"تجربه شگفت انگیز که با او داشتم در خانه ای در شمیران که دوستان دیگر بنا به عللی نتوانستند حضور یابند . ما تنها بودیم شب فرا می رسید و از گردسوزهای که بالای طاقچه گذاشته بودند ، نور صافی می تراوید مثل همیشه روی زمین بر مخده نشسته بودیم.  من از استاد درباره وضعیت اخروی و اینکه چگونه روح صحنه نمایش ملکاتی است که درخود انباشته و و پس از مرگ آنها را در برزخ متمثل می کند.  سئوال کردم و ناگهان استاد که معمولا بسیار فکور و خاموش بود.  از هم شکفت،  از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد.  دقیقا بخاطر ندارم از چی می گفت،  اما آن فوران حال های دمادم را که در من می دمید به یاد دارم احساس می کردم که عروج می کنم.  گویی از نردبان هستی بالا می رفتیم و فضاهای هر دم لطیف تری را باز می گشودیم.  چیزها از ما دور می شدند.  هوای رقیق اوج ها را و حالی را که تا آن زمان از آن بی خبر بودم حس می کردم.  سخنان استاد با حس سبکی  و بی وزنی همراه بود.  دیگر از زمان غافل بودم . هنگامی که به حال عادی باز آمدم ساعت ها گذشته بود.  سپس سکوت مستولی شد.  ارتعاش های عجیبی مرا تسخیر کرده بود و مجذوب در خلسه ای صلحی وصف نا پذیر بودم.  استاد از گفتن ایستاد و چشمانش را به زیر انداخت دریافتم که باید تنها بگذارم . نه تنها به سئوالم پاسخ گفته بود بلکه نفس تجربه را در من دمیده بود این تجربه را دیگر برایم تکرار نکرد اما یقین دارم او اهل کرامت بود  "

منبع اینترنتی