افلاطون اولین بار،  ولایت تامه فلاسفه را اعلام کرد زیرا از نظر او فلسفه چون به کلی ترین مباحث می پردازد ، فلسفه  و فیلسوف از این نظر شایسته هدایت جامعه است . فیلسوف چون مثل را می بیند بنابرین مثال خیر و خوبی را می بیند و جامعه را بسوی مثل (خیر و خوبی ) دعوت می کند . در نظر افلاطون در کتاب جمهوری ، ولایت از آن فیلسوف است . اما در عرفان اعتقاد بر آنست که عارف با نور دورنی ، عالم معنوی را بهتر در می یابد بنابرین بیش از هر کس شایستگی هدایت افراد و بنوعی جامعه را دارد .  اما در کلام و در میان متکلمین نیز می توان چنین رí رگه هایی دید . اما امام خمینی در کتاب "ولایت فقیه " ولایت را از آن فقها دانست . فقه علمیست در باب باید و نباید های شریعت خاص بر اساس منابعی خاص .

در مغرب زمین اعتقاد بر آنست که ولایت جامعه نه از آن فیلسوف است نه متکلم و نه فقیه و نه عارف و نه ...  اصلا وظیفه حکومت راه بردن مردم به خیر و فضیلت نیست . حکومت باید شرایطی پدید آورد تا نیازهای اولیه آدمیان برآورده شود تا انسان به شکوفائی و خیر رهنمون شود . روانشناس ، مزلو ، گوید انسانهایی که نیازهای اولیه شان بر آورده نشود اصلا به مراحل ذوق هنری و دریافت معنوی نمی رسند . در دموکراسی غربی رئیس جمهور هر چهار سال معمولا باید تغییر کند تا .... . در باب ولایت فیلسوف ، اعتقاد بر آن بود فیسلوف حقیقت را بهتر درک می کند ولی امروزه بر آنند اگر به مجموع نظر افراد جامعه مراجعه نماییم به حقیقت نزدیکتریم تا یک نفر را اساس قرار دهیم . البته اینکه حقیقت و یا خیر چیست ؟ که خود داستانی دارد پر ماجرا.....

منبع اینترنتی