآگاه به منظور رساندن معنا و مفهومي است كه در متن نيست و به ظاهر بيان نشده است اما خواننده يا شنونده از حضور آن آگاه مي شود. بازنمايي پست مدرنيستي اغلب شكلي طنز گونه دارد. يك شكل جدي تر و قطعي تر متون پست مدرنيستي همين است كه خواننده يا تماشاگر را تمرين مي دهد تا در گزينش معنا و در تعبير و تفسيرهاي خود اختيار داشته باشد. شايد از اين جهت فيلم آلماني دهه ي نود به نام «بدولولا، بدولولا» يك نمونه ي درخشان باشد زيرا در اين فيلم چندين پايان بازسازي مي شود.
Allegory: (تمثيل، كنايه، مثال) هنگامي كه يك روايت، پوشيده خوانده شود به طوري كه معنا يا معناي ديگري را هم به خود بگيرد، آن را تمثيلي مي نامند. تمثيل، توصيف يك چيز است، زير پوشش چيزي ديگر و براي رسيدن به اهداف نهايي خود از نمادهاي گوناگون سود مي جويد. روش هاي هنري پست مدرنيسم به شكلي انكار ناپذير همانند روش هاي تمثيلي است چرا كه امكان تكثير و باروري طنز و نقيضه را از راه هاي التقاطي فراهم مي آورد.
اشلاك (Schlock):
(بي ارزش، ارزان، بنجل).اين واژه (اشلاك) مخلوطي است از زبان عبري و آلماني و برگرفته از اصطلاحي است كه در ميان يهوديان روسيه و لهستان و آلمان رايج است. از اين واژه براي توصيف اشياي مبتذل و بي ارزشي كه عوام مي خرند و بعنوان هديه به يكديگر مي دهند استفاده مي شود.
چيزي مانند عروسكهايي كه به آينه يا شيشه عقب ماشين مي آويزند و چيزهاي نظير آن كه نه بازيچه كودكان است و نه چيزي جدي. اثري كه اشلاك ناميده مي شود، چيزي است مورد پسند اين سليقه و تهي از هر ارزش و كيفيت هنري. نمونه ي تجسمي آن نقاشي هايي است كه بر بدنه ي وانت بارها مي كشند و ماكتهاي بدقواره كوچك كه از بناها يا يادمان هاي مشهور مي سازند.
كيچ (Kitsch): (مبتذل اما هدفمند و با معنا) پس از انقلاب صنعتي اروپا و پيدايش صنايع و كارخانه ها، گروهي از روستائيان براي كسب درآمد بيشتر به شهرها روي آوردند و گروههاي كارگري را تشكيل دادند. تا آن زمان، سواد خواندن و نوشتن در انحصار خواص بود اما از اين پس، با سواد بودن امري ضروري مي نمود و هر كارگر و كاسبكار براي آگاهي از رويدادها و قوانين كار نيازمند خواندن و نوشتن بود. دهقاني كه با طلوع آفتاب، كار در مزرعه را آغاز مي كرد و با غروب آفتاب، خسته به خانه باز مي گشت تا غذايي بخورد و بخوابد و خود را براي كار روز بعد آماده كند. اما زندگي شهري و كار در ساعات معين كارخانه، به چيزي به نام اوقات فراغت نيز معنا بخشيد. كارگران و طبقه ي متوسط به سرگرمي نياز داشتند و آنچه آنان را سرگرم مي كرد نه نمايشنامه هاي شكسپير بود و نه كمدي الهي دانته و نه موسيقي باخ و نه نوشته هاي فلسفي كانت و دكارت. آنان به حق در پي چيزي بودند كه سرگرم كننده و سهل و زود هضم باشد. برآوردن اين نياز، خود كسب و كار عده اي ديگر شد و از همين رهگذر هم بود كه رفته رفته پديده و سليقه اي به نام «كيچ» سر بر آورد.
اين واژه از واژه ي Verkitschen است كه در محدوده ي 1870 در مونيخ سر زبانها افتاده بود و معناي «پول در آوردن» را داشت.
كيچ، هنري است بدون ارزش هاي زيبايي شناختي و به تنها چيزي كه نظر دارد آسان پسندي مردم ساده خواه و ساده انديش است. اشلاك بي خطر است، متظاهرانه نيست. گهگاه نشانه ي پاكي نيت و فروتني دارد و در نهايت، جفنگ سانتي مانتال است. اما كيچ، يك مرحله بالاتر از اينها است، آشغال و ابتذال است با قصد و هدفي خاص، معرف سليقه اي است كه هم بد است و هم متظاهرانه، كيچ قلمروي سليقه ي بد است و در برگيرنده ي تمامي چيزهايي است كه تكراري و تصنعي ناميده مي شوند.
كيچ نوعي احساس تقلبي است و به هر آهنگي مي رقصد و رنگ عوض مي كند اما همواره بي ارزش باقي مي ماند.
يكي از خطرات كيچ آن است كه مرزهاي آن با هنر ارزنده و متعادل بسيار سيال است و به آساني مي تواند خود را بعنوان هنر جا بزند.
يك پوستر منظره ي باسمه اي، كيچ دستي است و پوستر موناليزا كيچ نيست اما همين تصوير موناليزا، بر روي تي شرت و زيردستي، كيچ است. يكي از ويژگي هاي كيچ آن است كه بيش از هر چيز ديگر دور و بر خودمان مي بينيم و گهگاه بسيار پر خرج هم هست.
ادبيات و نشرياتمان بيشتر كيچ است تا جدي، و گهگاه يك سريال سي و چند قسمتي را مي توان در يك فيلم نيم ساعته گنجاند.
چند دقيقه از وقت راديو كه هر لحظه ي آن با هزينه اي هنگفت پخش مي شود به پرسش و پاسخ دو نفر اختصاص مي يابد تا معلوم شود كه آيا شركت كننده در مسابقه مي تواند با بيست سئوال به نام مورد نظر كه ذغال اخته بوده است پي ببرد يا نه و اصلاً اين پرسش مطرح نمي شود كه تمام اين ياوه ها چه سودي براي شنونده خواهد داشت؟
Simulation (وانمودگري، همانند نمايي)، Simulacrum (وانمود):
امروز نوعي بيماري رواني است كه با پست مدرن شيوع يافته است. ويروس اين بيماري توسط «ژان بودريار» در جهان پراكنده شده كه نظريه پرداز اين خيال بافي هاست. جهاني كه از آن واقعيت زدايي شده است تا جايي پيش رفته كه نمي توان بين حقيقت و نادرستي تفاوت قائل شد.
هر وانمود شده (كپي) جاي اصلي را مي گيرد و از آن جا كه اين دو از هم تميز داده نمي شوند، تمامي اعتماد به اصليت و بي مانندي اشياء از ميان مي رود. تا چندي پيش، يك عكس و يا نوار صدا مي توانست سندي معتبر باشد و در دادگاه ارائه شود اما امروز حتي فيلم و نوار ويديويي هم، از آن جا كه مي تواند يك وانمود باشد محكمه پسند نيست.
Multicultural (چند فرهنگي)، Interculture (ميان فرهنگي)،Transcultural (ترا فرهنگي):هرگاه و هر جا دو يا چند فرهنگ چه از سر مسالمت و چه با قهر و ستيز، رودرروي هم قرار گيرند، يك مرز مشترك سرشار از تجربه ها به وجود خواهند آورد. حاصل اين برخورد را در كل «چند فرهنگي» ناميده اند كه در واقع ستون فقرات تجربه هاي فرهنگي معاصر است.
مهاجرت ها، پناهندگي ها، آساني سفر، كوچها، تماشاي فيلم و خبر و ماهواره و... همه سبب در هم آميزي فرهنگها شده است.
امروزه هنرمند نقشي چند وجهي دارد، ديگر تنها يك تصويرگر و رنگ پرداز ماهر نيست. يك متفكر اجتماعي، يك آموزگار و حتي مدافع حقوق انسانها است كه در بطن و بستر جامعه عمل مي كند نه در گوشه ها و حاشيه هاي تخصصي (به ياد بياوريد تنهايي هنرمندان آوانگارد در هنر مدرن) برخلاف آوانگاردهاي روزگاران مدرنيستي. آوانگارد امروز در چند جبهه نبرد مي كند بايد هم در متن رويدادهاي هنري حضور داشته باشد و هم متن آن چه غير هنري است. يكي از ثمرات هم آميزي فرهنگها، هنر «دورگه» يا هنر «پيوندي» است. هنر دورگه هم مي تواند از هنرهاي فرهنگي و ملل مختلف شكل بگيرد و هم از هنرهاي نامتجانس يك فرهنگ واحد مانند آثار «جان كيج» كه آميزه اي است از موسيقي، تئاتر و اپرا. البته در هنر مدرن سالهاي اوليه قرن 20 نيز با نوعي هنر دورگه و چند فرهنگي روبروئيم. مگر غير اين است كه كوبيسم پيكاسو (دوشيزگان آوينيون) نوعي هم آميزي تمثالهاي ايبريايي، آفريقايي، كاتالان، و ... است؟
Deconstruction: ديكانستراكشن را ساخت شكني، ديگر سازي، شالوده شكني، ضد ساختار، ساختار شكني و ... معني كرده اند و به نظر مي رسد درست ترين معادل فارسي آن «واسازي» باشد. واسازي، بازسازي نيست بلكه دوباره سازي است. همان گونه كه وابيني، بازبيني نيست دوباره بيني است. نظريه پرداز اصلي ديكانستريشن، «ژاك دريدا» است كه يك تنه، نبرد ديكانستراكشن بر ضد سنت انديشه ي خردگرايي غرب را آغاز كرد.
ديكنستراكشن در واقع نوعي عكس برداري اشعه ي ايكس از متن (اثر هنري) است. همان روشي كه امروزه براي اطمينان از اصلي بودن تابلوهاي نقاشي به كار گرفته مي شود و با كمك اشعه ي ايكس و مادون قرمز، تمام لايه هاي زيرين اثر نيز مرئي مي شود و گهگاه طرح ها و تصاويرهاي ديگري هم در زير تصوير رويي به چشم مي آيد. يكي از ويژگيهاي انكار ناپذير ديكانستر اكشن آن است كه نه تنها اثر هنري را واسازي مي كند ، بلكه روشن انديشيدن و دريافت تماشاگر يا خواننده و شنونده را نيز واسازي و گاه ويران مي كند. سه اصلي كه ديكانستراكشن مجهز به آن، به چالش تاريخ هنر و اصالت هاي سنتي مي رود عبارتند از تداخل متن، چند معنايي و متزلزل بودن موقعيت دقيق معنا. مثلاً در تداخل متن، هنرمند با انتخاب فرم، بر اساس يك كار قبلي، خود را وامدار هنرمندان ادوار پيشين مي سازد و بدين سان رد پاي هنر يك دوران در هنر بعد بر جاي مي ماند.
چنين نظريه و ديدگاهي، تمامي نظم تاريخ هنر را كه مدام بر نوآوري و مكتب ها تأكيد ورزيده است يكسره در هم خواهد ريخت.
در «چند معنايي» هم، از آنجائيكه تماشاگر با ديدن هرايماژ، چيزي از كوله بار فرهنگي خود را نيز با آن در مي آميزد، هرگز نمي توان از معنايي پيش انديشيده و يك سويه يا منسجم سخن به ميان آورد و هرگونه اصرار در اين مورد نهايتاً به طنز و تضادي مسخره آميز شباهت خواهد يافت. «ژاك دريدا» معتقد است كه هيچ تعبيري معتبرتر از تعابير ديگر نيست، و چند معنايي امري اجتناب ناپذير است.
منبع: http://www.tehranedu.com
ارسال شده توسط مهرداد زارعی*